کافه بیان

جایی برای مسخره بازی های چند تا خیالباف!

رول نویسی سوم کافه بیان

سلام و درود بر مشتریان دوست داشتنی کافه بیان! بعد سه روز رول نویسی مشترک گذشتن از هفت خوان رستم و زیر پا گذاشتن همه مشکلات و نیم دوجین از قوانین عشق کتاب بالاخره توانستیم بعد سه روز تلاش و کوشش سومین رول نویسی کافه بیان را منتشر کنیم!*-*

با تشکر از همه کسایی که شرکت کردن، همه کسایی که یه ندا دادن و رفتن که رفتن، چون اگر همه ما کنار هم نبودیم از پس نوشتن این داستان زیبا به نام عشق؛ درد؛ مالیخولیا؛ عذاب وجدان اندر عذاب وجدان و داستان هایی دیگر  اهم ببخشید اشتباه شد: آسمان پرستاره، رشته‌های سرخ سرنوشت و داستان‌های دیگر، بر نمی آمدیم! D:

ممنون که با ما همراه بودید، و امیدوارم لذت ببرید!

 

نویسنده ها: 

آرتی    آیسان 

مونی   آرام 

آیلین   پری

عشق کتاب  انولا

هلن(+ویرایش)

دریافت فایل پی‌دی‌اف(از آیلین)

 

گذاشت آهنگ در وجودش پخش شود، برای خودش قهوه ریخت، کمی جا به جا شد و به سمت صندلی مخصوصش کنار پنجره رفت، کتابی که روی میز کنار پنجره بود را برداشت و همان طور که کتاب را ورق میزد جرعه ای از قهوه اش نوشید. قهوه را مزه مزه کرد و با آه لذت بخشی چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد. پاهایش را در بغلش جمع کرد و کتاب را روی پاهایش گذاشت و شروع به خواندن آن کرد.

همین طور خواند و خواند تا اینکه چشمانش گرم شد، امروز خیلی خسته شده بود، طراحی پروژه هایی برای ناسا و رفتن به شهر برای فرستادن آن باعث شده بود بدنش خسته شود و به جز کمی کتاب خواندن برای آرام کردن ذهن آشفته اش و کمی خواب برای آسوده کردن بدن دردناکش چیزی نیاز نداشته باشد. لیوان خالی قهوه را روی میز کنار پنجره گذاشت و به بیرون از پنجره نگاه کرد، باران می آمد و درخت ها و سبزه های بیرون از خانه را خیس میکرد. درست بود که برای ناسا کار میکرد ولی گاهی برای دوری از شلوغی شهر به کلبه چوبی اش پناه میبرد و این پناه بردن ها به تازگی بیشتر شده بود. شکایتی نداشت.

کتاب را بست، خمیازه اش کشید و به سمت اتاقش رفت تا بخوابد و خود را در انبوهی از پتو و بالشت غرق کند. بالای تخت ایستاد و خواست خود را روی آن پرت کند، ولی نکرد و به سمت پتو رفت و زمانی که پتو را لمس کرد. کسی در زد.

بالا پرید و به در نگاه کرد. کسی... کسی آدرس اینجا را نداشت.. چرا در یک روز بارانی کسی باید در کلبه اش را بزند؟

به سمت در رفت و پشت آن ایستاد. دوباره کسی در زد، ولی نه مثل قبل، در حال کوبیدن در بود. آرتمیس به در خیره شد. باید در را باز میکرد؟ نه. نباید باز میکرد. خواست به سمت آشپزخانه برود و چاقویی بردارد تا اگر مزاحم در را شکست مسلح باشد ولی همزمان با سومین باری که کسی در را کوبید صدای آشنایی گوشش را پر کرد.

-آرتمیس!  درو باز کن! اونجایی؟ لطفا درو باز کن!

سراسیمه در را باز کرد و سه نفر به داخل کلبه پرت شدند. یکی استلا، دوست قدیمی و موطلایی اش، با موهایی خیس و صورتی آشفته، یکی موچی با موهایی که آن ها را بسته بود و خیس شده بودند و دیگری، عشق کتابی که شانه چپش خونی شده بود و به سختی نفس میکشید و روی زمین افتاده بود..

 

آرتمیس که هول کرده بود و نمیدانست دقیقا باید چه کار کند، با نگرانی وسایل کمک های اولیه را آورد و آنها را به موچی داد، به هرحال، برعکس تخصصش در مورد فضا و کهکشان ها، تقریبا از کار با وسایل پزشکی سر در نمی آورد...

 حدود یک ساعت از آن وضعیت آشفته گذشته بود. عشق کتاب روی مبل کوچک کلبه دراز کشیده بود. دخترها هم در آشپزخانه ی نقلی بودند و تازه فرصت حرف زدن نصیبشان شده بود. احتمالا هیچ کدام نمیدانستند که از کجا شروع کنند. تصور کنید دوست هایی که چندین سال از هم خبر نداشتند؛ ناگهان در خانه ی یکی با هم ملاقات کنند ؛ آن هم با یک عضو زخمی!

 تا چند دقیقه بین دختر ها سکوت بود؛ تا اینکه موچی ناگهان آرتمیس را بغل کرد!

- خیلی.... خیلی.... دلم برات تنگ شده بود. ب...باورم.. نمیشه، دوباره دارم میبینمت. 

 بعد، نوبت استلا بود که آرتمیس را در آغوش بگیرد.

- خب؛ استلا، میتونی توضیح بدی که... دقیقا چه خبر شده؟

- خب؛ همه ی این اتفاقات و اومدن ما به اینجا کاملا یهویی بود. یعنی یه جورایی باور اینکه تونستیم به اینجا برسیم هم سخته؛ ولی بالاخره پیدات کردیم. 

استلا کمی مکث کرد، انگار که باید دوباره موضوع را هضم میکرد و دوباره به یاد می آورد. 

- خب، اول از همه، من با خبر شدم... بعد سرور ها خودشون به موچی خبر دادن و...

- استلا ! اینقدر کش نده. بگو دقیقا قضیه از چه قراره.

استلا نفسی گرفت و بدون درنگ گفت:« خیلی خب؛ قضیه از این قراره که.... سرور های مرکز نفسای آخرشونه. » 

 با گفتن این حرف، صورت آرتمیس، از حالت کنجکاوی و تعجب، به قیافه گر گرفته تغییر کرد. 

 موچی با ناراحتی گفت:« ما دقیقا از مرکز بیان میایم. نقطه های اتصالمون داره از بین میره؛ اوضاع خیلی خرابه. » 

 و بعد از این همه مدت، احتمالا دلیل ملاقات کردن مجدد این بچه ها، چندان خوشایند نبود؛ ولی باید کاری میکردند؛ برای نزدیکی دوباره.

آرتمیس گفت :«الان باید چیکار کنیم؟» 

در طول زندگی در بیان و با دوستاش، انقدر کار و سختی کشیده بود که دیگه همشون، تاکید می کنم همشون، وقع افتادن یه اتفاق بد، خودشون رو کنترل میکردن، نه اینکه بشینن عین پرنسس های دیزنی گریه کنن و منتظر یه پرنس باشن تا بیان نجاتشون بده.

استلا گفت «هوممم، یه بستنی بخوریم؟!*-*» 

موچی در حالی که سعی میکرد اون روی دارک خودشو نشون نده، گفت «استلا جان عزیزم، الان عشق کتاب داره میمیره، سرور ها هم قطع و وصل میشن، بعد بریم بستنی بخوریم؟:/» 

استلا گفت «منظورم از بستنی.......اون عدد رمزیه که آرامـــــــــــ....» 

دیگه نتونست ادامه بده چون چند نفر ریختن توی کلبه، اونقدر سریع و فرز بودن که موچی و آرتمیس نتونستن جلوشو بگیرن.

وقتی بیدار شدن، فقط آرتمیس و موچی و عشق کتاب بودن و استلا؟ 

اوه اون آدما استلا رو گروگان گرفتن و رفتن.

آرتمیس سراسیمه شد.استلا خط قرمز کل اون اکیپ بود.می خواست چیزی بگه که دوباره در زدن.

عشق کتاب آروم از پشت یه چاقو به آرتمیس داد.آرتمیس بدون سر و صدا رفت پشت چشمی در و به محض دیدن کسایی که پشت در بودن در رو باز کرد.

مونی ،در حالی که بازوی آرام رو روی شونش گذاشته بود اومد تو.وضعشون خراب بود.از گوشه ی پیشونی مونی خون می چکید و آرام هم پاش زخمی شده بود.

آرتمیس رفت کمک مونی.موچی رفت و کمک های اولیه رو آورد.عشق کتاب گفت:چه بلایی سر شماها اومده؟

مونی اخم کرد و پیشونیش رو فشار داد.سرش گیج می رفت.بعد گفت:استلا کجاست؟

قیافه ی همه توی هم رفت.موچی با کمک های اولیه اومد و نشست کنار مونی و آرام:گروگان گرفتنش.

مونی از جا پرید:چی؟؟؟؟

بعد دوباره نشست.درواقع افتاد.آرتمیس تشر زد:بگیر بشین.می افتی سرت می خوره یه گوشه سقط میشی.

مونی هم با عصبانیت گفت:به هل هایم!!!استلا رو گروگان گرفتن؟؟واقعا؟

همه سر تکون دادن.موچی شروع کرد به شستن زخم پای آرام.

 

-باید چیکار کنیم؟

آرتمیس که یه گوشه نشسته بود اینو گفت.

موچی، که به صندلی تکیه داده بود و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد بدون اینکه نگاهشو برداره گفت:

-کسی ایده ای داره؟ من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم..

آرتمیس برگشت و به گروه زخمی ها نگاه کرد، عشق کتاب یه گوشه نشسته بود و داشت شانه اش را باندپیچی میکرد و مونی و آرام هم داشتن به دست موچی باند پیچی و مراقبت میشدند.

- اصلا یهو چی شد؟ چرا شماها زخمی اومدین؟ ما نزدیک 5 ساله همدیگه رو ندیدیم و شما گروه به گروه میاین خونه من؟ استلا رو میدزدن؟ یکی بهم بگه چه خبره!

 

موچی بلند شد و روبروی آرتمیس نشست.

-سرور بیان داره نفسای آخرشو میکسه، ساختمون بیان آتیش گرفته و یه گروه آدم عجیب غریب با ماسک اومدن و بلاگرا رو میکشن، ما استلا رو جلوی ساختمون پیدا کردیم و قبل از اینکه اون آدما بتونن بهش شلیک کنن فرار کردیم، عشق کتاب زخمی شد...

آرتمیس ترسید. استلا..

-یعنی استلا الان دست اون آدماست؟

موچی بغض کرد و آرتمیس را بغل کرد..

-آره، و موضوع اینه که ما نمیدونیم اونا کین، استلا رو گرفتن و رفتن.. بلاگرارو کشتن، دوستامونو زخمی کردن.. اونا کین آرتمیس؟

آرام پای باندپیچی شده اش را کمی جا به جا کرد و سرش را پایین انداخت، ناامیدی در صورت همه شان به چشم میخورد.

-حالا باید چیکار کنیم؟

مونی سرش را بالا گرفت و به گونه ای که انگار ایده ای دارد بلند شد و روی صندلی نشست.

-آرتمیس، کاغذ داری؟

-چرا؟

-فکر کنم میدونم چجوری پیداشون کنیم.

- خب؟ چطوری میخوایم پیداشون کنیم.

مونی لبش را گزید و با چشمهای لیزری کاغذ سوراخ کن به کاغذ خیره شد، انگار محاسبات انتگرالی نامرئی را حل می کند. بعد گفت:

- اول باید اولویت بندی کنیم.

صدای "پووف" و "ای بابا" از سراسر اتاق بلند شد. ولی هیچکس مونی را سرزنش نکرد، چون این افت ناگهانی در داستان نه تقصیر او، بلکه تقصیر نویسنده جدید بود.

- خب، اول و مهمترین چیز اینه که استلا رو نجات بدیم. چون همونطور که همه میدونید، استلا رکن اساسی گروه ماست. حادثه ی "کنکور 1400" رو که همه یادتونه؟

سکوتی مرگبار و دردناک، حاکی از تایید بر فضا حاکم شد.

- مشکل سرورا هم وقتی استلا رو نجات بدیم حل میشه، چون مسلما هر کی استلا رو دزدیده همون آدم بد داستانه که سرورا رو هم پوکونده.

+ نه اینطور نیست.

صدای زیر و بچه گانه ناگهانی که در اتاق پیچید، همه را از جا پراند. همه تند تند به اطراف نگاه کردند و به دنبال منبع صدا گشتند. 

+ ای وای ببخشید، یادم رفت تکنیک نینجایی: صد هزار سال مخفی شدن‌م رو غیرفعال کنم.

وقتی دختر هودی پوش چیپس به دستی وسط اتاق ظاهر شد، همه نفس راحت کشیدند. این بزرگی مشکل را در بیانی های زیر هجده سال نشان میدهد، چون معمولا کسی بعد از ظاهر شدی دختری وسط اتاق "راحت" نمیشود.

البته نه هر دختری! هلن پراسپرو!

«سلام به همه. خب، لطفا سلام و احوال پرسی و اسپم نکنید. بذارید اصل ماجرا رو بگم.»

موچی پرسید:«سلا... آخ یعنی، هلن! چیزه، منظورت چیه که "اینطور نیست"؟ ازین جملات دراماتیک یهو وسط داستان ننداز! چرا اینطور نیست؟»
هلن لبخند زد:«به خاطر اینکه اینطور نیست. کسایی که استلا رو دزدیدن با سرور خراب کن ها فرق دارن. سرور خراب کن ها درواقع همون...» او چیپس دیگری در دهانش گذاشت و چرق چرق صدا کرد تا هیجان را بالا ببرد. همه به سمتش خم شدند. «خیانت کارهای نفوذی توی کارکنان بیان هستن!»

همشون با تعجب به هلن خیره شده بودن:«خیانت کارهای نفوذی؟؟»

هلن چیپس دیگری در دهانش گذاشت..قرچ قرچ کل اتاقو برداشته بود...خدا خواسته بود که مونی مجروح شده بود!

قورت..قرچ قرچا تموم شد و هلن ادامه داد:بله...طبیعتا بعد از به چوخ رفتن میهن بلاگ..یه دقیقه به احترامش سکوت TT

*بعد از یک دقیقه*

- خب داشتم می گفتم..بعد از به چوخ رفتن میهن بلاگ بیان برگ برنده رو گرفت دستش...سرورای دیگه به بیان حسودیشون شده بود پس خودشونو به عنوان کارکنانی وفادار جا زدن و اومدن تو بیان..

آرام پاشو تکون کوچولویی داد:و حالا هم که کارشون با بیان تموم شده و پیشرفتاشونو کردن می خوان بیانو از بین ببرن...

هلن چیپس دیگه ای برداشت:دقیقا!

موچی باند اضافی دور شونه ی عشق کتابو قیچی کرد:اگر دست نجونبونیم خود مدیرای بیانم از بین می برن...

آرتمیس:فکر کنم تنها راه متوسل شدن به زوره...

 

- البته که نه...

همه برگشتن و به شخص روی صندلی و کسی که پشتش وایساده بود خیره شدن...

مونی با چشمای گرد شده ای گفت:تو...

 

- بلی بلی...پری..ادیتور برتر سال 1400 هستم :>

شخص پشتش پس گردنی آرومی بهش زد:سنپایا اولن!

پری پشت گردنشو مالید:حق با شماست TT

اون شخصم رو به جمع کرد:روانشناس بیانم...

آرتمیس با پوزخند گفت:نه بابا!

موچی:آ..آیلین؟؟؟!

آیلین دست به سینه وایساد:اگر بخوایم همین اول کاری بریم تو دل خطر آبی تکون نمی خوره...

هلن با چیپس گوشه ی لپش گفت:پس راهش چیه؟

پری بسته ی مارشمالوهاشو باز کرد:سادست..

و یه مارشمالو به سمت دهنش برد که پس گردنی دیگه ای از طرف آیلین خورد:روزه ای مثلا =-=

- هق TT.. بیخیال..راهش...*می ایستد*

اینه که براشون تله بزاریم! 

مونی گفت:

-موافقم.

همه مبهوت مانده بودند.حتی نویسنده هم ماتش برده بود.مونی و این حرف ها؟

مونی پس گردنی نصیب نویسنده کرد تا ادامه را بنویسد.

موچی در حالی که حالا داشت سر مونی را باند پیچی می کرد گفت:

-با چی آخه؟چجوری گیرشون بندازیم؟

آرتمیس به حرف آمد:

-اولویت با نجات استلاست!

مونی گفت:

-آرتمیس ..ما هنوز نمی دونیم با کیا طرفیم.باید با چیزی شروع کنیم که نسبت بهشون اطلاعات برتری داریم.

+لعنتی!استلا رو گروگان گرفتن !چطوری انقدر آرومی؟

اوضاع درهم برهم بود. 

کدوم احمقی فکر میکرد آرتمیس میتونه آروم بمونه؟ 

آیلین که سعی داشت بیکار نمونه،مثل قاضی های جدی که انگار از دماغ فیل افتادن چند تقه به صندلی زد:

_هی هی! همین الان ش خودمون با چند تا دشمن مختلف طرفیم! اگه بین خودمون اختلاف باشه نمیتونیم به نتایج خوبی برسیم!

با اینکه صفت "روانشناس" جوگیر ش کرده بود؛بیراه نمیگفت.

موچی که به سمت آشپزخونه میرفت تا دستش که به لکه های خون آلوده شده بود رو بشوره:

_خب،الان بهتر نیست یه نقشه بکشیم؟

همه سر تکون دادن .

آرتمیس که سعی کرده بود عصبانیتش رو کنترل کنه،نگاه محوی به نقطه ایی دور از اتاق انداخت و گفت:

_الان یکی باید با نگاه مهربونش دور هم جمعمون میکرد و بهمون امید می داد..

با گفتن این حرف تو خودش رفت.

انگار استلا مثل یک زنچیر اونا رو بهم متصل میکرد. و نبودش مثل آتیش تو دل همه زبونه می کشید.

در حالی که همه تو دریای افکار خودشون غرق شده بودن صدایی پر از هیجان و شیطنت سکوت رو شکست:

_شایدم الان یه مادر فداکار باید یه پس گردنی میزد به بچه هاش تا انقدر ناله نکنن!

موچی که تو آشپز خونه غرق حرف های آرتمیس و خاطرات قدیمی که تو بیان با بچه ها و استلا داشتن شده بود،بفض ش رو خورد و وارد اتاق شد.

_کجای تربیت شما کم کاری شده که به جای سلام کردن،عین بز زل میزنین به مادر مردم؟!

آیسان در حالی که به اتاق پا میزاشت؛غرولند کرد.

همه هنوز مبهوت بودند. آیسان خودش ادامه داد:

_میدونم نباید تنها میومدم..ولی پرسون؛آه..اون عوضی،توشا...

با دار و دستش..

پرسون رو تو یه سلولی به اسم "ف.یـ.لـ.تـ.ر" زندونی کردن.مجبور شدم به جای نجات دادنش بیام تا به شما یه سری اطلاعات بدم.

در حالی که پوف عمیقی می کشید؛دست به سینه به دیوار کنار در تکیه داد:

_اوضاع خرابه بچه ها!

آرتمیس که به نقطه جوش رسیده بود:

_نه بابا؟!؟! واقعا؟! فکر کردی نمیدونیم؟؟ میمردی زودتر خودتو میرسوندی؟؟؟ استلا رو بردن!! میفهمی؟؟ استلا دیگه اینجا نیست..

آیسان خشکش زد. هلن لب هاش رو به هم فشرد:

_و اون هایی که استلا رو بردن،نمیدونم کیا هستن.ولی سرور خراب کن های نفوذی نیستن.

آیسان که چیز هایی که باید میگفت رو به یاد آورد.حرف هایی که شنیده بود رو کنار هم گذاشت و یک تکه از پازل رو پر کرد:

_اون هایی که استلا رو بردن،توشا و دار دستشن..

آرام که درد اش رو نادیده گرفت با قیافه ای در هم کشیده گفت:

_اگه ترسیدی بشین یکم؛اون کوشا بود..اسمشو داری اشتباه میگی.!

آیسان اخم کرد:

_نه! توشا..بچه ی کوشائه؛ کوشا پیر تر از اونیه که همچین کارهای بتمنانه ای ازش بربیاد؛ درسته روزگاری مخ دخترا رو با نظرای آزمایشیش میزد، و دنسش خوب بود و بهش می گفتیم آیدول شه و خلاصه، از خوبای بیان بود. ولی الان رسما پوکیده.

در ضمن؛کوشا هر چقدرم رگ بدبوی و منحرفانه در درونش داشت، به ما کمک کرد.. بیان به گردنش حق داره.

ولی خب؛امان از عشق،بزرگترین اشتباه ش ازدواج با اون زن بلاگفایی بود.نتیجه اون ازدواج شد توشا؛یه اولاد نا صالح..

در حالی که خاطرات خر در چمن جوونی ترشان در دهنش موج برداشت با پوزخند شیطانی ای ادامه داد:

_البته! همه مون میدونیم که هیچ کس مثل آرتمیس مناسب تر نبود. اگه آرتمیس انقدر نمی چسبید به ما و با کوشا میرفت الان یه فرزند صالح وارث بیان بود..اما خب.

آرتمیس که قاطی کرد یه پنج شیش هفت هشتی بارش کرد و نویسنده زد تو گوش آیسان که بهتره ادامه بده و اعتراضی نکنه:

_توشا همیشه از کارهای پدرش نفرت داشت..

همیشه سعی میکرد زمینش بزنه. اون مادر عفریته ش ام بی تقصیر نبود؛از بچگی تو گوشش خوند لباس های(قالب های) بیانستونیا قشنگ تره، ما بلاگفایی ها لباس هامون داغونه و تو باید حقتو بگیری تا برای وبت فالب قشنگی پیدا شه. میگفت بعد اون شکست کوچیکی که خوردیم به ما به چشم حقارت نگاه میکنن. از این موقع ها اون مادر بی همه چیزش با نفرت بیان این طفلو بزرگ کرد. پسرشم تو کل عمر بیانیان و بلاگفایان یه گوشه نشست، و تا حالا نقشه ی انتقام میکشیده.

پری با صورتی در هم رفته پرید وسط حرفش:

_چرا انقدر کشش میدی خب؟ من الان هیچی نمیفهمم!

آرتمیس که قاطی کرده بود:

_مونی،بلاکش کنید.

آرام که نیمه لبخندی داشت، گفت:

_حالا یه دیقه بزارین من بفهمم سرنوشت این کوشا و زنش چیشد،داستان جالبیه!

عشق کتاب که در کل بحث سکوت کرده بود:

«اگه قول میدی بیارزه تعریف کن.ن میزاریم بلاکت کنه.» چشماشو با کلافگی بست.«فقط انولا رو کاری نداشته باش باشه؟»

آیسان به دلیل اینکه بیشتر از این به هرکی که تو اتاق بود مجال گفتن یه دیالوگ نده؛خودش بی درنگ ادامه میده:

_و توشا! جالبه بدونید،عضو بکزب بود.

ولی خب از اون جایی که نخودم نبود،کلا کسی تو داستان ننوشتش.

بازم تسلیم نشد،رفت عضو سنوخب شد..و از اون جایی که بازم گند زد. به هیچ موفقیتی دست نیافت.

یه مدتی انگار بیخیال شده بود تا اینکه چند وقت پیش،برایان رو یادتونه؟ میخواست اونو هم بکشه هویج! کلا از داستان ها خبر نداشت،یهو میپرسد وسط که فقط یکیو بکشه که یه افتخاری کسب کنه، که چون یادش میرفت وی پی انشو خاموش کنه، یهو بیان باگ میخورد و همه چی میرفت رو هوا.

و امروز..اون هکر قوی ای شده..حتی ممکنه حذف شدن وب هانی بانچ و گربه هم زیر سر اون باشه..

به هر حالـــ.....

تا اومد جملش رو تکمیل کنه... یکی دو نفر حرفشو قطع کردن و نذاشتن. به دو دلیل: یک: چون استلا هنوز گم شده بود و سرورا همه خراب بودن. دو: چون نویسنده نمیتونه تصمیم بگیره کی افتخار قطع کردن غیبتای آیسان رو باید داشته باشه.

آرتمیس دیگه حوصلش از خیره شدن به کف کاسه ی چه کنم چه کنم سر میره، و پا میشه بچه ها رو گروه بندی میکنه که هرکدوم به کاری بپردازن:

گروه اول، متشکل از : آیسان، خودش، پری، موچی که گروه "نجات استلا" نام گرفت، و معلومه کارشون چیه. ازونجایی که آیسان انگار خیلی اطلاعات(هرچند با چاشنی غیبتِ مادرشوهری) داره، و تنها کسیم که میتونه آیسان رو کنترل/بلاک کنه خودشه.(اصلا هم به خاطر عشق و علاقه ی تسوندره-ایش به آیسان نیست.) پری و موچی هم چون بچه های خوبی هستن و خوبیشون اثبات شده است میبره چون حوصله دردسر نداره و آیسان برای هفت جدش بسه. 

گروه دوم متشکل از: مونی، عشق کتاب، هلن و آیلین، که کارشون درست کردن سرورها و پیدا کردن نفوذی هاست. 

آرتمیس با چوب معلمیش به تخته که روش نقشه ی پیچیده ای کشیده می کوبه و میگه:«خب! نقشه رو فهمیدید؟»

عشق کتاب دست سالمش رو بلند میکنه:«متاسفانه نه. چون هنوز نگفتیش.»

آرتمیس گوشیشو در میاره، و پس از چند ثانیه عشق کتاب یک پیام قرمز «تو اخراجی!» دریافت میکنه. آرتمیس به اعتراض عشق کتاب که "زندگی داره و زندگی هم خرج داره توجهی نمیکنه."

بعد میگه:«خب، حالا. داستان به دو تایم لاین موازی تقسیم میشه. هر کی تایم لاین خودشو مینویسه و موفقم میشه. سریع برید ببینم چیکار میکنید. بدویید.»

آرتمیس چوبشو بالا پایین میکرد و نقشه رو توضیح میداد: حالا برای رسیدن به اونجا، از زیر لوله های کارخونه بکزب رد میشین که میرسین به در مخفی بیان. مراقب باشید یهو فیلت...

که یهو آیسان جلوی دهنش گرفت:باید هجی کنیش وگرنه خودمونم ف...ی...ل...ت...ر می کنن 0-0

آرتمیس آهی کشید و ادامه داد:حالا هرچی!اونارو قفل و زنجیر کردن.به احتمال صد در صد یه ردیف قفل اونجاست..من ترتیب باز کردنشونو میدم پس شماها بدون معطل شدن میرین طبقه بالایی..

آرتمیس مکث کرد. موچی دست آرامو چسبید. میزان ترشح آدرنالینش سه برابر هورمون های دیگه بود.«خب..طبقه بالایش چیه؟»

آرتمیس نیشخندی زد و چوبشو پایین آورد:«بگم باورتون نمیشه!»

آیسان و موچی همدیگه رو چسبیدن و گفتن:طبقه بالاییش چیه؟ 0-0»

پری عین بز به تخته نگرید و یکی از چیپسای هلنو کش رفت. هلن پری رو به جوونیش بخشید، و ناکارش نکرد.

آرتمیس شیطانی تر نگاهمون کرد:«یاااااااححححح...طبقه بالاش...»

آیسان و موچی عین بید می لرزیدن که آرتمیس با خنده گفت:حمومه XDDD

آیسان پاشد و میزو عین هرکول برداشت که پایشو بکنه تو چشم آرتمیس که آرتمیس تهدید به بلاک کردن کرد.

که آیسان شیرتر شد : «منو از چی می ترسونیییییییییی»

آرتمیس توجهی نکرد، لباسش را مرتب کرد و ادامه داد:«بله، طبقه بالاش نه، طبقه بالاترش میرین و به یه اتاقی میرسین که رو درش زده مدیریت..ولی اونجا باید نهایت ریسکو بپذیرین...»

آیلین این وسط حوصلش سر رفت:«ما میریم نقشه ی خودمونو بکشیم.»

و اعضای خودشونو جمع کرد و روی زمین شروع به کشیدن نقشه ی خودشون کرد...

پری گفت:«میگفتی...چه ریسکی؟»

آرتمیس گفت :« میشه اسم طبقه ی بالا رو بزاریم مرز، یه جورایی مرز بین چیزی که میخوایم و اینور؛ ولی مثل گفتنش آسون نیست، در واقع دسترسی بهش سخته، خیلی خیلی سخته. اونجا مرکز اصلی بیانه، یه چیزی مثل اینکه اولین نقطه ی شروع و اولین سرور اونجاست. فکر کنید انگار همه چی هم اونجاست و هم نیست » 

آیسان که میخکوب شده بود گفت :« و... بزار حدس بزنم، پیدا کردنش سخته؛ درست میگم ؟ » 

موچی با کنجکاوی و درحالی که نودلش که از کابینت آرتی کش رفته بود رو، با چاپستیک هم میزد ، پرسید :« چرا باید پیدا کردنش سخت باشه ؟ چه فرقی با طبقات دیگه داره. ؟» 

- خب مسئله همینجاست. از اونجایی که قسمت اصلی رو باید تحت امنیت کامل قرار بدن، بعضی اوقات اینقدر مخفی میکننش که حتی قوی ترین هکر ها و برنامه نویس ها هم نمیتونن مرکز اصلی برای ورود به قسمت بعد رو پیدا کنن. 

 آرتمیس در حالی که داشت یادداشت برداری میکرد گفت :«یه جورایی دقیقا مثل یه بازی، یه بازی که هر قسمت سخت تر و سخت تر میشه. تا جایی که مرحله ی آخر جنون آمیزه» 

 موچی خنده ی کوچیکی کرد و گفت :«یادتون نرفته که ؟ ما خودمون یه برنامه نویس که عاشق کارای جنون آمیزه داریم.» 

 همه ی بچه ها خندیدن، میدونستن که منظور موچی آرامه. به هرحال، اون الان یکی از بهترین برنامه نویس های کشور بود. آرام هم سرشو از لپ تاپ ( که همیشه همراهش بود و اگه خودش هم گم میشد لپ تاپش پیشش بود ) بیرون آورد و گفت :« معلومه که تا من رو دارید غم ندارید، اصلا هرچی سخت تر بهتر، اینطوری خیلی هیجان انگیز تره ! » ...

 اون طرف، گروه عشق کتاب، آیلین، مونی و هلن در حال حل کردن اینکه چطوری باید به مرکز سرور برسن فکر میکردن. 

- بچه ها، ما میتونیم که سرور ها دقیقا توی مرکزی ترین قسمت ایرانه. یعنی میشه گفت نزدیک های اصفهان. 

 عشق کتاب با به یاد آوردن شهرش، آهی کشید و ادامه داد :« اول از همه اینکه، آیلین و مونی تحقیق کرده ان که دسترسی به اون مرکز چطوری امکان داره، و باید بگم که اصلا امکانی وجود نداره ! » 

 آیلین ادامه داد:« دقیقا ! برای وارد شدن و کنترل سرور هایی که چندین ساله از انرژی محل های کناری و... تغذیه میکنن، و هیچ کس هم دیگه به فکرشون نیست، نیاز داریم به رمز عبور چندین نفر، که یه جورایی در به رومون باز بشه؛ ولی خب ما هرکدوممون چندین سال از بودنمون در بیان میگذره. حتی اگه خیلی از بچه های دیگری هم جمع کنیم، خیلیا از پنل خارج شدن و خیلیا رمزشون قدیمی شده... » 

مونی با کلافگی گفت :« ببینید، خیلی مختصر بخوابم بگیم، نیاز به یه رمز عبور جدید تر داریم. پیشنهادی دارید؟! » 

چند دقیقه سکوت بود، به هرحال، همه شون تقریبا تو یه زمان وارد بیان شده بودن. نمی‌دونستن که چه کسی ممکنه از اونها دیرتر اومده باشه تا رمز عبورش کارساز باشه. تازه اگه از پنل هم خارج نشده باشه. 

 تا اینکه عشق کتاب، بشکنی زد و با لبخند گفت :« انولا. » 

هلن لبخند بزرگی زد:

-آره! انولا بهترین گزینست!

آیلین که عینکشو با گوشه تی شرتش پاک میکرد و در اثر تلاشش برای درست دیدن از دور شبیه مرغ دریایی شده بود گفت:

-موافقم، منتهی قضیه اینجاس که..آخیش! تمیز شد حس میکنم دنیا یه رنگ جدید به خودش گرفت اصلا، خب میگفتم، انولا الان در دسترس نیست:/

عشق کتاب گفت:

-یکی بهش نظر بده، اگه شانس بیاریم هنوز برا این یکی وقت داریم

آیلین که یاد خاطرات دیرینش با میهن بلاگ افتاده بود اشکاشو به طور نمادین پاک کرد و گفت:

-فکر نکنم. من تجربه داشتم اینجوری بدتر میشه. کسی یه راه ارتباطی دیگه با انولا سراغ نداره؟ شماره تلفنی، ایمیلی، چیزی،

مونی بشکن زد:

-همینه، شماره تلفن!

آیلین تعحب کرد:

-منظورت چیه؟

مونی گفت:« شماره تلفن همه کاربرا دست بیانه، نه؟ خب میتونیم از اونجا بگیریمش،»

عشق کتاب گفت:«-آره ولی الان بیان خودش یه دشمن دیرینست»

آیلین گفت:«بهتره همون نظرمونو بدیم. اگه شانس آورده باشیم میفهمه بیان داره چه اتفاقی براش میفته و زود برمیگرده. از اینا گذشته، بهترین دوست من الان توی سلول فلفل گیر کرده و اگه معنیش این باشه که خودمم اینجوری بشم اینکارو میکنم.»

عشق کتاب سرشو به نشونه تایید تکون داد:

-آره باهات موافقم. پس، بازش کن!

-------

و در جایی دورتر...

توشا مشکلی برای صبر کردن نداشت.

نیشخند به لب دور صندلی که استلا به آن بسته شده بود چرخید و بلند گو را نزویک گوشش گرفت و با صدای خشکی گفت:

-وای خدایا اینا رو نگاه کن.باورم نمیشه که تونستن به این زودی به مرحله بعدی نقشه برسن.تو باورت میشه استلا؟

بعد خندید:

_ببخشید.فراموش کرده بودم که دهنت بستست.به هر حال جالبه که دوستات به فکرشون نرسیده ممکنه کسی تو خونه شنود گذاشته باشه.

توشا بیشتر از آنکه برای بچه ها خوب باشد باهوش بود. در حالیکه زیرلب میخندید، به گوش دادن و دیدن ادامه داد.

--------

عشق کتاب مثل بچه خوبی نشسته بود، که بی هیچ دلیلی ناگهان آیسان به سمتش هجوم برد و زد به سیم آخر.از یقه ی عشق کتاب گرفت و بلندش کرد.

عشق کتاب که هنوزم شونش تیر میکشید و درد می کرد گفت:آ..آیسان..

آیسان با خشم اژدهاگونه ای گفت:اینهمه برات مادری کردم..از خودم زدم..از اصغر قشنگم گذشتم...نون شبمو دادم تو بخوری..بعد حالا اینطوری جواب فداکاری های منو میدی؟؟

عشق کتاب اصلا درک نمی کرد ماجرا چه بود. آیسان توجهی نکرد، و همینجوری که از یقش گرفته بود هلش داد عقب که عین چسب بچسبوندش به دیوار که یهو...ترق!..

عشق کتاب و آیسان به زیر کفش عشق کتاب خیره شدن...

پری چهار دست و پا جسم له شده رو از رو زمین برداشت و عین کاوشگرا کاوشش کرد...

چشماش گرد شد..دستاشو کرد تو موهای لخت تا شونش و پوفی کشید.

مونی امگار که حوصله ی دردسر جدیدو نداشته باشه گفت:اون..چیه؟

هلن رفت بالای سر پری:او او...نقشه هامون دود شد به هوا..

پری نیم نگاهی به جمع انداخت و گفت:شنود...توشا..بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم باهوش بود...

موچی جوری که سعی می کرد در نبود استلا به بچه ها قدرت بده ولی خودشم به یه استلا نیاز داشت گفت:الان..الان باید چیکار کنیم...

پری با پوزخندی که نمی خواست واقعیتو قبول کنه گفت:به قول آرتمیس...باید با زور بزنیمشون زمین یا...

بعد ناگهان چشمش بی حالت شد، مستقیم به عشق کتاب خیره شد. دهانش را باز و بسته کرد بدون آنکه صدایی خارج شود.کمی بعد، صدای خارج شد. ولی... صدای بیش از حد بمی بود:«سینیور... سینیور... بیدار شو!!»

عشق کتاب از خواب پرید.

بالای سرش، بچه ها با نگرانی ایستاده بودند. درحالیکه بلند میشد گفت:«خواب... بود؟»

سینیور در حالی سعی می کرد خودشو کنترل کنه، نفس عمیق کشید.

-عشق کتاب خوبی؟ انگار روح دیدی! 

آیسان گفت «خواب بد دیدی نه؟ بیا تعریف کن ببینم، میتونم برات راهنمای کنار اومدن با خواب ترسناک رو بگم پسرم!*-*» ‌

عشق کتاب گفت: «آره خواب بود، ولی ترسناک نبود...خواب دیدم تمام مدت توشا داشته حرفامونو می‌شنیده، واقعا دردناک بود» 

آرام گفت: اوه واقعا؟ 

صداشرو پایین تر آورد: «وایسا؛ نکنه یه نشــــــــــــــ...ونه باشه؟» 

دیگه نتونست ادامه بده؛ چون صدای پرتاب گلوله آمد، و یهو....

موچی گفت «دوستتون دارم» و اون آخرین حرفی بود که از موچی شنیدن. موچی مرد، مثل هزاران آدمایی که هرروز می میرن، مرد‌. اما برای دوستاش؟ موچی اندازه یک دنیا ارزش داشت و مرگش؟ مثل ازبین رفتن یه کهکشان بود.

و فکر میکنید کی اون رو کشت؟ 

زامبی ها؟ مریخی ها؟ سازمانی شرور یا...؟

 نه! توشا!...اما توشایی که دوستشون بود.

آیسان در حالی که ادای گانگستر ها رو در می آورد گفت «واقعا تا حالا فکر کردید چرا من بیشتر از بقیه توشا رو میشناسم و داستانش رو تعریف کردم؟ حتما فکر کردید اتفاقی بوده نه؟» 

در حالی که موهاش رو می‌بست گفت «شرمنده؛ ولی داستان بدون شخصیت منفی پیش نمی ره و شانس بدتون من شخصیت بد داستانم.»  نیشخند زشتی زد، که روی صورتش عجیب به نظر می آمد؛ و ناپدید شد.

​​​​​​

همه چیز در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد. در یک دقیقه یکی از دوست های دیرینه، خیانت کار شد و یکی از بچه ها دیگه نفس نمی‌کشید. 

بعد از رفتن آیسان، همه چند ثانیه ای در جا مونده بودند، انگار هیچ کس تحمل این همه اتفاق ناگهانی رو نداشت. نمیدونستن باید چه واکنشی نشون بدن. باور همه ی اینها سخت بود. 

تا اینکه آرام، لپ تاپش رو آروم بست. بلند شد و پشتش رو تکوند و گفت:« لعنتی، باورم نمیشه. »

- باورم نمیشه. 

آرتمیس این رو با صدای خش داری گفت. و بعد، زانوهاش انگار که دیگه توانی ندارن، افتادن. 

عشق کتاب، همون‌طور که به سمت موچی میرفت، به خودش سیلی محکمی زد و گفت :« این یه خوابه، آره این همه اش خوابه. خواب در خواب... بیدار شو، فقط آروم باش و بیدار شو. همه چی درست میشه. فقط بیدار شو لعنتی. » 

 ولی مسئله اینجا بود که نمیشد هیچ چیز رو پس گرفت. 

 آیلین و پری هم که بغضشون شکسته شده بود، گریه کردن و نتونستن خودشون رو نگه دارن. هلن با چشمهای خالی از احساس به موچی خیره شد. همه چی بدتر از اون چیزی شده بود که انتظارش رو داشتن.  

آیلین، موچی رو در آغوش گرفت و روی تخت گوشه اتاق گذاشتش و روش پتو کشید؛ به هرحال، دیدن دوستشون که دیگه بیدار نمیشه کاری رو پیش نمی‌برد.

- باید چیکار کنیم؟ 

آرام با صدای آروم این رو گفت. 

عشق کتاب که حالش احتمالا از همه بدتر بود، داد زد :« هه، چیکار کنیم؟ تو داری می‌پرسی چیکار کنیم؟! خب من بهت میگم، هیچ کار. هیچ کار و هیچ کار. میفهمی ؟ نه فکر نکنم، چون حتی یه ذره هم احساس نداری. باورم نمیشه که موچی رو از دست دادیم و تو داری می‌پرسی چیکار کنیم. » 

- هی، سینیور. آروم باش...

- آروم باشم ؟ بله حتما، دستور دیگه نداری؟ میخوای...

- ببین، میفهمم حالت بده، میفهمم که همه ی اینا یهویی بود؛ ولی دلیل نمیشه بیخودی بخوای چیزی بگی. یه لحظه فکر کن، موچی برای چی رفت؟ برای ما. آخرین حرفش چی بود؟ اینکه ما رو دوست داره. بهتر نیست جای این حرفا، به حرفاش فکر کنی. اوضاع همه الان خرابه. و تو هم تنها نیستی. ما کنارتیم، ما همه کنار همیم. 

سینیور روی مبل نشست و سرش رو بین زانو هاش قرار داد، احتمالا دیگه نمی‌تونست فکر کنه..

 حدود دو ساعت بعد، اوضاع یکم آروم تر شده بود؛ حداقل از اون جو مزخرف بیرون اومده بودن. سینیور همچنان همونطور کنار مبل نشسته بود و یک بار هم سرش رو بالا نیوورده بود. هلن و پری گوشه اتاق نشسته و گیج بودن. آرتمیس هم که انگار اشکاش خشک شده بود، به در زل زده بود. مونی کنار آرام بود و سرش رو روی شونه اش گذاشته بود و چشماش هم بسته بودن. 

 احتمالا اگه همینطوری اوضاع پیش میرفت، هیچی درست نمیشد. مگر اینکه، کسی وارد میشد و ممکن بود تحولی ایجاد بشه، حتی یکم که شده؛ ممکن بود بتونن از این مخمصه نجات پیدا کنن. 

 و اون شخص پیداش شد. زنگ در رو فشار داد و منتظر باز شدن در موند...

صدای زنگ کهنه و قدیمی کلبه ،تو تمام اتاق طنین انداخت.ولی این بار،همه میدونستن پشت این در چوبی، موچی ای که تو دستش یه کیک گنده باشه در حالی که بینی ش سرخ شده و بزرگترین لبخند دنیا رو لب هاشه نیست.

خاطره ها! خطرناکن،مثل خنجر دل تک تک بچه ها رو می بریدن.

از دست دادن موچی یه زخم خون چکان بود که هیچ وقت خوب نمی شد؛انگاری قرار بود تا ابد ازش خون بجوشه.

.موچی نبود.دیگه نبود.میون اون ها موچی ایی نبود.

و همه ی این ها...

به خاطر کی بود؟ یکی از دوست های خودشون؟ کسی که دوست موچی بود؟

مونی با چشم های بسته لب هاش تکون خوردن:

-چطور یه نفر میتونه انقدر راحت تظاهر به دوستی کنه..

لب های آرام در امتداد حرفش تکون خوردن:

-هانی راست میگفت؛اون از یه چیزایی خبر داشت.

باور حرف هایی که از دهنش بیرون میومدن براش سخت بود ولی با سرعت یواش تری ادامه داد:

-اون؛اون..اون یه ناشناس اضافی بود.نباید بین خودمون راه ش میدادیم.اون از اولم میخواست مارو زمین بزنه.

عشق کتاب که بق کرده بود دنباله حرفش رو گرفت:

-اما چرا؟ چرا باید مارو زمین میزد؟ چه دلیلی داشت؟

همه جا ساکت شد؛هیچ کس جوابی نداشت.

صدای در زدن پیاپی ادامه داشت.

عشق کتاب در حالی که دستش رو به باند پیچیش که هنوز گرمای دست های موچی روش بودن می کشید به طرف در رفت.

_سلام امیررر! 

دختر مو آبی از همان دم در سرش رو داخل کرد و همه رو برانداز کرد.

_هی.شما ها چرا عین لشکر شکست خورده میمونین؟ چه مرگتونه؟ هی تو چرا زخمی شدی؟

عشق کتاب حرفی نزد،با اینکه چشم در چشمش بود چی میتونست بگه؟ از دزدیده شدن بزرگترین دوستشون میگفت؟ از کشته شدن موچی؟ یا از خیانتِـ.. اسمش هم رکیک بود برای به زبون آوردن.

کیدو که هنوز گیج بود؛خودش به همراه دختر مو فرفری ای که مچش رو گرفته بود وارد کلبه شد.

_این انولا ئه! آوردمش.

کسی اهمیتی نداد.همه سکوت رو ترجیح دادن.این دو نفر چه نقشه ای برای پیروزی داشتن؟ قلب های مرده ی اونا با رفتن موچی؛دوباره میتپید؟

_ببینم یا همین الان میگین چتونه یا ...

مونی..نزاشت حرفش تموم شه؛بغضش رو شکست.

همین حرکت کافی بود که کیدو به عمق ماجرا پی ببره.

کیدو آیلین رو از صندلی پرت کرد پایین و با شعار"من ازت بزرگترم!" رو صندلی جا خوش کرد.

-خب،ببینم چی شده؟!

پری که دید هیچ آبی از این جماعت بغض کرده ولرم هم نمیشه ،با حرص پا شد و گفت:

_اون ...اون..

مشت های گره خوردش میلرزید:

_آیسان ..موچی رو کشت،اون..

به صداش شجاعت داد و با شهامت جملش رو تموم کرد:

_اون یه خیانت کار بود!!

کیدو وا رفت؛اما وقت کرد واکنشی بده؟ شما چی فکر میکنین؟

کریه کرد؟ آیسان رو نفرین کرد؟ پری رو زد؟ 

نه.!فرصت هیچ کاری رو پیدا نکرد.

چون تا قبل از باز شدن دهن ش ،سر کلت سردی رو روی شقیقه ش حس کرد.

امکان نداشت! این چه وضعشه؟ نویسنده قرصاشو سروقت خورده؟ آرتمیس؟

این از غیر قابل باور ترین پدیده های بشریت بود..

همون موقع مونی زد زیر خنده:

_می دونستم.می دونستم.آرتمیس.مگه میشد اون یه هم دست خوب و معرکه نداشته باشه.

آرتمیس با خونسردی پوزخند زد و سر کلت رو به سمت مونی گرفت:

_خب خانم دعواییِ خوب حدس بزن.الان می خوای چیکار کنی؟

مونی بلند شد.هنوز مثل دیوونه ها می خندید .شروع کرد بره به سمت آرتمیس.آرتمیس محکم چنگ انداخت و مری رو گرفت و کلت رو گذاشت روی گردنش:

_نزدیک نیا مونی.نمی خوام فعلا کسی بمیره.

مونی با خنده جلوتر اومد .آرتمیس کلت رو مسلح کرد:

_باور کن شلیک می کنم.

مونی بازم جلوتر اومد

آرتمیس پری رو انداخت.یه نیشخند ملیح روی لباش نشست:می دونستم تو اونقدرا که برای خودت ارزش قائلی، بقیه رو آدم حساب نمی کنی. همتون همینجورید!

مونی یه قدم باهاش فاصله داشت.دستش رو دراز کرد و سر کلت رو گرفت و گذاشت رو پیشونیش و باز هم خندید:

_شلیک کن خانم گانگستر

آرام ادامه داد:

_ولی از این به بعد یادت باشه همیشه اول تفنگتو چک کنی که توش گلوله باشه

چشمش گشاد شد:«عاوو، شت.»

و کلت رو پرت کرد اونور. 

آرام گفت «حالا میخوای چیکار کنی فضانورد خائن؟» و به سمتش رفت تا دستگیرش کنه. داشت دستاش رو می‌بست که آرتمیس گفت «ولی یه چیزی رو فراموش نکردین؟!» 

-چی رو؟ 

+اینجا کلبه منه و منم جز فضانورد های ناسام، پس....

قبل تموم شدن حرف ارتمیس ارام منطورشو فهمیدم و زیر لب چیزی مثل: اوه خدایان! زمزمه کرد. میدونست دیگه دیر شده برای همین از جاش تکون نخورد و خیلی عادی مثل ادمی که منتظر ناهارشه سر جاش ایستاد و فقط چشماش رو بست. با این وجود اگه دقت میکردی ترس از سکناتش معلوم بود!

دو ثانیه بعد، صدای جیغ ارام بود که همه رو ترسونده بود. منطقه ای که توش ایستاده بود بطرز عجیبی نیروی گرانشش زیاد شده بود و این نیرو نه تنها از زنین؛بلکه از سقف هم به بدنش وارد میشد و در همین حین شوک الکتریکی بدنشو محاصره کرده بود

همه از ترس خشوشون زده بود و ارتمیس همونطور که بالذت به شاهکارش نگاه نیکرد گفت: 

_هیچ فکرشو میکردی رفیق؟ مکانیزمی که باهم درست کردیم یه روز روی خودت امتحان بشه؟ عااا اسمشو چی گذاشته بودیم؟ سیاهچاله الکتریکی؟

اون روزی که از ناسا استعفا دادی ایدش به ذهنت خطور کرد؛ خوش شانس بودم که همچین ایده نابی دست اون سازمان نیفتاد!

ارتمیس میگفت و میخندید... دیوانه وار میخندید...

بقیه فهمیده بودن کافیه سی ثانیه دیگه این شوک ادامه داشته باشه تا ارامم به سرنوشت موچی دچار بشه..

هلن زودتر از همه به خودش مسلط شد و گفت: باشه.. باشه روانی باشه!هرچی که تو بگی فقط تمومش کن!

موتی که تا اون لحظه از شدت شوک مثل مجسمه ایستاده بود لرزید و روی زانوهاش افتاد،سینیور چشماشو بست و زیر لب یه چیزی مثل نه نه نه زمزمه کرد و بقیه ترس تو نگاهشون پدیدار بود.

ارتمیس نگاه سرخوشانه ای بهشون کرد و با لحن تصنعی گفت:

_ چقدر حیف شد که من معتی رفاقت حالیمه و نمیخوام رفیقم جلوی چشم دوستاش بمیره.

و بعد گفتن این حرف، اون شکنجه تموم شد. همه نفس راحتی کشیدن...

«میدونید، راستش یکم زیادی ساده اید؛ حداقل آرام و مونی، از شما انتظار نداشتم.»

آرتمیس همزمان با گفتن حرفش، روی مبل نشست و آبنبات چوبی ای رو توی دهنش گذاشت؛ تصور اینکه تو اون وضعیت چیزی از گلوش پایین میرفت، غیر ممکن بود. 

بعد از چند دقیقه که تو لپ تاپ چیزی تایپ کرد، لپ تاپ رو بست و رو به کیدو گفت :« وای، ببین کی اینجاست! چطوری کیدوی آبی. »

- تو واقعا... نفرت.. انگیزی. 

- چی؟! دقیقا با کی بودی ؟! 

- درست شنیدی، با تو بودم، تو یه آدم نفرت انگیزی. 

- اونایی که ضعیف ترن میبازن کیدو، مهم نیست دوستام باشن یا کس دیگه؛ وقتی ضعیف باشی بازنده ای. 

 بعد از گفتن این حرف، به کیدو مهلت حرف زدن نداد و رو کرد به دختری با موهای مواج که دستهاشو مشت کرده بود و به پایین خیره شده بود. 

- خدای من! انولا، خوشحالم می‌بینمت. ببخشید الان اوضاع یکم بهم ریخته...

- چطور جرئت کردی. 

آرتمیس که جا خورده بود، با قیافه ی شگفت زده، به دختری که به نظر نمیومد خیال حرف زدن داشته باشه نگاه کرد و گفت :« چی فرمودید ؟! » 

- چطور جرئت کردی دوستاتو بفروشی. 

آرتمیس که به نظر خنده اش گرفته بود، فقط سکوت کرد و میخواست ادامه حرفهاش رو بشنوه. 

- من از همه تون دیر تر اومدم، وقتی عضوی از بیان شدم، فکر کردم که تو یکی از دوستای خوب و مهربونی. میدونی، بدتر از اینکه یه نفر دروغگو باشه، کسیه که تظاهر به راستگویی می‌کنه و اعتماد دیگران رو جلب می‌کنه. تو دقیقا همینی، حتی ارزشت اونقدر کمه، که نمیشه در مورد کارت فکر کرد...

آرتمیس که از حرفهای انولا عصبی شده بود، کنترل سیاهچاله ی الکتریکی رو به دست گرفت، انگشتش رو روی دکمه ی قرمز برد.

هلن و آیلین که متوجه شده بودن، سریع از جاشون بلند شدن تا جلوی آرتمیس رو بگیرن؛ ولی انگار دیر شده بود. عصبانی کردن انولا کارساز بود...

- حالا! 

با فریاد انولا، همه ی برق ها خاموش شد و کنترل سیاهچاله اونقدری داغ شد که آرتمیس ولش کرد. 

فشار الکتریکی و گرمایی که به دست آرتمیس وارد شده بود، باعث شد همونجا پاهاش شل بشه و بیوفته زمین. 

به هرحال، ورود ناگهانی انولا اونقدرم بد نبود... 

بعد از اون کاری که انولا کرد، همه نشستن کنار هم تا خیلی منطقی حرف بزنن، آرتی یه موز برداشت و گفت «شخصبت بده داستان بودن بده، هرچند باحاله هست!» 

همه همزمان گفتن «ازت متنفریمم!!» 

آرتی پاشو گذاشت رو پاش و گفت «اوه دوستای عزیزم! زود قضاوت نکنین، از کجا معلوم شاید من به اسنیپ باشم، هوم؟» 

مونی گفت: تو عمرا اسنیپ باشی

هلن گفت:«حداقل خود اسنیپ تو کتاب اول می دونست، داره به هری کمک می کنه، ولی تو خودت می دونی شخصیت بده داستانی!! تازه، حتی اگه اسنیپم باشی، اون زیادم علیه السلام نیست.» و شروع کرد به وراجی کردن زیر لب درباره ی ضدقهرمان‌های رومخ. 

آرتی بهش بی توجهی کرد و گفت:«خیلی خب، خیلی خب! تسلیم! اصلا من ولدمورتم!» و خندید. خنده اش حقیقتا شبیه اسمشو نبر بود.

بعد بشکنی زد و گفت «گاد یه فکری! بیاین همگی با هم بریم ساختمان سرورها!» 

آرام گفت «چقدر تو باهوشی!! می خوای یه راست ما رو ببری جهنم؟» 

و آرتمیس باز خندید.

«حالا این ساختمان سرور ها کجاست؟ تو کجای کره زمینه؟» 

آرتی گفت «هوممم، ما کی گفتیم ساختمون تو زمینه؟» 

انولا در حالی که یه بار دیگه به خونه آرتی نگاه میکرد گفت «پسررر، چقدر خونه ت شبیه به فیلم سرزمین فرداست» 

آرام گفت «یعنی...یعنی بگو که منظورت اونی نیست که فکر می کنم!» 

آرتی یه چیزی رو زد، دکمه بود؟ شاید یه همچین چیزی ولی همه می تونستن صدای فریادش رو بشنون که می‌گفت: 

«پیش به سوی جهان موازی!» 

بعد از این حرف، آرتمیس تند تند اعداد رو به زبون میوورد. در بین اعداد هم به همه گفت که چشماشون رو ببندن. 

عشق کتاب که تا اون مدت ساکت بود، زیرچشمی نگاهی به کیدو و انولا انداخت و گفت :« شما دوتا، بگید ببینم. این کار یهویی ( و البته خفن ) تون چی بود ؟ »

- قضیه اش خیلی مفصله. 

- و من هم همین الان می‌خوام بشنوم. 

بعد از چند دقیقه، آرتمیس گفت که بچه ها میتونن چشماشون رو باز کنن، بعد از در خونه بیرون رفت. بلافاصله بعد از باز شدن در، هوای سردی به درون کلبه اومد. 

همه کنار همدیگه اومدن، و به انولا و کیدو نگاه کردن تا به حرف بیان: 

- خیلی خب، ماجرا از این قرار بود که استلا اول از همه من رو از جریان ضعیف شدن سرور ها باخبر کرد؛ ولی از اونجایی که سرور ها به شدت ضعیف بودن؛ به سختی فقط تونستم متوجه بشم که اوضاع خرابه. پس سریع میخواستم خودم رو به آدرسی که استلا داده بود برسونم. 

کیدو نفسی گرفت و سرش رو رو به انولا تکون داد، انولا آهی کشید؛ بعد از اون همه وراجی برای آرتمیس، زیاد علاقه ای به حرف زدن نداشت :« من از طریق یه کد، پنل رو روی لپ تاپ و گوشیم نصب کرده بودم؛ و هر پیامی که بهم ارسال میشد، میتونستم سریع باخبر بشم. جالب بود که بعد از گذشت این همه سال پاک یادم رفته بود که همچین چیزی روی گوشیم هست؛ و وقتی پیام عشق کتاب بهم رسید؛ فهمیدم که باید چیز مهمی باشه. » 

پری که ساکت بودنش تعجب آور بود، با خنده گفت:« حالا پیام چی بود .» 

انولا باورش نمیشد که اونها هنوز از اون داستانها دست بر نداشتن. چشماشو چرخوند و ادامه داد :« با اینکه حتی اسم شخص ارسال کننده پیام نیومده بود، کاملا متوجه شدم که پیام از طرف کیه. تقریبا به همه چی اشاره کرده بود. آدرس هم که رمزی نوشته بود رو دنبال کردم تا رسیدم به اینجا. یعنی اینجا که نه، دقیقا اول جاده. » 

- و ما اونجا هم همدیگرو دیدیم و هم آیسان رو؛ از اونجایی که میدونست ما از چیزی خبر نداریم؛ گفت که می‌ره برای تحقیق بیرون. ما هم تا اینجا با هم اومدیم؛ ولی دقیقا یه چیزی توی لباس، اونم لباس رنگ روشنش مشخص بود. خون! 

- بعدش هم که به اینجا رسیدیم، کیدو دید که به نظر میاد برق اتصالی کرده، چون دقیقا کنار خونه سیم ها و چراغ ها به نظر سوخته و پوسیده میومدن. 

- اینجا بود که ما انتظار هر چیزی و داشتیم. 

یکم سکوت بین بچه ها برقرار شد، کیدو میخواست ادامه ی ماجرا رو بگه تا اینکه آرتمیس در رو باز کرد و گفت :« مسافران عزیزم، به دگر جهان یا همون جهان موازی خوش اومدید! » ...

جایی که اومدن یه جایی شبیه به ناسا بود، اونجا کلی ساختمون بلند بود، خیلی بلند. 

آرام گفت «واووو! پسر، اینجا چه خفنه، یعنی چند سال آینده تو دنیای خودمون هم از اینا داریم؟» 

آرتمیس در حالی که روی گوشیش خم شده بود و همه حدس می زدن داره با آیسان حرف می زنه گفت «اوهوم!» گویا زیاد حوصله نداشت، از عصبانیت بود یا از خستگی، مشخص نبود.

عشق کتاب میشه گفت کاملا دستش رو فراموش کرده بود، انگار نه انگار چند ساعت پیش رو به موت بود. انگار نه انگار چند ساعت پیش آیسان موچی رو کشت، انگار نه انگار یکی از دوستای صمیمی شون خائن از آب در اومده بود، انگار نه انگار همه شون...به حد غیر قابل تحملی غمگین بودن «استلا کجاست؟» 

-توی ساختمون اصلی، الان آیسان میارتش اینجا.

آرام که هنوز شیفته ساختمون ها بود؛ به یه گوشه سالن اصلی اشاره کرد و گفت «اونا چین؟» 

یه سری چیزهای شبیه‌سازی مانند به ماشین زمان بودن، همون چیزا که یه مدت با آرتی...یعنی چیز، خائن باهاشون کار میکرد.

«اممم...اونا یه سری اختراعات برا رفتن به زمان های دیگن، داریم روشن کار میکنیم..» 

آرام به فکر فرو رفت، شاید خوشحال بود که یه چیز دیگه از علم کشف کرده، یا شایدم شکاک شده بود! به چی؟ هیچکس نمی دونه....

همون لحظه مونی پشت آرتمیس ظاهر شد و سرنگی رو توی گرذنش فرو کرد:

_آرتمیس عزیزم.امروز زیاد از مغز کلون شدت کار کشیدی .بهتره استراحت کنی.

همه ماتشون برده بود.آرام داد زد:

_مونی تو خوبی؟منظورت از کلون شده چی بود؟

مونی خندید.دستش رو به سمت صورتش برد و پوستش رو کشید.پوستش نه،درواقع ماسکش!چهره ی واقعیش معلوم شد.یه پسر جوون با یه نیش خند وحشتناک و موهای مشکی:

_توشا هستم .از دیدنتون خوشبختم.

هلن با تته پته گفت:

_گفتی کلون.پس خود بچه ها کجان؟

توشا با ملایمت گفت:

_اوه،خب آرتمیس و آیسان عزیز به همراه استلا هستن و ..

عشق کتاب با عصبانیت گفت:

_چه بلایی سر مونی اوردی آشغال؟

توشا با ملایمت جملش رو تموم کرد:

_و دلبر محبوب منم توی همین ساختمون چند روزه در انتظار شماست.

آرام مات و مبهوت به توشا خیره شد:

-دلبر محبوب؟

توشا گفت:

-آره دیگه، خبر نداشتین؟ هاه. باورم نمیشه.. تو که رفیقش بودیم خبر نداشتی. همم... البته، خیلی وقتم بود که رفیق نبودید، نه؟

و نیشخند زد. آیلین به نزدیک ترین وسیله دم دستش که یه میله بلند بود چنگ زد تا خودشو صاف نگه داره که یهو سر جاش میخکوب شد.

توشا با پوزخند بزرگش به آیلین اشاره کرد و گفت:

-بله دیگه، مشاهده میکنید اینجا چه قابلیت های خفنی داره.

همه که برگشتن سمتش، آیلین بیهوش شد و افتاد روی زمین. هلن و کیدو دوییدن سمتش و نبضشو گرفتن:

-هنوز زندس!

توشا چشمک زد و گفت:

-حیف که وقت ندارم بیشتر باهاتون گپ بزنم، پیشنهاد میکنم به اون دوستتون یه سری بزنین چیزای جالبی میبینین، فعلا!

بشکن زد و غیب شد. رفتن پیش آیلین تا ببینن به هوش میاد یا نه که دیدن چشماشو آروم باز کرد.

همه خوشحال شدن. عشق کتاب گفت:

-آیلین، خوبی؟

آیلین با حالت عجیبی گفت:

-شما اینجا چیکار میکنین؟ تو حکم اعداممون تجدید نظر کردن؟

مونی که همه چیز را تماشا می کرد، لبش را کزید. او هیچ وقت نمی خواست به دوستانش خیانت کند.

توشا با لبخند وارد اتاق شد.مثل پسر بازیگوشی دستش را کشید و گفت:

_زود باش بریم.رفقات بیرون منتظرتن.

او به زور لبخند زد تلاش کرد دستش را از دست او بیرون نکشد:

_مطمئنی همه اینجان؟ آسیب که بهشون نزدی...

توشا دستی به موهایش کشید و نیش خند زد:

_خب شاید یکشون وضع شونش خوب نباشه و اون یکی اتفاقی دستش به یکی از اون دستگاه های کنترل ذهن خورده باشه...

دختر از جا پرید.وقت نداشت به توشا فحشی بدهد.خوب می دانست آن دستگاه ها چه بلایی به سر مغز آدم می آورند. «من برم بهشون سر بزنم. تو حتما خیلی کار داری.» او ناپدید شد، و منتظر جواب توش نماند.

 

جایی در آن بیرون، سینیور انولا ارام و دیگران دور آیلین جمع شده بودند. آیلین با حالت مسخ شده ای گفت: 

_از خیانتمون چشم پوشی کردن؟ اوه نه نباید اینکارو بکنن من نمیتونم تا اخر عمر با عذاب وجدان خیانت زندگی کنم!

بچه ها مات و مبهوت به اراجیف آیلین گوش میدادند، شانه سینیور خونریزی کرده بود و دیگر موچی نبود تا تیمارش کند. استلا و دوستانشان هنوز در دست آن توشای عوضی اسیر بودند و خطری که سرورها را تهدید میکرد هنوز به قوت خود پابرجا بود. دریغ از یک کورسوی امید.

کیدو یقه ایلین را گرفت و فریاد زد: تو تحت کنترلشی احمق! به خودت بیا آیلین، نباید کار دست خودت بدی.

آیلین مفلوکانه اشک ریخت و به پای کیدو افتاد:

_شما درست میگید سرورم! بعد همکاری در قتل پادشاه من مستحق مرگم، همین الان همه چیو تموم میکنم.

و دوید سمت شیشه های بطریِ کنار سطل آشغال. تا یکی را شکست و خواست روی رگش بگذارد سینیور سمتش دوید و با گرفتن دستهایش عملا جانش را نجات داد.

ارام به دستگاه های به اصطلاح پرش زمان نگاه کرد. چیزی که به گفته ارتمیس... نه به گفته توشا دستگاه هایی برای پرش در زمان بودند..  حدس زد:

_دستگاه های کنترل ذهن... با برخورد پوست انسان یه اشعه تولید نیکنن که بخش خاطرات و تصورات دهنو تغییر میده. آیلین فک میکنه یه خائن به دربار در زمانهای قدیمه پس... اگه بخوام دقیق تر بگم کاری میکنه تا طرف یه تصور دردناک و منفور از خودش داشته باشه و دست به خودکشی بزنه.. 

کیدو نه کشداری گفت و هلن با پا به سنگ ریزه جلویش لگد زد.

_تنها راه تموم شدنش.. خونه.

سینیور همانطور که دستهای ایلین را گرفته بود و تلاش میکرد تسلیم تقلاهایش نشود گفت: خون؟

ارام سری تکان داد و تزدیکشان شد. دستهای آیلین را گرفت و گفت: امیر از خون کتفت استفاده کن و یه سیلی به صورتش بزن.

سینیور با تردید دستش را به خون شانه اش آغشته کرد. چند ثانیه ای مردد بود برای سیلی زدن. 

_اوه خدایان! کارو تموم کن پسر فقط یه سیلی کوچیکه.

سینیور سر تکان داد و صدای سیلی در فضا پیچید.

بلافاصله بعد از سیلی زدن با دستهایش صورتش را پوشاند، انگار که عذاب وجدان داشته باشد.

کیدو چند صربه ارام به شانه اش زد و سراغ ایلین رفت.

_الان حالت بهتره؟

آیلین سرش را بالا اورد. رد انگشتهای خونی روی صورتش بود. 

+من.. من برگشتم؟ اوه نه تازه داشتم وارد اتاق مدیریت میشدم...

هلن نزدیکتر آمد و پرسید: منطورت این نیست که... روحت تله پورت کرده بود؟

ایلین جواب داد:

_راستشو بخوای دقیق نمیدونم... من بعد لمس اون وسیله یهو سبک شدم و از جسمم جدا شدم. دو ثانیه بعد تو راهروهای ساخjمون بودم. فک کردم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که اتاق ندیریت رو پیدا کنم و..

آرام وسط حرفش پرید: پس تو یه جورایی از تقشه ساختمون مطلعی درسته؟ میتونی مارو به اتاق مرکزی ببری؟

آیلین ترسیده سرتکان داد و گفت:

_فقط تا اتاق مرکزی، نه بیشتر. نتونستم واردش بشم و نمیدونم داخل اون اتاق چی انتظارمونو میکشه...

آرام با عزم و اراده دستش را مشت کرد. عده ای اطرافش از جا پریدند:«خب ندونیم! حتی اگه ندونیم چی در انتظارمونه، باید بریم تو دلش. مگه نشنیدید چی گفت؟ بین کسایی که ازشون کلون درست کرده بود استلا هم بود. زیاد مطمئن نبود، انگار کلون درست کردن از استلا سخت بوده و هنوز تموم نشده، ولی بهش فکر کنید...»

سکوت حیرت زده ای برقرار شد. کیدو گفت:«فکر نکنم... نه ما امکان نداره بتونیم با کلون استلا بجنگیم. این شدنی نیست.»

همه سر تکان دادند. آیلین روی زانوهای لرزانش بلند شد، و بچه های بیان را به سمت مرکز هدایت کرد. هلن سوتی زد و به اطراف، آسمان خراش ها و وسایل الکترونیکی شناور نگاه کرد:«باورم نمیشه بیان انقدر خفن بوده که تو یه دنیای موازی مرکزشو ساخته. اینطوری ف ی ل ت ر کردنشم نسبتا غیرممکن میشه.»

عشق کتاب لبخند تلخی زد:«تو این چند سالی که ما نبودیم، هم دنیا هم بیان خیلی عوض شده.»

کیدو بادکنکش را باد کرد و ترکاند:«یه سوال، میشه یکی به من یادآوری کنه اصلا ما چرا از بیان رفتیم؟»

سوال تلخ و دردناکی بود. فقط عشق کتاب توانست بر تلخی آن پیروز شده و جواب دهد:«بزرگ شدیم و هرکدوم رفتیم سر کار و زندگیمون و.. اینجور چیزا. بعد رفتن ما، نسل جدید جامونو نگرفتن برای همین شرکت بیان تمرکزش رو از روی ادبیات و قلم، آورد روی فناوری اطلاعات و تکنولوژی و کامپیوتر. فکر کنم آدم ها ناامیدشون کردن. پس به جای آدما، به سمت ربات ها تمایل پیدا کردن.»

صدای بغضی شنیده شد، ولی هیچکس منبعش را پیدا نکرد. آیلین به دری اشاره کرد و گفت:«همینه.»

هلن همینطور که دستگیره در را میچرخاند با خود بلند بلند فکر کرد:«یعنی میشه این داستان مثل انیمه های مکا بشه...»

در با صدای قژی باز شد.

آن چیزی که پشت در بود، جواب سوال هلن را داد. اولین مرحله از مراحل مرگبار و خطرناکی که پیش روی بیانی ها بود.

چند نفر جیغ زدند.

-رباتتت!!! 

ربات به سمتشان چرخید،بعد ایستاد. انگار دکمه خاموشش را زده باشند.

صدای دیگری شنیدند:

-بچه ها!

مونی بود!داشت می خندید و اشک از گونه هایش به پایین می لغزید.به سمتشان رفت تا انها را در آغوش بکشد ولی..همه عقب رفتند.

مونی آهی کشید می دانست این اتفاق می افتد نمی توانست سرزنششان کند.چیزی را از جیبش بیرون آورد که اگر توشا می فهمید همراهش است،احتمالا زنده نمی ماند.

به سمت آنها رفت.آرام گفت:

_نزدیک نیا مونی.اگه واقعا مونی هستی نزدیک نیا.

مونی تفنگ را به سمت آرام گرفت:

_اینو بگیر.اگه دیدی دارم کاری ضدتون می کنم...بهم شلیک کن.

داشت لبخند می زد.

کیدو با کج خلقی گفت:

_و چرا باید به دلبر محبوب توشا اعتماد کنیم ؟

لبخند مونی تلخ بود.اشک هایش خشک شده بودند:

_چکش کن.باید پر باشه.

آرام با احتیاط تفنگ را از مونی گرفت.بعد مطمئن شد که گلوله دارد.مون آهسته گفت:

_باید بریم به جایی بچه ها.

عشق کتاب پرسید :

_کجا؟

+پشت بوم.الاناست که هلی کوپتر استلا و آرتمیس و آیسان برسه.و همین طور کلوناشون.باید کلون هاشون رو بکشیم.

هلن کنجکاوانه پرسید:

_برای چی؟

+کتاب زیاد می خونه می دونی؟

عصبی خندید.

+به طور خلاصه داره کلون هایی درست می کنه که یه مقدار از مایع نغزی خودش رو بهشون تزریق کرده و ...

آرام جمله اش را کامل کرد:

_باعث میشه اگه بکشیمش دوباره برگرده.

مونی گفت:دقیقا.

و آستین لباسش را یالا کشید

همه نفس هایشان را درسینه حبس کردند.

وقتی آستین کنار رفت، روی بازوی مونی، غده قلمبه و گوشتی دیده شد که مثل نوک دکل مخابرات چشمک میزد. حقیقتا صحنه تکان دهنده ای بود. کیدو خودش را جمع و جور کرد:«مونی... این.. چیه؟»

مونی لبخند کج و تلخی زد:«دوست دارم همه ماجرا رو براتون تعریف کنم بچه ها، ولی وقت نداریم. پس فقط سریع میگم.

نمیدونم این علاقه ی عجیب توشا کی شروع شد. ماجراش هرچی بود، دو سال بعد از اینکه همتون پخش و پلا شدید و بیان خلوت شد باهاش آشنا شدم. میومد تو وبلاگ، و فکر کنم آرشیومو سیصد بار خونده بود. روزی نبود که کامنت نده، و خب... من از اونجایی که همه رفته بودید تنها بودم و حرف زدن باهاش خیلی خوش میگذشت. واقعا خوش صحبت و خوب بود...»

چهره ی مونی رویایی شد. آرام مشتش را گره کرد، ولی به شکل out of character ی نزد مونی را نفله کند. چون خودش هم مونی را تنها گذاشته بود. «به هرحال، کم کم تو دنیای واقعی هم با هم دوست شدیم. بعد اون نقشه اش برای برگردوندن شکوه و عظمت به بلاگستان بهم گفت. اینکه میخواد بلاگرها رو برگردونه و بلاگستان رو متحد کنه. من همراهیش کردم، چون دوست داشتم همه برگردید! پس بهش اجازه دادم اینو زیر پوستم کار بذاره. اونموقع نمیدونستم منظورش از "برگردوندن بلاگرا" همون کلون سازیه، و اینکه میخواد به کل بلاگستان حکومت کنه و متحدش کنه!»

عشق کتاب تحت تاثیر داستان قرار گرفته بود و در فرط اشک ریختن بود. هلن، با بی احساسی تمام پرسید:«حالا این چیکار میکنه؟»

مونی گفت:«این کلید شکست یا پیروزی ماست. نقشه ی ب توشا. اگه کلونا رو نابود کنیم، اون میاد سراغ این. این آخرین جانپیچه، و بیشترین میزان روح توشا رو درونش داره.»

آرام گفت:«خب چرا همین الان نابودش نکنیم؟»

مونی با خونسردی گفت:«نمیشه. برای احتیاط و محکم کاری، کاری کرده تا وقتی کلونا نابود نشدن نشه اینو فعال یا غیرفعال کرد. تازه، این کلید درست کردن سرورها هم هست!»

آرام با اخم بیشتر گفت:«اصلا از کجا میتونیم بهت اعتماد کنیم؟ ممکنه تو نقشه ی جیمش باشی!»

مونی لبش را گزید، انگار سعی میکرد جلوی گریه اش را بگیرد. باورش نمیشد آرام داشت اینطور با او رفتار می کرد. هلن دست روی شانه ی آرام گذاشت(و دستش قطع نشد! هورا!):« میدونم که الان از مونی ناراحتی و حسودیت هم یه ذره گل کرده، ولی فعلا مونی تنها راهیه که داریم.»

آرام دندان هایش را به هم فشار داد، انگار تمام سعیش را میکرد که هلن را تا آخر عمر ناقص نکند. ولی در آخر بی هیچ حرفی سر تکان داد. مونی نفس راحتی کشید.

قبل از اینکه همه به خودشان بیایند، صدای هلیکوپترها درگوششان طنین انداخت. مونی فریاد زد:«اونا اینجان!»

هلیکوپتر با سر و صدا روی زمین فرود آمد...

آرتمیس و آیسان داشتن نزدیک میشدن، و صد البته که نگاه همه به سوی استلا بود نه اونا. سنیور گفت «فکر نکنم هنوز از استلا کلون ساخته باشن» 

آرام گفت «آ..آره فک کنم!» 

-یعنی الان باید چجوری کلون آرتی و اینا رو بشکنیم؟ 

+ من چند تا مطلب این ور و اینا ازش خوندم، ولی با جانپینج کارمون خیلی....خیلی سخت میشه.

-شاید باید کلون ها رو با خاطره هامون نابود کنیم.... هوم؟ 

ارام جواب داد: مگه توی دیزنی لندیم احمق؟ همین الان من از یه شکنجه گرانشی نجات پیدا کردم و زخم پام احتمالا عفونت کرده؛ خود تو کتفت خونریزی داره و ایلین کم مونده بود خودشو بکشه. اونوقت با خاطراتمون چه غلطی بکنیم؟

کیدو سعی کرد اوضاع را مدیریت کند:

_لازم نیست هربار بلاهایی که سرمون اومده رو دور کنی ارام... بعلاوه یکم ملایم تر! هیچکدوم تو وضعیت روحی خوبی نیستیم بیاین بدترش نکنیم

ارام چنگی به موهایش زد و بلند بلند فکر کرد:

_کلون درواقع یه کپی از ما تو دنیاست، پس یعنی... یه بخشی از احساسات آیسان و ارتی تو وجودشونه نه؟ اره اره.. و میتونیم با مرور خاطراتمون احساساتشونو تحریک کنیم.. شاید نشه با خاطرات جلوشونو گرفت اما میشه ضعیف و گیجشون کرد!

هلن خندید: اول از همه بهش میتوپی که مگه اینجا دیرنی لنده، و بعد حودت از نقشه اش استفاده میکنی؟ 

ارام تصحیح کرد:

_ در واقع نقششو تصحیح کردم و با تقشه خودم به تکامل رسوندم؛ حالا هرچی.... هی سینیور از دستم ناراحت نباش،میدونم یکم تند رفتم.

عشق کتاب که بعد از توبیخ شدنش توسط ارام سکوت کرده بود لبخندی زد: بهت عادت کردم و دیگه پوست کلفت شدم،بعلاوه یکم حرفم عجولانه بود

از صورت ارام مشخص بود از رفتار خودش رنجیده اما عذرخواهی زا به بعد موکول کرد. الان کارهای مهم تری داشتند.

_اوه داشتم میگفتم؛ سینیور و کیدو و آیلین باهاشون رو در رو بشین. تا میتونین با مرور خاطرات احساساتشونو تحریک کنین و کاری کنین دچار تناقص بین احساسات و دستوری که بهشون داده شده بشن، هلن و انولا، میتونین از اتاق مهمات برام اسلحه بیارین؟

نگاه انولا نگران شد: اسلحه؟

آرام چشمهایش را در کاسه چرخاند و لبخند ریزی زد:

_قرار نیست به کسی از ما اسیب برسه ولی در نهایت باید بتونیم کلون ها رو از پا در بیاریم درست میگم؟

+بسپرمش به ما،برات میاریمش.

و بعد با هلن به سمت ساختمان دویدند.

تقریبا همه مسئولیتی داشتند، ارام نمیتوانست به تنهایی از پس دو کلون کار کشته دوستانش بر بیاید.. ای کاش.. ای کاش کس دیگری هم انجا بود...

ولی هیچ کس اونجا نبود غیر از خودش...پس ای کاش گفتن را رها کرد و رفت سر کاری که باید انجام میدادن. میتونست آیلین و سنیور رو ببینه که دارم با کلون ها حرف می زنن؛ احتمالا از چت هاشون می گفتن، یا سوتی هاشون یا دوستیشون! کاری که آرام هیچ وقت نمی تونست انجام بده. 

زمان مثل برق و باد می‌گذشت، هلن و انولا با چند تا اسلحه برگشتن. 

آرام گفت: ممنون! 

هلن گفت: هنوز نتونستن درستشون کنن؟ 

-نمی دونم؛ باید بریم ببینیم. 

آروم به اونا نزدیک شدن. میشد استرس عشق کتاب رو دید، و کیدو؟ می تونستن حس کنن که همون لحظه توانایی اینو داشت که لت و پارشون کنه.آرام به آرومی به سینیوره گفت «چی..شد؟» 

سنیور: اونا اونا....کلون نیستن....اونا خودشونن...اما خاطره هاشون پاک شده. 

-یعنی چیی؟! 

+یعنی الان ما با چند نفر طرفیم که هیچی از بلاگستان نمی دونن، غیر از همونایی که توشا تو مغزشون ریخته.

و میشد آرتمیس تقلبی رو دید که تلاش میکرد کیدو رو بکشه.....

 

 

مونی به تلخی گفت:فکر کنم بدونم باید چیکار کنم...

آرام عصبی شده بود:خب یه غلطی بکن!!

مونی لبخند زد و به سمت اون سه نفر رفت.دستاش رو دور شونه های اونا حلقه کرد و چیزی رو زیر گوششون زمزمه کرد.

کیدو نزدیک بود و تونست یه سری کلمات نا مفهوم رو بشنوه:

خانواده...وفاداری....دروغ...توشا.....باهم...برای همیشه.

برق آشنایی یه لحظه توی چشم های آرتمیس درخشید،بعد به سمت استلا برگشت و بغلش کرد:استلا!!نمی دونی چقدر خوشجالم که دوباره می بینمت!!!

استلا به سمت مونی لبخند زد:ممنون ماهکم.

آرام دست به سینه پرسید :چرا به حرف تو گوش می دن؟

مونی ساعدش رو دوباره نشون داد:چون من اینو دارم.این نشونه ی توشاست.اونا حرفامو بخاطر این باور می کنن.و اثرش بیشتره...چون..واقعیت داره.

بعد یه نیش خند شرورانه روی صورتش نشست:آرام ،شاید اگه تو نباشی ما بتونیم دوباره بلاگستان رو برگردونیم.تو یه متکبر مزخرفی!توشا راه اشتباهی رو پیش گرفته،ولی هنوز کاملا فاسد نشده،کمک اون شاید بیشتر به کارمون بیاد

عشق کتاب هوشیار شد:چی میگی مونی؟؟؟!!!

مونی یه اسلحه رو به سمت آرام گرفت:دارم میگم شاید یه نفر باید حذف بشه.

صدای شلیکی شنیده شد.آرام گفت:و اون یه نفر تویی.

مونی اسلحه و انداخت و لبخند زد:ممنونم آرام.

آرام شوکه شد.همه ی بچه ها به سمت مونی دویدن.تیر به شکمش اصابت کرده بود.

استلا گفت:بخوابونینش روی زمین !می تونیم جلوی خون ریزی رو بگیریم.

مونی دستش رو بالا آورد:نه وایسا.

یه قطره خون از گوشه ی لبش به پایین سر خورد:ممنونم آرام.می دونستم به موقع..ازش...استفاده می کنی..

آرام به تفنگی که مونی بهش داده بود نگاه کرد.تازه داشت می فهمید:چیکار کردی لعنتی؟؟!

_گلوله ..های..اون..سمی اند.

به طرز عحیبی لبخند می زد.

_حالا که ..خاطرات بچه ها..برگشته..مایع مغزی توشا اثرش میره...ولی من..من آخرین هورکراکسم...با تصمیم خودم اونو بهم..تزریق کرد..

عشق کتاب فهمید:فقط با مرگت از بین می رفت

_کاری..که شما..نمی کردین..منو ببخشین بچه ها..

لبخند هنوز روی صورتش بود:چاره ی دیگه ای جز تحریک اعصابتون نداشتم..

عشق کتاب با گریه گفت:قراره ستاره بشی مونی..

مونی به آسمون نگاه کرد:نه..سینیور من زو نایت شید نیستم. ...ولی

به هلن نگاه کرد:می خوام روی ماه راه برم.

هلن ناخودآگاه گفت:walking on the moon

مونی با آخرین نفساش گفت:we could walk forever

walking on the moon

بعد همه رو از نگاه گذروند:کیدو،آرام،آرتمیس،سینیور ،آیسان ...همه و همه

بعد چشماش رو بست.

مونی برای همیشه چشماش رو بست.

آرتمیس گفت «الان این پایان داستانه؟» 

آرام گفت: «احتمالا» 

هلن گفت: «هی هی هی! احمقا! توشا هنوز زندست! باید بریم به سمت ساختمون مرکزی و اونا بکشیم، درسته ضعیفه...ولی....بازم امکان داره بخواد حمله کنه» 

یکی از اون بالای ساختمون ها گفت: 

«مونی احمق، احمق احمق!! دوستش داشتم ولی احمقققق» توشا بود. ادامه داد: «پایان داستان باید به نفع من تموم بشه؛ عمرا بزارم شماها برنده شین! مامان من چیزی که تو لالایی هات بهم می گفتی رو عملی می کنم!» 

و دوباره یه سری دکمه زد، همون شبیه سازی هایی شبیه به ماشین زمان بودن. آرام گفت «حدس می زدم...می دونستم اینا نابود کننده ان» 

سنیور گفت «یعنی چی؟!»  

«یعنی این نقشه ج ی توشا عه، این وسیله می تونه هر چیزی که تو زمان حال هست رو از بین ببره؛ بعدش زمین به حالت اول برمیگرده ولی همه آدما می میرن» 

-یعنی خود توشا هم می میره؟ 

+آره.

باد و برق و الکتریکیه همه جا رو گرفته بود، استلا داد زد «ی..یعنی..ما می میریم؟!» 

آرام گفت «آره این پایان داستانه، هممون...» نتونست حرفش رو ادامه بده، آرتی اون و استلا رو به یه جای سیاهچاله مانند زیر زمین انداخت و قبلش گفت «پنج دقیقه وقت داری» آرام اونجا رو می شناخت، اونجا همون جایی بود که چند سال به آرتمیس رو اختراعات کار میکردن.

آرام گفت «وای مونی تو معرکه ای!!» 

استلا گفت «چی داری میگی؟» 

آرام گفت «مثل اینکه یادت رفته اینجا جهان موازیه» 

-خب؟!

+ آرتی می خواد که برا خودمون تو چند سال بعد اینجا یه نامه بزاریم، و ازشون بخوایم که یه جوری نجاتمون بدن.

-خب؟! 

+ یعنی اینکه درسته الان از این اتاق بریم بیرون می میریم ولی چند سال بعد با کمک خودمون تو این دنیا نجات پیدا می کنیم.

-خب؟! 

الان نمیتونم بهت توضیح بدم استلا؛وقت نداریم..

نگاه آرام دگرگون شد،ترس،استرس و نگرانی تو چشم هاشون به آرامی می رقصید.

+استلا.دو راه بیشتر نداریم.

_میدونی که بدون اینکه من چیزی بپرسم باید ادامه بدی!

+راه اول اینه که هممون بمیریم و منتظر یه نجات باشیم.یا اینکه یک نفر مون خودش رو طعمه کنه تا بقیه نجات پیدا کنن.

_و اون طعمه ما نیستیم آرام!نه.مونی دیگه نیست.ما نباید کمتر از این به خونه ها مون برگردیم.

درماندگی به همراه قطره های عرق از سر و صورت آرام می بارید،نفس هاش ریتم تند تری رو از پیش گرفته بودن.دست ش رو روی دست استلا گذاشت:

+ولی بهتر از اینه که هیچ وقت به خونه برنگردیم!

استلا نفهمید؛نمیخواست بفهمه.نبایدم میفهمید.اینجا ته خط بود؟

بیرون از اتاق صدای درگیری میومد؛واضح بود که بچه ها با یه سری ربات و نسخه های کلون شده درگیر بودن،جنگیدن بچه ها با اونا هیچ فایده ای نداشت،فقط نیروی نداشته ی عشق کتاب و بقیه تحلیل میرفت.

آرام از جاش بلند شد،اتاق رو برانداز کرد.چند تا اسلحه برداشت با اینکه میدونست بی فایدست.یکی شون رو هم دست استلا داد و فرستادش بیرون.

استلا که هنوز گیج بود و داشت دیوونه می شد با عصبانیت شروع کرد:

_آرام من کجا باید برم؟ تو تنهایی تو این ساختمون چیکار داری؟ مگه قرار نبود یه نامه بنویسیم؟ 

+استلا؛اون بیرون بچه ها رو ببین.دارن با تمام تواتشون میجنگن.با اینکه بی فایدست و کاری رو جلو نمیبره.فقط دارن از جونشون محافظت میکنن.

در ضمن نمیتونم بزارم مونی روی ماه تنهایی قدم بزنه.موچی هم هندزفری هاش تو جیبم جا مونده؛شاید دلش بخواد یه بار دیگه هم اسپرینگ دی گوش بده:)

بغض؟ کمترین چیزی بود که تو چشم هاشون وجود داشت.

از بیرون صدای فریاد وحشتناکی اومد.استلا که نتونست راجب موچی چیزی بپرسه.بیرون شتافت تا به بقیه کمک کنه.رو به آرام کرد:

_آرام.داستانمون رو قشنگ بنویس:)

آرام با لبخند غمگین و پر از دردی قدم های استلا رو با نگاهش دنبال کرد و به سمت طبقه ی بالای ساختمون رفت. میدونست میخواد چی کار کنه.

خوشبختانه توشا روی بالا پشت بوم تنها بود.

به آرومی وارد شد و به محض دیده شدنش توشا بعش حمله ور شد:

_تو از کجا اومدی اینجا لعنتی.؟

+مهم نیست از کجا اومدم.مهم اینه که کجا میریم! 

و از اون پوزخند های وحشتناکش پاشید به صورت توشا.

توشا معطل نکرد.رفت سمت دکمه.اگر فشارش میداد.همه ی آدم های اونجا نابود میشدن.

_برام مهم نیست که خودم از بین میرم مهم اینه که روح مادرم که به دست یکی از اون گولاخ های عوضی میهن بلاگ کشته شد شاد باشه.

آرام هم ساکت نموند:

_برای من هم مهم نیست که از بین میرم.مهم اینه که دوستام سالم به خونه برگردن.

با تمام شدن جملش.وردی رو خوند.خاطرات آرتمیس تو گوشش زنگ زد.همون سیاه چال تلپورت..ولی نکته بدش اینجا بود که نمیدونست این دفعه به کجا تلپورت میشه.

باز شدن سیاه جالی کنار خودش و توشا،همزمان با فشرده شدن دکمه نابودی توسط توشا بود.

آرام بازو هاش رو چسبید و خودش و توشا رو داخل اون سیاه چالی که تو هوا باز شده بود کشید.

 

همه حا ساکت شد.نگاه تمام کسایی که پایین ساختمون بودن به نقطه ای که چند لحظه پیش آرام اونجا بود معطوف شد.

آرتمیس میدونست که آرام چی کار کرد.ساکت شد. همه نگاه ها به استلا که آخرین لحظه کنار آرام بود برگشت.

استلا از جیزی خجالت نکشید بغض پر صدایش رو شکست و با ناله ای که از نهادش سر داد گفت:

_گفت نباید مونی رو روی ماه تنها بزارم...

آرام و توشا نمی دانستند کجا هستند.حالتی خلأ وار آن دو را در بر گرفته بود.لبخندی بر لب های آرام نشست .توانسته بود دوستانش را نجات دهد..

صددی هق هقی توی خلأ پیچید .با تعجب به توشا چشم دوخت که داشت گریه می کرد.پوزخند زد:نابغه ی دیوونمون که داشت یه دنیا رو نابود می کرد الان داره گریه می کنه؟

توشا دندان غروچه کرد:تو مونی رو کشتی؛نذاشتی من انتقام مادرم رو بگیرم!!

آرام خونسردانه گفت:الان می خوای چیکار کنی؟منو بکشی؟

توشا درمانده به محیط اطرافشان نگاهی انداخت.نمی دنست کجاست.اگر آرام را هم می کشت چیزی عایدش نمی شد.

_قبل از اینکه محبوب تو باشه،رفیق من بود.

توشا با تعجب به آرام نگاه کرد که حالا داشت در آن خلأ ،به تنها منبع نور ،ماهی بزرگ و کامل در دوردست نگاه می کرد

- انقدر رفاقتمون عمیق بود که همه فکر می کردن بیشتر از رفاقته.

آرام چشمش را بست و دندان هایش را از خشم به هم فشرد.معلوم نبود از دست خودش عصبانی است یا مونی یا دنیا.

توشا حیرتش را جمع و جور کرد و نیشخندی زد:«رفیق، هان؟ رفیقی که رفیقشو تنها گذاشته چه معنی داره؟ فکر نکنم حتی پستای آخرشو خونده باشی، که چقدر از رفتن همه و مخصوصا تو ناراحت بود.»

آرام با چشم های شعله ور از خشم بهش نگاه کرد:«درسته! درسته من اینکارو کردم و پشیمونم. من... مونی رو کشتم. ولی همش تقصیر تو بود! اگه تو اون ماده مغزی لعنتی رو بهش تزریق نکرده بودی، هیچوقت به فکر خودکشی به دست من نمی افتاد! اگه انقدر از هدفت دور نمیشدی...»

«کی گفته من از هدفم دور شدم!» توشا غرید. «این از اول هم هدف من بوده. گرفتن انتقام مادرم... مونی... بلاگستان خوب و کامل!»

آرام با خونسردی گفت:«من مطمئنم که تو از اول خوب بودی. مونی ساده نیست... اگه واقعا قصد بدی داشتی، می فهمید و همون موقع جلوتو میگرفت. امکان نداشت بهت انقدر اعتماد کنه.»

عزم و خشم در چشم های توشا کمی لرزید و سست شد. آرام صبر نکرد و ادامه داد:«این مسخره بازی رو تمومش کن. اگه واقعا یه ذره، حتی یه ذره مونی رو دوست داشتی، می فهمیدی که اون احمقِ مهربون چقدر به دوستاش اهمیت میداد. مرگش رو بی فایده نکن.»

در این لحظه، آرام انتظار هرچیزی را داشت. اینکه توشا فریاد بزند و با خنده ای هیستریک بهش حمله کند، یا اینکه دکمه ای را فشار دهد و هردوشان را از هم بپاشاند. برای هر احتمال هم آماده بود، به جز...

به جز اینکه، زانوهای توشا زیر وزنش کم بیاورند، و او روی زانوهایش فرود بیاید، در حالیکه گریه می کرد و اسم مونی را تکرار می کرد.

او اصلا برای رو به رویی با این احتمال آماده نبود. داریم درباره ی آرام حرف میزنیم ها!

------

«همینطوری داریم کمتر میشیم. آرام، لعنتی، باورم نمیشه. » عشق کتاب این رو با صدای ضعیفی گفت. بعد از این حرف، همه شکسته شدن، دیگه کسی چیزی برای از دست دادن نداشت. مگه دوستاشون مهم نبودن؛ چه اهمیتی داشت که غرورشون پایمال بشه. اصلا مگه گریه ایرادی داره. 
 چند دقیقه به همون صورت گذشت، تا اینکه آیسان به حرف اومد :« ما از دستشون دادیم. درسته اونا رفتن؛ ولی برای ما جونشون رو از دست دادن. نمیتونیم برشون گردونیم درسته ؟ پس بیاید با راه رو پیش گرفتن، بهشون نشون بدیم که رفتنشون الکی نبوده. » 
 آرتمیس پر حالی که صورتش رو از اشک پاک میکرد، گفت :« مرکز سرور ها دقیقا به همین اتاقی که ربات ها بودن چسبیده. به هرحال، با وجود از بین رفتن توشا، الان دسترسی بهش اونقدرم سخت نیست. » 
 بعد شروع به حرکت کرد و با خودش راهی که باید میرفتن رو زمزمه کرد :« سه تا به جلو، هفت تا به چپ. » بعد وقتی رسید، گفت:« دقیقا باید ورودیش همینجا باشه. »
 آیلین با بی حوصلگی گفت :« ولی جالبه که من اینجا هیچ دری نمی‌بینم. » 
آرتمیس با عصبانیت پاش رو به زمین کوبید؛ و یکدفعه زیر پاش خالی و وارد زمین شد. 
بچه ها که تعجب کرده بودن، به پایین نگاه کردن و آرتمیس رو صدا زدن. 
- من این پایینم، حالم خوبه، فقط صبر کنید من برم اونور... 
ولی متاسفانه آیسان و هلن توجهی به ادامه ی حرف آیسان نکردن؛ چون روی آرتمیس فرود اومدن. 
- دستتو از روی کله ی من بکش کنار. این پای کیه اینجا. 
هلن این رو گفت و خودش هم رفت گوشه ی اتاق. 
وقتی عشق کتاب، آخرین نفر وارد اتاق شد، تازه همه متوجه دورتادور اتاق شدن؛ یک اتاق خالی با دیوار های سرمه ای و نور خیلی ضعیف. نوری که دقیقا از بین دیوار ها میتابید. 
 آرتمیس گفت:« بهتره وقت رو تلف نکنیم. » بعد رفت کنار یک در بزرگ که صفحه ی شیشه ای با اعداد و حروف روش بود. 
 انولا که میدونست اینجا به رمز عبور اون نیاز دارن، کنار آرتمیس رفت و با یه نگاه به آرتمیس فهموند که بره کنار و رمزش رو نبینه. 
 آرتمیس پوفی گفت و سرش رو برگردوند. 
- درصد باز شدن کمه. 
انولا این رو گفت و به بقیه نگاهی کرد. 
آیلین با تعجب گفت:« منظورت چیه ؟»
- اینجا یه درصدی برای باز شدن در میاره، و اون عدد با رمز من فقط تا هفتاد درصد می‌ره. فکر کنم شاید اگه رمز های بیشتری هم باشه، جواب بده. 
 با شنیدن این حرف، همه ی بچه ها کنار در رفتن و به نوبت ( و البته بدون نگاه کردن به رمز دیگران ) رمز عبورشون رو وارد کردن. 
 بعد، همه دستاشون رو روی قسمت کناری صفحه ی اعداد و روی هم قرار دادن و چشماشون رو بستن. 
- رمز عبور، غیر فعال شد. 
 در، به صورت خودکار باز شد و نوری از اون طرف به اتاق تاریک تابید. 
انولا، با صدایی که همه بتونن بشنون گفت :« حاضرید ؟ »
و وقتی همه تایید کردن، وارد مرکزی ترین نقطه ی مرکز کنترل شدن..

همه چشماشونو از نوری که میزد بستن..

یواش که چشماشون به نور عادت کرد یکی یکی "وای خدا!" و "واااااو" گفتناشون بلند شد..

کلی آدم مدام در حال اینور اونور رفتن بودن...صدا همه جارو پر کرده بود...قطعاتی بین یک تا دو متر بین ملحفه های سفیدو در حال بار زدن بودن...

عشق کتاب با تته پته گفت:ا..اونا..چین؟

هلن با ناامیدی گفت:نه...نه..اونارو..کجا دارین می برین...

انگار اولین نفری بود که فهمید اونا چی هستن..

دو زانو روی زمین فرود اومد:اونا...بلاگران..

همه با چشمای گرد شده بهش خیره شدن..بلاگرای ناشناس سرویسای دیگه... و تعداد زیادی فن-بلاگر رو می بردن...

کیدو موهاشو چنگ زد:ولی آخه...

همه داشتن از بیخ و بن ناامید میشدن...

آیسان گفت:امکان نداره بتونیم کاری بکنیم...نمی تونیم نجاتشون بدیم..همینطوریشم نصفشون از بین رفتن..

ولی صدایی اونارو به خودشون آورد:نباید بذاریم...

همه به جثه ی 160 ای که وایساده بود خیره شدن: بخاطر همه ی اونایی ام که از دست دادیم نمی تونیم تسلیم بشیم...

پری..شاید اینجا می تونست بدرد بخور باشه..

آیلین سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت :« حداقل من یکی اینجا تسلیم نمیشم؛ ما این همه راه اومدیم. » 
آیسان سرش رو پایین گرفت و با صدای آرومی گفت :« اوه، عالیه؛ وقتی روانشناس مثبت نگرمون اینجاست دیگه چرا باید ناامید باشیم ؟! »
- ببین بچه، بهتره الان دعوا یا بحث دیگه ای رو شروع نکنی؛ فکر کردی من خسته نیستم؟ چرا معلومه که هستم؛ ولی دلم میخواد همه با هم باشیم؛ همینطوریش از دست دادن سه نفرمون خیلی فاجعه ی بزرگی بوده، اگه همینجا دوباره از هم دور بشیم، همه ی کارامون بی فایده میشه. 
آیسان میخواست جوابش رو بده که با حرف آرتمیس توجهش جلب شد. 
- بچه ها... اینا چرا به ما خیره شدن؟ 
 انولا که فهمیده بود قضیه از چه قراره خیلی آروم و طوری که فقط بچه ها بشنون گفت :« ما اینجا عجیبیم؛ اینا همه مجازین. میشه اسمش رو گذاشت تلفیق دنیای مجازی و حقیقی؛ اگه همینطوری پیش بره، امکان هشدار و پرت شدنمون به بیرون به دلیل اینکه ناشناس هستیم وجود داره. » بعد نگاهی به دور و بر انداخت و چیزی که میخواست رو پیدا کرد :« اوناهاش، میبینیدش ؟ سمت چپ کنار سیم های آبی. اونا یه نوع دستبندن که فقط برای دنیای مجازی ساخته شدن. اگه بتونیم چند تا از اونا گیر بیاریم؛ مارو هم مثل خودشون میبینن. » 
 بعد به بقیه نگاه کرد که بهش زل زده بودن؛ خیلی تند تند حرف زده بود و توضیح خوبی داده بود. 
- یکم در مورد اینجور چیزا می‌دونم.
انواع این رو گفت و بعد رو به پری گفت :« الان، اگه حتی یک قدم برداریم، امکان بلاک شدن از طرف سایت وجود داره، کوچیک ترینمون که ممکنه از پشت دیواره ها دیده نشی، تو هستی پری. »
 پری، بلافاصله بعد از این حرف انولا، حرکت کرد و با قدم های کوچیک به سیم های آبی نزدیک شد. بالاخره کوچیک بودنش یه جا مفید بود!  
همه با چشماشون پری رو دنبال میکردن؛ نزدیک سیم ها شد و خیلی آروم دستش رو به سمت دستنبند ها برد و یه مشت ازشون برداشت. 
 بعد با همون قدم های کوچیک رفت، به سمت بچه ها برگشت و دستشو به نزدیک ترین شخص کناریش، یعنی هلن دراز کرد. 
دستبند ها همینطور پخش شد تا اینکه همه یدونه داشتن. 
 بعد از گرفتن دستنبند ها، همه ی اون افراد به حالت عادیشون برگشتن و به کارشون ادامه دادن. همه نفسی از سر آسودگی کشیدن. 
 بچه ها همینطور بین اونا حرکت کردن، دیدن اون همه موجود بی احساس که داشتن همه رو جابجا میکردن، ترسناک بود؛ ولی فعلا برای این افکار وقت نداشتن. باید هرچه زودتر به مرکز میرسیدن. 
خوشبختانه آرتمیس، نقشه رو وقتی توشا گروگان گرفته بودشون، دیده بود و حفظ بود. 
- پنج قدم به راست، سه قدم به جلو. 
و بعد، جلوی بزرگترین دری که در عمرشون دیده بودن ایستادن؛ در نقطه ی اصلی. 
 هلن، با بی حالی ناله کرد :« خدای من! لابد این هم یه رمز داره. » ولی استلا، نزدیک در شد و خیلی راحت رمز عبور در رو زد و در باز شد! 
همه با تعجب بهش نگاه کردن؛ معلوم بود که ذهنشون پر از سواله؛ ولی کسی چیزی نگفت و وارد شدن؛ وارد یک اتاق با سکوت آزار دهنده، یک جعبه کامپیوتری وسط، و دیوار هایی که با آینه پر شده ان...

عشق کتاب، در حالی که دوتادور اتاق رو نگاه انداخت گفت :« فکر کنم تازه شروع شده...

همه جلو رفتن. پری با دکمه ای کامپیوتر رو روشن کرد. صفحه ای که باز شد، یه صفحه کاملا سیاه بود که فقط روش یه start سفید داشت. عشق کتاب روش کلیک کرد، و مثل فیلمای علمی تخیلی(درواقع، مثل رول پلیهای علمی تخیلی) آینه ها شروع به حرکت کردن. زوایاشون تغییر کرد و به هم نزدیک تر شدن، طوریکه دور بچه های بیان رو مثل یه قفس گرفتن. بیانی ها به دلیل کمبود جا، به همدیگه چسبیده بودند.

آیسان سکوت ناگهانی رو شکست:« حالا... چیکار کنیم؟»

آرتمیس سر تکون داد:«آینه برای چیه؟ برای اینکه خودمونو توش ببینیم دیگه. انگار داره میگه... خودتون رو ببینید. یا اگه پر رمز و راز تر بخوایم بگیم، see yourself. معلومه دیگه. »

آیسان پوکر فیس شد:«راستشو بخوای اصلا معلوم نبود.»

از اونجایی که جا برای تکون خوردن نبود، آرتی از کتک زد آیسان صرف نظر کرد.

«بازم راز و رمز. ای خداا!» هلن ناله های بیشتر و نا مفهومی کرد احتمالا کمبود چیپس خونش داشت اثر میکرد، شاید هم نبود ناگهانی سه تا از بچه ها داشت روی احساسات کورش تاثیر میگذاشت. 

آیلین انگشتش رو روی سطح آینه کشید و بلند بلند فکر کرد:«خودمون رو ببینیم؟ خب ما... خودمون رو دیدیم. حالا که چی؟»

عشق کتاب، به شکل عجیبی ساکت بود. «فکر کنم... منظورش این باشه که... با دقت بیشتری نگاه کنید. این ما نیستیم.»

نه... نه. در نگاه اول، چهره ی خود بچه ها در آینه دیده میشد. همه با لباس کار شسته رفته ی بزرگسالانه، بعضی ها با چشمان گود افتاده از شدت درس خواندن. اما اگر بیشتر نگاه می کردی، چهره های جوان تر بیانی ها دیده میشد.

چهره های قدیمیتر، شادتر و...

چهره هایی که بودند.

آرتی زیر لب «اوه»ی گفت، و بقیه هم به موافقت سر تکان دادند.

آیسان لبش را گزید:«ما واقعا... فراموش کردیم، نه؟»

هلن تایید کرد:«آره. همه این ماجرا تقصیر ماست. اگه فقط... اگه فقط بلاگستان رو رها نمیکردیم، کل این ماجرای توشا و نفوذیها و مونی پیس نمیومد. اینطوری هنوز موچی و آرام اینجا بودن...»

بغض یکی شکست. چند دقیقه سکوت برقرار شد. همه خاطرات را با خود یادآوری می کردند.

پری سکوت را شکست:«خب ما الان... خودمون رو دیدیم. فهمیدیم. حالا چی؟»

کسی جوابی نداشت. به جز، آیسان. که در این داستان، به نظر میرسه برای همه چیز جواب داره:«حالا چی؟ البته که الان باید یه کاری بکنیم. فقط دیدن کافی نیست، نشون دادنم هست! باید... تصمیم بگیریم که تغییر کنیم! که به یاد مونی و آرام و موچی برگردیم و بلاگستان رو دوباره بسازیم!»

آیلین غرولند کرد:«اگه سخنرانیت تموم شد عین آدمیزاد بگو الان چی کار کنیم» و با حالت پوکری به آیسان خیره شد.

آرتمیس جفت پا لنگر انداخت تو بحث جدی:«آیلین تو فکر میکنی این زرافه آدمه؟ برات متاسفم ولی سال های زیادی رو تو اشتباه بودی.»

همه زدن زیر خنده،خسته تر از اونی بودن که دعوا کنن؛موچی بدون هیچ گناهی مثل شکوفه های سرخ گیلاس پرپر شد؛مونی خودش رو با درد فدا کرد و آرام بدون اینکه بفهمن چه بلایی سرش اومد کنارشون نبود.

هیچ کس نمیتونست با خیال راحت بگه که جاشون امنه.حتی اینکه همه زنده بمونن هم مثل یه امید تباه برای همه بود.

طبیعتا مثل فیلم های خفن الان خنده ها باید تموم می شد و همه خیلی شیک شروع به کار تیمی و رفع و رجوع شرایط میکردن.

اما صبر کنین،شرط اول رو یه صدا خراب کرد و نشد سراغ مراحل بعدی رفت."

صدا تو قضای تنگی که آینه ها بچه ها رو محصور کرده بودن پیچید:

_«به نظرتون این شماست؟»

همه خشک شدن.عصبانیت با سرعت نور تو رگ های تک تک شون سواری میکرد.

اینجا شهر افسانه است؟ جادو ئه؟ 

صدا ادامه داد:

_«آرشیو همه تون اینجاست.حتی اون پست هایی که پیش نویس داشتین»

با این حرف گلوی چند نفر خشک شد.

تکه ای از یکی از آینه ها شکست و به سمت دست راست عشق کتاب نشونه رفت.

اما خونی جاری نشد صدا توضیح داد:

_«نگاهش کن.»

آرتمیس خودش رو به عشق کتاب رسوند و خورده شیشه رو از دستش کشید بیرون.شیشه یک تیکه از بگکراند چهار خونه ی عشق کتاب بود.استلا پقی زد زیر خنده:

_«وای ایننن..من هنوزم میبینمش یاد زیر شلواری میفتم»

عشق کتاب گیج شد؛زیر لب افکارش رو بیان کرد:

_اما منظورش از این کار چیه؟

یک دفعه همون آینه که تیکه ایش به عشق کتاب اصابت کرد برگشت و پشتش نمایان شد.

همه باهم تکرار کردن:

_«این..این..وب عشق کتابه!!!» 

روی آینه وب عشق کتاب نمایان شد.خود خودش بود،کتاب خانه اسرار!

_اما..اما این اینجا جی کار میکنه؟ باید حذف میشد!

صدا ادامه داد:

_«مثل اینکه یادتون رفته الان کجایین! اینجا حتی وب های حذف شده یا غیر فعال شده هم آرشیو دارن.»

تک تک آینه ها که هر کدوم جلوی یک نفر بودن برگشتن.

کتابخانه اسرار.silhoutte.موجودی به نام من.Nanimo.𝘞𝘩𝘪𝘵𝘦 𝘭𝘪𝘧𝘦.کلام فضا.خیالباف و حتی وب آرام؛مونی؛موچی و بقیه..

صدا با آرامش بیشتری شروع کرد:

_«هی تو! یه زمانی سینیور بودی نه؟ ماریات رو پیدا کردی؟ یا ..فراموشش کردی؟؟کتابت چی شد؟ منتشرش کردی؟»

همه خفه شده بودن.

_«تو! الان برای ناسا کار میکنی نه؟ آرامیس رو دیدی؟ به همه ی شغل هایی که خواستی رسیدی؟»

میدونید مشکل این بود که اونا؛ به آرزوهاشون رسیده بودن، اما کسایی که اون موقع تمام دنیاشون بود رو فراموش کرده بودن، و همین باعث بود همه شون خجالت زده باشن‌.

«تو! استلا! چی کار کردی؟ بالاخره کنکور اون سال به خوبی تموم شد نه؟ موتور سوار شدی؟! مهدکودک زدی؟» 

«تو! موچی! به آرزوهات رسیدی؟! تو کافه بیان غذا درست کردی؟!» 

«آیلین، تو چی؟ کره رفتی؟ یا تو خیابونای پاریس با کسی که دوستش داری قدم زدی حتما... نه؟ ازدواج کردی اصلا؟» 

-خیلی خب دیگه؛ خفه شو! به اندازه کافی خجالت زدمون کردی!

احتمالا از لحنش فکر کنید مونیه، یا آرام، اما اونا مردن و اون... استلا بود.

ادامه داد «درسته درسته....ما به همه آرزوهامون رسیدیم، به همه شون، اما هنوز اون آدمای قبلیم نه؟ فقط فراموش کردیم، هنوز عشق کتاب سنیوره، هنوز آیسان زرافه کوچولوعه، هنوز آرام به من می گه یا بهتر بگویم می گفت: انیمیشن ساز....و کلی هنوز های دیگه و می تونیم دوباره برگردیم، مگه نه بچه ها؟» 

و مثل همیشه هنوز حرفهای استلا باعث میشد امید تو چشم همشون زنده بشه...«البته!» 

- از کجا مطمئن باشم. 

صدا دوباره تو اتاق پیچید. 

- از کجا مطمئن باشم که به قولتون وفادار میمونید؛ نکنه یادتون رفته همون وقتا هم قول داده بودید که همدیگرو فراموش نکنید؛ ولی تا همین چند وقت پیش، حتی یک لحظه هم به یاد هم نمی افتادید. 

همه با یادآوری دوباره، داشتن تو فکر فرو میرفتن که کیدو داد زد :« قول میدیم، ما.... ما دیگه بخوایم هم نمیتونیم از هم جدا شیم. امکان نداره بعد از مرگ چند تا از بهترین دوستامون، دوباره هم رو فراموش کنیم. » 

- منطقی به نظر میاد. فکر کنم فعلا میتونم قولتون رو بپذیرم؛ پس میتونید برید مرحله بعد. یعنی اتصال دوباره ی سرور ها. 

 بعد از اینکه آینه ها ازشون دور شدن، همه نفسی تازه کردن و دور کامپیوتر جمع شدن. 

 بعد، همه سرشونو نزدیک کامپیوتر که صفحه ی سیاه و خالی داشت کردن. چند دقیقه گذشت و هیچکس دستی به صفحه نزد. عجیب بود که با وجود نبود هیچ چیزی، انگار این صفحه داشت اونارو جذب خودش میکرد. 

 هلن که یک لحظه از حالت هیپنوتیزم شده، خارج شد گفت :« هی، هی، بچه ها، دور شید. همه هیپنوتیزم شدیم.» بعد با دستش، کله ی عشق کتاب و آیسان رو زد و اونارو دور کرد. 

 اونا هم که به خودشون اومده بودن، بقیه رو دور کردن و به خودشون اومدن. 

- پسر! این دیگه چی بود. 

 آیسان این رو گفت و چشماش رو چند ثانیه بست. انگار همه یه سرگیجه شدید داشتن. 

 کمی گذشت، همینطور بچه ها بیشتر سرگیجه میگرفتن. پری، استلا و آیلین که خواب آلود شده بودن گوشه ای از اتاق نشستن و کم کم چشماشون داشت بسته میشد. 

 فقط آرتمیس و انولا دور کامپیوتر بودن و انگار داشتن بررسیش میکردن. تا اینکه، یک نقطه ی کوچیک که شبیه یه سوراخ تهویه بود توجهشونو جلب کرد. 

- وای نه! 

آرتمیس این رو گفت و چند قدم عقب رفت. 

عشق کتاب نزدیک کامپیوتر شد و از انولا و آرتمیس پرسید :« چیشده ؟ » 

- تهویه، البته از نوع گاز کربن مونوکسید. 

انولا ادامه داد:« یا باید هرچی زودتر از این اتاق در بیایم، یا همه با این گاز خفه میشیم. »

 

دوباره شروع شد! چه خبره واقعا؟ نویسنده قطعا اسکیزوفرنی داره! بدبختی پشت یدبختی.اما واقعا تهش،قراره چی بشه؟

صدا با خشم پیجید:

_«فکر کردید قول شما برای من مهمه؟ فکر کردین اینکه دوباره بلاگر بشین برام مهمه؟ اصلا فکر کردین ذره ای برام ارزشی دارین؟»

پری کلافه گفت:

_«خب اسب الاغ،هدفت چیه؟هدف که نه،مرضت چیه؟ ها؟ این همه ماجرا برای چیه؟»

همه گیج بودن.صدا جوابش رو داد:

_«شما یکی بودین از هزارتا بلاگر دیگه بیان؛ولی شما یه قانون رو زیر پا گذاشتید!»

عشق کتاب سرفه ای کرد:

_«و اون قانون لعنتی چیه؟!!»

+«شما دوستی تشکیل دادید؛شما کافه بیان تشکیل دادید،شما تا پاسی از شب بیدار میموندین و با چرت و پرت میخندید.شما مثل بلاگر های دیگه نبودید،شما نویسنده نبودید.شما قانون های زیادی رو خراب کردید،حال هم رو بد کردید.شما بهم آسیب زدید و رویاهای احمقانه بافتید!»

_«خب این ها دلیلی نیست که ما انقدر تو مخمصه بیفتیم،ما الانشم دیگه بلاگر نیستیم اگه خیلی رو مخته،اگه بمیریم فقط چند تا آدم معمولی میمیرن! همین!»

هیچ کس هیچی نمیفهمید،نویسنده هم گیج شده بود که این ها چرا انقدر بدبختن-_- اصلا دلیلی داره انقدر بدبخت بیچارگی از سر و ته اینا میریزه؟

+«نه! مرگ شما یه چیزی رو درست میکنه!»

_« اون چیه؟!»

همه رسما به سرفه افتاده بودن.کسی نای تکون خوردن نداشت.

آیسان خودش رو به کمک دیوار بالا کشید:

_ببین داداش؛اگه میخوای بگی میخوای مارو بکشی با شیره وجودمون یه چیزی درست کنی یا چه میدونم اگه ما بمیریم سلطه بیانو دستت میگری یا چه میدونم تر؛اگه ما بمیریم مفهموم دوستی نابود میشه و اینا.چرا انقدر زجرمون میدی خب،همون پارت های اول به نویسنده میگفتی مارو بکشی همه راحت شن.»

نفسی گرفت:

_«مگه اینکه توهم مرض مارو داشته باشی و کلا دلت بخواد اینجا مارو بکشی که نویسنده بدون سد اند نوشتن از دنیا نره،اون وقته که خودم جفت پا میام تو اون صدای بی صدات! حداقل اگه قراره بمیریم به خاک پای کوشا قسم به نویسنده یه تک زنگ بزن بگو یه تئوری خوب بچینه.من یکی که مرگ بی فایده و بی دلیل رو برنمیتابم!»

انگشت اشارش رو با حالت مستی تو هوا تکون داد که مثلا جدی به نظر بیاد.با تموم شدن حرفش چشماش رو بست و سرش افتاد.

صدا که لحن خنده داری داشت گفت:

_«خاک پای کوشا، هان؟ پوووف! میگم این نماینده تیمارستانی های بلاگر بود؟ چرا فیلترش نکردن اینو؟ این باید بلاک الابد میموند.»

این بار اگه آیسان خودش هم میتونست بخنده خنده دار بود اما صدای خنده ای نپیچید.صدا خودش ادامه داد:

_«مرگ شما ها بیان رو برمیگردونه!»

+«چی میگی لعنتی!! ها؟! ما سعی داشتیم بیان رو درست کنیم،اما نشد،نخواستن که بشه»هق های آیلین به وضوح شنیده شد:«وقتی خیلیامون رفتن،ما موندیم و سعی کردیم همه چیز رو برگردونیم..اما اما..»چشم های خیسش درخشید«اما نشد!!» با گفتنش دو دستش رو رو زمین گذاشت و دولا شد،اشکاش میریختن و میریختن.«ما موندیم!آره تو سخت ترین شرایط موندیم.فکر میکردیم اگه کنار هم باشیم همه چیز درست میشه.»سرفه های محکمی کرد؛الان خفه میشد؛حتی نفس نمیکشید،کف دست هاش که زمینو چنگ میزدن میلرزیدن«اما نشد! اما نشد! اما نشد! ما شکست خوردیم.»

دیگه نتونست ادامه بده،سرش رو کنار دست هاش رو زمین گذاشت،گریه هاش دردی که انگار دوباره بیدار شده بودن رو نشون میداد.

هیچ کس طاقت دیدن این صحنه رو نداشت،پری یه گوشه افتاده بود و به آیلین نگاه میکرد:

_«آیلی سنپای!» با اینکه ازش فاصله داشت دست ش رو آروم در هوا به سمت آیلین نشونه گرفت«گریه نگن!باشه؟دیدی میهن هم رفت،ولی ما بازم همو داشتیم!ما همو داشتیم آیلین،خاطرات نوشته شده مون نابود شد،ولی اونایی که تو ذهن هامون ثبت شده بود نه!» نمیتونست بریده تر از این ادامه بده.اشک هاش آروم آروم روی گونه ی سفیدش غلتیدند،انگار زمان وایستاده بود«و مهم نیست چی میشه ،مهم نیست نخ نامرئی ای که قلب هامون رو بهم وصل کرده پاره شه،ما دست هم رو میگریم!»

با گفتن این خودش رو زمین کشید،رسما به اندازه چند قدم رو سینه خیز رفت،پشت آیلین می لرزید،پری دستش رو از زیر صورتش کشید و محکم فشارش داد،دست آیلین خیس خالی بود،با گرمای دست کوچیک پری هق هق هاش بیشتر شد؛اگر ادامه میداد گلوش پاره میشد.پری که دید آیلین سرش رو بالا نمیاره؛در حالی که دستش رو گرفت خودش هم صورت ش رو روی زمین سر گذاشت و خودش رو به صورت آیلین نزدیک کرد:«ما تموم نمیشیم آیلیـ...ن؛ما همیشه زنده ایم! باور کنی یا نه من هنوز میخوام کافه بزنم،میخوام یه کتابخونه اسرار واقعی بزنم تا هممون رو اونجا جمع کنم،میخوام یه کتابخونه بزنم که قفسه هاش به تف بنده،قفسه ای که بیفته رومون تا زیرش له شیم و عین دیوونه ها بخندیم،»چند دقیقه ای بود هیچ صدا یا حرکتی از آیلین در نیومد.پری با دست دیگش که از بی حونی میلرزید؛موهای آیلین رو کنار زد،چشم های آیلین،بسته بودن.نفس گرمی از بینی کوچیک ش بیرون نمیزد و یه لبخند شیرین رو لب هاش بود؛پری نگاه ش رو صورتش موند،صدای تا حد مرگ ضعیف آیلین که اگه پری اون قدر نزدیکش نبود نمیشنیدش در اومد:

_«پرسون رو نجات بدین.بهش بگین یه خودم کمکش میکنم پست هاشو انتقال بده.»

لبخند آیلین محو شد،اون دست ش که تو دست پری بود،از سرمای زمستونم سرد تر بود،ولی لبخندش هنوز گرم بود،لبخند آیلین پر از گرما بود هرچند که محو و محو تر شد.پری نگاهش کرد.حالا غباز عجیبی کل اتاق آینه ها(!) رو فرا گرفته بود؛به سحتی هم رو می دیدن پری لبخند زد؛لبخندی که بجای شیطنت های همیشگیش پر از گرمای خالص و تلخی بود«اگه نح قرمزی که قلب هامون رو بهم وصل کرده پاره شه،من تا ابد با گرفتن دست هات روحم رو کتار روحت نگه میدارم:)» چشم های پری دیگه اتاق ،آیلین و بقیه رو ندید.

زمان متوقف شده بود؛صدا مدت طولانی ای بود که چیزی نمیگفت.

کمی اون طرف تر،هلن کناربقیه نشسته بود،چشم هاش رو چرخوند:«تو کل عمرم سعی کرد ادب و احترام رو رعایت کنم؛ولی همتون خیلی خرید که نرفتید عین آدم ناروتو رو ببنید!»آرتمیس تک خنده ای کرد:«حاک تو سرمون واقعا نه؟!»

هلن گفت:«آره!اصلا خاک تو سرتون! حداقل به شاعر بگید برای اندینگ یه چیزی راجب چیپس بنویسه!بعدشم... از وایولت خبر دارین؟ بهش بگین... بگین بره سراغ لپتاپ و پوشه داستانام. باشه؟ اگه کنکورم داشت بخدا زیاد وقتشو نمیگیره.» سعی می کرد لحنش رو ساده و مسخره نگه دارد، ولی واقعا ترسیده بود. ترس سرد و مور مورد کننده.

 آیسان همون طور که چشم هاش بسته بود زد رو پای هلن:«میگم دیگه پری نمیتونه برامون ادیت بزنه نه؟! آیلین چی؟ من میخواستم راجب سیلور اند سیلک ازش سوال کنم؛کسی هست دوباره بهم فیک معرفی کنه؟ یا آیلین نمیتونه اندینگومو بزاره وبش نه؟» دیوونه شده بود.

عشق کتاب نگاهشون کرد:

_«یعنی این آخرشه؟! بالاخره؟ قراره بمیریم؟!»

کلمه "بمیریم" مورمور کننده بود،برای همه!

آیسان با بی حالی خندید:«نه من شنیدم صدائه رو تو کراش زده؛تو خوش شانسی الان!»

استلا خودش رو بهشون رسوند:«بچه ها آیلین و پری..»

افتاد روی زمین.اینکه هنوز تو ی اون مه نفس میکشیدن معجزه بود.

انولا گفت:«آره میدونیم ..»

آیسان فریاد کشید،معلوم نبود این انرژی رو از کجا آورد!:

_«بسه! یعنی چی!؟ ما که داشتیم زندگیمونو میکردیم!»

روی پاش وایستاد.

_«حرفای آیلین رو شنیدی؟» خطاب به صدایی که نمیود گفت.

_«ما تلاش کردیم! ما درد کشیدیم! درد داشت! دیدن رفتن..دیدن اون صفحه لعنتی "وبلاگی با این آدرس وحود ندارد" مثل سرب داغ تو گلومون سفت میشد! تو نمیفهمی از دست دادن یعنی چی!ما نه تنها یه نفر،دو نفر بلکه همدیگه رو از دست دادیم!»پاهاش شل شدن؛مشت محکمی به پاش کوبید که روی پاش وایسته؛انقدر محکم زد که لبش رو از درد گاز گرفت و خون ازش چکید:«اون روز هایی که نمیخواستیم رسید!به درک! مهم نیست! ولی الان ولی الان..»پاش دوباره افتاد،محکم زد تو پاش،اشک هاش مشت هاش رو حیس کرده بودن،محکم به هردو پاش میکوبید،این حرکت واقعا درد داشت :«الان همه چیز داره تکرار میشه!اتفاق چند سال پیش داره تکرار میشه!ولی بدتر!افتضاح تر! ما دونه دونه تو واقعیت هم رو از دست دادیم!و حالا معلوم نیست که کسی زنده..».

افتاد.پاهاش شل شد و افتاد.با حرص بیشتری رو پاهاس شل و بی جونش که رو زمین افتاده بودن کوبیدن و حطاب بهشون جوری که انگار میشنون:«تو پاهای منی!بیدار شو!»اشک هاش روی پاهاش ریختن؛با مشت هایی که به پاهاش میزد؛حتما الان کبود میشدن،:«بیدار شو!من هنوز..من هنوز لازمت دارم! نمیخوام بع حاطر تو ضعیف بمونم.! پاشو!پاشو لعنتی!» مشت هاش همش شدت بیشتر و بیشتری میگرفتن،با حرص بیشتری مشتش رو بالا برد اما قبل از اینکه به پاهاش برسه،استلا تو هوا مچش رو گرفت.«صبر کن دیوونه این طوری بدترش میکنی!»

آیسان از بلند کردن پاهاش دست شست،با بغض کودکانه ای به بقیه و استلا نگاه کرد:«یعنی دیگه نمیتونم راه برم؟»

کسی چه میدونست؟ برای این سوال بچگونه؛مغز هیچ کس یاری نمیکرد،نفس های همه به شماره افتاده بود و اون صدا ناپدید و هیچ راه درو ای نبود.

انولا به دیوار تکیه داد.:«میگم آیسان بازم میگی مبارزه کنیم؟!»

آیسان چشم هاش رو فشار میداد تا گریه نکنه:«نه.»

عشق کتاب روی باند پیچیش دست کشید،خونش بند اومده بود؛شروع کرد به بازش کردن.

انولا این بار به طرفش برگشت:

_اما زخمت!

+مهم نیست. (:

باند نیمه خونی که قسمت های سفیدش به سحتی به چشم دیده میشد باز شد و تو دستای عشق کتاب قرار گرفت؛شروع به تیکه تیکه کردنش کرد و همه بهش با دفت خیره شدن،پرسیدن سوال"چیکار میکنی؟!" تو این وضع بیش از حد کلیشه ای بود،پس همه ترجیح دادن نتیجه رو ببینن.

عشق کتاب؛تیکه ای از هر باند رو به دست یکی داد و تیکه آخرش رو تو مشتش نگه داشت:«درسته نخ قرمز نامرئی ای نداریم،ولی این؛این چیزیه که همیشه مارو پیش هم نگه میداره،تو هر تکه ایش که دست شماست،نصفی از وحود من قرار داره،من همیشه کنارتونم و شما همیشه کنار منین؛در اصل ما همیشه کنار همیم!»

هلن به تیکه باند خونی نگاه کرد.روش دستی کشید:«این خیلی قشنگه!»

آیسان با شیطنت گفت:«یادت رفت برای ماریا نگه داری!اون وقت دیگه پیش هم نیستید!»

عشق کتاب با سختی خندید:«کتاب هام رو میزارم برای اون.»

استلا گفت:«اینم حرفیه؛!» هلن زمزمه کرد:«خوش به حالش.»

عشق کتاب با نگاه عاقل اندر سفیه ای تایید کرد:«البته!»

تا اینکه انولا جیغ کشید،داشت خفه میشد!گاز تو ریه هاش پر شده بود.

دستش رو روی گلوش فشار داد:«دارم..خفه میشم!»

همه به طرفش برگشتن.استلا رو به هلن پرسید:

_چیکار باید کنیم؟

+نمیدونم.

+خب الان کاری نمیتونیم بکنیم؟ هیچ راهی نیست!

_این گاز مثل گاز کربن مونوکسید واقعی نیست البته.شاید با توجه به حرفای اون صداهه که از دوستیمون متنفر بود...

+باید بگه ازمون متنفره؟

_خب انقدر راحت خرفش باور نمیشه.

_پس باید چیکار کنه هلن؟!

+کسی که بیشتر از همه تو این جمع رو دوست داره رو بکشه!

استلا خشکش زد.انولا که شنید.به طرفش برگشت.:

«برید!برید بیرون!اونجا! زیر اون جعبه کامپیوتری یه حفره هست،از زیرش برید بیرون!میدونین که من کسی رو نمیکشم!»

استلا فریاد کشید:«میدونی که بدون تو هیج حا نمیریم!»

آیسان نگاه آرومی به طرف استلا پاشید:

_«من کنارشم؛برید!»

+اما آیسان بدون توهم حایی نمیریم!

_نمیتونید!مجبورید که برید!

استلا بهش نزدیک تر شد و با نگاهش سوالی که میدونید رو ازش پرسید.آیسان جواب داد:«پاهام..من نمیتونم همراهیتون کنم استلگیج! چطور نفهمیدی!؟»

راست میگفت! چطوری میربدنشون بیرون.

میدونین،همیشه خیلی خوبه که تو تنگ ترین و سخت ترین شرایط به روزنه نجانی به روت باز شه،ولی اگه محبور باشی نصفی از وجودتو اونحا بزاری؛نجات یافتن فایده ای داره؟

بقیه عمرت رو جطور میخوای زندگی کنی؟ با وجود زخم خورده و نصفت میخوای چیکار کنی؟!

استلا نشست«یا باهم نجات پیدا میکنیم با..باهم میمیریم!»

عشق کتاب گفت:«باشه.بیاید برای اولین بار به این قول عمل کنیم..بیاید این دفعه تحت هر شرایطی کنار هم بمونیم!»

چشم های خیسش درخشید و به طرف انولا برگشت.

انولا سخت تو فشار بود؛گوله های اشک صورتش رو پر کرده بودن.

با معصومیت به بچه ها نگاه میکرد.با اینکه واضح بود هر لحظه که میگذره دردش عمیق و عمیق تر میشه،بیشتر و بیشتر آروم میگرفت.

چشم هاش،انقدر از گریه قرمز بودن که پف کرده بودن.

استلا به سمتش اومد و دستش رو گرفت.

نمیتونست چیزی بگه.زبونش تو دهنش چوب شده بود.

انولا نگاهش کرد.تنش میلرزید.به استلا و بقیه نگاه پر از مهربونی ای کرد«امیدوارم کمکتون کرده باشم:)»

هیچ کس حوابی نداد.درواقع جوابی نداشت که بده.

تنها حوابی که انولا شنید،البته بهتره بگیم دید؛گریه های آروم همه بود.

دست استلا رو محکم فشار داد و کمی لرزید.با اینکه معلوم بود از درد عضلات و ماهیچه هاش قفل شدن،با هر زوری که بود لبخند زذ.

لبخندش آروم محو و دست هاش سرد شد.استلا دست دیگش رو روی صورتش کشید و چشم هاش رو با تمام ملایمت و آرومی بست.

این دردناک ترین زجری بود که تو زندگی با دستای خودش لمسش کرده بود.

استلا بلتد شد.

به سمت بقیه رفت.عشق کتاب تنها کسی بود که گریه نمیکرد.با نگاه خشکی به انولا خیره شده بود.

هر چقدرم که آدم بزرگ بودن دیدن این همه قالب تهی کردن با این همه درد برای چندین بار تو یه روز شوک بزرگی بود.

حس کرد یه چیزی قلبش رو فشار داد.

هلن با سختی گفت:

«داریم کم کم تنها میشیم..من از تنهایی میترسم»

استلا رفت سمتش.«ما کنارتیم هلن!»

هلن دستش رو روی گونه ی استلا کشید«یعنی موچی و مونی الان تنها نیستن؟!»

استلا زمین رو نگاه کرد که رخ به رخ هلن نباشه:«نه..آرام حتما کنارشونه.»با اینکه مطمئن نبود.

هلن گفت:«با این احتساب،پری سان؛آیلین و انولا هم کنارشونن نه؟!»

آرتمیس نگاهشون کرد:«اونحا تنها نیستن.قبول نیست،قرار اکیپمونو اونجا برگزار کردن،الان من که برسم پیششون فقط باید اسپماشونو عدم نمایش کنم؛ای کاش به انولا میگفتم بهشون بگه خیلی چت نکنن.»

هلن لبخند زد:«درسته.آ..آخخ» دستش رو روی دلش گذاشت.

اون گاز،اون گاز داشت بدنش رو مثل موریانه میخورد!

استلا از ترس و وحشت جیغ هفت صد رنگی کشید و پرت شد عقب.

جشم های هلن پر از علامت تعجب بود.در عرض چند ثانیه تمام معده هلن خورده شد و همه میتونستن از بین شکمش دیوار پشت ش رو ببین.ترسناک ترین صحنه عالم بود.

هلن جیغ میکشید!و خودش رو به زرو به دیوار میکوبید.درد داشت درد..

اون گاز مثل اسید اعضای بدنش رو حل میگرد.هلن داشت دردناک ترین مرگ رو تجربه میکرد.جیغ خلن گوششونو کر کرد!

هلن که جیغ و فریاد و گریه های بلندش با ناله های جان سورش قاطی شده بودن گفت:«درد دارم بچه ها درد دارم!جاییم رو حس نمیکنم..»استلا گفت:«منو نگاه کن باشه؟!»همه به استلا و هلن خیره شده بودن.هلن زنده زنده جلوی چشم هاشون؛در عرض یک ثانیه داشت پرپر میشد.هلن واقعا داشت پرپر میشد!و اینکه استلا چطور این ها رو تخمل میکرد دردناک بود.

استلا با آرامشی که سعی کرد به صورت مصنوعی جلوی هلن خفظ کنه با لبخند بهش خیره شد:«میگم میخوای یه خاطره برات بگم؟یا یه افسانه!»آب دهنش رو قورت داد:«میگن کسایی که واقعا غاشق هم باشن،تو بهشت هم رو میبینن!میدونی میخوام برات چیپس بیارم!یه بسته چیپس گنده که باهم بخوریمش و تموم نشه!یادت باشه خب!»هلن جیع میکشید،گریه میکرد و داشت نابود میشد.دیدن اون صحنه همه رو نابود کرد.همه رو.

هلن به استلا نگاهی انداخت:«قول بده هیچ وقت تموم نشه باشه؟!»استلا بدون اینکه به بدن هلن نگاه کنه سمش رفت و دوتا دستش رو گرفت:«بزرگترین چیپس دنیا رو برات میارم!:)»

هلن که انگار آرامش گرفته بود.دیگه جیعی نکشید.خون ش دیگه تمام بندش رو پر کرده بود.خون سرخ و شفافی که توسط قلبی به نرمی قلب هلن تو وحودش پمپاژ میشد.هلن باندی که غشق کتاب بهش داده بود رو توی مشتش فشار داد و نگاه ش رو روی همه انداخت:«دوستون دارم! به اندازه دریای خون م که میبینین:)»

هلن آروم گرفت.با بدنی زخمی..گاز فرصت نکرد تمام بدنش رو تجزیه کنه.و دردناکه که آره.هلن از درد مرد.بدنش بی حون و ضعیف تر از اونی شده بود که بیشتر از این طاقت بیاره.

استلا به سمتش رفت و سرش رو قلب هلن گذاشت.دستش رو به خونی که از بدنش ریخته بود زد و دستش رو جلوی صورتش گرفت و نگاهش کرد:«در خالی که خودش بی حون و بی حون تر میشد تکرار کرد:«بزرگریت بسته چیپس دنیا رو برات میارم هلن!:)»

عشق کتاب به مشتش خیره شد که هنوز محکم بسته بود

کسی سعی نکرد مشتش رو باز کنه جون همه میدونست باند پیچی رو نگه داشته.

آرتمیس طرفش رفت و کنارش نشست.سزش رو به سر هلن چسبوند و تو گوشش گفت:«میدونم خیلی خرم که هیچ وقت ناروتو رو تموم نکردم و بجاش وفتم رو روی توجیه یه سری آدم زبون نفهمم گذاشتم»صداش آروم تر شد«...منو ببخش.»

اشک هاش سرخ خوردن.به طرف بقیه برگشت و از جاش بلند شد.

_:«بجه ها!»

هق هقش به وضوح شنیده میشد:

_«جیزی ازمون میمونه؟!»

کسی حوابی نداشت.چند دقیقه همه فقط و فقط گریه کردن،همین.نفس کشیدن هر لحظه سخت تر و سخت تر میشد.

آیسان گفت:«بچه ها؛میشه اگه یه چیزی بگم ،گوش کنید!؟»

بیخیال زل زدن به پاهاش شد:«میشه برید؟لطفا! من که هنوز نمردم ولی شاید اگه برید بتونین کمکم کنین.لطفا.خواهش میکنم برید.»

استلا خرفش رو تکرار کرد:«نه!نمیریم..!»

با گفتن جملش صدای شلیکی شنیده شد و همه با دهن باز و چشم های از حلقه بیرون زده به استلا خیره شدن.

صدا باز برگشت:

_حوشحالم که دارید نابود میشید.استلا اینجا اضافی بوذ،امید دادنش روی مخ بود.چیزی نمیونده نترسید تا چند ساعت دیگه تمومه!

استلا بغض کرد و چشم هاش درخشید.تیر از پشت به سمت چپ ش،جایی که قلبش قرار داشت اصابت کرده بود.

قلب پر از گرمای استلا متلاشی شده بود.قلبش سوراح شده بود ولی هنوز لبخندش سالم و دست نخورده بود؛هیچ دردی نمیتونست گرمای لبخندش رو خراب کنه.روی زمین نشست و آروم خودش رو به دیوار رسوند.عشق کتاب و آرتمیس خودشون رو با هر زحمتی که بود بهش رسوندن.استلا دستش رو روی حای گلوله خونی گذاشت و نگاهشون کرد.آیسان که قلبش داشت منجر میشد خودش رو روی زمین کشید و به شون رسید.

استلا رو به آرتمیس کرد:«هی تو!همیشه خواهر کوچیکه خودمی باشه؟ یه روز یه شعبه جدید بیان رو توی افق دوتایی احداث میکنیم؛باشه؟»آرتمیس خودش رو تو بغلش انداخت.استلا با اینکه دردش گرفت شکایتی نکرد.آرتمیس صورتش رو به شونه ی استلا چسبوند:«استلا.من الان چیکار کنم!»

با تمام درموندگی توی وجودش گفت،استلا موهاش رو با دست آغشته به خونش بهم ریخت:«هیچی آبجی کوچیکه،اگرم بگم نمیتونی!»

آرتمیس سرش رو بالا آورد:

_چی؟؟؟؟

+بستنی!!!

استلا خندید و با مهربونی نگاهش کرد.

_ولی اینجا بستی نداریم..

+اونو که خودمم میدونم چلمنگ!

_پس جرا چیزی که ندارم رو ازم میخوای!؟

+که همیشه یادت بمونه؛که تا آخر عمرت برای بستی گرفتن برای من تلاش کنی!

استلا با تموم کردن خرفش چشم هاشو بست؛وقت نکرد با عشق کتاب و آیسان حرف بزنه..و اون ها داشتن درد رو با بیشترین شدت تجربه میکردن.

آرتمیس محکم تر بغلش کرد:

_تو اگه ازم میخواستی قلبم رو هم بهت میدادم.ولی چرا چیزی رو خواستی که نداشتم.که عذاب وحدانم بدی؟

تو بغلش رسما به زجه افتاد:

_ای کاش حونم رو میخواستی.میگفتی چشم هات رو بده،میگفتی دست هات رو بده.میگفتی تموم وجودت رو بده.اون وقت بهت میدادمش.ولی من اون چیزی که خواستی رو نداشتم آبجی بزرگه!

در خالی که سعی میکرد به جای گلوله فشار نیاره تو بغلش استلا رو قشار داد:

_متاسفم که چیزی که میخواستی رو نداشتم..

آیسان در حالی که تموم وجودش اشک شده بود بهشون خیره شد.عشق کتاب نامه ای از جیب ش در آورد.دست استلا رو باز کرد و بعد از گذاشتنش توی دستش دستش رو بست.

خودش توضیح داد:«این نامه.نامه ایه که برای ویل نوشته بود،قبل از اینکه بریم پیش ساختمون بیان و بریم پیش آرتمیس بهم داد تا بخونمش و نظرمو بهش بگم،گفت میخوام یه نامه طنز باشه که بخنده...» 

همین فعل "بخنده" کافی بود تا خود اشک های خود عشق کتاب روی دست استلا بچکه.

حالا یه نفر باقی مونده.کنار هم نشستن.

و با وجود مسخرگیش،شجاع ترین آدمشون هم منتظز فرا رسیدن مرگش بود.

وقت هایی که مرگ عزیزات رو ببینی؛دیگه برات اهمتی نداره خودت چی میشی!حتی برات مهم نیست که آدمی.هویتت با کسی که دوسش داری از بین میره.اگه آدم هایی که دوست داری رو از دست بدی،اونا بخشی از وحودت رو با خودشون برای همیشه میبرن و جاش یه خلا بزرگ میمونه که هیج وقت پر نمیشه.

زندگیت به کورمال کورمال راه رفتن تو تاریکی تشبیه میشه.

کسایی که دوسشون داری به تاریک ترین بخش های وجودت نور میتابونن.خنده هاشون به چراغ میمونه و به گرمای خورشید که وجودتو روشن میکنن.اما وقتی برن،وحودت تا ابد تاریک میمونه.

موهات سفید میشه.قلبت آروم تر میتپه .نفس هات انقدر کم میشه ریه هات از کار بیفته.

از دست دادن مثل فیلم ها راحت نیست.

این فیلم نیست و یک قصه نیست.

نه میشه گفت بازیگرا در واقعیت طور دیگه این،نه میتونی بگی این شخصیتا وحود ندارن.

از دست دادن واقعی سخت تر از اون چیزیه که بشه تصورش کرد.

 

آیسان؛آرتمیس و عشق کتاب کنار هم نشستن.

آیسان نگاهشون کرد:«موچی دیگه نیست.مونی؛آرام؛پری؛آیلین؛انولا؛هلن و استلا..دیگه کنارمون نیستن.»

آرتمیس ادامه داد:«اینجا رسما ته خطه،ما داریم از بین میریم.»

عشق کتاب زانو هاش رو بغل کرد:«نباید اینحوری تموم میشد.»

سکوتی دردناک خاکم شد.یک طرف اتاق پری و آیلین در حالی که دست در دست هم دراز کشیده بودن دیده میشدن،طرف دیگه انولا با چشم های بسته آروم گرفته بود،کمی اون ور تر،پیکر متلاشی و غرق خون هلن افتاده بود و در چند قدمی شون،استلا با یک قلب متلاشی شده و چشم های بسته ،میخندید.

نفس کشیدن سخت تر و سخت تر شد،عجیب بود که عشق کتاب وضعیت صورتش دردی رو نشون نمیداد.

گاز بیشتری وارد اتاق شد.

همه به سرفه افتادن.وقتش بود که برن؛عشق کتاب بلند شد:

«باید بریم وگرنه خفه میشیم!»

آیسان گفت:«درسته!»

آرتمیس با نگرانی نگاهش کرد:«اما تو چی!؟»

آیسان به سرفه افتاد و نتونست جوابی بده،تا اینکه زمین شروع به لرزیدن کرد.

بلای الهی رو سرشون آوار میشد انگار! بله!ساختمون داشت نابود میشد! اما چرا؟

عشق کتاب که معلوم نبود کجا رو نگاه میکرد با حالی کاشفانه گفت:«کیدو!اون..اون وارد این اتاق..نشد..!»

وقت فکر کردن به اینکه کیدو چطور ساختمون رو منفجر کرده نبود چرا که سقف شروع به ریختن کرد.

آیسان فریاد کشید:«برید!!»

عشق کتاب کمی ازشون فاصله داشت و به حفره زیر زمینی زیر جعبه کامپیوتری خیلی نزدیک بود.

آرتمیس با بغض گفت:«تو هنوز زنده ای..نمیشه زنده هارو نبریم!»

آیسان نگاهش رو به پاهاش دوخت.صداش رو آروم کرد:«حالا که میشه»

با تموم شدن حرفش،یک تیکه آوار بزرگ بین عشق کتاب و جایی که آیسان و آرتی بودن فاصله انداخت.دیگه عم رو نمیدیدن،اما آرتی فریاد کشید:«اشکالی نداره!عشق کتاب ما از خودمون محافظت میکنیم.»

اونجا موندن عشق کتاب فایده این داشت وقتی دستش به آرتمیس و آیسان نمیرسید.پس سریع وارد حفره شد تا شاید راه نجاتی جلوی پاهاش سبز میشد.

آرتمیس به طرف آیسان دوید تا یک گوشه امن اتاق پناه بگرین که زیر آوار نمونن.اما دیر کرد چون یک میله آهنی خیلی بزرگ به همرا کلی سنگ و آت و آشغالات دیگه روی نیم تنه پایینی آیسان فرود اومده بود.واضح بود هرچی زیر اون آوار باشه له شده.

صورت آیسان از درد قرمز و مچاله شده بود.آرتمیس رسید بهش وکنارش نشست.:«درد داری؟!»

+آره!..خـ..خیلی!

_خب!خداروشکر این خوبه!

+چی میگه مرتیکه! درد داشتنم چیش خوبه!؟

_احمق!این یعنی پاهات قطع نشده.

+ای کاش شده بود.

آیسان زد زیر گریه.از درد بود یا از ناراحتی مهم نبود.

آرتمیس خوب بررسیش کرد.وقتی کمرش رو نگاه کرد؛فهمید که اوضاع اون قدرم گل وبلبل نیست.و این همه چیز رو تو نگاهش نشون میداد.

+کمرم از بدن جدا شده نه؟چه باحال؟ یادته واقعه زرافه رو؟ بهت گفتم نصفت میکنم،حالا خودم واقعا نصف شدم!

به کم جونی خندید.

آرتمیس پاهاش رو جمع کرد و به دیوار تکیه داد:«هنوز کاملا نخاعت حدا نشده ولی با این جراحت خون..»

آیسان بجاش ادامه داد:«ازم رفته و میره که اگه از قطع عضو یا عفونت نمیرم از خون ریزی زیاد میمیرم.»

آرتمیس حرفی نداشت.فقط نگاهش میکرد.

+خیلی دردناکه!!

_میدونم.ولی...ولی من..

آه از نهادش بلند شد،آرتمیس اشکش رو گونش سر داد:«ولی من نمیتونم کاری کنم،همون طور که برای انولا ،هلن و استلا نتونستم.من یه بی مصرفم.خودمم اینو میدونم.»

آیسان با مهربونی به موهاش که ردپای قلب متلاشی شده استلا روش بود رو بهم ریخت،«نه این طور نیست.تو بی مصرف نیستی.»

خندید:«و ما دوست داریم آرتی!»

با این حرف آرتمیسم خندید.«و الان! قلبم مچاله شد!» با حالتی که آیسان رو مسخره کنه اینو گفت.دوباره ادامه داد«و الان کیبوردم خیس شده»

آیسان یدونه نثارش چونش کرد و غرید:«ای نمک نشناس!ببند تا تورم نصف نکردم!»

آرتمیس خندید.و بهش نگاه کرد.چشماش پر از درد بود ولی هنوز دست از لجبازی برنمیداشت.

آیسان نگاهش کرد:«تو که احساس نداری!مثلا دارم میمیرم!.»آروم تر ادامه داد«میشه دستتو بگیرم؟»

آرتمیس بی درنگ دستش که میلرزید رو تو دستش جا داد.:«هنوزم درد داری؟»

آیسان با لبخند گرمی بهش نگاه کرد.این چه مرضی بود که انقدر به روی آرتمیس لبخند میزدن؟ میخواستم شکنجه روانیش بدن؟

_«نه دیگه درد نمیکنه:)» با چشم های بی حالی نگاهش کرد.

بغض آرتمیس از سر گرفته شد؛بهتر از هرکسی میدونست معنی این جمله یعنی چی..

_«میگم یعنی عشق کتاب به دادمون میرسه؟!»

+«حتما اوژنی..حتما..ما داستان خودمون رو داریم.»

_«قرمان داستان ما کیه؟ یکی از ما دوتا باید قهرمان باشه..»

+«ما قهرمانی نداریم چون من ناپلئونی نیستم که تو رو نجات بده..من اون قدر ضعیفم که نمیتونم نحاتت بدم»

_«اشکالی نداره حالا میبخشمت شباهنگییی»

+«فقط میتونم بگم که نمیدونم چی بگم»

دردکشیدن آیسان شروع شد؛«راست میگنا..خاطراتم دار از جلو ی چشمام میگذره!»با صدای صعیفی صداش کرد:«آرتی!من دارم میرم...من نمیدونم چیکار کنم»ترس تو چشماش موج میزد.

آرتمیس دو دستش رو گرفت.و نگاهش کرد«وینی.خاطراتمون قشنگه؟خالا که داری میبینشون..خاطره ی بچه های بیان قشنگه نه؟»

آیسان حواب داد:«خیلی.پر از رنگ و خوشحالیه.»

ترسیدن رو میشد از نگاه آیسان خوند.ترسیده بود و نه فقط دست هاش بلکه تمام بدن نصفه نمیش میلرزید.

آرتمیس گریه کرد.اشک هاشو پاک کرد و بغلش کرد .با صدایی لرزون گفت:«نترسیا..! من کنارتم»

همین کلمه کافی بود تا روح آیسان تکون بخوره.

با آخرین توانش دستش رو روی گونه آرتمیس کشید و اشک هاشو پاک کرد:«این دیگه فصل آخر داستان منه و داره تموم میشه.و من میرترسم که داستانم برای هیچ خواننده ای حذاب نباشه.»

آرتمیس حرف زد:«مهم نیست .اگه تموم دنیا کتاب داستان زندگیتو بسوزنن.من میخونمش..هزار بار میخونمش!بجای همه آدمای روی زمین میخونمش. میخونمش و باهاش زندگی میکنم.»

لبخند زیبایی رو لب های آیسان نشست:«میترسم آرتی..میترسم.»بدنش بیشتر لرزید.آرتی از بین حق حق هاش تکرار کرد:«نترسیا...نترسیا..من..من..کنارتم..من کنارتم..»

آیسان خندید.دلش میخواست اونم آرتمیس رو بغل میکرد،اکا وقتش به پایان رسیده بود."قصه ی ما به سر رسید" آیسان نوشته شده بود و اون هم تموم شده بود.چشم هاشو بست.دیگه دردی نداشت.دیگه نمیترسید. چون یکی کنارش بود و بهش التیام داده بود.کسی که از همه ی دنیا براش بس بود..

 

اتاق حالا پر از درد و پیکر آدمایی شده بود که به وسیله یه باند خونی بهم وصل بودن.آرتمیس در حالی که تنها سوسوی امیدش به عشق کتاب و کیدو بود چشم هاشو بست و در حالی که گریه میکرد تکرار کرد:

نترسیا...من کنارتم:) 

 

------

لوله ای که در آن جلو میرفت، تنگ و تاریک و حتی خیس بود! عشق کتاب، نمیتوانست همراه با جلو رفتن جلوی لرزیدن کل بدنش را بگیرد. احساس می کرد کنترل بدنش دست خودش نیست.

همه... همه رفته بودند از دست دادن موچی و آرام و مونی سخت بود، ولی آخرین بازمانده بودن...

واقعا همه رفته بودند. و حقیقتا، همه چیز روی شانه ی او افتاده بود. عشق کتاب، که حتی قدیمی ترین، بهترین یا بزرگترین عضو گروه هم نبود. نه به اندازه آرام قوی بود، نه مثل استلا امیدبخش. نه حتی به اندازه ی هلن انیمه دیده بود. او فقط... عشق کتاب بود.

همینطور که اشک روی گونه اش سرازیر میشد و باعث میشد موهای خیس از خونش به صورتش بچسبند، فقط جلو رفت. تکه بانداژ خونی تنها چیزی بود که احساس می کرد، و آن صدای لعنتی... تنها چیزی بود که می شنید.

- چیزی که بیان نیاز داره، یه شروع جدیده. حالا که همتون رفتید،. این امکان پذیره! فقط شما موندید، موش کوچولوها! بیاید بیرون و سرنوشتتون رو قبول کنید. این برای بیان بهتره. همون بیانی که میگید چقدر دوستش دارید!

موش... کوچولوها؟ اسم جمع؟ یعنی میشه... یعنی کس دیگه ای زنده مونده؟ عشق کتاب باورش نمیشد. ناگهان، قدرت وصف ناپذیری درونش جاری شد. اگر فقط یکی زنده مانده بود، همین برای عشق کتاب کافی بود.

صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد. «الان موش کوچولو رو نشونت میدم.» عشق کتاب دندان هایش را به هم فشار داد، و محکم چیزی که سد راه لوله شده بود را به جلو فشار داد.

چشمش از چیزی که دید گرد شد.

در مقابلش، اتاق کنترلی پر از دکمه و دسته و مانیتور وجود داشت. پیرمردی روی صندلی چرخانی نشسته بود، و دیوانه وار از یک طرف اتاق به طرف دیگر سر میخورد و دکمه ها را فشار میداد. هر از چند گاهی هم، با آن صدای آشنای لعنتی، در بلندگوها حرف های تهدید آمیزی میزد.

شاید عشق کتاب به اندازه ی آیسان مطلع نبود، ولی مگر میشد کوشا، بلاگر کهنه کار را نشناسد؟

عشق کتاب ساده نبود. کلیشه ای هم نبود. به جای اینکه با حالتی دراماتیک حضورش را اعلام کند، مثل یک نینجا به سمت کوشا هجوم برد. هلن از آن دنیا قربان صدقه اش رفت.

کوشا فریادی کشید. عشق کتاب با حالتی دیوانه وار روی او فرود آمد و مثل رستم به رمین دوختش! دستش را روی گلوی اون گذاشت، و فشار داد. فقط به اندازه ای که نتواند حرکت کند، ولی زنده بماند. هنوز خیلی سوال داشت.

با چشمانی مرگبار فریاد زد:«تو! تو... برای چی این کارو کردی؟ این همه مدت... مگه تو بیانی نیستی؟ مگه تو از ما نیستی؟ هم بچت رو به جون ما انداختی هم...»

کوشا در جواب، خرخرکنان گفت:«شما... نسل جدید... مایه ی ننگ ما... بودید. نوشته های... پوچ و لوس و خالی... زردنویسی... شکوه بلاگستان... برگرده!»

عشق کتاب نتونست جاری شدن اشکاشو کنترل کنه:«یعنی فقط... همین؟ چون سلیقه و نوشتنمون رو دوست نداشتی... همه رو کشتی؟ همه دوستای منو... چه احساسی پیدا می کردی اگه دوستای دوران خودت رو میکشتیم؟ بلاگرای قدیمی رو؟ ها؟ جواب بده!»

کوشا زیر فشار بیشتر انگشتای عشق کتاب دست و پا میزد، ولی همچنان تونست نیشخند تلخی بزنه:«تو نمیتونی... اونا رو بکشی. اونا همشون... مردن.»

دست عشق کتاب لرزید. لغزید. «حتی پسرم هم.. مرده. معلوم نیست... تو کدوم جهانه.» ولی طولی نکشید که چهره اش دوباره بدذات شود:« همه چی... تموم شده. حداقل... بلاگستان... شکوه... عظمت.. جوونای.. احمق.» و شروع به خنده ای هیستریکی کرد.

عشق کتاب فریادی کشید. اشک جلوی نگاهش را پر کرده بود. «بمیررر!» و دو دستش را محکم فشار داد. بدن پیر و تکیده ی کوشا، از نبود هوا می لرزید. ولی عشق کتاب خودش نبود. عشق کتاب مهربان و احساساتی... همه چیز را از دست داده بود. «بمیر بمیر بمیر بمیـــر!!»

بدن کوشا کبود و خشک شد، ولی عشق کتاب دستش را ول نکرد. صدای محو و دخترانه ای را از دور شنید. دو دست به زور او را از جسد کوشا جدا کردند. دو دست آشنا.

«... تموم شد عشق کتاب. ولش کن. همه چی تموم شد!»

عشق کتاب محکم دست ها را گرفت، و به عقب نگاه کرد.«آ...آرتی؟» آرتمیس بود. زنده و کامل. هر چند او هم می لرزید. آرتی او را محکم در آغوش گرفت.  بغض عشق کتاب شکست. هق هق گریه ی عشق کتاب، و زمزمه های آرامش دهنده ی آرتی تنها چیزهایی بودند که سکوت را پر می کردند.

آرتمیس با نفس بریده بریده گفت:«تموم شد. تموم شد. ما زنده ایم.» ولی خودش هم مطمئن نبود این چیز خوبیست یا نه. «همه چی... تموم شد.»

-------- 

آرام هول شده بود..از احتمالاتی تا جنگ جهانی سوم تاااااا دوباره زنده شدن دایناسور هارا پیشبینی کرده بود ولی به زانو افتادن و زجه زدن توشا؟...حتی در تصوراتش هم نمی گنجید :)

نمی دانست برود سمتش...دست نوازش بر سرش بکشد یا همانجا کارش را تمام کند...

حس جدیدی درونش زبان باز کرده بود:نکشش!...اونم همدرد توئه..

توشا وسط هق هقهایش گفت:مونی!!...مونی...من...من واقعا..نمی خواستم اون بمیره...واقعا دوست داشتم زندگی کنه...من فقط...من فقط می خواستم انتقام مادرمو بگیرم!...می خواستم چیزایی که توی لالایی هاش با صدای قشنگش برام می خوندو به حقیقت پیوند بزنم...

آرام جدی شد:توشا...تو هدفتو از راه اشتباهی رفتی...توی این رابطه..بالاخره..یکی باید می مرد...

باورش نمیشد داره این حرفارو می زنه...

توشا اشکاشو پاک کرد و ریز نگاهی به آرام کرد...:تو..واقعا بهت نمی خوره که رفیق مونی باشی...یه جورایی انگار...باهم مثل آب و روغنین...

آرام پوزخند"قلط بود" ـی به توشا زد:هه...همه همینو بهم میگن!

و دستشو به سمت توشا گرفت...انگار منطقش داشت شکست می خورد...و احساساتش پیروز میشدن..:بیا توشا...با همین بازمانده های کممون...بیانو نجات بدیم!

توشا لبخند کج و کوله ای زد، که روی صورتش عجیب به نظر می آمد. انگار زیاد تمرین لبخند زدن نکرده بود. «درست میگی.» آرام هم لبخند نه چندان کاملی داشت، اون هم زیاد اهل لبخند زدن نبود. 

اما، چه کامل، چه ناکامل...

توشا احساس آزادی می کرد.

به دست دراز شده ی آرام نگاه کرد. نفس عمیقی کشید، و بدون آنکه آن را بگیرد بلند شد.

چشم های آرام یک لحظه حالتی تدافعی به خود گرفت، ولی توشا هیچ حرکت خطرناکی از خود نشان نداده بود. فقط بلند شد، لبخند زد و دستش را روی قلبش گذاشت.

«درست میگی.» تکرار کرد. «درسته که زیاد ازت خوشم نمیاد، ولی الان می فهمم چرا انقدر برای مونی مهم بودی. الان... یادم میاد. همه ی اون شب هایی که آرشیو وبلاگ ها رو مثل داستان قبل خواب میخوندم. حس... نوشتن و واقعی بودن. حس پاک نشدن. حس درک کردن وقتی هیچی درک نمیکنه. میخوام... میخوام این برای شما باشه.»

چشم های آرام گشاد شد. او این حالت را میشناخت. آن را دقیقا قبل از مرگ مونی، توی چشمهایش دیده بود. «دار...داری چیکار میکنی؟»

لبخند توشا بزرگتر شد:«دیگه برای من وقتی نمونده. ولی تو... میتونی برگردی.»

قبل از اینکه آرام بتواند به طرفش بدود و جلویش را بگیرد، او یقه اش را کنار زد و دکمه قرمزی روی گردنش را نشان داد. کلمه سفیدی رو آن نوشته شده بود:«انفجار.»

همه چیز در یک لجظه اتفاق افتاد. آرام فریاد زد، توشا دکمه را فشار داد، و کل سیاهچاله در نوری خیره کننده فرو رفت.

سیاهچاله، دیگر سیاهچاله نبود.

 ----

بر خلاف باور عام، همه ی قهرمانها و شرورها وقت نمیکنند قبل از مرگ آخرین جمله دراماتیکی بگویند. یا اگر هم بگویند، همیشه به گوش بقیه نمیرسد تا تعریف شود.

برای همین، آخرین جملات توشا در انفجار خفه و تا ابد یک راز ماند. 

 ----

آرام، حس کرد کمرش روی سطح ناصاف و ناراحتی قرار گرفته. پلک هایش را به هم فشار داد، و چشمهایش را با "یک، دو، سه" ذهنی باز کرد، و بلافاصله با جسمی آبی کنار دستش رو به رو شد، که با صدای کیدو گفت:« یا خود شکلات آبی تلخ! تو زنده ای؟»

آرام حتی اینجا هم دست سر دعوا کردن با کیدو بر نمی داشت «پس چی؟! می خواستی بمیرم؟» 

-خیلی خب کثافت! خدا رو شکر زنده ای! 

+باشه مسخره بازی بسه، بقیه کجان؟ 

-نمی دونم، تو یه اتاقک گیر کرده بودن، منم بعد انفجار کردن ساختمون اومدم سراغ تو:) خواست به طور نمادین بغلش کنه که احتمالا آرام می گفت «گمشو از بغل من بیرون ببینم!» اما اونقدری خسته بود که احتیاج به یه بغل بزرگ کیدویی داشته باشه. کیدو گفت :«هیهیهی، پسررر، چقدر سختی کشیدم! می دونی منفجر کردن ساختمون چقدر سخت بود؟!»

+تو چی؟:/ من مرگ سه نفر رو به چشمام دیدم! 

-خر

+الاغ

احتمالا فارغ از هرچیزی اونا می‌تونستن تا آخر عمر به فحش دادن به همدیگه ادامه بدن، اما از اونجایی که وقت کم بود، این کارو کنار گذاشتن.

-هممم، الان باید کجا بریم؟! 

+نمی‌دو...

دیگه نتونست ادامه بده، چون صدای انفجار چیزی اومد، و اون چه صدایی می تونست باشه غیر از شکستن سرور ها؟ 

آرام ترسیده به دنبال منبع صدا گشت که کیدو با بُهت زمزمه کرد: تموم شد..

سرورا ترکیده بودن.. معلوم نبود کار کی بوده ولی این یعنی همه تلاش هاشون،همه مرگ هایی که رخ داد.. همه و همه الکی بود؟

آرام روی زانوهاش افتاد، گوشهاش رو با دستاش پوشوند و اخرین کاری رو که ممکن بود انجام بده انجام داد...

جیغ کشید و اشک ریخت. دیوون وار گریه میکرد و کیدو نمیدونست الان باید به چی فکر کنه. وضعیت ارام یا حادثه سرورا...

خودش رو جنع و حور کرد و دست روی شونه ارام گذاشت، و شانس اورد که فقط به عقب پس زده شد نه چیز بیشتری...

+ارام.. اروم باش میتونیم درستش کنیم...

آرام در حالی که اشک میریخت فریاد زد:

+چیو درست کنیم کیدو؟ من مونی رو کشتم! میفهمی چی میگم؟

بعد مثل مجرم ها دستاشو بالا اورد و نالید: یا همین دستام یه گلوله تو بدتش خالی کردم، من شاهد جون دادنش بودم، من رفیقمو کشتم کیدو! فقط میخواستم بقیه در امنیت باشن و اون سرورای کوفتی سالم بمونن!

توشا.. توشا خودشو جلوی چشمام منفجر کرد!موچی رو از دست دادیم فقط چون من حواسم به اتفاقات نبود! و الان همه چی تموم شده، مونی بر نمیگرده،موچیم همینطور!بقیه بچها..

میون اشک و فریاد حرفش رو قطع کرد.یکم خودشو جمع و جور کرد و ایستاد،نگاه سرسری به دور و برش انداخت و پرسید: بقیه... بقیه کجان؟

کیدو بغض کرد و یه قدم عقب رفت... 

+کیدو جواب منو بده، بقیه بچها کجان؟ 

کیدو صورتش رو با دست پوشوند و زمزمه کرد: دقیق نمیدونم.. امیدوارم سالم باشن، اوه اره باید سالم باشن...

ارام بینیشو بالا کشید و با خودش فکر کرد چندوقت بود گریه نکرده بود؟ اگه نیخواست با خودش صادق باشه..  ولقعا به این گریه نیاز داشت و در عین حال شرمسار بود.

اشکهاش رو پاک کرد و اسلحه ش رو روی شونه اش انداخت. نگاهی به ویدو انداخت و برکشت تو قالب همیشگیش:

_ همینجا همه چیزایی که گفتمو فراموش کن، به مرلین قسم اگه یه کلمه راجبش خرف برنی زندت نمیزارم!

کیدو لبخند محوی زد و پرسید:

_میخوای چیکار کنی؟

+میرم دنبالشون. برمیگردیم خونه، یکم سخته ولی میتونم کاری کنم برگردیم. از اولشم نباید درگیر این ماجرا میشدیم.به درک که سرورا خراب شدن... 

فقط همه رو پیدا میکنیم و بر میگردیم...

نگاه کیدو امیدوار شد. 

+اره باید تونسته باشن قبل انفجار از ساختمون بیرون بیان... یا حتی بعدش. اصلا دلیل منفجر کردن اینجا این بود که بچه ها بتونن بیان بیرون.  بیا... بریم قسمت پشتی ساختمون، تنها جاییه که سالم مونده.  حتما همونجان!

هردو به سمت خرابه ای که تا چند دقیقه پیش یع ساختمون با شکوه بود قدم برداشتن.

به قسمت پشتیش که رسیدن صداشون زدن:

_بچه ها؟ ما برگشتیم! برمیگردیم خونه..

+هی یه چیزی بگین

نگاه ها ترسیده شد.. 

عشق کتاب و آرتمیس از بین آوار برون اومدن..دست کمی از آواره ها نداشتن و به سختی روی پاهاشون وایساده بودن...

آرام و کیدو دویدن سمتشون..کیدو سریعتر با یه لبخند گت و گنده دوید و آرتمیسو درآغوش کشید:خیلی نگرانتون شده بودیم...خیلی...خیلی خوشحالیم که سالمین..

عشق کتاب با بهت به آرام خیره شده بود:تو..زنده موندی؟؟

و آرام همون جوابی رو که به کیدو داده بود رو تکرار کرد:ن پ می خواستی مرده باشم؟=-=

عشق کتاب لبخند کوچولویی زد...ولی سریع دستی به لبانش کشید و لبخندش رو پاک کرد...هنوز غم از دست دادن بقیه رو فراموش نکرده بود...

کیدو آرتمیسو از بغل خودش بیرون کشید:بقیه کوشن؟..

آرتمیس بلافاصله نگاهشو به جای دیگه ای مشغول کرد و دستای خودشو نیشگون گرفت...برای این سوال باید چیکار می کرد؟؟..

آرام حواسش به اون دوتاجلب شد..روشو کرد بهشون:کیدو راست میگه...بقیه..کجان؟..

نگاهش پر از دودلی بود...دودلی ای که اگر با حقیقت روبه رو میشد..می ترکید...دیگه طاقت موندن نداشت...

آرتمیس لبشو گاز گرفت...هنوزم نمی دونست چی بگه...

آرام کیدو رو کنار زد و روبه روی آرتمیس وایساد و شونه هاشو گرفت:آرتی...بقیه کوشن؟...

روی دستاش جای ناخن هاش مونده بود...هرچی فشار بیشتری بهش تحمیل میشد بیشتر خودشو ناکار می کرد...

و از اون طرف تحمل آرام کمتر میشد:هوی آرتی...چیشده؟؟...بقیه کوشن پس؟؟ گمشون کردین؟؟ آرتی..؟

آرتمیس نگاه "جان ارواحت کمکم کن"ـی به عشق کتاب انداخت..اونم نمی دونست چی بگه ...

کیدو هم وارد بحث شد:بچه ها..توی سرور بودن؟...

آرتمیس شروع کرد:بودن ولی...

 

- رفتن خونه!

همه سرشونو به سمت عشق کتا برگردوندن..

دستان مشت شده اش هر لحظه محکم و محکم تر میشد...

چاره ی دیگه ای غیر از این دروغ غیرقابل باور نداشت...

لب هاش رو روی هم فشار داد؛انقدر که رنگ لب های بهم فشردش سفید و دست های مشت کردش کبود شده بود.

_«آ..آره!آره!اونا رفتن خونه.»

آرام فریاد زد جوری که اگه انیمشین بود بادی که از دهنش خارج میشد عشق کتاب رو میبرد:

_«چطور ممکنه؟! اونا کنار شما بودن! تازه! کسی که ما رو آورد اینجا آرتمیس بود.فقط آرتمیس و آیسان و باید بلد باشن چطور میتونن به اینجا وارد و حارج شن!تازه اونم اگه تو حافظه هاشون مونده باشه!»

کیدو گیج بود،فقط با دهن باز نگاهشون میکرد.

آرام نفسی گرفت:

_«مگه اینکه توسط اون ربات های لعنتی یا اون نسخه های کلون شده احمق کشته شده باشن؟!»

کیدو با عصبانیت دستی تو موهاش کشید؛لبش رو تر کرد و گاز گرفت.رو به آرام گرد:

_«نه نه!اونا..اونا..»

ریتمش آروم و درمونده شد:

_«اونا زنده بودن.ما باهم وارد ساختمون شدیم.بعد وارد یه اتاق شدیم.»

سعی کرد به یاد بیاره:

_«قبل از اینکه تو آینه ها محصور شن،من،من از اتاق بیرون اومدم تا برم سراغ جنازه های بلاگرا که تو آتیش میسوختن»

شونه هاش افتاد:

_«تا آخرین لحظه ای که پیششون بودم؛انولا داشت کمک میکرد و با اون جعبه کامپیوتری ور میرفت»

به طرف آرتمیس برگشت که از مشت هاش خون میچکید.حتما نمیفهمید.حالیش نبود که چقدر داره ناخون هاش رو تو دستش فرو میکنه:

_«آرتی!مگه شما موفق نشدین اونجا پروژه های توشا رو خراب کنید؟ مگه قرار نشد بعد از بین رفت بزرگترین جانبنج ش که مونی بود برید و وب ها رو از فیلتر نجات بدین؟!»

فیلتر مهم بود؟ اصلا بهش رسیده بودن؟ پرسون کجا بود؟هنوز تو اون ساختمون حرابه زندانی بود؟

آرتمیس رنگ به رخساره نداشت.رو راست باشیم آرزو میکرد همون جا بمیره.اما چرا؟چرا اون باید یه نجات یافته میموند؟

عشق کتاب که دست هاش از مشت کردن زیاد می لرزیدن نگاه آرام و کیدو رو به خودش انداحت:

_«اون ها حالشون خوبه.باور کنید..الان جاشون امنه..»

پاهاش رو به زمین فشار داد که به زمین نیفته:

_«الان....حالا...دیگه بالاخره..جاشون امنه..»

+«داری دروغ میگی! داری دروغ میگی! داری دروغ میگی!»

لازم نبود آرام این جمله رو چقدر با صدای اشک بار و بم شدش تکرار کنه.همه میدونستن چیزی از راستی تو حرف های عشق کتاب نیست.

_«آره..آره..دروغ میگم...دارم مثل چی دروغ میگم..»

نتونست رو پاهاش وایسته.رو زمین افتاد و سرش رو انقدر پایین گرفت که چیزی نمونده بود گردنش بشنکه و نصف بشه.

سبزه های روی زمین شبنم های اشک عشق کتاب رو لمس کردند.

کیدو که تازه دوهزاریش افتاده بود؛روی زمین نشست و سرش رو پایین گرفت تا عشق کتاب رو ببینه:

_«یعنی چی؟...بچه ها ؛الان کجان؟!»

آرام بی حرکت مونده بود.نیازی نبود کسی جمله ی "همه ی اون ها مردن" رو با دهنش؛با کلمات بیان کنه.

این جمله اولین چیزی بود که از نگاه آرتمیس و عشق کتاب تو صورتت کوبیده می شد..

 

عشق کتاب بی وقفه گریه میکرد.و کیدو در حالی که ریتم گریش با عشق کتاب میتپید سعی داشت به حرفش بیاره.

آرتمیس لب هاش رو فشار میداد.به دست هاش که نگاه میکردی؛به جای رنگ سفید پوستش قطره های کوچیک خون میدیدی.

اما دیگه موچی ای نبود که دستش رو بانداژ کنه.استلا یی نبود که دستش رو بگیره.گرمای دست استلا دیگه رو دستاش نبود و زمستون زود تر از هرجای دیگه ای به دستای آرتمیس ارث رسیده بود.

و حال آرام،تعریفی نداشت.احساس میکرد داره خفه میشه،یه چیزی تو گلوش سفت شده بود و میخواست نفسش رو بگیره.

درحالی که چشم هاش خیس بودن و حتی مردمکش هم حرکتی نمیکرد و خشک شده بود گفت:

_«اونا اونا هنوز زندن..باید بریم نجاتشون بدیم..»

آرتمیس زبون باز کرد:

_«نه آرام..نه..»

+«تو چی میدونی ها!؟ممکنه هنوز زنده باشن!به من ربطی نداره که تو عرضه ش رو نداشتی!من میرم نجاتشون بدم..!»

_«صبر کن آرام..صبر کن..»

+«برای چی صبر کنم آرتمیس؟؟؟ برای چی؟ برای اینکه نابود تر از این بشم؟ برای اینکه تا آخر عمرم خودم رو به حاطر انقدر بی مصرف بودن سرزنش کنم؟!»

آرتمیس دیگه حال آرام براش مهم نبود:

_«تو اون ساختمون کسی منتظرت نیست!میفهمی؟ رفتن تو ..الان!!! دیگه به درد جرز لای دیوارم نمیخوره!»

+«خفه شو آرتمیس!من اونا رو تنها ول نمیکنم!»

_«به درک!اگه میخوای توهم بمیری!برو!برو! آره برو توهم بمیر!.

فکر کردی وقتی تو اینجا نبودی ما حتی تونستیم برای یه لحظه!برای یه ثانیه آرامش داشته باشیم؟؟! از وقتی اومدیم اینجا؛فکر میکنی ذره ای احساس امنیت کردیم؟؟؟

همشون جلوی چشم هامون نابود شدن.آیلین دق کرد.انقدر گریه کرد که نفسش رفت،پری طاقت دیدنش رو نیاورد....»

آرتمیس حالا رسما داد میزد:

_«انولا خفه شد!میفهمی؟! جلوی چشمام دستش رو گلوش بود و فریاد میزد! من نتونستم کاری کنم.نتونستنم جلوی خفه شدنش رو بگیرم!تو میتونی؟ برو!»

آرام هیچ و هیچ جوابی نداشت.دلش میخواست خودش رو کر میکرد تا این هارو نمیشنید.ولی حالا تمام وحودش گوش شده بود ترکه های اون حرفا روحشو سوراخ میکرد.

عشق کتاب با حرف های آرتمیس به زجه میفتاد.دیدن اون صحنه ها تو همون لحظه هم درد داشت.چه برسه به اینکه مجبوری باشی به یاد بیاریشون.

کیدو که شنید بیخیال عشق کتاب شد،همون طور نشست و به آرتمیس خیره شد که ادامه میداد:

_«آره آرام!هلن..هلن!نابود شد...بدنش از بین رفت.جلوی چشم هام!میفهمی جلوی همین چشم هام تمام بدنش خون شد...»

انگار یه نیروی جادویی صداش روبالا تر برده باشه:

_«استلا!استلا!...قلب استلا متلاشی شد...تو نمیفهمی! تو ی بغلم بود! فلبش میتپید..»

گریه کرد و با درموندگی نالید:

_«بخدا قلبش میتپید؛بخدا میتپید.استلا قلبش میتپید..»

عشق کتاب سرش رو بالا آورد:

_«آره استلا زندست!..استلا جریان داره..قلبش زیر اون آوار داره میتپه!..»

چه کسی این حرف رو باور میکرد؟قلبی که گلوله از میونش گذشته بود،هنوزم داغ بود؟هنوزم خونش میجوشید.؟

کیدو با ناامیدی بهشون نگاه کرد:

_«باشه بچه ها!»

نگاه پف کرده آرتمیس و عشق کتاب به صورتش افتاد:

_«بیاید بریم پیش بجه ها..یه راهی هست که وارد شیم،ساختمون هنوز کاملا نریحته.»

با اینکه جملش رو دوست نداشت:

_«شاید بتونیم جسدشون رو این بار نجات بدیم.»

...

کسی نتونست ری اکشن آرام رو ببینه.آرام بی توجه به اونا به سمت جلوی ساختمون دوید..یعنی تن زخمی مونی هنوز اونجا بود؟

...

کیدو با نگاهش آرام رو در حال دویدن همراهی کرد:

_«خدا کنه کاری دستش خودش نده.»

به آرتمیس و عشق کتاب رو کرد:

_«پاشید مرده های متحرک..بیاید بریم ..»

این بار با اینکه کنایه داشت،نمیخندید.حرفش با غم آمیخته بود.

عشق کتاب خودش رو تکوند و بلند شد.

نگاهش پر از "ای کاش کسی زنده باشه" بود.با اینکه خودش درست ترین جوابو داشت،دلش نمیخواست حواب ش رو بدونه.

آرتمیس به دست هاش نگاه کرد.این دست های خونی،چرا هنوز حرکت میکردن؟آرتمیس نفس کشیدن رو برای خودش حروم میدونست.

شروع به حرکت کردن.از طریق راه های تنگ و باریک کیدو از بین آهن و میلگرد های بزرگ با سختی عبور کردن و وارد ساختمون شدن.

لوله های آب ترکیده بودن و آب تا زانو شون بالا میومد.

برق ها رفته بود و چراغ های روشن،نصفه نیمه توی آب جرقه میزدن.

راهی که چند ساعت پیش اومده بودن رو دوباره رفتن.

با یک عالم تفاوت؛چند ساعت پیش میرفتن تا توشا رو نابود کنن و به خونه برگردن..حالا اونا داشتم میرفتن تا پیکر بی جون دوست هاشون رو برگردونن.

آرتمیس اشک هاش رو پاک کرد و در حالی که کنار عشق کتاب و کیدو راه میرفت گفت:

_«دوبار این قول روشکستیم.بار اول؛بیان رو ترک کردیم و حتی برامون مهم نبود چه بلایی سر وبلاگ هامون میاد.قول داده بودیم همیشه کنار هم بمونیم ولی هم رو تنها گذاشتیم.

امروز؛برای بار دوم،همدیگه رو تنها گذاشتیم.ما اون ها رو اونجا ول کردیم..»

مشت هاش رو با بغض محکم کرد و با یه صدای دورگه شده از فرط گریه گفت:

_«برای بار سوم،کنار هم میمونیم...!:)»

درست در همون زمان ارام یه جایی تو حیاط ساختمون که الان بیشتر شبیه یه محیط جنگ زده بود دنبال یه جسد میگشت.. جسد.. کلمه سردیه. هیچ وقت فکر نمیکرد قرار باشه به مونی نسبتش بده!
اوار رو کنار میزد، با وجود پای زخمیش تا زانو زیر سنگ و اجر مدفون بود تا شاید بتونه جسم رفیقش رو نجات بده. یه دفعه دستش به یه چیز نرم خورد. نمیتونست سنگ باشه... یعنی ممکنه که...؟
با بیقراری سنگهارو کنار زد و اره.. درست حدس زده بود،بدن مونی بود.
یه تخته چوب به طرز معجزه اسایی حائل جسم مونی و اوار شده بود و نزاشته بود بدنش وزن آوار رو تحمل کنه...
ارام از زیر آوار درش آورد و انداخت روی کولش. خیلی دلش میخواست همین الان مونی یه لگد نثارش کنه و بگه خودم بلدم راه بیام احمق!
ولی در نهایت این بدن سردش بود که بدن ارام رو لمس میکرد...
بردش کنار تنها درخت اون اطراف که از قضا سالم مونده بود.درخت بید مجنون...
جنازه سرد و بیجون رفیقش رو پایین درخت گذاشت و چند دقیقه ای بالای سرش ایستاد. بعد با احتیاط اجازه داد نوک انگشتاش پلکهای مونی رو لمس کنن و با حس کردن سرمای بدنش رنجورتر از قبل دستش رو عقب کشید...
داشت احساساتش فوران میکرد که بینیشو بالا گرفت و سعی کرد قوی باشه.
مثل تمام این روزها که به خودش تلقین میکرد باید قوی بمونه. قوی و حامی. مهم نبود اگه اشکهاش رو پس میزد و احساساتش رو دفن کرده بود. همین که اطرافیانش بتونن بهش تکیه کنن کافی بود نه؟ ولی حالا احساس میکرد بیشتر از همیشه یه کسی که بتونه بهش تکیه کنه نیاز داره... شاید تمام این مدت اون شخص مونی بود و حالا که از دستش داده بود احساس میکرد همه دنیا تنهاش گذاشتن؟.. دقیق نمیدونست. الان وقتی هم برای فکر کردن بهش نداشت، دوستاش بهش نیاز داشتن، باید جنازه بقیه رو از زیر اوار بیرون میاوردن...
خم شد و موهای مونی رو از صورتش کنار زد، تو گوشش زمرمه کرد: متاسفم رفیق! بابت باور نکردنت، و بابت حماقتم متاسفم!
دوست دارم تو زندگی بعدیم یه گل فراموشم نکن باشم،تو عاشق گل فراموشم نکن بودی درست نمیگم؟ خوب بخوابی،خیلی زود به دبدنت میام.
بعد گفتن این حرف ایستاد و سمت ساختمون دوید. ارزو میکرد برای دیدن جنازه رفقاش به اندازه کافی قوی باشه...

کیدو جلوتر از همه حرکت میکرد.آب داشت بالا و بالاتر میومد؛تو همین چند دقیقه ای که از ورودشون گذشته بود؛سطح آب از زانو داشت به کمرشون میرسد.

عشق کتاب خوب به اطراف نگاه کرد و مردمک چشم هاش به دلیل تاریکی گشاد تر شد:

_«با این وضع و این فشار آب،حتما شاه لوله ترکیده

؛کیدو!نیمتونستی عین آدم اینجارو منفجر کنی،؟یجوری که فقط اون عوضی نابود شه.»

+«ببخشید که با دینامیتا صحبت نکردم و توجیه شون نکردن کجا رو بترکونن.»

_«اصلا برای چی اینجارو منفجر کردی!؟»

+«لابد عشقم کشید..»

_«کیدوووو..»

+«خب،من مرض نداشتم که شما رو ول کنم برم! شما داشتین پیش میرفتین.منم باید بقیه ساختمونو چک میکردم.به انولا گفتم که بهتون بگه برین پشت ساختمون.البته میدونستم که میرین.و وقتی راجب اون مرده ها یه چیزایی فهیمدم با هزار بدبختی که بچه جون تو نمیفهمی این جارو منفجر کردم که همه چی نابود شه. در ضمن، فکر کردم حالا که نمیاید بیرون حتما اونجا گیر افتادید.» چهره کیدو گمشده و خسته بود، درحالیکه داشت به تصمیمش برای منفجر کردن شک میکرد... "یعنی من... باعث مرگشون شدم؟" اینطور فکر می کرد.

عشق کتاب رمق سوال پیچ کردن کیدو رو نداشت، و میدید که اون هم حال خوشی نداره. از طرفی، میدونست اگه کیدو نبود خودش و آرتی هم هنوز زنده نبودن.

کیدو نمیخواست راجب "اون عوضی" ازش سوال کنه؛برای فهمیدن دلیل سوزوندن مرده ها و هر چیز بی اهمیت دیگه ای وقت خیلی بیشتر بود.

سکوت رو شکستن لامپی شکست.همه میخکوب شدن.آب دیگه به خوبی تا کمرشون بالا اومده بود.

آرتمیس با صدای محوی گفت:«الان،آب اونجا هم هست؟! ...بچه ها..تو آب نفسشون میگیره آخه.»

کیدو میدونست آرتمیس داره هذیون میگه.بعید بود که همچین رفتاری رو حتی تو خواب از آرتمیس ببینه.اما الان آرتمیس یه کشتی چوبی شکسته بودکه تو گل و لای عمیق ترین بخش خلیج گیر کرده بود..

برای آروم کردنش گفت:

_«نه!اونا طبقه بالان.آب بهشون نمیرسه.»

 

خوشبختانه راه پله هنوز سالم بود.

آرتمیس دست کیدو رو گرفت و عشق کتاب به همراشون از پله های خیس بالا میرفت.

با پاهای خودشون..داشتن وارد جهنم میشدن.یه جهنم خنثی که اثری از حیات توش نبود.

هر پله ای که بالا تر میرفتن،از قلب های بی قرارشون بیشتر خون میچکید.

به سرعت برق،راه پله تموم شد و به اتاق محشر رسیدن.

معجزه بود؟ کمترین جایی که آوار ریزش کرده بود همین جا بود.

شیش تا بدن بی جون،بدون اینکه ذره ای گرد و خاک آوار رو صورتشون باشه داشتن به این سه نفر لبخند میزدن.

 

کیدو به قلب متلاشی شده استلا زل زد؛اشکش مثل ابر بهار؛بی صدا ؛نه تنها از چشمش،بلکه از تمام وجودش میریخت . تمام بدنش داشت گریه میکرد.دست هاش لرزون.چشم هاش خیس و بدنش بی حس بود.

عشق کتاب،نگاهش رو تو اتاق چرخوند.شیش تا فرشته خوابیده بودن ،این فرشته ها فرشته ی عذاب ابدی این یه نفر بودن.انگار زمان اینجا معنی ای نداشت.

آرتمیس نگاهش به بدن نصفه نیمه آیسان قفل شد،زودتر از بقیه به اتاق پا گذاشت.

اولین نفری که بهش رسید،آیسان بود.

آرتمیس؛نشست.

نه ننشست.پاهاش ول شد.

بدنش نبود که نشسته بود.تمام وجودش رو زمین ریخته بود.

به صورت آیسان نگاه کرد،به گونش دست کشید.هنوز گرم بود.

هنوز بوی شکلات میداد.بوی شکلات تلخ ...بوی شکلات خونی..

دهنش رو باز کرد:«نترسیا...من اینجام..»

دیگه نفهمید چیکار کرد.فقط سرش رو به سینه ی آیسان چیبوند و منتظر شد،منتظر شد،تا دوباره صدای تپ تپ بیاد.

منتظر شد تا دوباره صدای فلبشو بشنوه.

منتظر شد تا دوباره صدای زندگی رو از قلبش بشنوه.اما زندگی..زندگیش مرده بود.

زیر لب زمزمه کرد:«قلب مردت..هنوزم میتونه قلب مردم رو احیا کنه؟!...»

 

کیدو بعد از آرتمیس وارد اتاق شده بود.پیش استلا بود.

به صورتش نگاه کرد.انگشت هاش گونه ها و لب های سرد استلا رو لمس کردند:«لعنتی،چرا؟چرا دیگه صدایی از این دهن بیرون نمیاد؟!»

بجای حواب استلا کیدو لپ هاش رو به لپ استلا چسبوند.ژاکت راه راهش رو در آورد و دور بدن بی جون استلا پیچید:«هی،خیلی سردت شده،این طوری سرما میخوریا..اینو بپوش،یکم که گرم شدیم میریم برات یه قهوه گرم درست میکنم..»

ولی با گفتن همین حرف،تا ابد همه قهوه های دنیا براش حکم زهر رو داشتن.اشک هاش چیکد.نه تنها صورت خودش بلکه صورت مهربون استلا هم خیس شد.:«استلا..چرا لبخندت هنوز داره میتپه!؟قلبت خوابیده ولی لبخندت نبض داره..:)»

عشق کتاب؛به هلن رسیده بود،کنارش نشست.

هلن هنوز با دست مشت شده کنار دیوار افتاده بود.

هلن پرپر ترین لاله ی خونی این اتاق بود.هنوز اثرات دردی که کشیده بود هنوز تو صورتش بود.

عشق کتاب،نگاهش کرد،بانداژ خونی خودش رو برداشت.

دست غرق خون هلن رو تو دستش گرفت و بانداژ خودش رو به خون هلن آغشته کرد:«هلن،حالا بخشی از وجود تو هم همراه منه،»همه چیز تکرار شد:«همراه ماست»

نمیتونست بیشتر از اون کنارش بشینه،نای دیدن هلن رو نداشت.

هلن رو بلند کرد،و با ملایمتی که انگار یک پر گل تو دستاشه،از اتاق بیرونش بردوانقدر آروم حرکت میکرد که هر قدمش جندین دقیقه طول میکشید.وقتی درد کشیدن هلن رو جلوی چشم هاش دیده بود؛نمیخواست بدن هلن دوباره درد بکشه.

کیدو یک سری از اون ملافه های سفید رو با خودشون آورده بود و تو راهرو پهن کرده بود.هلن رو روی اولین ملافه گذاشت.

نتونست تحمل کنه،قلبش داشت تیکه تیکه میشد.همون جا کنار هلن نشست:«اون عوضی مرد هلن! اون مرد!دیگه کسی رو آزار نمیده.من کشتمش..منو ببخش..منو ببخش که انقدر دیر کردم.»

اما وداع با هلن مگه این طوری تموم میشد؟میدونست کیدو  و آرتمیس که  بببینش،مصیبت دوباره رو دلش اوار میشه.

اما الان نمیتونست با بچه ها بیشتر خلوت کنه.ممکن بود هر لحظه ساختمون رو سرشون بریزه.

از جاش بلند شد و به اتاق رفت.

پری و آیلین مثل دوتا جسم بی جون ولی خوشحال کنار هم دراز کشیده بودن.

عشق کتاب بالای سرشون نشست.

به آرومی به موهای پری دست کشید و بند قرمزی که باهاش موهای کوتاهش رو بسته بود رو باز کرد.

به دست هاشون که تو دست هم بود نگاه کرد.

بند رو تو دو انگشتش گرفت.یک سرش رو به انگشت پری،و طرف دیگر بند رو به انگشت اشاره آیلین گره زد.بغض تو گلوش بود.با صدایی که در نمیومد زمزمه کرد:

«و مهم نیست چی میشه ،مهم نیست نخ نامرئی ای که قلب هامون رو بهم وصل کرده پاره شه،ما دست هم رو میگریم..»

در حالی که بلند میشد نگاهشون کرد:«اون نخ دیگه نامرئی نیست..»

کیدو بی وقفه گریه میکرد و از با استلا حرف میزد.هر چقدرم آدم گنده و خشکی بود.دیدن قلب تیر خورده ی استلا خنجر به وجودش میکشید.

اون طرف تر آرتمیس هنوز سرش رو به سینه ی آیان چسبونده بود و از قلبش تنما میکرد که دوباره بنوازه.

اما موزیسن قلب هر شش تای اونها..خیلی وقت بود که دست از ساز زدن کشیده بود.

عشق کتاب به انولا رسید؛تا آخرین لحظه میخواست کمکشون کنه.

بانداژ خونی هنوز تو دستش بود.عشق کتاب دست هاشو گرفت و بهش نگاه کرد:«تو مفید بودی انولا!تو بیشتر از همه مفید بودی و کمک کردی.»

عشق کتاب تصور کرد که لب های انولا خندید.انولا رو راهرو رسوند و کنار هلن گذاشت.

با دیدن این همه چشم بسته،تمام مدت چشم های باز مونده داشتن گریه میکردن.

میخواست وارد اتاق شه که آیلین و پری رو هم بیرون بیاره که آرام سراسیمه پله ها رو پیمود و با چشم های قرمز بهش رسید.

آرام با اولین نگاه بدن انولا و هلن رو دید که خونش تمام ملافه رو رنگ آمیزی کرده بود.این تابلو ،تابلوی درد و غم نامگذاری میشد.

عشق کتاب سعی کرد نگاهش نکنه.

آرام خالا بیشتر از همیشه احساس عذاب وجدان داشت.

حس میکرد یه قاتله..یه قاتل که براحتی هشت تا روح رو از بدنشون جدا کرده.

از اتاق صدای گریه و"استلا بیدار شو" میومد.

شیش تا روح با قلب های مرده ، وچهار تا زنده با قلب های داغون..

صحنه ی محشر عالم این بود..

آرام که برای اولین بار میتونیم بگیم سعی می کرد جلوی اشکاشو بگیره، گفت «می دونید اون موقع که به بیان اومدم، هیچ وقت فکر نمی کردم این صحنه رو ببیینم، اصلا اون موقع هنوز دوستی نبود! هیچییی! منم فقط یه دختر بودم که به علم علاقه داشت و تصمیم گرفت وبلاگ بزنه» در حالی که می شد اشک هاش رو دید ادامه داد «هه هه هه، یادتونه؟! اون اوایل همه فکر می کردن پسرم! استلااا! همین جسد بی جون که اینجاست اون موقع جوری رسمی حرف میزد که انگار رئیس بانکی چیزیم! بعدش که دوست شدم چییی؟! حتی یه لحظه هم فکر میکردین کارمون به اینجا بکشه؟!» میشه گفت شروع به هق هق کرده بود.

آرتی گفت:«معلومه که نه، اون موقع رویاهامون رنگی رنگی بود، قرار بود یه کافه بیان بزنیم، هرروز همدیگه رو تو خیابون بیینیم، قرار بود با هم بریم فضا، قرار بود، قرار بود...» 

عشق کتاب با ناامیدی تموم اضافه کرد: من نباید زنده میموندم.

آرام با عصبانیت همراه با اشک گفت: منظورت چیه؟! 

عشق کتاب گفت «من....من....من بی مصرفم، به هیچ دردی نمیخورم، نه مثل مونی بلدم هرکی حرفی زد بزنم لت و پارش کنم، نه مثل استلا بلد نیستم بخندم حتی وقتی همه ناراحتن، بلد نیستم مثل استلا امید بدم، یا مثل آیلین خوشحالی، یا مثل پری بلد نیستم به ادیت خفن بزنم که همه روده بر شن از خنده، یا مثل هلن زندگیم فانتزی و انیمه ای نیست» با خنده تلخی اضافه کرد: «یا مثل انولا مادر شوهر ندارم؛ من....من...من...من شایسته زنده موندن رو نداشتم...» 

هر چهار نفرشون سکوت کردن؛ می دونستن که حرفاش حقیقت محض بود، همون چیزی بود که هر چهارتاشون داشتن تجربه میکردن.امید الکی هم نمی شد داد.

کیدو گفت «ولی من یه استلا دارم» 

آرتمیس لبخند تلخی زد و گفت «هه...یعنی چی؟!» 

+امیر! اون آخرین پست سال 99 رو یادته؟ 

-آره، خب که چی؟ 

+تو اون پست گفتی «هرکدوم از ما، توی وجودمون یه کیدو داریم، یه وجود قدرتمند و حامی، یه همدم و یه شخصیت که میتونیم اطمینان بدیم ضعیف نیست، هرکدوم میتونیم یه آرام باشیم.. میتونیم توی تئوری ها غرق بشیم، دوستامونو دوست داشته باشیم و قوی باشیم. هرکدوم میتونیم یه موچی باشیم. یه روح مهم و مهربون. یه روح حامی. هرکدوم توی وجودمون یه استلای پرانرژی داریم، که با وجودش میتونه به همه حس و حال خوبی بده، که میتونه تبلیغای تلویزیونو حفظ کنه و ازشون پست به وجود بیاره. هرکدوم یه آرتمیس داریم، یه روح نایروبی، یه حامی و یه پایه شیطنتامون و چتای 10 ساعته» 

-را....راست میگی....فراموشش کرده بودم....

+و درسته اونا مردن....اما تو وجود ما هنوز زنده ان مگه نه؟:) 

همشون با اشک اضافه کردن «البته!» 

-بیاید بریم تو بالکن! 

+چرا، پس جسدها چی میشه؟

حتی به زبون آوردنش هم حس گناه بهش می داد.

-می گم بیاید! 

و در حالی که اون روی استلای کیدو اومده بود، سریع تر از همه جلو رفت «بیاید ببینم احمقا!» 

با هر سختی و دردی بود رفتن سمت بالکن ساختمون، سالم بود هنوز، از اونجا می تونستن غروب خورشید رو ببینن. 

«احساس می کنم الان که غروبه روح اونا داره میره» 

«آره:)» 

بعد از تماشای غروب، کیدو گفت :یه...یه گزارش وضعیت بدین! 

همشون لبخند تلخی زدن. 

عشق کتاب: «خب...عام...من مرگ یکی از دوستام به چشم دیدم، بعدش هم مرگ بقیه رو، یه آدم هم کشتم...» 

آرام: «من یکی از دوستام رو کشتم...» می خواست ادامه بده که کیدو گفت «بهتره بگیم عشقت رو!» و آرام، یه نگاه بهش انداخت که خودشم نمی دونست از ناراحتیه یا عصبانیت «بعدش مرگ یه آدم با عذاب وجدان رو دیدم...و مرگ دوستام هم شنیدم» 

آرتی: من فقط مرگ دوستامو دیدم! 

آرام گفت «هه...پس وضعیت تو بهتره...» 

کیدو گفت «خبب...الان باید چیکار کنیم؟!» 

سنیور گفت «به گمونم...باید جنازه ها رو ببریم به دنیای خودمون!» 

+ولی یه کار دیگه هم هست که قبلش باید انجام بدیم؛ همون کاری که استلا و همه دوستامون می خواستن! 

-چی کار کنیم؟ بستنی بخریم؟ 

+نه! فک کنم....باید دوباره بلاگستان رو احیا کنیم!! 

آرام دستش را مشت کرد. انرژی ناگهانی درونش جریان یافته بود. نه.. مثل انرژی های همیشگی و قبل از این ماجرا نبود. دیگر هیچ چیز مثل قبل از این ماجرا نمیشد، و او این را میدانست. ولی احساس کرد...

احساس کرد بالاخره میتواند یک کاری بکند.

«آره. آرره! دیگه... دیگه مسخره بازی و pity party برای خودمون گرفتن بسه! ما باید یه کاری بکنیم، و یه کاری میکنیم.»

چشم غره ای به سه نفر دیگر رفت، به معنی "جرات دارید دپرس بازی در بیارید و ضایعم کنید."

عشق کتاب، که پیام را نگرفته بود با نیشخندی مسخره گفت:«مگه اینجا دیزنی لنده؟» که با کتک رو به رو شد. البته، نه از طرف آرام. آرام حتی وقت نکرد تکان بخورد، چون دست آرتی از قبل در حال خفه کردن عشق کتاب بود.

«هرچیزی که اونا رو خوشحال کنه انجام میدم.» چشم هاش هنوز کمی روح وار و نامتمرکز بود، و به نظر نمی آمد هنوز در دنیای واقعی باشد. حتی شاید تا چند سال آینده هم همینطور می ماند. این ماجرا روی آرتی، هرچقدر هم قوی بود، تاثیر فیزیکی و ذهنی دائمی گذاشته بود که هرگز کاملا درست نمیشد...

ولی میتوانست بهتر شود. زمان، حتما همه چیز را بهتر می کرد.

«هر چیزی که اونا رو برگردونه انجام میدم.» دوباره تکرار کرد، و به عشق کتاب خیره شد. سینیور سر تکان داد:«راست میگی... راست میگی آرتی. شوخی بدی بود.»

آرام گفت:«پس اول، اول باید سرورا رو درست کنیم. راهو نشون بده سینیور.»

از آنجایی که آرام، آرام بود، حتی در آن وضع غم زده و ناراحت هم توانایی های کامپیوتریش حرف نداشت. کمتر از بیست دقیقه طول کشید، که توانست سرورها را راه بیاندازد، کلید سیاهچال پرسون را پیدا کند و از چند لایه ف ی ل ت ر رد شود و بازشان کند، برای پرسون ایمیل بفرستد و ماجرا را با منطق و بدون اضافه کردن احساسات اضافه، توضیح دهد. (که البته، عشق کتاب یواشکی مسئولیت ویرایش کردن آن ایمیل را به عهده گرفت تا خبر راحتتر به پرسون برسد. هرچه باشد، آیلین حتی قبلتر از بیان دوستش بود، و پری هم جزو...کشته ها بود. حتما این خبر بعد از این همه حبس برایش سخت خواهد بود.)

ده دقیقه بیشتر طول کشید تا آرام برای وایولت.جی.آرون هم ایمیلی به دنیای موازی بفرستد، با عنوان "فوری. خیلی فوری". و از او بخواهد به سرورهای بیان در آن طرف خط برود، و در بین دو جهان را باز کند. رفتن به سرور آن دنیا برعکس اینجا، زیاد سخت نبود. و اگر وایولت مشغول درس خواندن نبود و ایمیل را میدید یک ساعته میتوانست خودش را به آنجا برساند.

کیدو دست آرام را قبل از فرستادن ایمیل گرفت:«فکر کنم... بهتره خبر مرگ همه رو به وایولت حضوری بدیم. اینطوری... بهتره.»

عشق کتاب تایید کرد:«هلن هم... میدونی که؟»

آرام سر تکان داد، و آن بخش ایمیل را پاک کرد.

آرتی درحالیکه بند هودیش را با سرعت و دقتی دیوانه وار گره می زد و باز می کرد، با حواسپرتی پرسید:«حالا...؟»

آرام کنارش نشست. عشق کتاب هنوز در حال ایمیل زدن به بلاگرهای دیگر و باقی مانده بود. «صبر می کنیم تا همه بیان.»

عشق کتاب بدون اینکه سرش را از روی کامپیوترها بلند کند گفت:«نه یه کاری مونده.» یک لحظه توقف کرد، به نقطه ای در یکی از مانیتورها خیره شد، بعد ادامه داد:«باید این ماجرا رو بنویسیم. تعریف کردنش برای همه... قراره سخت باشه.»

به کیدو و آرتی و آرام نگاه کرد. «بیاید بنویسیمشون... تا فراموش نشن. هرگز.»

اون ها این حرف رو زدن...ولی نمی دانستند کدام یک جربزه ی نوشتن و مرور آن اتفاقات را دارد..حتما همین الان،چه در آن دنیا چه در این دنیا که درحال خواندن این داستان هستند،مرور خاطرات برایشان برنده و دردناک است...

آرتمیس اخم کوچکی کرد:اینطوری که نمیشه...آرام..تو بیشتر از همه استواری..

آرام..حالش بهم می خورد...تصورات بچه ها بعد از این همه وقت از دوستیشان نسبت به خودش..حالش را بهم می زد...اکثریت فکر می کردند چون درباره ی علم می نویسد حق ندارد احساسات داشته باشد...نفس عمیقی کشید:دور منو خط بکشین..

آرتمیس هم موضوع را فهمید...نمی توانست برای اینکه آرام آرام همیشگی نبود سرزنشش کند...:کیدو؟..

کیدو نگاه مظلومانه ای به اعضا کرد...همه با التماس به او خیره شده بودند.."نچ" ای گفت و با زور زبان باز کرد:باشه باشه...شما برین بچه هارو ببرین..

هر سه بدون درنگ ایستادند و به سمت خرابه رفتند..

کیدو با ادبار به استلا خیره شد:برای منم جا بگیر اونجا...

دستی به موهای زیتونی بلندش کشید..آهی کشید و اشک هایش را نگه داشت..در دل بهشان گفت:الان نه..

استلا را بغل کرد و به سمت راهرو ها بردتش..

آرتمیس نشست و در بغل آیسان غمبرک زد...از دل و قلوه دادنش هایش گفت...

باهاش شوخی کرد:کیبوردم خیس شده..

ها!آرتمیس راضی نمی شد پیکر آیسان را ببرد...می خواست همانجا بماند...بهش بگوید:نترسیا..من کنارتم...

برایش لالایی بخواند..که خواب بهتری داشته باشد...خوابی که قرار نبود دیگر فردایش بیدار شود :)..

میخواست باز لج بازی کردن رو از سر بگیرن و هم رو مسخره کنن.

میخواست باز مشت آیسان حواله چونش بشه،میخواست به بار دیگه هم که شده "ناپی" خطاب شه؛اما دیگه دیر شده بود.

این سالن کنسرت،دیگه مرده بود.گروه ارکست زخمی و هلاک شده بود.

تنها چیزی که ازش باقی مونده بود،یک سفمونی غمگین آمیخته با درد،خون،غم و چهار تماشا چی بی نوا بود.

آخرین پیکر ها،که پری و آیلین بودن از اتاق خارج شدن.

همه بالاخره داشتن از این جهنم خارج میشدن،اما آیسان؛ باید میموند..

اگر میخواستن هم نمیتونستن بدنش رو با خودشون ببرن.

آرتمیس اوضاع آشفته ای داشت،انقدر که غیر قابل وضف بود.

آرام و کیدو،پیکر ها رو دور ملافه ها میچیدن و به بالکن میبردن تا به کمک وایولت ، به خونه برگردن.

کیدو،صورت استلا رو با پارچه ی سفید پوشوند و مهر لباس سفید استلا رو با اشک هاش روی ملافه زد.«اینم از لباس سفیدی که به تو رسید استلا..»

آرام،درمونده شده بود؛چطور تو نبودش،همه رو از دست داده بود؟..

آرام؛هلن رو هم بدرقه کرد و بعد از نوازش صورتش ملافه رو روی صورتش کشید.

انولا هم به بالکن رسید،کیدو به صورت ش خیره شد و سرداد:

_«متاسفم انولایی..متاسفم..نباید میاوردمت اینجا...

خانوادت هنوز منتظرتن..انولا! من چی بهشون بگم؟! ها؟! حتی نمیتونم بهشون بگم دخترتون تو آرامش مرد....»

عشق کتاب به آرام و کیدو گفت که آیلین و پری رو به بالکن برسونن و خودش پیش آرتمیس رفت.

آرام و کیدو از دور بهش نگاه میکردن.

کیدو خیلی آروم خطاب به آرام گفت:«نمیتونیم بالا تنش رو ببریم؟»

+«چطور میتونی همچین حرفی بزنی کیدو؟!»

_«ولی بالاتنش سالم سالمه،چقدر زیباست...یه خراشم روی صورتش نیست..درست مثل فرشته ها!نه؟..»

+«بدنش کاملا جدا نشده،اینکه خودمون کمرش رو جدا کنیم،دردناک تره....آره درسته...از اون فرشته هایی که برای پرواز کردن مجبور شد پاهاش رو از دست بده..»

_«روحش بلند تر از همه پرواز میکنه..»

+«آره...اون از همه سبک تره..»

عشق کتاب به آرتمیس رسید و کمی دورتر ازش نشست.

آرتمیس زمزمه میکرد:

«And I was running far away

و من داشتم به یه جای دور میدویدم

Would I run off the world someday?

آیا روزی میرسه که دیگه تو این دنیا نباشم؟»

صورتش رو به عشق کتاب برگردوند:

«Nobody knows

کسی نمیدونه

Nobody knows

کسی نمیدونه:)»

عشق کتاب بهش خیره شد؛چطوری میتونست بهش کمک کنه؟

چطور؟ ای کاش مثل جادو،یه معجزه میشد..ای کاش همه ی بچه ها که بین ملافه ها آروم گرفته بودن بیدار میشدن.

ای کاش صدای خنده ی دختر ها دوباره گوشش رو کر میکرد.

ای کاش پری دوباره میخندونشون،انقدر که دلشون درد بگیره و دستاشونو گاز بگیرن.ای کاش باز براشون قصه میگفت.

ای کاش آیلین دوباره حرف میزد،ای کاش دوباره هیونگ صداش میکرد.

ای کاش دوباره با انولا حرف میزد؛ای کاش دوباره راجب تموم و کمال استرینجر تینگز باهم حرف میزدن.ولی استرینج ترین شرایط روزی بود که پشت سر گذاشته بودن.

ای کاش هلن دوباره بیدار بود تا مینوشت،ای کاش هلنی بود که عشق کتاب به نوشتش نظر بده و نظرش برای هلن مهم باشه.

ای کاش استلا بود..ای کاش الان بود و همه چیز رو درست میکرد،ای کاش کمکش میکرد به خودش بیاد..

ای کاش دوباره آیسان پسرم صداش میکرد.

ای کاش هیچ چیز این طور نمیشد.ای کاش هیچ وقت مجبور نبود این صحنه ها رو ببینه،ای کاش هیچ وقت هیچ کدوم از جمله هاش با "ای کاش"شروع نمیشدن..:")

آرتمیس به اوج آهنگ رسید و عشق کتاب رو از خیالاتش بیرون کشید:

_«I was dancing in the rain

من توی بارون میرقصیدم

I felt alive and I can't complain

احساس سر زندگی کردم و من نمی تونم شکایتی بکنم»

صداش صعیف بی جون شد و جوری که التماس کنه ادامه داد:

_«But now take me home

ولی الان من رو ببر خونه

Take me home where I belong

ببر خونه به جایی که تعلق دارم

I can't take it anymore

نمی تونم بیش تر از این تحمل کنم:"»

عشق کتاب نتونست تحمل کنه:

_«هی..آرتی،پاشو الاناسات که وایولت برسه به سازمان بیان تو دنیای موازی..»

+«خب که چی؟»

_«یعنی وقت رفتنه!..»

+«اما..اما..ما قول دادیم کنار هم بمونیم..»

_«میدونم آرتی..ولی ما مجبوریم که تنهاش بزاریم..»

آرتمیس به کیدو و آرام نگاه کرد که از دم در اتاق بهش زل زده بودند.با بی حسی گفت:

_«آرام! چاقوت همراهته؟!»

+«آ ..آ آآ..آره...برای چی میپرسی؟!..»

اگه شماهم مثل من فکر میکنین آرتمیس میخواست خودش رو بکشه،بیراه فکر نکردید.ولی این طور نیست،این قصه هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست!

_«بهم بدش.»

آرتمیس بلند شد و به سمت آرام رفت؛اگر آرام مقاومت میکردم اهمتی نداشت،آرتمیس با یه حرکت چاقو رو ازش قاپیده بود.

+«آرتمیس داری چیکار میکنی؟!؟!»

_«به تو ربطی نداره!»

مو به تنشون سیخ شد.

عشق کتاب با استرس نگاهش کرد:

_«آرتی میخوای یکم آروم باشی!؟ تصمیم یهویی نگیر،باشه؟»

آرتمیس اصلا حرفش رو نشنید..از وقتی که سرش رو روی سینه استلا گذاشته بود و دیگه صدای تپش قلب استلا نیومده بود؛دیگه چیزی نمیشنید.تظاهر میکرد که میشنوه.

عشق کتاب،کیدو و آرام با وحشت حداکثری بهش خیره شده بودن.ولی..این دختر ضعیف تر از اونی بود که بلایی سر خودش بیاره.

آرتمیس در حالی که چاقو رو تو دستش میچرخوند کنار آیسان که نه،یک جسد یا یک لاشه متلاشی شده از چیزی که یه روزی آیسان بود؛نشست.

_«هی مرتیکه!میدونستی دیگه دوست ندارم؟!»

صدایی نیومد..

_«میدونستی دیگه برام مهم نیستی!؟»

انگشتش رو به لبه تیز چاقو کشید.

_«آدمایی که مردن دیگه نیستن.توهم دیگه برام وحود نداری.»

در کمال تعجب صورتش خیس شد:

_«من آدمایی که من رو تنها میزارن رو دوست ندارم.»

صورتش رو مثلا پاک کرد:

_«من از آدمایی که من رو برای نوشتن داستان خودمون تنهام میزارن متنفرم!»

عصبی شد:

_«آره! با خود توام! ازت متنفرم! ازت متنفرم!بیشتر از اون چیزی که تو مغز احمقت جا بگیره»

دمدمی مزاج مترادف با آرتمیس بود؛عصبانتیش فروکش کرد و بجاش به هق هق افتاد:

_«پس جرا پا نمیشی ها؟! چرا پا نمیشی بهم حمله کنی؟چرا کتکم نمیزنی؟ چرا صدات در نمیاد؟ لال شدی؟»

دیگه حرف نزد و فقط گریه کرد.

_«آرتمیس...دیگه چیزی به رفتن نمونده..»

 

عشق کتاب این رو وقتی گفت که کیدو  وآرام داشتن بچه ها رو میبردن.

آرتمیس نخ دور کلاه هودیش رو بیرون کشید،:

_«پری و آیلین رو دیدی؟ نگاشون کن،الانم دارن باهم به خونه بر میگردن..ولی تو چی؟ هممونو داری تنها میزاری.»

موهای آیسان رو از صورتش کنار زد؛به آرومی و با ملایمت موهاش رو مرتب کرد.

دستش رو بلند کرد و تو دستش گرفت.این..این همون دستی بود که چند ساعت پیش تو دستش بود و گرم بود.

ولی حالا مثل تیکه ای یخ سرده بود و باعث میشد قلب مهربون آرتی منجمد بشه.

مچ آیسان رو تو هوا نگاه داشت و با دست دیگش یک سر نخ رو دور انگشت اشاره آیسان بست.

_«آروم گره میزنم که دردت نیاد.باشه؟»

بعدش سر دیگه نخ رو به انگشت خودش گره زد و دستش رو تو هوا گرفت:

_«با اینکه ازت متنفرم.با اینکه ازت بدم میاد.و تو،شاید بهم بگی بی احساس ولی الان با این نخ ،قلبم و روحم به تو متصله.»

چشم هاشو بست و فشار داد.

چاقو رو بالا گرفت.

سیاه چاله تلپورت باز شده بود و احتمالا تا الان عشق کتاب و کیدو این طرف باقی مونده بودن.

چاقو رو تو هوا تکون داد.با تمام شدت و تمام عصبانیت وجودش پایین آورد و نخ رو از وسط برید.

نخ پاره شده بود ولی هنوز یک سرش به دست آرتمیس و سر دیگش به انگشت آیسان گره خورده بود.

آرتمیس با بی حسی خندید: «و حالا راه ارتباط قلب و روحمون رو از هم گسیختم. هورا!»

از جاش بلند شد و روی پاهاش ایستاد:

_«و متاسفانه زود اینکارو کردم و قلبم وقت نکرد سرجاش برگرده.روحمم همین طور،اونا الان پیش تو موندن.»

اشکش ریخت و روی گونش درخشید:

_«مراقب قلبم باشیا!با روحم،...الان وجودم پیش تو جا موند اوژنی.:)..»

+«آرتی! وقت رفتنه!تو آخرین نفریا!»

عشق کتاب که منتظرش بود گفت.

برای بار آخر آیسان رو بغل کرد و آخرین احساساتی که تو وجودش باقی مونده بود رو هم با همون چند قطره اشک پیش آیسان جا گذاشت:

_«دیگه هیچ وقت هیچ وقت نترسیا!..من کنارتم:)»

اشتباه نمیگفت.روح ،قلب و احساساتش رو اونجا جا گذاشته بود.

بدن بدرد نخور و بی جونش بدرد آیسان نمیخورد.اون ؛حالا یه چیز با ارزش تر از وجود اون رو داشت..

به سمت بالکن دوید.دست عشق کناب رو گرفت و هردو آخرین نفراتی بودن که داحل سیاه چال پرتاب شدن.

دیگه گریه نمیکرد.نمیتونست گریه کنه.ناراحت نبود.از چیزی هم خوشحال نبود.

بدنش سبک شده بود.اون واقعا روحش رو تو اون خرابه بین یه مشت آوار جا گذاشته بود.

:)

بعد از رفتن درون سیاهچاله دیگه هیچکس گریه نمی‌کرد، انگار گریه هاشون خشک شده بود و این با وجود غمناک بودن، اونقدرم بد نبود؛ به هرحال باید به نجات دنیای دوستیشون فکر میکردن، این مهم تر و بهتر از گریه بود. 

 کیدو بعد از رفتن درون سیاهچاله زمین افتاد و چشماشو بست. این حجم از اتفاقات خیلی زیاد بود، اونم توی یه روز ! کی باورش میشد همه ی اینا تو یه روز اتفاق افتاده. 

 آرام سرش رو گرفته بود و اون هم چشماش رو بسته بود. با اینکه یک بار درون سیاهچاله بوده بود، ولی باز هم سرگیجه میگرفت. 

- بچه ها، انگار رسیدیم. 

عشق کتاب این رو درحالی که بیرون می رفت گفت. دنیای واقعی. کی فکرش رو میکرد برگشتن اینقدر با ناراحتی باشه !

از اونجایی که دقیقا مرکز دنیای مجازی در همون آدرس مرکز دنیای موازی واقع شده بود، بلافاصله بعد از رسیدن، وایولت رو درحالی که براشون دست تکون میداد، بلافاصله بعد از رسیدن دیدن. 

- سلام بچه هااا.  

در اون وضعیت، درحالی که سعی میکرد لبخند طبیعی بزنه گفت:« سلام، خانم ایکس! » 

وایولت که خنده ای کرد، گفت:« بقیه ی بچه ها کجا هستن؟ حدس بزنید چی شده، ناروتو رو کامل با چند تا نقد، چند بار دیدم! دیگه کامل آماده ام با هلن در موردش گپ بزنیم. » 

لعنتی! تو اون وضعیت، بدترین خاطره ای که میشد یادآوری کرد، دیدن ناروتو بود؛ به هرحال، وایولت به قولش وفادار مونده بود؛ ولی مشکل اینجا بود که هلنی وجود نداشت که ساعتها بدون خستگی در مورد یک انیمه حرف بزنه. 

 آرام با یک لبخند تلخ گفت:« مطمئنم خیلی خوشحال میشه. » بعد، یک نگاه به کیدو کرد، به هرحال، کیدو بهترین گزینه برای گفتن این خبر تلخ بود. این خبر تلخ که هلن و بقیه دیگه نفس نمیکشیدن. 

کیدو نگاهی به وایولت کرد و گفت:« وایولت، باید یه چیز مهم رو بهت بگم. میخوای اینجا بشینیم؟ »

بعد از نشستن روی زمین، گیدو نفس عمیقی کشید. هیچ وقت مجبور نشده بود خبر مرگ کسی رو منتقل کنه، اون هم به شخصی که بهترین دوستش رو از دست داده.  

- هلن، یکی از بهترین دوستامون بود؛ می‌دونی که اون برای بیان هرکاری میکرد، هرچی نباشه؛ وبلاگش خیلی محبوب و پرطرفدار بود. 

- هی، چرا همه اش از فعل گذشته استفاده میکنی ؟! 

- خب...مسئله اینه که... من واقعا متاسفم. 

بعد از این حرف، کیدو دیگه نمیدونست حرفش رو چطوری ادامه بده. باید چی میگفت؟ هلن مرده ؟ به همین راحتی ؟

- آهان، باشه. متاسف باش. با اینکه نمی‌دونم از چی حرف میزنی، میشه بری به هلن بگی بیاد اینجا، من واقعا دوست دارم هرچی زودتر باهاش حرف بزنم.  

کیدو فقط سرش رو پایین انداخته بود و آروم اشک میریخت. 

- تو چته؟ بهت میگم برو هلن رو همین الان بیار اینجا. 

 عشق کتاب در حالی که به وایولت نزدیک میشد گفت :« وایولت.... ما واقعا متاسفیم. هلن... ببخش که مراقبش نبودیم... ببخش که مراقب هیچکدومشون نبودیم. » 

- برو کنار، میفهمی داری چی میگی؟ مثلا داری عین داستانا بهم میفهمونی که هلن مرده ؟ برو کنار، همین حالا برو هلن رو صدا کن. همین الان، نه یک دقیقه دیر تر. 

آرام، نزدیک نویسنده ی گروه که حالا زبونش بند اومده بود شد و بغلش کرد:« گریه کن، هرچقدر میخوای گریه کن. اینجا دیگه مثل داستانای تو قشنگ نیست؛ کاش بود؛ ولی متاسفم. من واقعا متاسفم که اینطور نیست. حالا هرچقدر میخوای گریه کن وایولت. » 

 بعد خودش هم، درحالی که با دستش پشت وایولت رو نوازش میکرد، اشک ریخت... آرام میتوانست درد از دست دادن یک رفیق را درک کند. میدانست هیچ چیزی نمیتواند این درد را آرام کند.

وقتی وایولت خودش را بیشتر جمع و جور کرد، بیانی های باقی مانده در سکوت، به سمت در دنیای جدید راه افتادند. وایولت جزئیات ماجرا را، تا وقتی همه به بیمارستان نرسیدند و وضعیتشان ثابت نشد، از کسی نپرسید. در بیمارستان، چند تا از بلاگرهای دیگر هم رسیدند، ولی هیچکدام نای عذاداری نداشتند. نمیخواستند درد باقی مانده ها را بیشتر هم کنند.

کتف عشق کتاب هنوز مجروح بود، و باز کردن بانداژ باعث عفونتش شده بود. خوشبختانه، توانستند آن را نجات دهند. حتی فکر کردن به اینکه یکی از بهترین نویسنده های بیان دستش را از دست بدهد، تن همه را به لرزه می انداخت. آرتمیس به جز زخم های سطحی، چیزی نداشت. ولی زخم های روح... آنها نادیدنی بودند. او در سکوت در لابی بیمارستان نشست، و به نقطه ای خیره شد. هر از چند گاهی کیدو، آرام و وایولت منتظر را زیر چشمی می پایید، انگار می ترسید هر لحظه از جلوی چشمش ناپدید شوند.

اما بالاخره، همه باید به خانه برمیگشتند. به دنیای واقعی. و عزیزانشان در دنیای واقعی، درست است که خیلی عزیز بودند، توان درک درد آنها را نداشتند.

نه، نداشتند.

-----

همه چیز پس از آن، به سرعتی دردناک گذشت. 

همه کم کم به بیان و وبلاگهایشان برگشتند، به یاد دوستانشان وبلاگ ها را سیاهپوش کردند، به پست گذاشتن و نوشتن ادامه دادند. بلاگرهای جدید آمدند، و بلاگرهای قدیمی برگشتند. بلاگستان احیایش را آغاز کرده بود.

 آرام گاهی اوقات فکر می کرد همه خیلی سریع دارند حرکت میکنند، سریع از دوستان از دست رفته شان رد میشوند و آنها را پشت سر جا میگذارند.

برعکس، گاهی فکر می کرد چقدر همه چیز کند است. چقدر دنیا و زمان کش می آید.

این دوگانگی، دیوانه اش میکرد.

چند روز بعد،آرام کلید در خانه آرتمیس را چرخاند.هیچ کس خانه نبود.آرتمیس حال خوبی نداشت.درست نبود تنهایش بگذارند.

درست همان طور که درست نبود مونی را تنها بگذارند.

- آرتی 

او صدا زد، ولی جوابی به جز یک «بیا تو» از اتاق تاریک آرتی نشنید. 

- خوبی؟

آرام واقعا با احساسات خوب نبود، برای همین حس عجیب و ناراحتی داشت. الان... باید چه میگفت؟

صدای ناله مانند آرتمیس را شنید که جواب داد:«آرام... الان حالم خوب نیست. میشه... مرسی که اومدی، ولی میشه یه وقت دیگه...»

آرام سریع فهمید:«با...باشه باشه. بعدا میام. فقط... الان میرم.» به خودش یادآوری کرد که آرتی به اینکه مثل بچه ازش مراقبت کنند نیاز ندارد... میتوانست تصور کند اگر جای آرتی بود چه احساسی نسبت به اینکار داشت.

به آسپزخانه نگاهی کرد و خیالش راحت شد. همینکه مطمئن میشد مراقب غذایش است و جلسات دکتر را مدام می رود، برایش بس بود. این الکی نگران بودن مسخره رو تموم کن، آرام.

سرش را تکان داد و خودش را مجبور کرد روی کار اصلیش تمرکز کند.

آرام نمی توانست از بچه ها بخواهد که برگردند تا جسد مونی را برگرداند.دیرشان می شد. ولی حالا خودش می خواست برگردد.

سیاه چاله ی تلپورت را فعال کرد و داخلش شد.

درست همان جایی فرود آمد که می خواست.زیر درخت بید.جسد دوستش،هنوز همان جا بود.چهره اش مثل آخرین بار،پر از آرامش بود.

ولی آرام،این بار نمی توانست آرام بماند.

اشک هایش از روی گونه جاری شدند.جسد مونی را در آغوش کشید و فریاد زد،ضجه زد.مونی همیشه وقتی با آنها بود می خندید.شوخی می کرد،همیشه طوری رفتار می کرد انگار هیچ اهمیتی به دردهایش نمی دهد.مونی همیشه زیادی تنها بود،وقتی همه رفتند،مونی می خواست برشان گرداند،و حالا هم،باز تا زمانی که آرام به سراغش بیاید تنها مانده بود.

_می دونستم برمیگردی

آرام تکان خورد .این صدا را می شناخت

+مو..مونی؟

خودش بود.کنارش نشسته بود و داشت لبخند می زد.

_گریه نکن.نمی تونم اشک هات رو پاک کنم.احساس ضعیف بودن بهم دست می ده.

+مونی...به نظرت همین که دارم بخاطرت گریه می کنم،نشونه ی قدرتت نیست؟

بعد اشک هایش را پاک کرد.جسد مونی را به آرامی روی زمین خواباند و به چهره ی خود مونی نگاه کرد:

_تو الان...دقیقا چی هستی؟توهم زدم؟

+کسی چه می دونه آرام.شاید توهماتمون واقعیته و واقعیت توهم. همه تو توهم خودساخته ی خودشون زندگی میکنن.

و لبخند زد. هیچ خونی روی صورتش نبود.آرام دوباره گریه اش گرفت:

_درد داشت؟وقتی..وقتی بهت شلیک کردم،دردت گرفت؟

مونی سرش را تکان داد:آره.درد داشت.ولی بیخیالش.به جاش دیگه خیلیا درد نمی کشن.

آرام با آستین اشک هایش را پاک کرد:مونی تو رفتی.هلن رفته.خیلیا رفتن.من چجوری ادامه بدم؟چجوری؟چجوری هنوز پشت بقیه باشم؟من..من خودمم یه پشت و پناه می خوام.

مونی به آسمان اشاره کرد که حالا داشت رو به سرخی می رفت.غروب بود:

_بزرگترین پشت پناه رو داری آرام.خدا،همیشه کافیه.مهم نیست چند نفر نباشن،خدا همیشه هست.اگه همه ی همه چیز رو بخوای به دو بخش خیر و شر تقسیم کنی،خیر میشه خدا.شر میشه شیطان.که شیطان خیلی بیشتر از تصور کوچیکتر از خداست.این خودش نشون نمی ده که همیشه تهش خیر پیروز میشه؟

آرام گفت:ولی..تو مردی،این کجاش پایان خوشه مونی؟

مونی لبخند زد:پایان همیشه برای آدمای خوب خوشه.من نمی دونم ادم خوب هستم یا نه،ولی پایان برای آدمای خوب خوشه. ما همه حالمون خوبه... و تو نمی تونی بگی بهشت پایان تلخه،می تونی ؟

آرام به خورشیدی که حالا غروب کرده بود نگاه کرد:نه،نمی تونم...

وقتی سرش را برگرداند،مونی آنجا نبود.

ولی درست جایی که چند دقیقه پیش نشسته بود،گل فراموشم نکن آبی زیبایی،سر از زمین برآورد:)

 


 

-خیلی دیوونه ان نه؟

 

استلا گفت و خندید. روی زمین سفید نشسته بود و حاله هایی که اطرافش میگذشت رو نگاه میکرد. آیسان که پشت سرش بود به آرتمیسی که توی اتاقش خودشو جمع کرده بود اشاره کرد و گفت:

-آره، میدونی، دلم نمیخواست اینجوری اذیت بشن.

دستشو به گوشه بندی که دستش بود کشید:

-بخشی از وجود ما توی اونا میمونه نه؟

آیلین در حالی که نیم تاج تاج آبی و نقره ای جنگل لوندر ها روی سرش بود جلو اومد و گفت:

-اکِهِی، پرسونو نگاه کنید، اون همون دستبندی نیست که وقتی 11 سالمون بود از موزه قصر خریدیم؟ هنوز دستشه؟ باورم نمیشه، دختره دیوونه،

مونی که کنارش راه میرفت به مچ دستش نگاه کرد و گفت:

-خودتم هنوز دستته ها!

آیلین شونه هاشو بالا انداخت:

-البته که دستمه

مونی خلع سلاح شد و تصمیم گرفت بحثو عوض کنه. گفت:

-از پیش آرام میام

هلن گفت:

-پس بلاخره خودتو بهش نشون دادی؟ از روح که نترسید؟

مونی جواب داد:

-نه بابا، حس میکنم برای خودش بهتر بود. یکی از فراموشم نکن هارو گذاشتم کنارش. مرسی آیلین، جنگل گلهات به دردمون خورد

پری و آیلین همزمان گفتن:

-ما که کاری نکردیم!

پری گفت:

-آره، خودت اون تیکه رو پرورش دادی.

هلن به وایولت نگاه میکرد:

-پس بلاخره ناروتو رو دید؟ حیف که زود مردم، وگرنه حسابی باهاش حرف میزدم. کلی تئوری و فن فیکشن داشتم براش. 

انولا سرشو تکون داد و آروم گفت:

-باورم نمیشه واقعا اینهمه عشق بینمون بود.

آیلین که نشسته بود روی زمین گفت:

-پس چی، من اینهمه تئوری های فوق العاده برای مرگم داشتم و آخر سر آخرین جملم در مورد پرسون بود؟

استلا گفت:

-آیلین، تو و پرسون از 11-12 سالگی توی دنیای واقعی دوستین،

آیسان که به دستاش تکیه داده بود حرف استلا رو قطع کرد و رو بهش گفت:

-آخ، اینجا دیگه درست نیست، ما با اینکه رابطمون مجازی بود خودمون که مجازی نبودیم!

موچی یک هدفونش که ازش صدای springday به گوش میرسید رو در آورد. «اصلا مجازی نبودید. مرگتونم مجازی نبود.» و چهره اش رو در هم کشید.

آیسان خنده عصبی کرد:«اهه... ببخشید. حتما نگاه کردن مرگامون...»

انولا جمله اش را کامل کرد:«دردناک بوده.»

آیلین اشاره کرد:« و خشن.»

موچی به خود لرزید. حداقل مرگ خودش سریع بود. نگاه کردن مرگ دوستانش از آن بالا... او خودش را جمع و جور کرد:«معذرت خواهی چرا. شما که نمیخواستید بمیرید.»

انولا بحث را عوض کرد:«راستی، به نظرتون توشا کجاست؟

موچی بی مقدمه گفت:

-پیش باباش.

هلن تعجب کرد:

-باباش؟ کوشا؟ واقعا؟

مونی بی تفاوت نگاه کرد:

-آره. مگه ندیدین، عشق کتاب کوشارو خفه کرد دیگه!

آیلین فحشی داد و دستشو کوبوند روی زمین:

-واقعا؟؟ چرا من به همچین صحنه شورانگیزی نرسیدم؟ دقیقا داشتم چیکار میکردم؟

هلن و آیسان با همدیگه گفتن:

-لای درختات بودی

-روحت کنار پرسون بود

هلن نیشخندی زد و گفت:«ولی واقعا ضرر کردی. خیییلی پر شور بود. ووی خییلی به عشق کتاب افتخار کردم!» و مشتش را به هوا کوبید!

پری خندید:

-عذاب وجدان دارم که مردم، باعث شدیم اینهمه ناراحت بشن

آیلین دستشو نمادین زد به شونه پری:

-دست شما درد نکنه، یعنی میخواستی من تنهایی دق کنم بمیرم؟

آیسان گفت:

-تو ام همچین قشنگ نمردیا، درسته ما علت مرگمون فیزیکی بود ولی جنابعالی موقع مردن همه رو یه دور عذاب روحی دادی به قول پرسون چِب!

استلا به یکی از صحنه های متحرک اطرافشون اشاره کرد:

-دعوا نکنین بیاین اینجارو ببینین، فکر کنم از نظر روحی آروم تر شدن.

انولا سرشو تکون داد:

-آره، حالت عادی این جمله خیلی خبیثانست اما میخوام خیلی دیر ببینمشون!

آیلین زمزمه کرد:

-ما همیشه توی قلبشونیم مگه نه؟

استلا لبخند شیرینی زد و گفت:

-درسته.

چشم هلن با چیزی بین اشک شوق و غم درخشید:«یه جورایی احساس خوبیه، نه؟ اینجوری به یاد آورده شدن.»

دوستای مرده اش با لبخند تایید کردن، و نگاه همه، به سمت دنیای زنده ها برگشت.

- ما ستاره شدیم.

- یه جورایی.

- و تا ابد به هم وصلیم.

- با رشته نخ سرخ سرنوشت.

- که یه بانداژ خونیه.

همه با چشمهای پر خنده به هم نگاه کردن. همه به یه چیز فکر می کردن.

«ولی خیلی شاعرانه است، نه؟»

«و این داستان ماست، نه؟»

~THE END~

 

Wesley ♡ | Grieving quotes, Miss you dad, Quotes

~من میدانم که در بهشت خوابیدید~

من میدانم که در بهشت خوابیدید

و آن بالا، رویای مرا می‌بینید

تا وقتی که ما، با هم باشیم.

آنجا در انتظار کسانی که دوست دارید هستید

من می‌دانم که تنها نیستید

در کنار فرشتگان، آن بالا

نگاه می‌می کنید، مراقبِ

آن‌ها که باقی مانده اند و دوست دارید.

۱۷ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
عشق کتابツ
۱۷ ارديبهشت ۱۶:۰۸

فرست ^-^

 

بالاخره="))))

این رول تو تاریخ ثبت خواهد شد.. یه سال بعد برمیگردیم اینجا میبینیم که ای خدا.. پارسال سومین رول نویسیمون تموم شد، الان 20 امی رو شروع کردیم D":

 

♡( ◡‿◡ )

پاسخ :

باورت نمیشه چه افتخاری نصیبت شد با این یدونه فرست! اصلا به همه ی فرستای قبلی می چربهD:

 وای خدا!! حتی فکر کردن بهشم تو بدنم رعشه شادی میندازه 🌟-🌟✊!!


عشق کتاب:
فربونت برم من :)

.
Enola ^^
۱۷ ارديبهشت ۱۷:۱۸

سکند D:

خیلی... خیلی... خفن شد =) 

خدا قوت تیم ویرایش و کافه بیانی ها و نویسنده ها :)) 

به امید رول نویسی های بیشتررر

پاسخ :

هوررا **-**

خیلی... اصلا... نفس بره! همه خیلی خفنن!

بیشتررر xD✊
aramm 0_0
۱۷ ارديبهشت ۱۷:۲۲

دلم نمیاد دوباره بخونمش.. نه من تحمل دوباره خوندنشو ندارم:")

پاسخ :

تازه نمیدونی... چون موقع رول یه سرعتی هست که ادم میخواد سریع بنویسه... آدم زیاد تو حس نمیره. موقع ویرایش همه جزئیات رو ریز به ریز میبینی بعد... **--//**
(// این چسب زخم رو صورتمه)
مونی :)
۱۷ ارديبهشت ۱۷:۳۴

وای الان دیدم.آریگاتو :"")

اره هلن.ممنون

پاسخ :

دویتاشه ماشته! .
𝐚𝐫𝐭𝐞𝐦𝐢𝐬 -
۱۷ ارديبهشت ۱۹:۱۷

وای آیلین راست میگه، این دومین رول نویسی کافه بیانه نه سومی....سومین رول نویسی بزهسه...

*محو شدن*

پاسخ :

*-*******
درستش کنیم؟ آخه اینجوری با دومین رول بزهس/اولین رول کافه قاطی میشه *_*

آرتی میگم یه نگاه می کردی قبل انتشار زدن. دیدم سینیور کامنت داده و اسم خود رول اشتباهه یه نیم سکته زدم *___*.
Nobody -
۱۷ ارديبهشت ۲۰:۳۷

وای چقدر زیاده "-" بوک مارکش می کنم که بخونم.

ولی اون جمله ی اول خیلی قشنگ بووددد قلبم رو لمس کرد اصلا :)))

پاسخ :

حاصل نزدیک سه روز نخوابیدن همگانیه .. 

D: ایشالله که بقیشم به همین خوبی باشه! چه شرشر اشک هایی که سرش نریختیم *-*
آیسـ ـان
۱۷ ارديبهشت ۲۱:۰۴

هوراااااییییییی *-*

مبارکه مبارکه(ندای درون:چی دقیقا؟ "-") 

همتون خسته نباشید و هات تیل همتون D":

اون عکس نوشته اولTT جمع ش هم قشنگهD=

واو موزیکا:"" تیل هاتون هات ترر((:

میگم رول بدی هم قراره سد اند باشه؟ آخه میخوام برم روزنامه بخرم؛قسمت حوادث؛ایده بگیرم *-* انواع مختلف مرگ رو داشته باشیمD: فکر کنم سقوط از ارتفاع نداشتیم نه؟ هلن دفعه بعد بجای تجزیه شدن میتونه از پل بیفته پایین.یا آیلین تو پایگاه برق؛برق فشار قوی بگیرتشxD تنوع باید داد بهرحال ^^

پاسخ :

موافقممم! مبارکه مبارکه! .
هوهو D: 
چه قدر خوب میشه. (آب افتادن دهان) میتونیم کلی از درد و سختی و بدبختی تغذیه کنیم. 
وایی XD سقوط از اون پله که ژاپنیا از روش میپرن.
باید ببینیم داستان بعدی به کجا قراره کشیده بشه... که ببینیم شخصیتا رو به کجا قراره کُشیده کنیم .

(ولی خدایی... پیش به سوی همگانی کردن عبارت زیبای "هات تیل"!)

𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۷ ارديبهشت ۲۱:۴۷

من اینو تو فایل پی دی اف خوشگل و رنگی رنگی میکنم میزارم جلوتون، هروقت خواستین بخونینش:)

پاسخ :

وای! *-* مرسی آیلی-سنپای!   جماعتی رو از کور شدن نجات خواهی داد .
سُولْوِیْگ 🌻
۱۷ ارديبهشت ۲۳:۲۷

اومدم بخونمش که دیدم یا علییی، چه طولانیه! :دی

ایشالا سر فرصت بیام سراغش...

پاسخ :

:دی
یه جاهاییشون البته، چون تازه داشتیم به نوشتن هم عادت میکردیم... سریع میشه گذشت.
آخرش ولی...
هق. 
نگم که اسپویل نشه.
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۸ ارديبهشت ۱۲:۰۴

برای دانلود فایل پی دی افش کلیک کنینD:

پاسخ :

وای مرسی *____**!!! یه ملتی رو از کور شدن نجات داد!
الان میذارمش تو پست.

آیســــ ـــان
۱۸ ارديبهشت ۱۶:۵۳

@آیلین

یکی و نصفی دلیل بیار که کاپل نداریم؟!xDDD

چقدر پی دی افه خفن بود:" حس این فیکای خفنو به آدم میده *-*

برم پستشو بزارم :""

 

پاسخ :

کاپل؟ چی هست اصن؟ هرچی هست تو داستان ما نیست *____*
مگه خفن نیست؟! ^-^ 
باشه D: 
𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--
۱۸ ارديبهشت ۱۸:۲۷

خب چی مینوشتم؟XDDD

مونیشا؟XDDDDآرمون؟XDDDپریلین؟XDDDآیسون؟XDDDD

𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
۱۹ ارديبهشت ۱۵:۴۹

هارتم...

هارتم...

خدایا 

چه اکیپ فوق العاده ای شدین شماها(((:

حتما میخونمش

پاسخ :

هارت ما...
هارت ما...
D::
امیدوارم خوشت بیاد!
.
آیســــ ـــان
۳۰ ارديبهشت ۲۲:۲۱

آیا میدانستید که بنده در اینجا دوتا رنگ دارم؟"-"

یکی از پارتایی که نوشتم،رنگی که براش گذاشتین اصلا اون رنگی که برام تعریف شده نیست*-*

خب این جوری مردم نمیفهمن نویسنده مورد علاقشون اینجا رو نوشته که! فکر میکنن یه فرشته این پارت زیبا رو نوشتهD:

پاسخ :

تو کاری جز چک کردن مداوم اینجا نداری؟ "-"
آیســــ ـــان
۱۶ دی ۰۰:۲۵

 پی دی افش رو دانلود کردم باز بخونمش:>

عجیبه که این روزا موقع اورتینک کردن این رول همش برام فلش بک میشه،در پس اورتینک ها با خودم اندیشیدم که یه سیزن ویژه برای این بزنیم بد نمیشه"-" *شورش را در آوردن*

مثلا اونایی که مردن زنده شن،عذاب وجدان دارم‌TT

*تلخش رو در آوردن*

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کلمات کلیدی
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان