کافه بیان

جایی برای مسخره بازی های چند تا خیالباف!

رول نویسی پنجم

ناکاجیما آتسوشی مثل همیشه اول صبح وارد آژانس کارآگاهی شد.همین که پایش را داخل گذاشت جو متشنج دفتر را احساس کرد.البته،طبیعی بود.از سه روز پیش که دو عضو مهم آژانس،یوسانو سنسی و تانیزاکی ناپدید شده بودند دفتر همین اوضاع را داشت.ولی مثل اینکه امروز فرق می کرد.

دستش را به سمت مرد قد بلندی که با جدیت به صفحه گوشی نگاه می کرد تکان داد و گفت:"سلام کونیکیدا سان.اتفاقی افتاده؟"

مرد سرش را بلند کرد و از پشت عینک نگاهی جدی به او انداخت:"یه پرونده عجیب بهمون دادن.از طرف سازمان ویژه موهبت داران."

شاخک های آتسوشی تیز شدند،کم پیش می آمد بزرگترین سازمان موهبت دار کشور به آژانس کوچک آن ها رو بیاندازد؛پس حالا که این اتفاق افتاده بود،حتما پای چیزی مهم وسط بود.

مرد موقهوه ای در حالی که از پشت صندلی بلند می شد برای آتسوشی دست تکان داد و گفت:"قطعا تو هم خبرا رو شنیدی.تو سه روز گذشته،سه تا ساختمون با یه انفجار سوختن.ولی چیز عجیب اینه که همه ی اونا از قبل خریداری شده بودند و هیچ کس داخلشون نبوده.عملا هیچ تلفات جانی نداشتیم.و این نکته عجیب هم هست که دقیقا چند ساعت بعد بقایای ساختمون از بین رفته."آتسوشی متفکرانه گفت:"پس قطعا پای یه موهبت دار وسطه."دازای دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت:"شایدم یه سازمان موهبت دار."

آتسوشی پرسبد:"اون ویدئوی همین اتفاقه؟"

کونیکیدا سر تکان داد.آتسوشی پیشنهاد داد:"چرا به رانپو سان نشونش نمی دیم؟شاید چیزی توش ببینن."

دازای گفت:"فکر کردی به ذهن خودمون نرسید؟مشکل اینه که عینک رانپو اون روز دست یوسانو سنسی بوده."آتسوشی به پیشانی اش کوبید.

چهره ی دازای ناگهان جدی شد:"ولی ما یه چیزی تو ویدئو پیدا کردیم.یه نفر با شنل با یه چراغ قوه یه حرکت های عجیبی کنار صحنه جرم انجام می داد."

کونیکیدا اضافه کرد:"یکم که دقت کردیم متوجه شدیم داره برامون با کد مورس پیغام می فرسته."

-چه پیغامی؟

دازای با روی عجیبی که کمتر از زمان مرگ اوداساکو پدیدار می شد گفت:"بزهس مایل به اتحاد با شما برای پیدا کردن گمشده هاست."

***

دختر جوانی که به دیوار تکیه داده بود و با چاقو تکه چوبی را خراش می داد گفت:"باید قبل از رسیدن اونا به محل،بقایا رو پاک کنیم."

مرد جوانی که روی صندلی نشسته بود با چهره ای جدی پرسید:"این دفعه کی با آیسان میره؟"

دختری که رو به لپ تاپ نشسته بود و هودی مشکی رنگی به تن داشت گفت:"پیشنهاد خودت کیه سینیور؟"پسر لبخند زد:"گمونم کیدو مناسب باشه."قبل از اینکه دختر چاقو به دست حرفی بزند گفت:"مونی،بزهس تو مقر هم جنگجو می خواد."

هلن که پیراهنی با طرح سورئال بر تن داشت پرسید:"به نظرتون مافیا و آژانس باهامون متحد می شن؟"

زن جوان موقری با موهای براق و بلند و چهره ای دل نواز که روی لباسش کلمه ی alone به چشم می خورد گفت:"اونا برای پیدا کردن گمشده هاشون به ما احتیاج دارن،ما هم برای نجات پری بهشون احتیاج داریم."

آیسان کلاه شنل را سرش کشید.کیدو ضربه ای به پشت او زد:"بریم کیمیا گر.بریم یه ساختمون دیگه رو به پول تبدیل کنیم."

نکته یک:آژانس کارآگاهی در این دنیای این انینه آژانسی است که کارآگاهان آن موهبت های فرا انسانی دارند.
نکته دو:مافیا بندر هم چنین سازمانی است منتها با افراد بیشتر و نیت های شوم تر و بسیار خشن تر که برای رسیدن به اهدافشان دست به آدم کشی می زنند 
نکته سه:سازمان ویژه موهبت داران سازمانی دولتی و بزرگترین سازمان موهبت دار در کشور است.
نکته چهار:موهبت نوعی توانایی فرا بشری و فانتزی است.که اکثرا نام آن از نام کتب های معروف برداشته شده.
نکته چهار:آتسوشی ناکاجیما:دارای موهبت جانور زیر نور ماه.قابلیت تبدیل کلی یا بعضی اجزا به ببر سفید غول پیکر.
دازای اوسامو:دارای موهبت دیگر انسان نیستی یا بشر مطرود.توانایی خنثی کردن موهبت.
کونیکیدا دوپو:شاعر دوپو.اگر نام چیزی را که به اندازه یا کوچکتر از دفتری که همیشه به همراه دارد را درو ان بنویسد،شی تبدیل به واقعیت می شود.
یوسانو سنسی:موهبت تو نباید بمیری.توانایی درمان افراد نیمه جان.باید برای درمان های کمتر وخیم بیمار را به دست خود نیمه جان کند.
تانیزاکی:توانایی برف سبک.توانایی ایجاد توهم در محدوده ای که با توانایی اش در آن برف می باراند(:|)
رانپو ادوگاوا:بی موهبت.وانمود می کند موهبتی دارد که تنها با عینکی که رئیس آژانس به او داده فعال می شود و به او قدرت فهمیدن هر معمایی را می دهد.اما خودش می داند که بی موهبت است.بقیه هم همین طور:/
امیدوارن که دیگه چیزی گیجتون نکنه
۳۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

طومار بی‌انتهای کافه بیان! (هفته سوم)


دیدید بعضی وقت‌ها هست که یه ایده‌ای تو ذهنتونه، یا یه جمله‌ی خفن سه چهار خطی یا حتی یه نقل قول، که دوست دارید یه جا بگیدش ولی زیادی برای یه پست کوتاهه؟ یا دچار ناامنی می‌شید که شاید الان خوب نباشه؟ یا با خودتون می‌گید اصلا "که چی که من بخوام این رو بگم؟ این دکمه حذف پست منو بدید برم."

(که این آخری عادت این روزهای ما وبلاگ‌نویس‌هاست!)

 

بعد دیدید تو داستان‌های فانتزی که می‌خوندیم و بعضا می‌نویسیم، همیشه یه چیزی هست تو مایه‌های «کتاب حقیقت» یا «شمشیر راستی»؟ 

خب، این هم از «طومار بی‌انتها»ی کافه بیان!

اگه حرفی داشتید، یه نقل قول، یه لینک جذاب، یا فقط یه جمله ی «دلم برای فلانی تنگ شده :_)»، بیاید ته این طومار بنویسیدش که شاید هزار سال بعد قهرمان‌های داستان و نواده‌هامون بیان پیداش کنن و ازش در ماجراجویی پیش روشون کمک بگیرن D: 


هفته ی اول:

 

سمر گفته: 

یه نفر گفت بعضی از نظرای بچه‌ها رو که می‌خونه فکر می‌کنه آدم فضایی‌ای، چیزی هستن.

راستش منم یه همچین حسی رو داشتم. و خیلی وقتای دیگه هم همچین حسی رو داشتم. مثلاً در ارتباطِ نداشته‌ام با همکلاسی‌هام.

خیلی وقت پیش که رفته بودیم واسه ثبت نام مدرسه و من زور میزدم کلاسمو عوض کنن چون میخواستم برم نهم جیم، بهونه می‌آوردم که اصلا با بچه‌ها و چه بسا بعضی معلما کنار نمیام. بابا گفت:«شاید مشکل از خودته. یعنی وقته فکر می‌کنی همشون یه جورین شاید خودت یه جوری‌ای.»

می‌دونی، فکر کنم اون آدم فضایی خودمم.

 

آیسان گفته:

 

سلام انسان صد سال آینده،میگم تو هم هنوز منتظر آینده ای؟

این یادت باشه که تو خودت آینده ای!

تو همیشه برای گذشتگان خودت آینده محسوب میشی؛منتظر فردا نباش.

 و آرتمیس گفته:

هرکس هستی و این کامنت رو می خونی، پیشنهاد می کنم کتاب کتابخونه نیمه شب رو بخونی. (!!)


هفته(بیشتر شبیه ماه)‌ دوم:

ما گفتiیم:

 

Yersterday, 4:15

one= /نمی فهمم که چرا آدما انقدر زود برام خسته کننده میشن. همه شون./

 

Them= / آدما مثل موزیک میمونن، بعضیاشون حقیقت رو میگن، و بقیه فقط سروصدا میکنن. /

 

one= /نکنه دارم تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟ / هرلحظه ممکنه این تعادل ظریف به هم بخوره و بیافتم پایین تو دره/

/ می تونم بغلت کنم؟/ =Them

 

one=  / هرکاری می کنی؛ بکن اما لطفا یک بازنده نباش ./

           /مگه نباید پرواز می‌کردم؟ مگه هشت ماه آرزوم نبود؟ چیه این انسان؟/

 

Them= / من دیگه میرم./ 

            /ازت می خوام از تک تک ثانیه هات لذت ببری. شاید توی اون ثانیه تو بمیری./

           /تو خیلی آدم خاصی هستی، تو قراره همه چیزو دگرگون کنی. /

 

 /خب که چی/ =one

seen by Them.

 

Today, 16:46

one= /چقدر غم انگیز./


+این پست هر هفته با ضمیمه‌های ویژه آپدیت می‌شه!
++ تیم کافه بیان برای تاخیر در گذاشتن پست تکمیلی You Are My Hero پوزش می‌طلبه. امید است که دیگه از این تاخیرا پیش نیاد *-*

۳۴۰ نظر ۲۰ موافق ۰ مخالف

!You Are My Hero

سلامی دوباره به کافه بیانی ها.

کافه بیان اینجاست، با چالشی متفاوت از همه‌ی چالش‌ها!

You Are My Hero!

همه ما یه قهرمان داریم.

قهرمانمون کسیه که وقتی دنیا تاریکه، لبخندش همه جا رو روشن میکنه. کسی یا چیزی که از عمق ناامیدی بیرونمون میکشه و نجاتمون میده. اگه خیلی خفن تر باشه، کمکمون میکنه خودمون خودمون رو نجات بدیم.

اون قهرمانی ممکنه دوست یا عضو خانواده باشه، ممکنه یه آیدول یا حتی یه آهنگ و کتاب خاص باشه! به هرحال، همه ما داریمش!

در این چالش، شما باید قهرمان زندگیتون، و دلیل انتخابش رو برای ما بفرستید! میتونید زیر همین پست یا «تماس با کافه» به عنوان نظر خصوصی بفرستیدش. اگه دلتون خواست میتونید با نام مستعار و به طور ناشناس بفرستیدش، چون هر چی باشه... قهرمان هر آدم واقعا موضوع مهم و حساسیه :*)

فقط قبلش توضیح بدید قهرمان مورد نظر کیه اگه ما میشناسیمش،چون ممکنه ما نشناسیمش(مگه میشه؟ به هر حال)! 

کارمندان کافه پیامهای شما رو خواهند خوند...

و با پست بعدی غافلگیرتون خواهند کرد!.

۱۵ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

رول نویسی چهارم: جنگ داخلی!!

~ Le Cast ~

 

در کافه بیان:
 

آرتمیس؛ آرتی - مدیر کافه بیان، مشکوک به برخی... مشکلات روحی *-*

آیسان- BFF و دست راست آرتمیس، دائم البلاک

هلن- کارمند کافه، نینجا و چیپس خور قهار


پرسون- دوست آیلین، تنها فرد نرمال و نا-هیستریک حاضر در کافه بیان

 

در کافه خیالباف:


پری- عضو کوچک، بانمک و مودب کافه!

مونی- کارمند و ملکه میم(Meme Queen) کافه، یکی از دو طرف شیپ ماه آرام

آرام- کارشناس فنی بی‌خواب و ترسناک کافه، یکی از دو طرف شیپ ماه آرام

آیلین- روانشناس کافه، سنپایِ پری-چان

کلودیا هیرای- عضوی که موفق شد به تنهایی همه رول پنجم را بکوب بخواند *-* !

عشق کتاب؛ سینیور - از معدود کارمندان کافه با عقل سالم در کله‌اش، مفقودالاثر در دنیای خارج از رول

استلا: مدیر کافه خیالباف، خواهر بزرگتر مهربان و دوست داشتنی همه... نه صبر کنید، شاید هم نه!

کیدو- بمب افکن کافه!

انولا- درشکاننده(!) کافه

وایولت- عضو موبنفش کافه، دارای اطلاعات حساس برای پلات 

 

دیگر شخصیت‌ها:

سولویگ- Mob Boss داستان *-*

ویل- نامزد و عشق استلا، جنتلمنِ پولدارِ لعنتی *-*!

×~×~×~×

تشکر ویژه از: 

سینیور، عشق کتاب - برای ایده سوژه رول

پری - برای همت کردن و کمک به تموم کردن رول. واقعا که، ما سنپای‌ها باید خجالت بکشیم *-*

مونی- برای تموم کردن رول و میم‌سازی!

~این شما و این هم، رول پنجم کافه بیان~

~لذت ببرید!~

(افتادن پرده ها)


ادامه مطلب ۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

پسا رول نویسی!!

سلام بر شما مشتریان کافه بیان و درود خدایان بر شما باد.

بالاخره این رول نویسی هم تموم شد و من،مونی عزیز دلِ همتون اومدم با میم ها و فان های این رول.

ادامه مطلب ۲۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

رول نویسی چهارم: جنگ داخلی D:

سلام *-*

 

به چهارمین رول نویسی کافه بیان خوش اومدین! =))) بعد از استقبالای زیادی که شد و جا افتادن بچه ها توی مسیر رول نویسی از بین رفتن اشکلات و اشتباهایی که ممکنه توی رول نویسی رخ بده و عادت کردن نویسنده‌ها به رول نویسی، آرتی یه دمپایی بهم پرت کرد هیچ‌کاری نکرد حقیقتا._. . خودم گفتم که بهتره یه رول نویسی دیگه داشته باشیم! =))

و چجوری اینجوری شد؟ دیدم که تو رول قبلی یکم دارک شدیم، داریم همدیگه رو تیکه پاره میکنیم و میکشیم:/ پس تصمیم گرفتم این دفعه رول فان داشته باشیم! D": 

رول فان چیه؟

رول فان رولیه که توش همه چیز خنده‌دار و مسخره پیش ‌می‌ره، توش از ایموجی زیاد استفاده میشه (که ما ایموجی نداریم و از ^-^ و *-* و از این قبیل استفاده میکنیم) و روی یه خط بامزه جلو میره و چیز غمگینی نداره توش، حتی ممکنه خلاف قوانین طبیعت هم پیش برهD:

 

اگه نمیدونین رول نویسی چیه و تازه میخواین شروع کنین بهش، نگران نباشین.. با خوندن پست اولین رول نویسی کافه بیان و همینطور خوندن ادامه این پست و خوندن قانونای جدید که باعث میشه رول نویسی کیفیت خودشو حفظ کنه میتونین خیلی راحت رول نویسی کنین، اگه هم کسی بهتون گیر داد که چرا اینجوری مینویسی بیاین به خودم بگین مسدودش میکنم ^-^ (به جز آرتمیس، چون دوستِ خود خودمه و هیچ ربطی به این نداره که مدیر کافست و تو یه ثانیه میتونه حذفم کنه D:) همه با توجه به قوانین و سوژه میتونن رول رو بنویسن و خوش بگذرونن D:

اگه هم رول نویسی اول رو نخوندین و کنحکاوین بدونین رول نویسی چیه، رول نویسی یعنی:

*رول نویسی یعنی داستان نوشتن اون هم به صورت گروهی. یعنی یه نفر چند خط اول داستان رو می نویسه، بعد بقیه رو خبر می کنه تا بیان و به سلیقه ی خودشون ادامه اش بدن.*

و تجربه لذت بخشیه، مثل کتاب نوشتن ولی توی یه مدت خیلی کوتاه و با دوستاتون.. قشنگ نیست؟ D:

بریم سراغ سوژه، بعدش هم قوانین رو مینویسم که اگه بهشون عمل کنین به همه لطف کردین^-^

 

سوژه: 

-ازش متنفرم! بره گم شه اصلا!

 

آرتمیس وارد دفتر مدیریت کافه شد و در را محکم بست، با عصبانیت کیف خود را روی صندلی بخت‌برگشته‌ای که سمت چپش بود پرت کرد و خود را روی صندلی نرم سمت راست انداخت، روی صندلی یه برگه چسبونده شده بود: (آرتی حقوقمو بده! ^-^)

برگه رو با حرص پاره کرد و سرشو به مبل نرم فشار داد و سعی کرد از عصبانیت داد نزنه، فعلا حوصله کارمندایی که همینجوری حقوق می‌خواستنو نداشت. داشت کم کم آروم می‌شد، سرشو آورد بالا و نفس کشید،

«اصلا استلا از همون اول دوست خوبی نبود، همش اذیت می‌کرد، فاجعه کنکور 1400 رو که دیگه نگو، چی با خودش فکر کرده؟ فکر کرده خیلی ازم بهتره؟ سریع جایگزینم میکنه، فکر میکنه چون بزرگتره ازم عاقل‌تره، برو به کارای بزرگونه‌ت برس خانوم خانوما!»

خودش میدونست که این حرفاش واقعیت نداره و همه رو داره از سر عصبانیت میگه، به جز قسمت آخر که استلا فکر میکنه ازش بزرگتره، امروز به آرتی گفت که باید بزرگتر شه تا کاراشو درک کنه و بعد از دعواشون آرتمیس واقعا کفری شده بود و ولش کرد و اومد کافه. خواست بلند شه که صدای آشنایی از پشت سرش گفت: «آرتی؟ .-.»

شتاب‌زده برگشت و با دیدن منظره پشت سرش دلش خواست بزنه تو سرش. بچه‌ها پشت سرش توی اتاق مدیریت نشسته بودن و ماروپله بازی میکردن، کیدو بود، وایولت بود، هلن بود، عشق کتابم بود. هلن دستشو کرد توی بسته چیپسش و همین‌طور که چیپس می‌خورد به آرتمیس خیره شد و ادامه حرف کیدو رو داد.

«چی شده؟ :"»

آرتی عصبانی‌تر شد.

«شما تو اتاق مدیریت نشستین دارین ماروپله بازی می‌کنین؟ :"| روی زمین؟ :"| جلوی میز مدیریت؟ :"| اونم توی اتاقی که مثلا برای مدیره؟ :/»

عشق کتاب شونه بالا انداخت.

«میخواستیم تنوع شه. ^-^» و بعدش به آرتمیس خیره شد. «حالا بگو چی شده، استلا چیکار کرده؟ چیکار کردین؟» و آبمیوه‌اش رو برداشت و با صدای آزاردهنده‌ای ازش نوشید. صدای نی و آبمیوه تو کل اتاق ساکت پخش شد. وایولت گفت: «بگو دیگه! :"» همشون نگران بودن، چون معمولا آرتمیس عصبانی نمیشد، اگه از چیزی ناراحت و عصبانی میشد هیچوقت بروز نمیداد، نشون میداد. یه کاری میکرد تا دلش خنک شه. (D:)

آرتمیس سرش رو پایین انداخت: «با استلا دعوام شد. دیگه هم نمیخوام باهاش حرف بزنم، اون دیگه دوست من نیست..»

«ولی برای ما هست. ^-^»

عشق کتاب اینو گفت و وسط حرف آرتمیس پرید. آرتی سرشو تکون داد و دمپایی که اونطرف افتاده بود رو پرت کرد به سمت سر عشق کتاب. عشق کتاب پرت شد اونور.

«داشتم میگفتم.. استلا و من دیگه دوست نیستیم، دیگه هم حق نداره بیاد تو کافه، بره با ویل خوش باشه..»

کیدو پرسید: «قضیه مربوط به ویله؟»

«یه جورایی.. شما دارین به چی فکر میکنین؟»

هر 4 نفر پشت ماروپله به همدیگه نگاه کردن و لبخند زدن، همشون میدونستن باید چیکار کنن، باید بچه‌های کافه رو جمع می‌کردن تا با هم بتونن آرتمیس و استلا رو آشتی بدن.

هلن عینک دودی‌ش رو از ناکجا احضار کرد و گذاشت روی چشمش. پوزخند زد و گفت:

«همه چیز رو از اول توضیح بده.»

 

قوانین^-^ :

1.قبل از اینکه رولتون رو بنویسین حتما یه رزرو کوچولو بذارید و بعدش که فرستادینش پستتون رو بنویسین. اینجوری با یه بنده خدایی همزمان یه ایده رو پیش نمیبرینD:

2. شخصیتا خودمونیم، ولی نقش باید داشته باشیم. هرچند سخت نگیرین. D":

3. هر 6 تا نظر، یه خلاصه. خلاصه چیه؟ براتون توضیح میدم، خلاصه باعث میشه کسی که از وسط رول اومده بتونه توی رول نویسی نقش داشته باشه و محبور نباشه کل طومارامون رو بخونه=)

4.اسپم مشکلی نداره تا وقتی که زیاد نشه، حرف بزنین با هم، آرتی پاکشون میکنه بعدا D:

5.ادامه این رول حساسه، سوژه رو مشخص میکنه.. مراقب باشین =)) دلیل دعوای آرتی و استلا میتونه ویل باشه، میتونه کتاب باشه، میتونه هرچیزی باشه.. فقط به ویلم مربوط باشه=)

6.این رول نباید سد اند بشه، چون رول فانه=))

 

بعدا نوشت: بیاید سریع تر این رول رو تموم کنیم دیگه! *ایموجی چاقو*

۲۶۵ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

پسارول نویسی!(جبرانی)

سلام بچه ها!

بچه ها سلام!

خوبین؟خوشین؟

خب من دوباره به آغوش گرم کافه برگشتم و دارم شیر موز نوش جان می کنم و..(آرتی از پشت پیش خوان دمپایی پرت می کند)چیزه هیچی بریم سر اصل مطلب.

من دیدم این دفعه پسا رول نویسی اینجانب بسیار سمبل کاری بود،بنابراین این رو درست کردم:دی

 

برین خوش باشین.امیدوارم دوسش داشته باشین!

+تم آهنگم توشا بود.به طرز عجیبی این آهنگ به نظرم شبیهشه

۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

RolePlay3 : AfterStory

سلام! اینجاییم، با فن فیکشن برای رول پلی سوم! اسنیپت (snippet) هایی که برای هرکدوم از بچه ها نوشتم!

اگه رول پلیمون رو خونده باشید،احتمال متوجه بشید چرا انقدر احساستمونو بر انگیخته که دست از سرش بر نمیداریم .^0^  

همچنین، بعضی از شخصیتا کمتر تو داستان بهشون پرداخته شده بود، و این بهانه ایه که بیشتر تو کاراکتر رول نویسیشون سیر و سفر کنیم، و همدیگه رو بشناسیم برای رولای بعدی!

اینا همه نگاه های خودم از بچه ها هستن، برای همین ممکنه برداشت درست و دقیقی از شخصیت ها نباشه. اگه خودتون تیکه ای درباره شخصیتتون نوشتید، خصوصی برای کافه بفرستید تا برای رولهای بعدی جمع آوری و منتشرشون کنیم :)) حتی اگه تو رول نبودید، اگه شخصیتتون رو بدونیم راحتتر میشه که بنویسیمتون تا باشید :"))!

ادامه مطلب ۱۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

رول نویسی سوم کافه بیان

سلام و درود بر مشتریان دوست داشتنی کافه بیان! بعد سه روز رول نویسی مشترک گذشتن از هفت خوان رستم و زیر پا گذاشتن همه مشکلات و نیم دوجین از قوانین عشق کتاب بالاخره توانستیم بعد سه روز تلاش و کوشش سومین رول نویسی کافه بیان را منتشر کنیم!*-*

با تشکر از همه کسایی که شرکت کردن، همه کسایی که یه ندا دادن و رفتن که رفتن، چون اگر همه ما کنار هم نبودیم از پس نوشتن این داستان زیبا به نام عشق؛ درد؛ مالیخولیا؛ عذاب وجدان اندر عذاب وجدان و داستان هایی دیگر  اهم ببخشید اشتباه شد: آسمان پرستاره، رشته‌های سرخ سرنوشت و داستان‌های دیگر، بر نمی آمدیم! D:

ممنون که با ما همراه بودید، و امیدوارم لذت ببرید!

 

نویسنده ها: 

آرتی    آیسان 

مونی   آرام 

آیلین   پری

عشق کتاب  انولا

هلن(+ویرایش)

دریافت فایل پی‌دی‌اف(از آیلین)

ادامه مطلب ۱۶ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

پسا رول نویسی(قسمت دوم)

سلام سلام سلام!!

با به پایان رسیدن دومین رول نویسی رسمی کافه بیان،من اومدم با چند تا میم و یه میکس از رول نویسی.

یکم عجله ای شد و تعدادشون کمه،خیلی ببخشید.چون وقت کم بود.از هفته بعدم نمی تونستم درست کنم.

دریافت

و البته که بیان امروز خر بازی در آورده فقط می تونم لینک بدم:|

دریافت

:)

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

و این...برید گریه کنید باهاش

دریافت

و در نهایت عکسی که خودمم عاشقم

۱۸۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
کلمات کلیدی
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان