کافه بیان

جایی برای مسخره بازی های چند تا خیالباف!

کافه بیان

جایی برای مسخره بازی های چند تا خیالباف!

کافه بیان
طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه

طومار بی‌انتهای کافه بیان! (هفته سوم)

سه شنبه, ۶ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۳۰ ب.ظ


دیدید بعضی وقت‌ها هست که یه ایده‌ای تو ذهنتونه، یا یه جمله‌ی خفن سه چهار خطی یا حتی یه نقل قول، که دوست دارید یه جا بگیدش ولی زیادی برای یه پست کوتاهه؟ یا دچار ناامنی می‌شید که شاید الان خوب نباشه؟ یا با خودتون می‌گید اصلا "که چی که من بخوام این رو بگم؟ این دکمه حذف پست منو بدید برم."

(که این آخری عادت این روزهای ما وبلاگ‌نویس‌هاست!)

 

بعد دیدید تو داستان‌های فانتزی که می‌خوندیم و بعضا می‌نویسیم، همیشه یه چیزی هست تو مایه‌های «کتاب حقیقت» یا «شمشیر راستی»؟ 

خب، این هم از «طومار بی‌انتها»ی کافه بیان!

اگه حرفی داشتید، یه نقل قول، یه لینک جذاب، یا فقط یه جمله ی «دلم برای فلانی تنگ شده :_)»، بیاید ته این طومار بنویسیدش که شاید هزار سال بعد قهرمان‌های داستان و نواده‌هامون بیان پیداش کنن و ازش در ماجراجویی پیش روشون کمک بگیرن D: 


هفته ی اول:

 

سمر گفته: 

یه نفر گفت بعضی از نظرای بچه‌ها رو که می‌خونه فکر می‌کنه آدم فضایی‌ای، چیزی هستن.

راستش منم یه همچین حسی رو داشتم. و خیلی وقتای دیگه هم همچین حسی رو داشتم. مثلاً در ارتباطِ نداشته‌ام با همکلاسی‌هام.

خیلی وقت پیش که رفته بودیم واسه ثبت نام مدرسه و من زور میزدم کلاسمو عوض کنن چون میخواستم برم نهم جیم، بهونه می‌آوردم که اصلا با بچه‌ها و چه بسا بعضی معلما کنار نمیام. بابا گفت:«شاید مشکل از خودته. یعنی وقته فکر می‌کنی همشون یه جورین شاید خودت یه جوری‌ای.»

می‌دونی، فکر کنم اون آدم فضایی خودمم.

 

آیسان گفته:

 

سلام انسان صد سال آینده،میگم تو هم هنوز منتظر آینده ای؟

این یادت باشه که تو خودت آینده ای!

تو همیشه برای گذشتگان خودت آینده محسوب میشی؛منتظر فردا نباش.

 و آرتمیس گفته:

هرکس هستی و این کامنت رو می خونی، پیشنهاد می کنم کتاب کتابخونه نیمه شب رو بخونی. (!!)


هفته(بیشتر شبیه ماه)‌ دوم:

ما گفتiیم:

 

Yersterday, 4:15

one= /نمی فهمم که چرا آدما انقدر زود برام خسته کننده میشن. همه شون./

 

Them= / آدما مثل موزیک میمونن، بعضیاشون حقیقت رو میگن، و بقیه فقط سروصدا میکنن. /

 

one= /نکنه دارم تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟ / هرلحظه ممکنه این تعادل ظریف به هم بخوره و بیافتم پایین تو دره/

/ می تونم بغلت کنم؟/ =Them

 

one=  / هرکاری می کنی؛ بکن اما لطفا یک بازنده نباش ./

           /مگه نباید پرواز می‌کردم؟ مگه هشت ماه آرزوم نبود؟ چیه این انسان؟/

 

Them= / من دیگه میرم./ 

            /ازت می خوام از تک تک ثانیه هات لذت ببری. شاید توی اون ثانیه تو بمیری./

           /تو خیلی آدم خاصی هستی، تو قراره همه چیزو دگرگون کنی. /

 

 /خب که چی/ =one

seen by Them.

 

Today, 16:46

one= /چقدر غم انگیز./


+این پست هر هفته با ضمیمه‌های ویژه آپدیت می‌شه!
++ تیم کافه بیان برای تاخیر در گذاشتن پست تکمیلی You Are My Hero پوزش می‌طلبه. امید است که دیگه از این تاخیرا پیش نیاد *-*

موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۰۰/۰۷/۰۶
هلن پراسپرو

طومار بی‌انتها

نظرات  (۱۴۸۶)

۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۳۲ آیســــ ـــان

فرست!!D:

پاسخ:
هوراا *-*
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۴۱ (=^یونیــ ـکو^=)

سکند :دیی

۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۴۲ (=^یونیــ ـکو^=)

+تو درباره چیزی که بهش اعتقاد داری سوال نمیکنی، چون اجازشو نداری. ولی من اینکارو میکنم.

هایپشیا، فیلم آگورا

پاسخ:
فیلم آگورا... هوممم برم ببینمش :"
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۴۲ (=^یونیــ ـکو^=)

بگین که منظورو درست فهمیدم:"

پاسخ:
از درستم درست تر D::
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۲ آیســــ ـــان

هلن من چیپس میخواستم قبول نیست-.-

۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۴ (=^یونیــ ـکو^=)

خداروشکر ترسیدم باز گیج بازی دراورده باشم*-*

فیلم آگورا محشره و بسیار عرناک...پیشنهاد سرآشپزهD:

"اگر به نجوم و فلسفه و مسائل اجتماعی و مذهبی و تاریخ علاقه دارید، این فیلم مخصوص شماست"

پاسخ:
پس دیگه حتماا میبینم *-*!
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۵ هلن پراسپرو

ایکاش در طول زندگی هر هیولایی رو که شکست میدادی و به ذخیره XP هات اضافه میشد میتونستی ببینیش، و وقتی پر می شد برات «تبریک! شما این مرحله رو فتح کردید!» میومد :"

۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۶ (=^یونیــ ـکو^=)

قابل توجه نوادگان بیکار و فضولم که اومدن اینجا ببینن از من چیزی به یادگار مونده یا نه :

*حالا که تا اینجا اومدین میرین همه نظراتو با آب طلا روی دیوار های سازمان ملل حک میکنید وگرنه اون دنیا باهاتون به صورت خیلییییییی خشن و فیزیکی تسویه حساب میکنم^^*

پاسخ:
فکر نکنم نوادگانمون به نقطه ای رسیده باشن که بتونن هزینه آب طلای اون دورانو تقبل کنن :دی

احساس می کنم خیلی این پست خوبی میشه :" باید وقتی بزرگ شدم دوباره بیام اینجا...

 

 

‍من کیوتم

تو کیوتی

ما کیوتیم

همه کیوتیمممممم

جیمین

پاسخ:
چه کیوت *___*
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۰۰ آیســــ ـــان

سلام انسان صد سال آینده،میگم تو هم هنوز منتظر آینده ای؟

این یادت باشه که تو خودت آینده ای!

تو همیشه برای گذشتگان خودت آینده محسوب میشی؛منتظر فردا نباش.

@انسان آینده

 

اگر جمله آیسان چانو روی سر در آکسفورد ثبت نکنین زنده میشم جفت پا میام تو صورت همتون ^^

پاسخ:
agreed ++
۰۷ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۰ 𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--

چانمینا خیلی خفنه نمیتونم تحمل کنمTT

۰۷ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۴ 𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--

اگه فقط یه نفر باورت داره، به خاطر اون یه نفرم شده،

JUST DO IT, YO!

کو شینوون

-تاریکه.نمی ترسی لولوها بیان بگیرنت؟

+فکر نکنم حتی هیولاها هم اندازه ی آدم ها ترسناک باشن

-چطور؟

+چون من هیولاییم که از آدم ها می ترسه.

-منم همین طور

این مال یه فن فیکشن سگ های ولگرد بانگو بود.قشنگ بود این تیکش خیلی

اگه برات مهمه که مردم فک کنن دیوونه شدی، هیچ وقت دانشمند خوبی نمیشی. 

-کتاب خداحافظ برای همیشه و مرسی بابت اون همه ماهی

" انسان آینده ی عزیز 

 بگذار واقع بین باشم؛ تو از هر هرکس دیگر به پایان دنیا نزدیک‌تری ! پس هر لحظه ات را جوری بگذران که اگر حتی زمین در چند دقیقه‌ی ( یعنی برای ما صد و هفت سال و دو ماه و پنج ساعت و پانزده دقیقه ) دیگر درحال نابود شدن بود، تو چشمانت را ببندی و آهنگ مورد علاقه‌ات را زمزمه کنی. 

با آرزوی لبخند زدن زندگی به تو 

دوستدار تو از صد و هفت سال و دو ماه و پنج ساعت و پانزده دقیقه‌ی پیش"

انسان آینده که داری کامنتا(پلاس: شما هم همینو میگید دیگه؟ اینکه جور دیگه ای صحبت کنید و اصلا نتونی حرفامو بخونی غم انگیزه..) رو می‌خونی و الان رسیدی به اینجا، باید بگم سمر(پلاس: با دو تا فتحه روی دو حرف اول) کسی بود که صبح اومد توی پنلش و یکهو با یازده-دوازده تا ستاره روبرو شد(پلاس: چیزی که تا اون لحظه قدری نادر به نظر می‌اومد). در نهایت، همشون رو خوند ولی رفت واسه یکی از ستاره های قبلاً خاموش شده کامنت گذاشت(پلاس: البته اگه این کامنتی که داره می‌نویسه رو حساب نکنیم). لازم به ذکره که کلی هم پیش نویس داره ولی خودشم از ریخت نوشته هایش خوشش نمیاد. گفته بود میخواد به خودش اجازه اشتباه کردن بده ولی "گفتنش" راحته، نه؟

باری به هر جهت، اگه تا اینجا خوندی احتمالا خودت هم متوجه شدی که نه چیز ارزشمندیه و نه میتونی توی ماجراجویی هات ازش استفاده کنی(پلاس: ولی شاید بتونی به اون اژدها عه یا هر کی بگی اگه ازش مفهوم استخراج کنه مبارزه رو ول می‌کنی. و بعد میتونی بذاری اون با این کلمات بی سر و ته سر و کله بزنه و آخرشم به جایی نرسه. اصن میبینی چقدر به فکرتم انسان آینده؟ نه جدا میبینی؟). به هر حال. الان این سمر(پلاس: همچنان با دو فتحه) که تا اینجا رو با تبلت نوشته و دهنش سرویس شده باید بره ببینه واسه پروژه اش چیکار میتونه بکنه و قراره دهنش سرویس تر بشه(پلاس: ولی من به همون عکسا راضی بودم به ریش مرلین) پس، فعلا.

پاسخ:
چرا من اشکم واسه این کامنت دراومد...؟ :"
نه از غصه و اینا... فقط احساسات.

نوشته هایش؟:|

نوشته هاش.. تف به کیبورد.

فقط واسه من فونت خرابه؟(تو تبلت اینجوری نبود ولی الان فونتو خیلی بد نشون میده.)

پاسخ:
نه برای من درسته !
۰۸ مرداد ۰۰ ، ۱۴:۲۶ آیســــ ـــان

من خیلی خوشحال ام.

بالاخره حس می کنم می تونم بنویسم.

نه اون قدری که بقیه خوششون بیاد و "وای این دیگه چی بودT-T" زیرش بنویسن.

یا نه اون قدری که حتی بقیه متوجه ش بشن.

ولی حس می کنم میشه؛که اون قلم زمین افتاده رو برداشت.

دیگه وقتی تو خیابون قدم میزنم،تلویزیون میبینم ذهنم دنبال جمع آوری ایده ست.

دوباره با دیدن هر چیز جدیدی تو ذهنم پست ها و نوشته های مختلف مینویسم.

حداقل این پرت و پلا نوشتن اون قدری هست که یه گوشه ای از احساس کمال گرایی م رو ارضا کنه..

یا میشه به صورت دیگه ای گفت:

نوشته هام جرات منتشر شدن دارن!

۰۹ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۱۷ 𝐚𝐫𝐭𝐞𝐦𝐢𝐬 -

دیوونه ام که یه پست کامل معرفی کتاب رو که تو دو ساعت نوشتم رو یهو انصراف زدم- 

خلاصه اینکه هرکس هستی و این کامنت رو می خونی پیشنهاد می کنم کتاب کتابخونه نیمه شب رو بخونی. 

 یه روز فقط خودت میمونی و چیزایی که بهشون رسیدی، چیزایی که امیدوارم آرزوهات باشن ~

۰۹ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۴۳ آیســــ ـــان

تا حالا شده بدنت از عصبانیت بلرزه؟ اوکی من الان همین حسو دارم.

اگر می خوای بمیری برو بمیر...

فقط یادت نره که یکی خیلی دوستت داشت.

خدافظ :")

۱۰ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۴۲ هلن پراسپرو

طومار عزیز،

من امروز یاد گرفتم نباید چیزای سیاه و دردناکو بنویسم تا بمونن... مگر اینکه به قصد پاک کردن بنویسمشون. 

چیزای ترسناک موندنی نیستن، همونطور که چیزای زیبا باقی نمی مونن. این منم که انتخاب میکنم کدومارو نگه دارم و کدوما رو نه.

 

ای کاش می تونستم یسری صحنه های زندگیمو که توش واقعا خوشحال بودم رو یه جایی از مغزم ثبت کنم تا فراموش نکنم، نه برای اینکه هر وقت خواستم اون حسش رو دوباره تجربه کنم، نه. برای اینکه اون لحظه ای که «تو یه حالت از همه چی متنفرم» هستم، به یاد بیارم شون. مثل اون لحظه ای در حال خوندن یه چیز جالب هستی و صفحه رو رفرش می کنی و می فهمی نت قطع شده، تو این لحظات حقیقتا میری تو یه حالت «گندش بزنن» اما ای کاش می شد اون لحظه های قشنگ زندگیت مثل دایناسور کروم بیان جلوت تا بفهمی امید هنوز هست.. که «هی، پسر...تو وقتی اولین بار تونستی اسم خودت رو بنویسی، یادت میاد. اولین بار که دوچرخه سواری کردی یادت می یاد. چهره مادرت وقتی برا اولین می خواستی غذا درست کنی رو یادت میاد.... می‌بینی؟ تو پوچ نیستی، پس از این حالت در بیا» اما خب؛ آدمی که لب پرتگاه ایستاده و می خواد بپره، به غروب خورشید جلوی روش نگاه نمی کنه. 

۱۱ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۴۷ آیســــ ـــان

این پست وبلاگ نوشتن رو فلج میکنه.نوشتن اینجا خیلی دنج تر از پنل سرد و خشک و ساکت بیانه!

باورکن!:_)

پاسخ:
وای دقیقا! 
اینطوری که گفتی یه تصویر عجیبی تو ذهنم ایجاد شد... فکر کن بلاگستان مثل کیک نشسته وسط و ما داریم اره به دست مثل کیک تولد گروهی می بریمش *___*

دیروز سر کلاس که بحث می‌کردیم یه نفر گفت بعضی از نظرای بچه‌ها رو که می‌خونه فکر می‌کنه آدم فضایی‌ای، چیزی هستن.

راستش منم یه همچین حسی رو داشتم. و خیلی وقتای دیگه هم همچین حسی رو داشتم. مثلاً در ارتباطِ نداشته‌ام با همکلاسی‌هام.

خیلی وقت پیش که رفته بودیم واسه ثبت نام مدرسه و من زور میزدم کلاسمو عوض کنن چون میخواستم برم نهم جیم، بهونه می‌آوردم که اصلا با بچه‌ها و چه بسا بعضی معلما کنار نمیام. بابا گفت شاید مشکل از خودته. یعنی وقته فکر می‌کنی همشون یه جورین شاید خودت یه جوری‌ای.


می‌دونی، فکر کنم اون آدم فضایی خودمم.


+نه، آخرشم نرفتم نهم جیم. نشد.

وقتی که دارم به عکسای بچه گیام نگاه میکنم دلم برای اون موقع تنگ میشه.

هم برای خود اون موقعم هم برای همبازی های اون موقعم.

وقتی به خودم و همبازی هام نگاه میکنم هیچ کدوم اون بچه های هفت،هشت ساله ای نیستیم که میخندیدیم و بازی میکردیم.

الان بیشتر شبیه نوجوونهایی شدیم با قدهای بلند و صورت هایی که تغییرات زیادی کردن و دیگه بازی نمیکنن،با کسی حرف نمیزنن و نمیخندن.

اون چشمهای درخشان تبدیل شدن به چشمای سیاه و خالی از هر چیزی.

و میدونی..این اتفاقا منو میترسونن.بزرگ شدن این بلا رو سر ما آورده و این ترسناکه‌.بزرگ شدن ترسناک تر از هر چیزیه.

هیچ وقت نباید فراموش کنی آدم های خیلی احمق تر از تو اون بیرونن. اونقدر احمق که اوج خوشبختی از نظرشون ازدواج کردن با یک مرد پولداره و اونقدر مغرور که میتونن به نقطه آبی رنگ پریده هار هار بخندن‌. 

پاسخ:
ما تو کلاسمون به این سلسله از جانداران میگیم جلبک 🚶‍♀️🚶‍♀️
۱۱ مرداد ۰۰ ، ۲۱:۲۸ هلن پراسپرو

دیشب خواهرم داشت با دوستش چت می کرد.

الان بهتون میگم چرا این کوتاه ترین داستان ترسناکیه که شنیدم.

 

این دختره دوستش نیست زیاد... اصلا تاحالا همدیگه رو ندیدن. امسال اومده یه مدرسه جدید و هیچکدوم از بچه ها رو ندیده و فقط صداشونو تو کلاسای آمادگی تابستون شنیده. اینجوری باهاشون آشنا شده که: 1- رفته تو گروه واتساپ و کانتکتایی که عکس انیمه ای داشتنو پیدا کرده 2- بهشون پیام داده 3- با هم دوست شدن.

حتی یه گروهم زدن.

خب... این خود به نوبه خودش خیلی ترسناکه. مدرسه ها.. دوست شدن بچه ها...

واقعا ترسناک شده.

ترسناک تر این بود که دختره داشت با خواهرم یه جورایی درد و دل میکرد... که زندگی خیلی بی معنیه. که سین و الف دوستش ندارن و دوست داره اصن نباشه، شاید اگه نباشه بهتر باشه.

خواهر منم در جوابش با سادگی کودکانه ای جوابشو میداد... که زندگی خوبه و من که دوست دارم باهات دوست باشم و...

به شخصه منم اگه جای اون دختر مقابل بودم خوشحال میشدم :)

ولی خب.. این خیلی ترسناک بود. حرفاشون خیلی ترسناک بود.

یه دختر بچه ده ساله و اینقدر غم ساده، ولی عمیق. احتمالا یه آدم بیست و دو ساله هم ممکنه به ما زیر هجده سالگان همینو بگه.

دنیا داره خیلی ترسناک میشه. 

۱۱ مرداد ۰۰ ، ۲۱:۳۸ آیســــ ـــان

من امروز دلم تنگ شد:_)

پاسخ:
وای... 
بیا
بیا بغلم.

امروز رفتم تو یک وبلاگی و دیدم که چقدر خوب بحث میکردن و مباحث همدیگه رو به چالش می کشوندن.ولی بعدش دیدم هی... ما هیچوقت نمی تونیم واقعا با یکی صلح کنیم. چه حیوونا... که خرگوشه ممکنه از عقابه کینه به دل بگیره، چه آدما، که حدود 40 ساله به هم سر جنگ دارن. هیچوقت نمی تونیم یسری هارو به طور کامل ببخشیم... ما انسان ها تجربیاتو خیلی جدی میگیریم، میدونین؟

بی‌نهایت دلیل دارم که نباید دلم براش تنگ بشه؛ ولی همیشه این اتفاق می‌افته. وسط کتاب خوندن. وقتی پلی‌لیستم رو بالا پایین می‌کنم. موقع دیدن قسمت‌های خنده‌دار انیمه‌هام. و نصفه‌های شب؛ وقتی همه از این می‌نالن که چقدر گرمه و من دو تا پتو انداختم روی خودم.

خدایا!

دربرابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با "نداشتن" و "نخواستن" رویین تن کن.

#نیایش-دکتر علی شریعتی

 

+من به کتاب نیایش دکتر شریعتی عشق میورزم یونو :")

۱۵ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۰۵ آیســــ ـــان

_گاهی فکر کردن و فکر کردن به اینکه چیزهایی که الان وجود دارن؛آیا n سال پیش هم وجود داشتن..مغزت رو دود میکنه.

مثل فکر کردن به اینکه آیا n سال پیش آدما به این موضوع فکر میکردن؟

اصلا فکر کردنی وجود داشت؟

۱۵ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۰۰ آیســــ ـــان

دقت کردین نویسنده ها بر اساس تجربه هاشون مینویسن؟

مثلا خسرو شکیبایی که بهمون میگه از آدم ها بت نسازیم،خودش سرتا پا کافر خود خواسته بودن رو تجربه نکرده؟

یا مثلا مارک تواین که سخت ترین کار دنیا رو بحث با کسی به خودش قول داده نفهمه نام گذاری کرده،خودش با همچین کسی بحث نکرده؟

یا مولانا که میگه نیم عمرت در پریشانی رود/نیم دیگر در پشیمانی رود.خودش پریشانی و پشیمونی رو تجربه نکرده؟

شاید نویسنده ها قوه تخیل قوی و خوبی داشته باشن.

ولی تک تک تجربه و لحظاتی که تو مغزشون ثبت شده؛هنگام نوشتن از انگشتا به قلم منتقل میشه و بیرون میزنه و در آخر تو نوشته خودشو نشون میده.

برای همینه که میگم میشه از نوشته ها هم آدما رو شناخت:دی

یادداشت های پنلمو منتقل کنم اینجا ؟! 

بیرونم نمیکنید ؟ ㅋㅋ

پاسخ:
آره بابا راحت باشD: 

ای انسان آینده ، ما توانستیم در دارک ترین روزگار دنیا ، وقتی که فله‌ای آدم‌ها کشته می‌شدن ، وقتی به خاطر اعتقادات و تفکرات بمب‌ها منفجر و موشک‌ها به حرکت در می‌آمد ، وقتی که در کشورهایی گرسنه‌گی شایع شد و آدم‌ها کرور کرور می‌مردند ، وقتی شرایط اقتصادی بعضی کشور‌ها وحشتناک شد ، تو دورانی که جنگل‌ها می‌سوخت و انسان به قعر چاه خودمحوری و خودخواهی رسیده بود طبیعت‌را برای ساختارهای سرمایه‌داری و تولید محصول بیشتر و سود بیشتر نابود می‌کرد و هوا برای نفس کشیدن نبود ، جنگلی برای رفتن نبود ، و زمین در آتش می‌سوخت ، در دورانی که بیماری‌های شایع که متناوبا جهش پیدا می‌کردند و آدم‌ها را به سادگی می‌کشتند ما قهرمان بودیم .

ما زندگی کردیم ، ما وبلاگ نوشتیم ،‌دنبال کار گشتیم ، عاشق شدیم ، بچه دار شدیم و تربیتش کردیم ، پول درآوردیم و سعی کردیم خودمان را شاد نگه داریم . سعی کردیم با ناملایمات مبارزه کنیم. سعی کردیم با افسردگی‌ها بجنگیم.

شاید برای شما ایده شود که برای این دنیای بلبشوی ما که زمان شما خیال و تاریخی بیش نیست ، قهرمان خیالی‌ای بسازید تا ما را نجات دهد .

رفتم پنل که بنویسم و فکر می‌کنین چی شد؟

یاد یه پستی افتادم و آره، جملاتم دقیقا عین این پست مائو بود.

 

متنفرم؟

متنفرم.

متنفر.

مُ‌تَ‌نَ‌فِّ‌رْ.

۱۷ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۰۸ هلن پراسپرو

درس خوندن داره لذت بخش میشه، و این خیلی عجیبه.

---------

نواده های گلم اینو یادتون باشه. مهم نیست دارید چیکار می کنید، همیشه یه راه برای لذت بردن ازش هست. ظرف شستن؟ زیست خوندن؟ تمیز کردن اتاق؟ صبح پا شدن و رفتن مدرسه برای یه مسابقه چرند؟ از همشون میشه خوشت بیاد و در عین حال خوب انجامشون بدی.

-------

حس میکنم دارم رو یه نخ باریک از جنس نخ راه میرم، که هرلحظه ممکنه این تعادل ظریف به هم بخوره و بیافتم پایین تو دره...

ولی خب، فعلا که به هم نخورده.

پاسخ:
*یخ
-هلن-
۱۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۳۷ آیســــ ـــان

به نقل از مائو و سمر عزیز.

متنفرم.متنفر..

اگه از آینده نشستی و داری اینو میخونی، حتما خیلی احساس تنهایی میکنی، حتما دنیا خیلی بهت تنگ اومده. اشکالی نداره اگه سیاره ی دوستت از شما بزرگ تره، اگه سفینه ی بچه های مدرسه خفن تر از مال شماس، اگه ماه سیاره‌تون فقط یه دونه‌س و مال بقیه سه چهارتا... 

فقط اینو بدون تو خیلی آدم خاصی هستی، تو قراره همه چیزو دگرگون کنی. 

ببین نکته اینه که تو شخصیت اصلی زندگی بقیه نیستی، تو شخصیت اصلی زندگی خودتی، پس هرکاری میکنی، فقط به این فکر کن که لحظه لحظه‌ش روی هم قراره بشه زندگی خود تو. 

این دقیقه نودی بودنم خیلی افتضاحه.

و اینکه همیشه در آخر گند میزنم.

پوف.

اگه قدرت سفر توی زمانی رو داشتم و به گذشته سفر میکردم و پدربزرگمو میکشتم ؛ وقتی که نوجوون یا حتی جوون بود و هنوز ازدواج نکرده بود

چی‌میشد ؟! چه اتفاقی میافتاد ؟!

اصلا به وجود میومدم که بخوام به گذشته برگردم و قتل انجام بدم ؟! 

 

۱۹ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۴۸ آیســــ ـــان

@آلبا

پارادوکس پدربزرگT-T

فقط یه لحظه دلم تنگ شد برات انسان آینده عزیز...می تونم بغلت کنم؟

اولا سلام :)

 

دوما الان با پیدا کردن اینجا همون احساسی رو دارم که با پیدا کردن یه بسته شکلات تلخ ته کابینت‌ها پیدا میکردم 😁 همونقدر خوشحال

نه از اون خوشحالی‌های خیلی شاد. دقیقا از همون نوع :دی

 

سوما

من نسبت به اونهایی که از شروع این پست مشغول صحبت بودن حدود ده روزی در آینده‌ام.

میدونم خب که چی ولی بازهم :/

- آدما مثل موزیک میمونن، بعضیاشون حقیقت رو میگن، و بقیه فقط سروصدا میکنن. 

 

+ اینو همین الان یه جا دیدم و اینجوری بودم که، فقط باید همینجا باشه...همین

۲۱ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۴۲ 𝐀𝐲𝐥𝐢𝐧 𝐔𝐍𝐈𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄--

دلم برای سولی و هارا تنگ شده..چرا آدما یاد نمیگیرن کلمه هاشون وزن دارنو میتونن آدمای زیادیو ناراحت کنن؟..

Who am I?

تو به جوابش رسیدی انسان آینده؟

اگه توی آینده چیزی به نام "دوستی" وجود داره قبل از امتحان کردنش و پرسیدن سوال"با من دوست میشی" از بغل دستیت فکر کن ترک کردنش چقدر میتونه دردناک تر باشه... همون بهتر که دوست خودت باشی :")

خدایاااا

من چقدرر بی خبرم از اینا

حس غریبی کردم یه لحظه :"

پاسخ:
بازگشتتان را به کافه بیان تبریک میگوییم=)) 

وای خدا سمر می خواسته بره نهم جیم؟ :( قلبم عزیزم :_)

پاسخ:
با تعریفایی که همه از نهم جیم شنیدیم فک کنم هممون دلمون می خواد بریم :دی  

ماسک برای من آرایش به حساب میاد.

و این دلیل نمیشه که شاهد هم ماسک داشته باشه.

ممنونم سینیورینا *دست دادن*

حالا از این فاز بیایم بیرون به نظرم

چه میکنی آرتمیسی :"

پاسخ:
رقصیدن*
هیچی *-*

اگر یه نتِ پیانو نواخته بشه ، دو نت رو با یک گوش و یک نت رو با گوش دیگر به وضوح میشنوی ، چون گاهی مغز به ما حقه میزنه و شرایط رو طوری نسبت به هر شخص بوجود میاره که قابل هضم باشه . 

-تتانیا

مثبت نگاه کن. درسته که دیگه باهاش حرف نمی زنی، ولی حداقل مجبور نیستی هر دفعه با استرس تو اون کوفتی لاگین کنی و نا امید بشی. 

 

 

می دونین، حس می کنم کامنتای من اصلا ربطی به هدف پست نداره🚶‍♀️. 

پاسخ:
نگران نباشید... کلا هدف پست همینه که کامنتا هدفی نداشته باشن :)
۰۷ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۳۲ هلن پراسپرو

نمیتونم نمیتونم نمیتونم نمیتونم نمیتونم...

و به نتونستن ادامه میدم. هر شب.

انقدر حس قشنگیه... انقدر این لعنتی قشنگه... که تعجب می‌کنم چرا برام عادیه. و نگران. 

شت!! واقعا چرا عادیه؟ مگه نباید پرواز می‌کردم؟ مگه هشت ماه آرزوم نبود؟ چیه این انسان؟ 

خیلی زیبا دارم ایگنور میشم :)) و این واقعا اشک منو در میاره. 

آدمایی که غیر مستقیم حرف می زنن، تیکه می ندازن، کنایه می زنن، بی ادب ان، حرفاشونو متوجه نیستن و برای صحبت بقیه هیچ ارزشی قائل نیستن... 

 

واقعا سواله که چرا از این فامیلمون بدم میاد؟ از این جمع که الان توش نشستم و تایپ می کنم. سوال احمقانه ایه. هر دفعه دستامو مشت می کنم و حرف می زنم و هر دفعه قضاوت... پوزخند... نگاه های تمسخر... به خودم، به لباسام، به حرفام، به درونگراییم، به تنفرم بهشون، به خودم، به خودم، به خودم.

 

اما دستاتو مشت کن و حرف بزن. حتی اگه اشکت در اومد. نشکنی یه وقت:) 

توی یه سال به طور معمول 56 میلیون نفر میمیرن، توی یه ماه به طور معمول 4 میلیون و خورده ای میمیرن. توی یه روز به طور معمول 153 نفر و خورده ای میمیرن... توی یه دقیقه صد و شش نفر می میرن و توی یه ثانیه حدود یه نفر...

انسان آینده؛ ازت می خوام از تک تک ثانیه هات لذت ببری. شاید توی اون ثانیه تو بمیری... از موهبتی که خدا بهت داده متشکر باش و جبران این موهبتو با آسیب زدن به خودت یا لعنت کردن این زندگی نکن...خودتو نکش چون اونموقع، من دارم تورو از اون بالا بالا ها می بینم و حسرت می خورم که این همون انسانیه که یه روز با لبخند دستای کوچولوشو به مبل میگرفت تا بتونه یه قدم کوچیک برداره...

به زندگیت ادامه بده و تسلیم نشو، خودتو دوست داشته باش و لذت ببر...شاید یه روزی، همو ببینیم :")

امیدوارم یه روزی به دورت نگاه کنی و از زندگیت خوشحال باشی زیبا.

همین.

از تلاشت برای زنده موندن لذت میبرم عزیزم.

ببخشید که ازتون خبری نگرفتم و نیومدم باهاتون حرف بزنم. آخه خودم مشغول مردن بودم، یکم سرم شلوغ بود.

روز به روز دارم بیشتر به این تبدیل میشم که نتفلیکس ازم End of the fucking world 2 رو بسازه.

یه نوجوون سردرگم که فقط میخواد سوار یه ماشین بشه و فرار کنه. با این تفاوت که من دیوونه نیستم. شایدم هستم. کی میدونه.

و این تفاوت که من الیسا ندارم، چقدر غم انگیز، حصار کوچولو همیشه تنهاست. حتی توی ذهن خودش. بیچاره.

سلام خدا.

با کمال احترام، اشرف مخلوقاتت ضعیف‌ترین و مزخرف‌ترین موجودیه که دیدم.

 

پلاس: و زودم خسته میشه حتی.

خطاب به آدم ها؛ 

واقعا فکر می کنید نمی فهمم که دروغ میگید؟

هرکسی باید حداقل یه xnfj تو زندگی برا خودش ذخیره کنه 

از ادم های ضعیف بدم میاد، و نمی دونم چیکار کنم تا تنفرم رو نشون ندم تا ضعیف تر نشن 

۰۳ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۹ عشق کتابツ

پسر جون، باورم نمیشه چقدر کثیف و عوضی بودی و من نمیدیدم. چقدر ضعف داشتی و حال بهم زن بودی.

بمیر.

۰۳ مهر ۰۰ ، ۱۰:۵۸ عشق کتابツ

نبودی بگیری دستم/

بگی ببین، میبینی حس میکنی، چیزی نیست تو سرته فکر میکنی.

 

-یاغی/ پارت مدگل

 

+دلم خواست اینو بنویسم و حتی خودمم تو آینده حق ندارم به خودم بگم با نوشتن این نظر تباه بودم.

هرکاری می کنی؛ بکن اما لطفا یک بازنده نباش 

نمی فهمم که چرا آدما انقدر زود برام خسته کننده میشن. همه شون

می دونی، فقط یه لحظه حس کردم تویی که برام وجه آدم "زیبا" بودی، چقدر ترسناکی 

و خوشحالم من جز اون کسایی نبودم که اون یکی وجه ت رو دیدم

دلم می خواد برم جایی که هیچ کس اسمم رو ندونه.

می دونید،تف تو ذاتتون که دخترای فوتبال مجبورن خودشون واسه قهرمانیشون سرود بخونن چون شما بی همه چیزها حتی یه آهنگ لعنتی هم برای پیروزی شون نذاشتید

نیستی نیستی نیستی و من حتی نمی دونم می خوام باشی یا نه.نمی دونم نی تونم با دلشکستگی فرق هایی که کردی و من نفهمیدم کنار بیام یا نه.تف

۰۶ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۸ هلن پراسپرو

بعضی وقتا از یه چیزی فرار می‌کنی. یه هیولای خیییلی ترسناک. وحشت زده بدون اینکه به عقب نگاه کنی. بدون هیچ دلیلی... از ته دلت میدونی اگه بگیرتت خورد میشی طوریکه دیگه نمیتونی تیکه هاتو جمع کنی.

تا.. اینکه یهو پات گیر می‌کنه به دکمه انتخاب وبلاگ و میافتی زمین.

وقتی وحشت زده سرتو برمیگردونی و  چشماتو از ترس می‌بندی، در انتظار ضربه خورد کننده که وارد بشه، هیچی اتفاق نمی‌افته. به جز... یه جفت دست نرم. و یه موجود گنده و نرم با خز های خرس مانند که تو رو سمت خودش می‌کشه و بغلت می‌کنه. 

همین.

دیدی، الکی میترسیدی؟ همین بود.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۲۱ عشق کتابツ

+چقدر سخت میگیری به همه چیز.

-سخت نمیگیرم، واقعا سخته!

 

چنددقیقه بعد-

 

-نکنه دارم تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۲۵ عشق کتابツ

ترسناک‌ترین حرفی که زدم این بود که

نکنه دارم تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟

 

و حتی فکر کردن بهشم منو میترسونه. تموم این مدت داشتم خودمو آروم میکردم که چون افکارم با بقیه فرق داره مشکلات دارم و با این مشکلا رشد میکنم و بهتر میشم.

ولی نکنه تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟ نکنه یه نوجوون عادیم که فکر کرده خیلی با بقیه فرق داره؟ نکنه تمومشون... الکی بوده؟

بزرگترین ترسمو پیدا کردم.

مثل اینکه فکر کنی تموم چیزی که براش زندگی میکردی یا چیزی که دلتو بهش خوش کردی دروغ بوده. مثل اونی که تموم زندگیش با خدا حرف میزد و باهاش زندگی میکرد. براش هرکاری میکرد و وقتی میمیره میفهمه که همش دروغ بوده.

 

نکنه همش برای هیچی بوده؟

پاسخ:
از نظر تکنیکی، هیچ نوجوون یا بزرگسالی عادی نیست. هممون ترکیب یونیک و تکرار نشده ای از ژن ها و جهش های ژنی هستیم. کم کمش.
۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۲۹ عشق کتابツ

اینستا مزخرف‌ترین اپیه که دیدم.

احساس ناکافی بودنمو میزنه تو صورتت. چون همه بهترن. چون همه فوق‌العادن و زیبان. چون همه هیچ مشکلی با خودشون و خانوادشون ندارن، چون همه یه عالمه چیز قشنگ‌قشنگ دارن، چون همه کتابای زیاد دارن. چون همه از همین نوجوونی بالای 5 میلیون توی ماه درآمد دارن.

چون همه با دوستاشون میرن کتاب‌فروشی. چون یه عالمه دوست دارن. چون زندگی همیشه به کامشونه. چون...چون همشون توی یه دنیای متفاوت زندگی میکنن.

 

میدونم ظاهر زندگیشونه، ولی ظاهر زندگی ما هم به اندازه ظاهرشون قشنگ نیست. کافی نیستیم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۰ عشق کتابツ

سلام خدا.

ازت میخوام قابلیت مست کردن با شیرکاکائو رو آزاد کنی.

قربونت.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۰ عشق کتابツ

هرکی وقتی برای اولین بار باهام چت میکنه:

- چیزی زدی؟

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۲ عشق کتابツ

سینیور آینده:

اگه اینو داری از چندسال بعد میخونی میخوام یادت بیارم چقدر الان اوضاع مزخرف بوده و میخواستم بگم اگه اونجا هم اوضاع خوب نشده بهم مدیونی.

همونجور که من به سینیور اردیبهشت مدیونم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۳ عشق کتابツ

هرکی ایده اینو داد بیاد بغلم.

ممنونم قشنگ.

پاسخ:
سرخ و سفید شدن :))))))
۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۵ عشق کتابツ

اگه درس بخونین ولی هیچ دوستی نداشته باشین و اوضاعتون زیاد خوب نباشه و خوابتون بیاد و مدام خودتونو با احمقای توی اینستا مقایسه کنین میشین مثل من.

یکی که بخش توییت بیانو گرفته دستش و داره همینجور چرت و پرت میریزه توش.

عشق‌کتاب نباشیم.

پاسخ:
وای پس فهمیدم چرا چند وقته حرفهات باهام رزونانس داره انقدر... منم همینم.
و اتفاقا میگم... شما هلن باشید. هلن خیلی خوبه. نمی‌دونم چرا انقدر همتون با هلن متفاوتید :/
۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۶ عشق کتابツ

ولی یادت باشه تو بیشتر غمگینم کردی. چطور میتونم ببخشمت؟

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۲ عشق کتابツ

یکی بیاد لپ‌تاپو ازم بگیره. حس میکنم توی چاییم یه چیزی ریخته بودن.

فاک ایت.

درستونو بخونین بچه‌ها، و... یادتون باشه دارین برای هیچی غصه میخورین. همین. قلب بهتون. به پدرومادرتون نیکی کنید

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۵ عشق کتابツ

آره.

من پوچ، بی‌معنی، و مسخرم. کسی هستم که به آدما خیانت میکنه. شاید زیاده‌روی کنم و تازه و اتفاقا برای خر کردن دخترای بیان بهشون میگم بانوی من.

فکر کردی نظرت به یه ورمه؟

 

+ببخشید.

دیگه میرم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۵۲ عشق کتابツ

@عشق کتاب

بذارید یه کامنت جدید بنویسم و به جمله « کسی هستم که به آدما خیانت میکنه» بخندم.

کاش واقعا اینجور بود.

 

+رفتم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۱:۱۶ هلن پراسپرو

انسان آینده. مثل هلن باش و جلو جلو درساتو بخون که بتونی سر کلاس شیمی ول بچرخی. حتی اگه تبدیل بشی به یه خرخون قیچی به دست.

باور کن رو میزان امیدواریت به زندگی تاثیر زیادی میذاره

قبلا بچه بودم دوست داشتم برم توی لباس شویی و اونقدر بچرخم که همه چیو فراموش کنم و برم تو دنیای پشت اون لباس شویی 

می دونی چیه؟ الانم دلم می خواد 

انسان آینده.

یه سوال ازت دارم،بالاخره این خرهای انسان نما تماما خر شدن یا نه؟

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۸:۳۸ 𝓼𝓮𝓵𝓮𝓷𝓮 𝓬𝓱𝓪𝓷 ッ

صرفا جهت صدتایی کردن نظرات D:

به خودم قول داده بودم تا وقتی باز همون دختر قابل فهم قبلی نشدم دوباره سر و کلم پیدا نشه..

-

چه بد قول عوضی ای شدم.

 

ILMSDS

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۹:۴۸ ✨𝐴𝑘𝑖𝑘𝑜 .𝑆

ایندفعه خیلی خاص بود :")

۰۶ مهر ۰۰ ، ۱۹:۵۸ آیســــ ـــان

به من اعتماد نکنین،عاشقشم نشین،وابسته ام نشین،نمی تونم.

من یه مدتی جذب میشم.

به محض اینکه چیز جذاب تری پیدا کنم،یا ولتون میکنم یا...جایگزین.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۱ آیســــ ـــان

تو فیلم ها میگن گریه کن راحت شی.

تو آهنگا میگن بیخیالش شو.

من نه میتونم گریه کنم؛نه بیخیال شم.

چیکار کنم؟

خوبه صبر کنم تا منفجر شم؟

 

کاش می‌تونستم تک تک کامنت‌های این‌جا رو پیوند کنم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۹ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

سلام! من نوه آیلینم، با یه ماشین زمان برگشتم عقب و با استفاده از صحنه کام اوت سپ بیهوشش کردم که اینو براتون بنویسم، نگران نباشین من که برم به هوش میاد*-* راستی مامان بزرگم چقد تو پونزده سالگیش کراش بوده ها

میخواستم بگم، شما به قولی که دادین عمل کردین..همتون کنار هم موندین، و به چیزایی که میخواستین، شاید سخت ولی کنار هم رسیدین.

امروز به وقت ما حال همتون خوبه، دور از هم ولی قلباتون به یه نخ قرمز به هم وصله، من، نوه پری و نوه هلن هم همه انیمه های نصفه مامان بزگامونو کامل کردیم، انیمه های قدیمی چقدر جالب بودنا!

آخ آخ یه صدا هایی از اوما بزرگ بلند میشه، بهتره برم. نوه هاتون خیلی دوستتون دارن، اُغووا!

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۳۷ آیســــ ـــان

نمیگم عاشقت نیستم ولی

خودت خوب میدونی...

انتظار التماس کردن از من یکم احمقانه ست؛

من التماست نمیکنم نه برای حفظ غرورم،

کاملا برعکس التماست نمیکنم تا باورت بشه برام خیلی با ارزشی؛

من التماست نمی کنم بمونی ولی جوری رفتار میکنم که بهترین فرصت زندگیت باشم؛

من التماست نمی کنم که بمونی،

حتی شاید بزارمت و برم.

ولی همیشه جوری رفتار می کنم

که دلت برام تنگ بشه.

التماست نمی کنم‌ که بمونی،

چون میخوام

وقتی سرت از هوای حواشی اطرافت خالی شد و برگشتی،

زخم التماس بی فایده گذشته چرک نکرده باشه که بعدا نتونم ببخشمت و این جدایی و دوری طولانی تر بشه؛

التماست نمی کنم نه برای اینکه مغرورم،

برای این که میخوام

آخرت به من ختم بشه و تا ابد داشته باشمت.

_حامد رجب پور

 

+کاش اینجوری باشم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۴۰ آیســــ ـــان

من سخت ترین لحظاتم رو

تنهایی سپری کردم،

در حالی که بقیه فکر میکردن

'حالم خوبه'.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۴۳ ✨𝐴𝑘𝑖𝑘𝑜 .𝑆

نوه ی آیلی سنپای@

به نوم سلام برسون D: ازش بپرس بابابزرگش کیه XD

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۴۴ آیســــ ـــان

انسان آینده..

هیچ وقت تمام خودت رو نزار برای آدمی که معلوم نیست اولیت چَنّدُمِشّی.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۰:۵۵ ✨𝐴𝑘𝑖𝑘𝑜 .𝑆

@انسان آینده

شاید باورت نشه ولی منِ مکنه ی باادبم بعضی وقتا دلم می خواد به سنپایام بگم *** * *** **

چیشده؟دنیا بهتر نشده؟راه حلی برای احساسات پیدا کردن؟

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۱۰ آیســــ ـــان

انسان آینده،من حرف زیاد میزنم،جدی نگیر.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۱۱ آیســــ ـــان

-متوجه شدم هر وقت زیر این پست پلاس میشیم،یعنی نمیتونیم تو وبلاگمون پست بزاریم حالا به هر دلیلی و جایی جز اینجا برای تیکه تیکه خالی کردن انباشته ها نداریم.

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۱۵ آیســــ ـــان

نمیفهمم چرا انقدر با مود دارک اطرافیانم میجنگم.

نمیفهمم چرا زور میزنم لبخند بزنن؟

نمیفهمم چرا بالا و پایین وبم رو پر از "یه لبخند بزن" میکنم.

چرا؟

مگه من ناجی این کهکشانم؟

من خودم یه بازمانده ام..

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۱۸ آیســــ ـــان

ولی آخه چرا؟ 

چرا الکی میگین الان تو بهترین دوره زندگیمونیم؟

خب از قبلش بگین همش گل و بلبل نیست.

بگین شکست داره.بگین خرد شدن داره.

بگین درد داره.بگین تنهایی داره.

و مهم تر از همه،لطفا؛شما بزرگتر ها که تجربه کردین،از قبلش

بهمون بگین که انقدر

 سردرگمی و گیجی داره..

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۳۳ آیســــ ـــان

هزاران ساعت یه چیزی تایپ کردم،باگ خورد،به همین سادگی

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۴۰ آیســــ ـــان

چقدر اینجا برای چرند گفتن دنج بوده و یادم رفته بود.

مرسی باز ستاره ش روشن شد*ایموجی قلب*

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۴۸ هلن پراسپرو

 انسان آینده.

اگه نوجوونی، برو مای تین رومنتیک کمدی رو ببین، و به دیدنش ادامه بده. دوباره و دوباره. اصلا به نظرم به جای پونصد تا انیمه، سه تا رو ببین، ولی با اون سه تا زندگی کن.

نخواستی زندگی کنیشم مهم نیست. فقط. ببینش.

 

انسان های حال ... با شما هم هستما!!

بچه ها اینجا رو حذف نکنید... اینجا رو حذف نکنید... 

دلم می خواد از این سردرگمی ای که توشم نجات پیدا کنم. 

اون روز که دکتر بودم و داشت از اون دستگاه ها می چسبوند و به دنده هام خیلی دردم گرفته بود. اما نگفتم، چون بداخلاق بود و درد من به خاطر لاغریم بود. 

حالا هم حس می کنم همون درد تو کل روحم پیچیده. خیلی باید خوشحال می بودما... 

ولی به کسی نمیگم چون مشکل از منه! چون کدوم احمقی بعد این همه انتظار وقتی به دلخواهش رسیده هر روز تو این کشمکشه؟ کدوم آدم سالمی (سالم یعنی دیوانه. سرمست و خندون.) به آخر و سرانجام فکر می کنه؟ چرا من بلد نیستم از الان لذت ببرم؟ یعنی من کار درستی می کنم که به یکی دو سال بعد فکر می کنم یا بقیه؟ منی که از همون روزای اول داشتم دست به قلم می شدم که یه پایان براش بنویسم کار خوبی می کنم یا...؟ 

من در مورد این با هیچ کس نمی تونم حرف بزنم... هیچ کس هیچ کس. همه ش حس می کنم کسی رو ندارم. رو دلم سنگینه. دوست داشتم همونقدر که من به دوستام مشاوره دادم تو این چیزا اونا عم الان جوری بودن که بتونم اعتماد کنم بهشون. نکنه اونا هم خیلی وقتا همین حسو داشتن با اینکه من کنارشون بودم؟ 

حتی روم نشد به آقا رضا چیزی بگم. خدا که دیگه هیچی. یه باگ دیگه ست کلا ارتباطم باهاش. 

و من با چه رویی تو روضه امام حسین صبحونه درست کردم و رو پله مطبخ نشستم؟ 

چقدر همه چیز دیوانه کننده ست... چقددددددر همه چیز دیوانه کننده ست.

 

معمولا این کامنتا یا جواب کامنتا یا پستایی که آخرش چندتا اینتر خورده اما چیزی نوشته نشده یعنی یه حرفی بوده ولی نگفته. یادش رفته بک اسپیس بگیره. یا به امید فهمیدن بک اسپیسو نگرفته

چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ چرا براش مهم نیست؟ 

تا قیامت دل من گریه نمی خواد. فکر نکنم هیچ آدمی ارزش تا قیامت گریه کردنو داشته باشه. اما خب، دلم یه کوچولو گریه می خواد. چرا خودش نیست اصن؟ 

چرا حرف زدن و پیام دادنم مث اونه؟ 

اصن من میخام اینجوری تایپ کنم. ک مث اون نبشه. ی الانو دس برمیدارم از زبون سیرین فارسی. با قلط تایپی و مخطسرنویسی و بدون نیم فاسله. تُ چرا ازم متنفر نمشی؟ 

چرا خرج می کنی خودتو؟ 

من خیلی آدم ***ای ام. خیلی. حالا شاید نه در حد *** ولی خب واقعا دوست ندارم یه نفر برام خرج شه بدون اینکه خرج شدن منو بفهمه! 

@امیر

قفل اون مرحله رو که شکوندی، حتی اگه یه جون دیگه هم داشتی و برگرد و بهم بگو تا منم شیرکاکائومو بردارم بیام. لطفا. 

۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۲:۲۱ آیســــ ـــان

_بخش نچسب زندگی اونجایی شروع میشه که حتی کنار دوست هات هم.یا حرفات رو نمیگی یا اگه بگی کاملا تغییر یافته شرح ش میدی

پاسخ:
حق.
۰۷ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۸ آیســــ ـــان

مکانیزم های دفاعی همیشه ناخودآگاه هم عمل نمیکنن.

مثلا من،هر وقت شروع به شکستن قلبم کنی قبل از اینکه لهم کنی،قلبتو زیر پا میزارم.

ولی گاهی هم ناخودآگاه،میشکنم تا شکسته نشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زیاد حرف زدم.

حقیقتا خاک بر سرم کنن که انقدر زود قضاوت می کنم. هنوز نفهمیدم چی شده که نیس ولی خب حالا... منم نباید انقدر زود ناراحت می شدم. 

تازه حتی اگه تا یه مدت طولانی خبری نشد می فهمم همه چی الکی بوده ^_^ چه عالی ^_^

"کدوم لب، عاشقت کرده لب دریا نمی شینی؟

یه دنیا شک و تردید و یه دنیا درد این سینه

مُو خامُم یا تو مکاری که اوضاع دلُم اینه؟ "

 

با صدای خودش قشنگ تره *



*پلی کردن هزار باره‌ی تردید، در ذهن، با صدای بلند بلند. 

کمتر از دو سال دیگه باید از این درسا کنکور بدم و واقعا گس واااات؟ مجازی چیزی قابل فهم نیست. 

۰۷ مهر ۰۰ ، ۰۸:۳۹ سَمَر ‌‌

اگه همه ی چیزایی که نمیگم و نمینویسم یه روز سرریز کنن چی؟

باشه بچه ها، ولی من واقعا ناراحتم.

خیلی بیخودی هم ناراحتم و اصلن میگن نازکش نداری ناز نکن :))))))))))))) پس این همه نازی که دارم می ریزم چیه حقیـــــقتن :)))))))

"ما در حسرت خنده های بلند و پرسه زدن زیر بارون های
شبانه، بوسه های آزاد و بی عدالتی های ممنوع انقدر زندگی
کردیم که مردیم"

مثل مریضی که برای نفس کشیدن ماسک اکسیژن شو برداره...
همونقدر احمقانه و بی فکر.

 

 

 

آهای انسان آینده! بیا یه کمم به تو بپردازیم :)

قضاوت نکن هیچ وقت کسی رو. حتی پیش خودت و تو دلت. حتی یه نقطه اون آخر آخر آخر قلبت. چون اگه حق با تو نباشه شدیدا شرمنده میشی و اگرم حق با تو باشه، قضاوت نکردنت بزرگیتو می رسونه.

 

ببین منو که نمی خوام قضاوت کنم؟داره گوشتای تنمو آب می کنه بس که سخته :)

"اوه منو ببخش عزیزم. اون موقع مست بودم که این حرفا رو زدم. شاید با شیر کاکائو. شاید با بارون. اون حرفا رو فراموش کن. حوصله تعهد ندارم. مثل خودت که حوصله خیلی چیزا رو نداری. نذار مقیاسم بشی..." 

۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۶:۰۳ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

مسئله اینجاست که نمیدونم چیکار کنم. بمونم؟ برم؟ اگه موندنم به آیندم صدمه بزنه و رفتنم به روحم چی؟

۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۶:۳۴ ✨𝐴𝑘𝑖𝑘𝑜 .𝑆

خاطره ها زودتر از شام دیشبت فراموش میشن...برای کی می تونه مهم باشه؟

۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۶:۳۸ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

آخه لوندرای من به روحم بستن، نخ سرمه ای بین دستام، بانداژ خونی ای که قلبامونو به هم وصل کرده، هرکدومشون دلیلین که بمونم..ولی ته دلم میدونم که باید برم..

یه ماشین زمان به من بدین. باید دو ماه آیندم رو ببینم.

۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۹:۰۵ Alone Enola –‌

اگه اون قلمبه هه که روی قلبمه و هروقت بخواد بهم یادآوری می‌کنه که اوضاعم خوب نیست بیخیال نشه و پایین نره چی ؟ 

۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۹:۴۵ Alone Enola –‌

اگه "اون قلمبه هه که روی قلبمه و هروقت بخواد بهم یادآوری می‌کنه که اوضاعم خوب نیست" بیخیال نشه و پایین نره چی ؟ 

تا حالا شده همه رو منتظر بذاری چون فقط اون باید به التماسات جواب مثبت یا منفی بده؟

این در کنار دردناک بودن خیلی خجالت آوره.. اینکه هردفعه ببینن شکستی ولی بازم جلوشون از خوب بودنش بگی. ببینن ضربه میخوری ولی هردفعه بیشتر از قبل هواشو داشته باشی.

فقط به این فکر کنی که اون بهت گفته شبیه فرشته ها میمونی درحالی که نمیدونی این بار اگه بیوفتی نه تنها بال هات رو از دست دادی بلکه دیگه پایی هم برای راه رفتن نداری. جوری میشکنی که حتی اگه برگرده هم مهم نیست.

انسان آینده چی میشه اگه به خنثی بودنت جلوش ادامه بدی؟

۰۷ مهر ۰۰ ، ۲۰:۵۶ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

انسان آینده گشنگم

به زیبایی بیش از حد ناکاموتو یوتا باور داشته باش.

انسان گذشته سلام!

گفت نه. گفت خودش با کسای دیگه ای کار میکنه. ولی من ناراحت نشدم. دیگه نه خب؟ فقط شرمنده ایم. حتی نگینم فهمیده یه چیزیش هست. با این حال موفق شدم-^-

همش جادوی ناگته. عینک افتابی*

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۶ عشق کتابツ

باورم نمیشه.

کسایی که بیشتر از هرچیزی تو این دنیا برام اهمیت داشتن اومدن و توی روم گفتن که چقدر ضعیفم. بدون هیچ شوخی یا چیزی.

گفتن وای... چقدر ضعیفی.

شاید واقعا ضعیف باشم.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۹ عشق کتابツ

ممنونم خالق.

روزبه‌روز آدمای نداشته‌ای که بودن تا حداقل از دور تنها نباشم دارن میرن یا ازم دور میشن.

ولی یه چیزی، داستانات دارن خسته کننده میشن. میدونم نویسنده باتجربه‌ای نیستم ولی «افتادن یک اتفاق مداوم برای قهرمان.» باعث میشه خواننده خسته بشه. خوددانی.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۱۱ عشق کتابツ

«زیبا، یه روزی میریم پاریس و با شیرکاکائو مست میکنیم، بعدش میشینیم روی چمنا و همونطور که به برج ایفل خیره شدیم صدای ویالون گوش میدیم. چه از همون نزدیکیا، چه از اسپاتیفای.»

امیر به زیبات قول نده که می بریش پاریس. نه اینکه نتونی ها، فقط می خوام بگم اگه نشد یه روز، ناراحت نشه و ناراحت نشی. بهش بگو هر جا باهم بودیمو برات قشنگ می کنم. با هر چیزی. 

خدا یا امشبو نه... امشبو نه... امشبو از شیش ساعت به سی ساعت ارتقا نده. بی نهایت نکن. خدا آخه خوابم میاد.... 

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۰ آیســــ ـــان

تا حالا شده همه رو منتظر بذاری چون فقط اون باید به التماسات جواب مثبت یا منفی بده؟

این در کنار دردناک بودن خیلی خجالت آوره.. اینکه هردفعه ببینن شکستی ولی بازم جلوشون از خوب بودنش بگی. ببینن ضربه میخوری ولی هردفعه بیشتر از قبل هواشو داشته باشی.

فقط به این فکر کنی که اون بهت گفته شبیه فرشته ها میمونی درحالی که نمیدونی این بار اگه بیوفتی نه تنها بال هات رو از دست دادی بلکه دیگه پایی هم برای راه رفتن نداری. جوری میشکنی که حتی اگه برگرده هم مهم نیست.

انسان آینده چی میشه اگه به خنثی بودنت جلوش ادامه بدی؟

 

انسان آینده نفهم منم باید بهت تاکیدش میکردم.محض رضای خدا..

حداقل منو نجات بده..

 

 

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۳ آیســــ ـــان

بسه دیگه.اه..بسه..

نه به شما نمیگم.به "غم دارا" های اطرافم اینو نمیگم.

به تو میگم.بسه دیگه.آفریدگار آسمان و زمین..

آسمانت داره رو سرمون خراب میشه..

حداقل بیا رو همین زمین بغلمون کن..

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۰:۳۸ عشق کتابツ

سلام خدا، یا خالق، یا هر اسمی که داری.

خواستم بگم اگه که احیانا حواست نیست، اشرف مخلوقاتت دارن همدیگه رو به فاک میدن، زمینت داره به فاک میره. دینت رو جعل میکنن، به اسم دینت هر کثافت‌کاری که دوست داشته باشن میکنن، به اسم دینت آدم میکشن، به اسم دینت دخترای 12 ساله رو شوهر میدن، سیاستمدارا به خاطر قدرت آدما رو میکشن، جنگ میشه. مریضی جون آدمای بی‌گناهو میگیره. جبر جغرافیایی زندگی همه رو تحت تاثیر قرار میده و خیلیا از ساده‌ترین نیازای انسان به خطر جبر جغرافیایی محرومن.

ممنون میشم خودت ظهور کنی.

بوس بهت.

تیم کافه بیان لطف کنه رول نویسی بزاره:_)

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۸:۲۲ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

انسان آینده عزیزم، یادت باشه از هر لحظه زندگیت و هرکاری که میکنی تمام لذتت رو ببری، حتی اگه توی بدترین شرایط هم زنده موندی ازت میخوام با کوچیکترین چیز ها هم لبخند بزنی، دنیات خیلی قشنگ تر میشه باور کن!:)

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۸:۲۴ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

تفاوت مود من با بقیه اونجاست که من در وصف خوشگلی آیدلام اینجا حرف میزنم..

انسان آینده، یادت باشه به زیبایی هیونلیکس کنار هم باور داشته باشی وگرنه به نوم میگم با چابستیک بیاد سراغت.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۸:۲۸ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

اصن دلم میخواد، مگه مفهوم این پسته این نیست که چیزی که میخوایم تو وبمون پست کنیم ولی زیادی کوتاهه رو بیاریم اینجا بنویسیم؟ منم یه مولتی فن بدبختم که دلم میخواد از آیدلام حرف بزنم اصن هرکیم شکایت داره نظرشو بنویسه رو کاغذ بندازه تو سطل آشغالT_T

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۸:۲۸ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

@آرام

جوری که موافقم.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۰۸:۴۶ 𝘈𝘺𝘭𝘪𝘯 --

دیشب حالم خوب نبود، با گریه هدفونمو گذاشتم و پلی لیست قبل از خوابم رو پلی کردم و به محض پلی شدن Eternal flame پنتاگون حالم خوب شد. حتی کوچیکترین چیز ها هم خوشحالتون میکنه:)

پیرمرد تو پارک بهم لبخند زد 

I don’t like your kingdom keys
They once belonged to me

+تیلور سوئیفت شاید تنها خواننده ایه که تشبیه آهنگاش رو به وضوح درک می کنم

۰۸ مهر ۰۰ ، ۱۳:۵۱ آیســــ ـــان

یه وقت هایی دلم میخواد بدون هیچ هماهنگی و کوفت و زهرماری دکمه تماس رو فشار بدم و تا وقتی که خورشید طلوع کنه حرف بزنم.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۱۷:۳۸ آیســــ ـــان

اینکه جوهر قلمت خشک بشه اشکالی نداره،یه مدت بیخیال نوشتن میشی،یا قلم جدید برمیداری و از نو مینویسی.

ولی وقتی جوهر قلمت یخ بزنه،دیگه مثل قبل روون نمینویسه و تو فقط میتونی انقدر خط خطی بکشی و امتحان کنی که درست شده یا نه.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۲۲:۰۵ عشق کتابツ

دستاتو از رو شونه‌هام بردار، بپیچ. قبل از اینکه روت بالا بیارم.

 

- «بستنی کیم» از او و دوستانش.

۰۸ مهر ۰۰ ، ۲۲:۲۵ عشق کتابツ

در وصف کامنت بالام یه چیز پر از نفرت و عصبانیت نوشتم. و... پرید.

نایس. یه نشونه در نظرش میگیرم.

۰۹ مهر ۰۰ ، ۰۲:۰۹ Alone Enola -‌‌

ولی ما فقط بچه ایم..

۰۹ مهر ۰۰ ، ۱۵:۳۶ Alone Enola -‌‌

"مودی" بودن اینطوریه که٬ داری روز خوب و خوشحال کننده ای رو بدون هیچ مشکلی میگذرونی؛ و این برای سلول های مغزت عجیبه؛ پس میان و یهو یه خاطره بد لعنتی رو میارن جلوی چشمات. و تو هم نمیتونی خودتو کنترل کنی و گند زده میشه به روزت.

 یهو به خودت میای و میبینی یه گوشه نشستی٬ پاهات رو جمع کردی و سرت رو با دستات گرفتی؛ و خودتم نمیدونی چیشد که یهو صد و هشتاد درجه تغییر کردی. چیشد که یهو حوصله‌ی خودتم نداری...

۰۹ مهر ۰۰ ، ۲۰:۴۹ عشق کتابツ

اون: بچه‌ها! اینترنت دروغه! بیاین به چیزای بی‌پایه و اساس و به ظاهر قشنگ توی اینستا اهمیت ندیم! به خودمون اهمیت بدیم!

 

همچنان اون: *آپلود عکسی که تینیجرای ناف اروپا هم حتی اونجوری زندگی نمیکنن وانمود کردنا و زیاد پز دادن با هرچیزی توی این دنیا حتی کتاب.

 

آها.

پاسخ:
پیتر اگه ناراحت نمیشی... میشه ازت بپرسم چرا اینستا رو ول نمیکنی؟
این خیلی داره اذیتت می‌کنه انگار... خب بیا بیرون ازش.
 آزار دادن خودت وقتی اینهمه چیز داره از بیرون آزارمون میده چه معنی ای داره؟
ترک کردنش سخته؟ چیزی هست که نمیشه ازش بیرون اومد؟

می دونی چیه عزیزم؟

حالم از همتون با اون عقاید عهد دوغی به هم می خوره.

یه روزی میرم یه جایی که هیچ خری به جز تو نه اسممو بدونه نه بشناستم که بتونه دماغشو تو زندیگم فرو کنه

بزرگترم،اینکه دنیات همین طور داره مزخرف تر میشه نشونه های اومدن موعودته دیگه؟این جزو معدود دلایلیه که میشه هنوز ادامه داد بزرگتر

می دونید،تف تو اون عقیدتون که میگه هر کسی می تونه هر جور بخواد بگرده بعد آدمای محجبه و سر به زیر رو مسخره میکنید

میشه بس کنی؟من نیاز ندارم وقتی میخوام با یه دختر بالغ برم پشت ساختمون یه "مثلا مرد"باهام باشه.بندازید دور این تفکر گندیده رو

می دونم اگه با یه کلون خودم رو به رو بشم ازش متنفر خواهم شد.چون تازه فهمیدم عین دال به طرز فجیعی نسخه ی مذکر منه و من تمام این مدت ازش متنفر بودم

-حقیقتی که وجود داره اینه که مدرسه مزخرفه،و آدما عوض میشن.اگه می خوای یه بچه ی معمولی باشی باید اینو بدونی آگی

:)

گندش بزنن.

۱۰ مهر ۰۰ ، ۰۹:۳۰ عشق کتابツ

@ترنج

من بعد از هر اتفاق بد:

۱۰ مهر ۰۰ ، ۰۹:۵۲ عشق کتابツ

@ترنج

من هرشب(ورژن غم‌زده.):

می دونید وقتی یه کاری رو قبول می کنید،باید تموم تلاش لعنتیتون رو بکنید که درست انجامش بدید.وگرنه که غلط می کنید بچه ی مردم رو ایستگا کنید احمقا

وقتی کاری از دستتون برنمیاد،حداقل هی ارد ندید فلان کار رو بکن فلان کار رو نکن که جاش بیشتر بسوزه بی شعورا

i`m fed up with idiots

@عشق کتاب

سخته، ولی منتظر جوابت به آخرین کامنتم ام. یه جوری که انگار قراره نجاتم بده.

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۱:۰۵ عشق کتابツ

@ترنج

من هستم الان. با هم یه کاریش میکنیم و... نجاتت میدیم.

قبل از اینکه جواب سوالمو بدی فکر کن بهش. باهاش کار درستو انجام میدیم و تصمیم درستو میگیریم. *دست دادن*

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۱:۵۳ Alone Enola -‌‌

آقاهه : مردم خوزستان واقعا مظلومن.این عکس چقدر خوب نشون میده مظلومیتشونو. ما بهشون مدیونیم.

خیلی دلم میخواست خودم میرفتم متاسفانه دوروزه درگیر یه مریضی شدم. بعد از تست و دکتر فهمیدم کرونا نبود خداروشکر؛ ولی اذیت کنندست و بیرون نرم بهتره.

همچنان آقاهه : اومدیم رستوران ایکس٬ بچه ها کباب هاشون حرف نداره. حتما سر بزنید. خیلی عالین. تازه یه تخفیف بیست درصدی هم براتون گرفتم که میتونید باهاش سالاد کاهو بخرید...

 

میدونی چیه ؟ امثال تو ان که هرروز دنیا رو جای بدتری میکنن...تویی که میخوای خودتو گول بزنی احمق...میخوای خودتو گول بزنی که در کنار کارات که فقط تبلیغ یه مشت آشغاله٫ با مردم همدردی میکنی...ولی حق نداری حتی راجع بهش حرف بزنی؛ چون همه اینکارارو برای جلب توجه میکنی؛ نه برای مردم خوزستان یا هرکسی که نیاز به کمک داره...اونقدر دنبال جلب توجهی که حتی نمیدونستی عکسی که برای همدردی گذاشتی یه ایرانی و خوزستانی نیست :))))

 

 

.So Shut the fuck up

 

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۲:۰۹ عشق کتابツ

@انولا

:)))

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۲:۱۱ عشق کتابツ

با عرض احترام به تموم پاستالاوران ولی:

 

چیه این پاستا؟ خوشمزه نیست. خوب نیست. واقعا نیست. هرچقدر که لازانیا زیباست و ابهت داره پاستا خوشمزه نیست.

ممنون. خالی شدم.

عزیزم،بس کن.این شوی اره من درونم پر غصه ست ولی از بیرون لبخند می زنم رو بس کن در حالی که همه جا داری ناله و ایزا ** ناله می کنی.

حتی نمی دونم اینو برای تو نوشتم یا خودم.به هر حال بس کن و فقط خفه شو

@سینیور

پاستا به این خوبی.دلت میاد(جمع کردن لب و لوچه .بغض)

انسان آینده بهم نگاه کن و به حرفام گوش بده. ازت خواهش میکنم گوش بده چی میگم خب؟

هرچقدر که بهت گفتن چرا اینهمه فاکینگ مظلومی و هیچ وقت جلوی بقیه واینمیستی بهشون نگو اگه بخوای چیزی بگی همه حرفای نگفتت از چشمات میاد بیرون. هیچ وقت نذار بفهمن بلدی حرف بزنی یا گریه کنی. چون بعدش علاوه بر مظلوم بودن لوسم هستی. پس برو پیش اقای ماهی باشه؟

مرسی اه

داشتم فکر میکردم شاید میخواد خاطره ها فراموش نشن که اونا رو به مناسبت های مختلف بهم میده. حتی شده از کتاباش صفحه هایی که حرف زدیم و جدا میکنه.

ولی الان میگم نکنه داشته وجود منو پاک میکرده و من هربار گنده تر لبخند زدم؟

-

حسش هیچی. لغت عذاب وجدان براش تعریف شده؟

-

و هنوز میخوام بگم اون هیولایی که میگم نیست ولی واقعا نیست؟

اون حس مزخرفِ گندهِ توی سرم هربار که میام اینجا میگه خب که چی؟ نگاشون کن. همتون مثل همین. ولی یه گروه بازنده که همدیگه رو دارن بهتر از برنده ایه که بازنده هارو از خودشون دور میکنن.

بازنده های اصلی خودشونن. اینجا بهشت منه.

پاسخ:
اتفاقا اون برنده ها خیلی وقتها بیشتر بهشون خوش میگذره :))) بلیو می.

ولی جدای همه نامردیای زندگی آهنگایی که جدیدا یهویی پیدا میکنم خیلی باحالن..

-

تا وقتی آهنگا باشن یه راهی واسه زندگی پیدا میشه..

شایدم هممون یه مهارت عجیب توی انتخاب ادمای اشتباه برای دوست داشتن داریم

-

دویست تا شد؟ ولی چیزایی که نگفتیم زیادن

۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۷:۳۳ هلن پراسپرو

@مونی(ویردو؟) و عشق کتاب

من فقط با نگاهی سرزنشگر به غرب زدگیتون می‌ نگرم. مگه ماکارانی و سالاد ماکارانی مردن شما درباره لازانیا و پاستا و این بیگانگان بحث میکنید؟ جمع کنید برید ببینم!

پاسخ:
پاستا همون ماکارانیه دیگه:|ماکارانی رشته ای

هلن شی شمارو نمیدونم ولی من اینجا بیشتر از هرجایی راحتم. انگار یه امنیت فراطبیعی دارم. برنده من هیچ وقت همچین چیزی رو تجربه نمیکنه. هیچ وقت جایی اینهمه راحت نیست. خوشحال نیستم ولی حداقل یکم از اون حس بازندهِ مطلق کمتره. هرکسی جایی رو پیدا/درست نمیکنه که بدون ترس از قضاوت بقیه هرچی توی دلشون بود بگه. اینکه من همچین جایی و همچین ادمایی (حتی شکست خورده محض) کنارم رو دارم یه جور انگیزه ست.

 

@خودتو سینیور و مونی شی

ولی ناگت از همه اینا برای اینجانب مقدس تره..

پاسخ:
مونی: شکلات برای من از همشون مقدس ترتره


هلن: نمیگم داشتن این محیط خوب نیست...
ولی به نظرم برنده بودن، حتی اگه تنها باشی، چیز بهتریه.
البته بستگی به ارزش ها و خواسته های خودتم داره...
۱۰ مهر ۰۰ ، ۱۹:۰۷ هلن پراسپرو

@مونی

خب بگید ماکارانی. کلمه ماکارانی به این زیبایی.

پاسخ:
:||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
۱۰ مهر ۰۰ ، ۲۲:۴۴ زی زی گولو بلاسم

سلام به کافه بیان که بالاخره اومدم توش کامنت دادم :) 

هیییی دلم برای ناستاکا بسی تنگ شده بود 

ولی بالاخره اومد :) 

۱۰ مهر ۰۰ ، ۲۲:۴۶ زی زی گولو بلاسم

ادم افسرده چه شکلیه 

خنده هاش از ته دل 

ولی وقتی میخنده میگه 

خیلی وقت نخندیدم 

ولش کن 

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۳۷ آیســــ ـــان

اوه یه سوال! کسی زنده ست؟

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۳۸ عشق کتابツ

@آیسان

نه.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۳۸ عشق کتابツ

شمارو نمیدونم ولی این چندوقته بیان واسه من مرده‌‌تر از همیشست. با اینکه پستای بیشتری داریم.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۴۲ عشق کتابツ

کاش یه روز بگم

jackshit. im leaving.

و برم. این دیالوگ به طرز عجیبی تو ذهنم مونده. خوش به حال اویل مورتی که رفت.

(فصل 5 قسمت 10/خطر اسپویل زیاد، خیلی زیاد.

نرید درموردش بخونید یا مستقیم ببینیدش.)

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۴۷ عشق کتابツ

سردرگمم.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۸:۵۵ عشق کتابツ

آخرشم خدا نیومد بغلمون کنه.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۹:۴۱ آیســــ ـــان

هعی این همه قَسَمِت دادن؛نرو دیگه بستنی کیم!..

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۹:۴۴ آیســــ ـــان

یاد بگیر یه معلم مطالعات میتونه کاری کنه جغرافی رو سخت بغل کنی،و یک معلم ادبیات میتونه کاری کنه تمام شُعرا رو به باد "لعنت بهت"  ببندی.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۹:۴۹ آیســــ ـــان

این قسمت : نوجوان های مرده ولی متحرک.

قسمت بعد: کسی که برای نجات آمد.

قسمت بعدی: نجات دهنده نیز مرد.

قسمت آخر: متحرک بودن وقتی مردی اون قدرا هم بد نیست!

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۹:۵۴ عشق کتابツ

@آیسان

بستنی کیم. :)))))))

۱۱ مهر ۰۰ ، ۰۹:۵۶ آیســــ ـــان

میگن خودمون غم رو تو خودمون ایجاد میکنیم و بعد با تلقین بزرگش میکنیم و پرورش میدیم.

خب من الان انقدر خوشحالم...

انقدر خوشحالم که دلم میخواد خودمو تو پتو مچاله کنم.

انقدر خوشحالم که دلم میخواد از کوه بپرم پایین.

انقدر خوشحالم دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم

انقدر خوشحالم که نمیدونم چطوری وصفش کنم

اصلا فکر کنم انقدر خوشحالی برای بدنم زیاده..

وای؛ خیلی خوشحالم

خیلی خیلی خوشحالم..

۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۲:۳۵ عشق کتابツ

شب تولدم با یکی که نمیدونم کیه، میرم کنار باغ‌غدیر و قدم میزنم، هوای اسفندی که سرده و آهنگ «تو تاریکی» او و دوستانش باعث میشه حس کنم که سال 14-15 ام بالاخره تموم میشه و من به طور قانونی میرم تو 16 و از لحاظ واقعی 15 سالم میشه.

۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۲:۳۷ عشق کتابツ

تو تاریکی از او و دوستانش/ گوشش بدین، قابل پرستشه.

کنار باغ غدیر و اون دوروبرا یه جای شناخته شدست توی اصفهان. و رومانتیکه؟ نمیدونم. فقط میدونم با درختاش و مخصوصا سردی هوا و کافه پاندایی که نسکافه داغ سرو میکنه و رد شدن ماشینا وایب قشنگی داره.

تو مکالمه هام دقیقا مثل «تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود» شدم 

پاسخ:
مود مود مووووووووود
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۵:۲۲ آیســــ ـــان

@عشق کتاب

میگم اشکالی نداره منو به اون جمع دو نفره رمانتیکتون راه بدین؟*-*

تموم شدن این ۱۵ سالگی رو حتما باید جشن گرفت:")

 

"تو تاریکی نمیبینی،من نشونت میدم.. بیا دنبالم باز اسمارو یادت میدم.."

"بگو اسمتو..اسمت باید یادت بیاد.."

"همیشه یادت بمونه کجاست خونه،مهم نیست اونا دارن چی رو نشون میدن"

"زمان میگیره یکی یکی قهرمان هاتو..زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو"

:))))))))))))))

 

 

۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۹:۰۲ Alone Enola -‌‌

@آرتمیس

شت...چقدر مود بود...

لازم دارم بنویسم ولی نمی تونم.تف توش

ته بحثای من و بابام درباره ی حقوق زن و مرد تو ایران:

بابام:فلانه اینجوریه اونجوریه اینه اونه

من:تموم شد آقاهه؟

بابام:آره چطور؟

من:خیلی تاثیر گذار بود.

تا ببینیم دفعه چندم کلا طلاق عاطفی بگیره ازم:}

۱۲ مهر ۰۰ ، ۰۷:۵۵ عشق کتابツ

یه اتفاقی همین الان افتاد که منو برد مثلا به چندماه پیش. به حس و هوایی که داشت. و بدیایی که داشت.

نمیدونم با اینکه جهنم خالص توی اون دوران بود ولی چرا دلم براش  تنگ شد.

۱۲ مهر ۰۰ ، ۰۸:۳۴ آیســــ ـــان

انسان آینده،راستش من نمیخوام با آیسان آینده حرف بزنم،تو اینارو بهش میرسونی؟

بهش بگو گذشته ی چهارده سالش به شدت داره تلاش میکنه،اول از همه برای زنده موندن.

دوم برای کنار اومدن با خودش و روح سرکشش.

سوم از همه،برای جنگیدن با همه آدمای بیخود کره زمین.

بهش بگو گذشه ی چهارده سالش داره سخت کار میکنه،حتی اگر هنوز هم کافی نباشه.

حتما بهش بگو گذشته چهارده ساله ش فقط روزی پنج ساعت میخوابه.

بهش بگو دست هاش زخمیه،پر از جای خودکاره.بگو دست هاش دارن زمخت میشن کم کم.

بهش بگو داره تلاش میکنه.

بهش بگو این دفعه جا نمیزنه.

بهش بگو که تو این راه خیلی ها تنهاش گذاشتن،خیلی ها فقط مترسک بودن.

بهش بگو همه دنیا،حتی سوسک توی بالکن ازش توقع دارن.

بهش بگو کم کاری های گذشته هنوزم بهش آسیب میزنه.

بهش بگو هنوز منتظر مونده،منتظر آدم های قشنگ زندگیش.

بهش بگو برای خوب کردن حال بقیه دیگه کاری از دستش بر نمیاد.

بهش بگو دیگه نمیتونه یه کسی کمک کنه،شاید به خاطر اینه که خودش کمک نیاز داره؟

نه.بهش بگو تنهایی از پسش برمیاد.

بهش بگو دارم سختی میکشم و نمیخوام این همه درد بیهوده باشه.

بهش بگو..

بهش بگو..بهش بگو بهم بدهکاره،همون قدر که من دارم برای اون تلاش میکنم اونم یه آینده خوب بهم بدهکاره.

 

"اوه.. مثل اینکه گند زدم به همه چی" ورژن مودبانه کاریه که همیشه با همه جا میکنم

انسان آینده به خودِ بزرگسالم بگو دوسم داشته باشه. اگه نتونه افکارمو بفهمه من حتی دیگه خودمم ندارم.

دو تا عبارت خیلی قشنگ می تونن مود اکثر روزم رو توصیف کنن

"تف توش"

تموم شد؟خیلی تاثیرگذار بود"

من:

وقتی تموم شد؟خیلی تاثیر گذار بود رو می بینم:این همون دیالوگی نبود که من در برابر مخالفت های مونی سان نسبت به مهرام می گفتم؟روی دارکش داره رو میشه...هاها.

 

+پری مطمئنم که اینجارو می بینی پس فقط می خوام بهت یاداوری کنم سرویس خوابتو، موقعی که مستقل شدی، تماما طوسی بگیری. آره.

 

+کسی به بغل مجازی راضی میشه؟: که یکم...حالشو خوب کنه؟..

۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۲۰ عشق کتابツ

رودروایسی ندارم که.

marcis march شخصیت جالبی داره به نظرم. حس کردم همینجوری.

طعم شیرنسکافه داره نوشته‌هاش. پروفایلش.

۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۲:۲۰ عشق کتابツ

@پری

=)))

سینیور@

بغلت کنم؟D:

۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۶:۵۱ آیســــ ـــان

دارم درد میکشم.گیجم.خستم.خستم.خستم.

ولی میتونم.باید بتونم.میخوام سال دیگه بیام این نظر رو ببینم و لبخند بزنم.
نمیخوام یه سال بگذره و وقتی این رو میخونم بیشتر درد بکشم.

فقط خدا کنه این همه برای هیچی نباشه...

۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۷:۴۴ عشق کتابツ

@پری

نمیدونم، فقط بذار از شدت مهربونیت لبخند بزنم. :))

و همیشه ساعت 6 تا 7 ساعت مورد علاقه منه.. وقتی صدای ویالون آروم از طبقه پایین بلند میشه و تو کل ساختمون میپیچه.

@سینیور

امروز شاید بهترین روزی بود که میتونستم همچین چیزی رو بگیرم.. مرسی^^

@سینیور

کوچیکا مهربوننD: بیا بغلت کنم اصلا *^*

*بغلی محکم و مناسب سینیوری D:* 

 *داد میزند* ایستگاه بغله! بیاین با بغلای سان شاینی پری حالتونو خوب کنین D":

بیاین جملات باحالو بنویسیم، نمی خواین وقتی نوه هامون میان اینجا دسپرس بشن که؟:">

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۳ عشق کتابツ

تازگیا فهمیدم که وقتایی که از یه حدی غمگینتر میشم یه حالت بی‌حسی و خستگی و حتی یکمی سرخوشی میگیرم. مثل مست شدن، فقط خیلی خیلی پایینتر.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۴ عشق کتابツ

دلم میخواد 20 سالم بود و الان تو نیویورک داشتم با دوستم مست و پاتیل راه میرفتم تو خیابونا.

جا داره نظرمو درمورد خودم تو آینده که مطمئنا به الانِ خودم میگم تباه و نظرات کسایی که میگن: «ای خدا، این نوجوونا رو.» رو بگم.

به یه ورم.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۷ عشق کتابツ

«این طرز رفتار یه پسر نیست.»

«این مال دخترا به نظر میاد. بهتره که نخریش.»

«پسر باید بلا بلا بلا بلا.»

«پسر اصغرآقا فلان کرده.»

«پسر باید فلان کارو بکنه.»

«مثلا پسری. بلا بلا.»

 

جا داره بازم بگم به یه ورم.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۴۹ عشق کتابツ

آیا من دارم واقعا درد میکشم یا اینجوری فکر میکنم تا خودمو ارزشمند کنم؟

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۵۲ عشق کتابツ

روز چندم.

از جادوگران خیلی دور شدم. خیلی.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۵۴ عشق کتابツ

حصار کوچولوی آسیب دیده. بمیرم برات بیچاره‌ی من.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۰:۵۷ عشق کتابツ

آیا برای حسن نیت پسر بودن باید به سراغ دوست دختر و شاید دوست دخترها رفت؟

آیا باید هرروز به فکر دختران بود؟ آیا اگر دوست دختر نداشته باشی حسن نیتت را به جا نیاورده‌ای؟

 

اگه اینه پس خاک تو سر من.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۰۲ عشق کتابツ

قسمت 4 اسکویید گیم مثل چی هیجان داشت و حتی یه قسمتیش از استرس نمیتونستی چشمتو برداری از لپ تاپ.

نمیخوام اونجا باشم ولی هیجانشو نیاز دارم.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۰۳ عشق کتابツ

آینده ناواضح و ترسناکه. گذشته پرازاشتباه و برفکیه. میشه خالق بفرمان ما باید چه غلطی بکنیم دقیقا؟

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۰۶ عشق کتابツ

و اون کسی که دیشب ساعت 2 پیام داده بود عاشقتم و این چیزا.

واقعا؟ بعد از اون همه اتفاق و به فاک رفتن؟ دوباره یکی عاشقمه؟ کامان گرل. آدمای زیباتری هستن برای دوست داشتن.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۰۷ عشق کتابツ

یه لحظه گفتم شاید طرف گی باشه.

بگم کامان بوی.

یا خدا.

چه چیزا که نمیرسه به فکر آدم این وقت شبی.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۰ عشق کتابツ

پسر... جدا وسط همه این خستگیام و چشمای کوچیک شده و موهای وررفته شده توسط دست داره دلم برای خودم میسوزه.

میتونم؟

نکنه دارم تموم این دردارو برای هیچی میکشم؟

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۰ عشق کتابツ

من مطمئنم توی آینده خودمو به خاطر اینکه لایق ناراحت بودن نمیدونستم و فکر میکردم رنجام الکیه نمیبخشم.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۲ عشق کتابツ

این بدن 15 ساله چیه که توش زندگی میکنم؟

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۲ آیســــ ـــان

عه عشق کتاب توهم اینجایی!:_)

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۵ عشق کتابツ

ولی حالا که فکرشو میکنم. کاشکی همون اول میفهمیدم ارزششو نداری و شبا برای حرف زدن باهات بیدار نمیموندم و میخوابیدم.

بی‌ارزش. احمق.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۵ عشق کتابツ

@عه آیسان تو هم اینجایی. :))

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۹ عشق کتابツ

میرم بگیرم بخوابم تا ببینم فردا باید چیکار کنم.

خواب خوبه بچه‌ها. خوابو دوست داشته باشید.

۱۳ مهر ۰۰ ، ۰۱:۲۳ عشق کتابツ

کاش انقدر ضعیف نبودی پسر، کاش.

شایدم نباید.. فعلا نظری ندارم نباید چی فقط "نباید".

۱۴ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۵ عشق کتابツ

همه:

+بریم رول بنویسیم! *-*

من(رول نویس جادوگران/ ناظر/ مرگخوار.)

رول نویسی سخته. TT حوصله ندارم فعلا. برم طومار بی انتها چرت و پرت بگم.

پاسخ:
واسه همینه که بیشعوری هستی که دومی نداره دیگه:|

۱۴ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۶ عشق کتابツ

نوشته بود هر پسر یک مهراد هیدن موقع ویس دادن. :)))

و از شدت حق بودنش نمیدونم چی بگم.

 

من که زیاد ویس نمیگیرم ولی از این قابلیت حنجره پسرا که صداتو میتونی در حد مهراد هیدن خش‌دار بکنی خیلی خوشم میاد. فرح‌بخشه.

و آره، برای همینه که تو کلاب هوس همه پسراش از دم مهراد هیدنن. :))

نه تقصیر توئه،نه من.تو حق داری از من کمک بخوای،من هم حق دارم وقتی وسط درسام مجبور میشی صدام کنی عصبانی بشم.نه تقصیر توئه،نه من.

و وقتی تقصیر کاری نباشه همه چیز سخت تر میشه

مجبوریم تو دبستان سخت کار کنیم،که بریم مدرسه ی خوبی که توش بازم سخت کار کنیم،که بعد بریم دانشگاهی که دوباره توش سخت کار کنیم،که بعد یه شغلی گیر بیاریم که دوباره توش سخت کار کنیم.

تف توش،حقیقتا

یکی بیاد این اخلاقم که تو متشنج ترین لحظات خندم میگیره رو ازم بگیره 

سرگیجه گرفتم. 

سرگیجه. 

 

 

ببخش عزیزم که باید یکی در میون خزعبلات منو وسط این جملات مهم بخونی. هر گاه ترنج دیدی، اسکیپ کن. 

می دونی مضحکه .اینکه هی بیای چ*ناله کنی که چرا من زندم و فلان مضحکه.نمی فهمم چرا وقتی مشکل خودت رو می دونی سعی نمی کنی درستش کنی.

درست همون لحظه ای که نفس آخرت رو میکشی یه جفت هندفری از گوشه اتاق بهت چشمک میزنن.

تبریک میگم وقت خریدی.

امروز مثل نوزادی که وقتی برای اولین بار گریه میکنه و از صدای گریه خودش میترسه،جوری صدای گریه هام تو اتاق پخش شد که باور نمیکردم این من باشم.

از آدمای تنها و غمگین‌ باید ترسید..

+تا امروز یادم رفته بود یاد گرفتم بی صدا گریه کنم.

تو نمی تونی چون فقط ادما ازت انتظار دارن،همیشه خوشحال باشی

۲۰ مهر ۰۰ ، ۲۳:۰۷ عشق کتابツ

حس میکنم فن پیدا کردم.

زنِ مومن، تا اینجا هم اومدی؟ :)) یعنی اومدی کافه بیانی که خیلی وقته ازش حرف نزدم، اون وسط این بخشو پیدا کردی و رفتی بالای بالا تا ببینی یه اشاره به تو تاریکی او و دوستانش میکنم.

تا آخر همش بیای لیریکاشو تو خصوصیم بنویسی؟

 

عجیبه یکم.

۲۰ مهر ۰۰ ، ۲۳:۰۸ عشق کتابツ

گریه کردن بهترین نعمتیه که خدا داده.

راحت گریت میگیره خداروشکر کن. هرجا که میرم مینویسه اگه راحت گریه نمیکنی کرختی احساسات گرفتی.

ولی نگفته چطور اون کوفتی رو درستش کنی تا کرخت نشه.

۲۰ مهر ۰۰ ، ۲۳:۱۱ عشق کتابツ

مغزم شلوغه، سخته. خیلی... نیاز به فکر کردن و برنامه ریزی و برنامه ریختن برای همه چیز دارم.

نمیشه یه لحظه زمان متوقف شه؟

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۴ عشق کتابツ

دوستان، فردا برایتان آدرس میفرستم و با هم فرار میکنیم به یک جای دور.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۴ عشق کتابツ

نیامدید هم مهم نیست. خودم فرار میکنم به یک جای دور.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۶ عشق کتابツ

حوصله ندارم با آدما حرف بزنم، خصوصیا رو نگاه میکنم، جواب نمیدم، به آدما فکر میکنم، نمیرم سمتشون، از دور به جادوگران نگاه میکنم، وارد نمیشم.

میشه خالق بگه من چیکار کنم؟

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۰۷ عشق کتابツ

فرض کن خدا یه پیرمرده که نشسته و داره با خودش شطرنج بازی میکنه.

چقدر ترسناک و عجیب هستی پیرمرد شطرنج‌باز.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۱۳ عشق کتابツ

«زیبا، یه روزی میریم پاریس و با شیرکاکائو مست میکنیم، بعدش میشینیم روی چمنا و همونطور که به برج ایفل خیره شدیم صدای ویالون گوش میدیم. چه از همون نزدیکیا، چه از اسپاتیفای.»

فاک یو تو اول بدون داری با زندگیت چیکار میکنی بعد به یه دختر بگو میرین فلان جا با شیرکاکائو مست میکنین و ویالون گوش میدین.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۱۴ عشق کتابツ

وسط اتک آن تایتان هستم و ترجیح میدم که یک تایتان ریزه میزه باشم که پشت بقیه تایتانا سوار میشه.

چه زندگی خوبی.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۰ عشق کتابツ

دوستان من تصمیماتم را گرفتم و از این به بعد یک تایتان هستم. شما هم میتوانید با من همراه باشید.

نه دختر، نه پسر، نه انسان. فقط تایتان.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۱ عشق کتابツ

لوس بازی هم حدی داره بشر.

شب بخیر دوستان، خوب بخوابید.

ولی من انقدر‌خسته ام که با همه ی تنفر هام، به ورژن خود چند وقت پیشم احتیاج دارم.

همونی که بیاد بهم بگه"همه چی درست میشه"

دلم میخواد.به دروغ شنیدن احتیاج دارم.

 + هی بچه جون میدونستی تموم چیزهایی که بابتشون غصه میخوری،تمام اتفاقایی که بابتشون‌حرص میخوری و تمام آدمایی که به خاطرشون درد میکشی؛وقتی بزرگ شی یا دیگه تو زندگیت نیستن یا خود از زندگیت انداختیشون بیرون؟

 _ اوه،نمیدونستم یه روز جای ارزش های زندگیم تو سطل آشغاله.

 

من دیگه حتی دوست ندارم وارد اکانتم بشم،بعد تو از من میخوای بنویسم؟

به چه امیدی؟برای کی؟ برای کی بنویسم؟ برای کی بنویسم که نوشته هام رو مسخره یا دزدیده شده قلمداد نکنه؟ کی؟ کی دلش میخواد من براش بنویسم؟کی؟

آفرین! هیچ کس.

کجا رفتی اون منی که همیشه میدونست از جون دنیا چی میخواد؟

متنفرم از اینکه یکی تو زندگیم‌ باشه که نوتیف‌ پیامش لبخند رو لبم بیاره.

از اینکه آهنگ صداش برام فرق کنه،ازاینکه تموم ویس هاش رو ذخیره کنم.

متنفرم از اینکه رویا هام رو با وجود اون ببافم.

متنفرم از اینکه تلاش کنم رو لبش لبخند بیارم.

متنفرم از اینکه شب ها قبل خواب فقط به اون فکر کنم.

متنفرم از اینکه کسی تو زندگیم برام مهم باشه.

در کل متنفرم از اینکه آدمی،آدمیزادی تو زندگیم خاص باشه..

ولی قسم خوردن ژنرال به چشم های دزیره،زیباترین چیزی بود که نویسنده میتونست برای وصف عشق بنویسه.

همهچی درست خواهد شد بچه ها، فقط باید صبر کنیم و دووم بیاریم. فحش بدینم اشکال نداره، کسی نمی فهمه

Can you hold me?

اره، من احساس میکنم فقط منم، حس میکنم که فقط منم

تاوانش چیه؟ قراره چی باشه؟

حتی نمیدونم

فقط تو نیستی

ولی من تنهام

احساسش مثل این میمونه که من حتی خودمو نمیشناسم، من حتی خودمو نمیشناسم

+گاهی یکم لیریک قشنگ.

_امروز چیکارا کردی؟

_بیدار شدم ولی هنوز خسته بودم.با زیرگروه هام کلنجار رفتم ولی قانع نشدن.حضوری زدم ولی سر کلاس چشم هام بسته بود.آهنگ گوش کردم ولی شارژ هدفون تموم شد.امتحان دادم ولی اون نمره ای که انتظار داشتم نصیبم نشد.برای خودم صبحونه درست کردم ولی به چیزی جز چاییم لب نزدم.دنبال هندزفری گشتم ولی پیداش نکردم.از خودم دفاع کردم ولی تحقیر شدم.دوش گرفتم ولی آب یخ شد.خواستم گریه کنم ولی بقیه خواب بودن.پتو رو رو خودم کشیدم ولی هنوز سرد بود.خواستم حرف بزنم ولی دهنم باز نشد.سر کلاس بودم ولی پیام هام ارسال نمیشد.رفتم تو گالری ولی یادم افتاد همه عکس هام رو پاک کردم. لیست مخاطبین رو نگاه کردم ولی اونجا کسی باهام کار نداشت.به بچه لبخند زدم ولی بهم اخم کرد.دستام یخ کرد ولی دستکش نداشتم.دلم برف و بارون میخواست ولی آسمون خشک خشک بود.خواستم به یه نفر پیام بدم ولی کسی رو انتخاب نکردم.دلم میخواست خیابونای تهران رو پای پیاده گز کنم ولی کتونیم راحت نبود.خواستم سوار اتوبوس شم ولی اتوبوس نیومد.دلم بستنی میخواست ولی یادم اومد پول نیوردم.به کتاب فروشی ها خیره شدم ولی درس هام تو سرم جیغ میکشیدن.بلند بلند آواز خوندم ولی دیشب گلوم زخمی شده بود.خواستم با گروه موسیقی تو خیابون همنوازی کنم ولی گیتار زدن بلد نبودم.

به اکیپ دخترهای تو پارک نگاه کردم و لبخند زدم ولی غم تو دلم شمارش معکوس راه انداخت.موقع غروب بود ولی نتونستم خورشید رو ببینم.

خواستم شعر بخونم ولی چشم هام کلمه های رو کتاب رو تشخیص نداد.دوست داشتم دکور اتاقم رو تغییر بوم ولی تا عملی کردنش مایل ها فاصله داشتم.میخواستم فرار کنم ولی جایی رو نداشتم.دویدم ولی بند کتونیم دور پاهام گره خورد و زمین خوردم.تلاش کردم و شکست عایدم شد.خواستم ولی نتوانستن بهم رسید.

با این حال شب رو به این امید خوابیدم که فردا باز زنده ام.

روز خوبی بود فقط میدونی،بعضی وقت ها خیلی چیزها باهات راه نمیان.

دیشب به دومین نفر توی زندگیم گفتم که چیکار کردم. که منِ سه سال پیش چه شرایطی داشت و از چه راهی برای خلاص شدن ازشون استفاده کرد. دقیقا بعد از اینکه قلبم گنده شد و یه تپش جا انداخت، دستام یخ زد و لبام کبود شدن حس کردم دیگه نمیتونم نگهش دارم. بهم گفت مثل ایینه باهام رفتار میکنه و نگفتم از ترس ایینه به پشت بوم پناه میبرم. با این حال بعد از حرف زدن باهاش الان زنده ام، خوبم و زندگی به چرخیدنش ادامه میده.

فکر میکنم که دلم میخواد جایی بیرون از بیان، بیانی هارو داشته باشم ولی هنوز میترسم. از کانون امروز عصرم هم میترسم. دلم میخواد می تونستم همینجا تمومش کنم. از مضطرب بودن قبل هرکاری خسته شدم. اونقدری که اگه خوب تموم شه فقط انرژی خندیدن بهشو داشته باشم. میخوام برم بگم این داره میگه ترم دیگه رو که بخونم میتونم تدریس کنم ولی نمیخوام الان این اتفاق بیوفته میخوام هنوز بچه بمونم. ولی نمیشه. بازم امروز میرم سر کلاس و بازم تنها کاری که بعدش میکنم کمک کردن به نگینه در حالی که جزوه هام مونده و برای شنبه میخوامشون.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۱۴:۵۵ عشق کتابツ

از تاثیر آهنگا براتون بگم؟

هنوزم که هنوزه بعد از 6-5 ماه وقتی my future بیلی آیلیشو میشنوم به معنی واقعی کلمه لرزم میگیره و یه چیزی تو دلم خالی میشه.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۱۵:۰۲ عشق کتابツ

ام... پستای قدیمیمو که خوندم فکر کردم فقط خودم تغییر کردم. کامنتاشو خوندم فهمیدم بزهسم تغییر کرده.

چقدر... قبلا شادتر بودین؛ بودیم.

۲۱ مهر ۰۰ ، ۱۷:۰۵ Alone Enola -‌‌

ببخشید. واقعا ببخشید که بعضی اوقات از اون حالت "وای چه خفن٬ چه هیجان انگیز٬ محشر بود" درمیام. دست خودم نیست.

شرمنده که کاری از دست مکنتون برنمیاد...می خواد ولی نمی دونه چطوری باید کمک کنه...

کاریهست که بتونم بکنم؟:"...

کاش بفهمیم یه وقتایی آدما با اینکه به کمک احتیاج دارن نمی خوان کسی کمکشون کنه.

۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۴:۱۹ عشق کتابツ

@پری(آکی؟)

همین که انقدر مهربونی خودش خیلیم کمکه. تو خوب و قشنگ بمون، بقیه خوب میشن.

۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۶:۰۳ عشق کتابツ

اگه چتای قدیمی نبود هیچوقت باورم نمیشد یه زمانی از این ایموجی مزخرف 😊 استفاده میکردم.

۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۶:۰۴ عشق کتابツ

و شت، از اینم 😉  استفاده میکردم.

ولی حالا هرکی حتی یه بار این ایموجی رو برام بذاره حس بدی بهش میگیرم. یه جوری چشمک میزنه انگار میخواد یه بلایی سرت بیاره. یا میخواد با هم یه بلایی سر یکی بیارین.

۲۲ مهر ۰۰ ، ۱۶:۱۸ Alone Enola -‌‌

میگم بهم میگن شبیه نورمنی...هستم؟

میگه نه. تو رِی ای. نمیدونم نشناختنت یا چی...ولی ری ای نه نورمن. 

میگم چه عجیب...

میگه چیش عجیبه ؟

میگم اینکه هرکس یه جور میشناستم.

میگه نمیشناسنت که. فکر میکنن میشناسن ولی نمیدونن به این راحتیا هم نیست. 




+ ری و نورمن از کاراکتر های انیمه ناکجا آباد موعود. شما که میشناسید. بمونه برای وقتی نورلند دیگه شده یه انیمه قدیمی.

دیگه. چیزهای ناراحت کننده. ننویسید.

دلیل وجود این پست این نیست. این پست باید پر چیزهایی باشه که باید یادتون بمونه و اینا چیزهایی نیستن که باید یادتون بمونه. 

دلتون میخواد اینا چیزهایی باشه که یادتون میمونه؟

-امروز.. دو ساعت و 16 دقیقه از وقتمو مفید گذروندم.. فلیپد زندگیهههه. ولی یازده تا چوب خط مونده.(شیش تارو خط زدم)

-سه تا سفارش گلدوزیم گرفتم.. خدایا قراره به اینا بخندم؟ چینجا؟ ولی اینا خیلی هیجان انگیزن.

-شاید اگه شمع روشن کنم و دعا کنم یکی خودش بیاد. شمعای نگینو روشن کردن*

-نویسنده هه گفت من اول اسم کتابمو انتخاب میکنم بعد برای اسمش مینویسم.. من یه سری عکس دارم که تا آخر عمرم میتونم براشون بنویسم و بازم کم بیاد..

ناشناس عزیز

با تمام احترامی که برات قائلم ،باید بگم اگ یه چیزی اونقدر مهم باشه گه باید یادم بمونه اصلا چرا باید اینجا بنویسمش؟

من وقتایی که کلی حرف تو دلم قلمبه میشه میام اینجا و اونقدر ور می زنم تا خالی بشم.حقیقتا ترجیح می دم الان خالی بشم،مسلما خود اینده ی من عمرا بیاد اینجا رو بخونه و خودمونم خوب می دونیم.

آره،وقتی میریم اونجا من بداخلاق یه گوشه می شینم،وقتی هم یم ریم اونور شاد و شنگولم.مسلما خودت اونقدر فهم داری که متوجه بشی که اون فضای افسرده کننده ی مضحک ،با شلوغی ها و پرحرفی های اونور یکی نیست

۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۱:۵۰ Alone Enola -‌‌

گفت خیلی آدمارو ایگنور میکنی.

شایدم راست میگفت.

عزیزِ دلم، خوشحالی ها یادمون می مونن. خوشحالی ها تو وبلاگامون ثبت میشن. این غم ها رو کجا بنویسیم؟ ولی راست میگی شاید... امیدوارم اگه انسان آینده اینا رو خوند، وبلاگامونم بخونه!

دوست داشتم مثل داداشم درس خون باشم. هیچ وقت فکر نمی کردم اسم درس نخون روم بیاد. کاش بلد بودم مثل اون چیزی ذهنمو درگیر نکنه

۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۷:۳۹ عشق کتابツ

@ناشناس

من حاضرم بنویسم بدبختیامو اینجا تا بعدا برگردم و بگم که عه، یه سال پیش همچین چیزی برام اتفاق افتاده بود، دیدی تموم شد؟ دیدی بالاخره رد شد؟ دیدی زنده اومدیم بیرون؟

آدم هیچوقت اینارو تو وبلاگش نمینویسه.

۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۷:۴۱ عشق کتابツ

اون اوایل که ریک و مورتی شروع کرده بودم یه توییت خوندم که یه جوک بی‌مزه گفته بود و درکمال مسخرگی خندم گرفته بود، الانم که بهش فکر میکنم لبخند میزنم.

 

«دریــا، اولین ریک مرا مورتی.»

 

شجاعت میخواد نوشتن همچین چیزای آکوارد رو بنویسی اینجا.

پاسخ:
خط آخر یه نوشتن اضافست.
بالاخره فهمیدم چرا انقدر جمله آخر عجیبه.
۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۷:۴۶ عشق کتابツ

بزهس، دیگه مثل قبل شاد نیست. داره از هم میپاشه یه جورایی.

بالاخره گفتمش.

انسان آینده از ظهر دارم فکر میکنم که اینارو چجوری بهت بگم. اگه نمفهمی هم مهم نیست..

میدونی نباید از "آدم ها" تا وقتی چیزی به اسم مغز دارن انتظار موندن داشته باشی.

مغزمون صداهایی که زیاد میشنویم رو کم کم حذف میکنه. چیزهایی که (از نظر خودش) اضافیه رو نامرئی میکنه. انسان های تکراری که دیگه کاری ندارن. دارن؟ تازه کمکیم داره..

توی فرماندهیش دوتا چشم داره برای دیدن چیزهای جدید. دوتا گوش داره برای شنیدن صداهای تازه و دوتا پا داره برای رفتن.

پس دوباره بگم؟ تا وقتی اصرار داری بشینی و از سر جات تکون نخوری انتضار نداشته باش آدمی کنارت بشینه.. توی لشکر مغز دوتا دست هست که همیشه نافرمانی میکنه. اونا رو بگیر و آدمای زندگیتو همراهی کن. مرسی.

معلومه چقد عجله داشتم؟

نفهمی*

نمفهمی رو از کجا اوردم/

۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۱:۴۵ عشق کتابツ

حس میکنم بیان هرچندوقت یه بار میمیره. بعدش بلاگرای جدید میان خاطره میسازن و خوش میگذرونن. میخندن، گریه میکنن، اعتماد میکنن، دوست میشن و بعدش دوباره بیان میمیره. همون بلاگر جدیدا از هم دور میشن، وباشونو حذف میکنن و میبندن و با یه ردپا روی قلبشون سعی میکنن فراموش کنن یه زمانی جزوی از یه دنیای مجازی بودن.

بعدش بلاگرای جدید بی‌خبر از همه چیز جاشونو میگیرن. روز از نو روزی از نو.

۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۵:۲۵ عشق کتابツ

از این به بعد تیکه کلام من علاوه بر:

«مشتی هستی ملوان کَشتی هستی»

تیکه کلام

«Jckshit. im leaving.»

هم هست.

 

فقط به خاطر اینکه هنوزم که هنوزه این سخن زیبا رو از اویل مورتی یادم نرفته.

پاسخ:
jackshit دوستان.
قلم زیبایی دارم.

اون مشتی و کشتی هم خیلی خنده‌داره. به جوکم بخندید.
۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۵:۲۸ عشق کتابツ

نباید یادتون بره اویل مورتی زیبا، جذاب، باهوش، قشنگ و پرستیدنیه.

۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۵:۳۷ عشق کتابツ

من هیچوقت نمیفهمم که چرا اون موقع همچین کاری کردم، هیچوقت نفهمیدم چرا اون دختره بهم اون حرفو زد، هیچوقت نفهمیدم چرا اولین دوست مجازیم آفلاین شد و هیچوقت برنگشت. هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر ناعدالتی وجود داره و هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر به خودم سخت میگیرم. و حتی هیچوقت نفهمیدم که چرا برای محض رضای خدا یه بارم که شده قشنگ بودنم رو کنار نذاشتم و به خاطر حرف اون پسره نزدم تو گوشش.

۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۵:۴۰ عشق کتابツ

حتی هیچوقت نفهمیدم چرا خطِ کره‌ای انقدر زیباست و زبان و تلفط ژاپنی قلب رو میگیره.

و حتی نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم وقتی آدما میخوننش و باعث آکوارد بودنم میشه.

اتفاقا الانم نمیدونم چرا «آکوارد» توصیف بعضی از لحظاتمه.

سینیور@

 

شاید بهتر باشه بعضی چیزارو هیچوقت نفهمیم :">

 

~~~

 

حدس بزنین پنج ماه دیگه تولد کیهههه XD

۲۴ مهر ۰۰ ، ۲۳:۴۳ عشق کتابツ

یه آهنگ برام اومد که فضای خیلی جنگلی و کودکانه و کیوتی داشت. چون تو اسپاتیفای و توی پلی لیست بودم اسمشو نخوندم اصلا. یه چیزی تکرار میکرد که تو مایه‌های وی آر دیرین دیرین بود، ریتمش این بود و من اصلا بهش دقت نکردم.

وقتی یه سری بچه با صدای بچگونه اومد اون قستمو خوندن که اصلا مشکوک نشدم.

الان اومدم سیوش کنم دیدم اسم آهنگه اینه. we all die young.

ودف. لرزیدم.

۲۴ مهر ۰۰ ، ۲۳:۴۶ عشق کتابツ

@پری

تو منو یاد کیک خامه‌ای قشنگ و کیوت یا پری‌های جنگلی میندازی. :)))

 

5 ماه دیگه؟ یا خدا، چقدر زود گذشت.

@سینیور

چه تعریف گوگولی ای*^* یه روز عکس بالامو براتون می فرستم D:

 

بلی بلی کوچیکا زود بزرگ میشنننن XD

-موسیقی متنای شازده کوچولو 

۲۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۸ عشق کتابツ

ما که عددی نیستیم در برابر جان جانان و خالق بزرگ جهان، خدای بزرگ و زیبا.

ولی جانم، اندکی پلات‌نویسی کن. سختی‌هایت در جهان نامعلوم و بیش از حد و خوشحالی‌های شخصیت‌‌هایت ناپایدار و کوتاهند. 

۲۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۳۹ عشق کتابツ

یه دلیل بیار ادامه بدم. 

۲۶ مهر ۰۰ ، ۱۰:۴۵ عشق کتابツ

برای اون قشنگی که قرار بود در لحظه سختش پشتش باشم و ایمیل داده بود. 

قشنگ، ایمیلت رو خوندم، و برات مینویسم. فقط کمی صبر کن و عذرخواهیمو پذیرا باش، لپ‌تاپم دستم نیست قربانت.

بدان که میگذره. با اینکه این اتفاقت ده برابر سخت‌تر از اتفاقی بود که برام افتاد(نمیدونم راستش، از اون اتفاقم هیچی یادم نیست. غم روی مغزم تاثیر گذاشته بود و فقط هاله‌ی زیادی از غم به یاد می‌آورم.) ولی درکت میکنم. میگذره. بی‌حسیت و غمت میگذره و اینجوری نمیمونی قشنگ. و یادت باشه چیزی که بهت گفتم. اون کار به نفعت بود. اگه نمیکردی آسیب میدیدید هردوتاتون.

تحمل کن. با همدیگه غمگین میشیم. و پشتتم. غمگین شو و بذار بگذره.

مواظب خودتم باش. 

@سینیور

 

به اینجا مراجعه کن :> برای دلیل ادامه دادن :">

تازه هنوزم ماریا رو پیدا نکردی :|

@عشق کتاب

قشنگ الان اینجا رو دید. اشکال نداره. جواب ندادی هم ندادی. ممنون که گفتی ولی. فکر کنم باید زنده بمونم. 

 

 

تصحیح می شود.

موسیقی متنای شازده کوچولو + turnaround تا ابد.

هم خودش. هم متنش. دلم میخواد تک تک برای همه بفرستمش شاید زردیش منتقل شد. حرفاش مثل حرفای پری می مونه.

تصحیح می شود.

موسیقی متنای شازده کوچولو + turnaround تا ابد.

هم خودش. هم متنش. دلم میخواد تک تک برای همه بفرستمش شاید زردیش منتقل شد. حرفاش مثل حرفای پری می مونه.

تصحیح میشود.

موسیقی متنای شازده کوچولو + turnaround تا ابد.

هم آهنگش هم متنش. دلم میخواست تک تک برای همه بفرستمش شاید زردیش منتقل شد. شبیه حرفای پری میمونه..

قبلی رو خطای 502 داد اگه میدونستم میاد دوباره اینهمه تایپ نمی کردم.. حس احمقا بهم دست داده....

@مارسیس سان

 

باید برم گوششون کنم پس اگه شما میگین :> 

امیدوارم توی زندگی بعدی گلِ موسیقی باشین که بتونین با گرده هاتون همشو بخش کنین :">

حرفای پری های افسانه ای؟*-*

 

بازم مارسیس سان@

 

حس احمقا بهتون دست نده پیش میاد :""""

خلوت شدم

چرا تموم نمیشه؟

چون خیلی وقت نیست که شروع شده

چقدر قشنگ رفتار می کنم؟ که این طور. گند بزنن به این قشنگ رفتار کردن که دو نفرو همزمان نابود کرد :)

 

+بله جناب ناشناس. حق با توئه. تازه شروع شده و امیدوارم اونی که فکر می کنم نباشی. حقیقتا امیدوارم.

۲۷ مهر ۰۰ ، ۱۵:۵۳ آیســــ ـــان

توقع ندارم همه چی مثل قبل بشه ولی فقط بزهس قبلی رو بهم برگردونین.

تلخه.خیلی تلخه.کی فکرش رو میکرد ماهایی که برای هر مناسبت و ایده جدیدی بیان رو رو سرمون میزاشتیم و کمترین رکوردمون تو کامنت دادن سه رقمی بود..

حالا حتی دیگه پست های همدیگه رو هم نمیخونیم.

.-حالا اصلا اگر پستی باشه-...

افسون جادویی کلمات-

بچه ها جون واقعا شرفم در معرض خطره.

-جهت کمی تلطیف فضا. چون توی غمگین شدنش نقش بسزایی داشتم.

آهای انسان قشنگِ آینده، حال یا گذشته! گفتگو کنید. حتی در مورد رنج آور ترین چیزها... حل می کنه. باور کنید که قضایا رو حل می کنه.

۰۳ آبان ۰۰ ، ۰۷:۵۵ عشق کتابツ

شاید خدا باهامون قهر کرده. 

هی! فکر کنم تو پیشرفته تر از مایی. ولی این علم و تکنولوژی و پیشرفتت کمکت کرد تا بفهمی "چرا؟" و "آخرش که چی؟" ؟ تا بفهمی این همه بدویم تا چی بشه؟ من به بحران اختلال دچار شدم. مهم نیست اختلال چی. اهتلال. خلل در روند روزمره زندگی نوجوونم. زود باش. یه ماشین زمان درست کن و برگرد و بهم بگو.

-توصیه من به شما جوانان این است که هرگز! هرگز عاشق نشوید.

دل بستن و وا بستن (وابستگی :)) ) از خطراتی ست که روح پاک شما جوانان و نوجوانان را تهدید می کند.

 

+(✊)

۰۴ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۴ آیســــ ـــان

میگم اینجا رو که یادتون نرفته دیگه؟

به من قول داده بودین روز تولد وبلاگم باهام مصاحبه کنید^-^

اگر هم فکر کردید من فراموش میکنم سخت در اشتباهید.^-^

۰۷ آبان ۰۰ ، ۲۳:۴۵ آیســــ ـــان

عه از اون موقع هیچ کس نیومده اینجا که:")

۰۸ آبان ۰۰ ، ۰۰:۱۰ آیســــ ـــان

بلند ترین درد و دل زندگیم رو نوشتنم.

نمیخواستم ارسالش کنم.ولی گفتم بزار بمونه برای انسان آینده.

انگار جدی نباید اینجا میبود:")

انگار به غیر از یه قلب،یه پست میون وبلاگ ها و یه پاورقی ته دفتر خاطرات؛کافه بیان هم برای حرف های من جا نداشت.(":::

 

حالا که اون همه اشک و خون و عرقم سر کامنت قبلیم باگ خورد و منتشر نشد،بیشتر احساس numb بودن دارم.

مثل اینکه کلی حرف بزنی در حالی که لالی.

۰۸ آبان ۰۰ ، ۰۸:۰۵ عشق کتابツ

درمونده‌ام.

@آیسان سان

 

مثلا...نمیشه دوباره تایپ کنین یا ویس بگیرین؟.... کافه بیان غلط می کنه :"| معلومه که باید برای حرفای بقیه جا داشته باشه :"|

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۱۴ آیســــ ـــان

تمام معلم های ادبیات،فارسی،نگارش و هر چیز دیگه ای که اسمش رو بزاری.

فقط‌ برای این معلم من شدن که نوشته هام رو  نادیده بگیرن و به بهترین شکل ممکن اعتماد به نفسم رو راجب نوشته هام پودر کنن.

تازه! یه چیز بامزه تر؛همه ی همکلاسی های دنیا هم فقط برای این با من همکلاسی شدن که تظاهر کنن دوست هامن ولی بهم آسیب بزنن!

خنده دار نبود؟‌ خب بزار یه چیز با نمک تر بگم..

نادیده گرفته شدن خیلی خنده داره ها.یا اینکه بقیه ازت سو استفاده کنن.

خیلی خنده داره.تازه این که آدم ها اصلا اینکه تو هم انسانی رو در نظر نگیرن خیلی خنده دار تره.فکر کن همه تو رو به عنوان وسیله ای برای حل شدن مشکلات ببین..وای خداا زیادی خنده دار شد؛خطرناک میشه دیگه..

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۱۵ آیســــ ـــان

شاید هم من خیلی ضعیف ام.

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۱۷ آیســــ ـــان

آه...نمیخوام برگردم به اون دوران تلخ زندگیم.

همش از خودم می پرسم:"جدی واقعا چی می شد اگه بقیه هم یکم با من مهربون تر بودن؟"

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۲۱ آیســــ ـــان

بیان زیادی ناجوان مردانه در حقم‌عمل کردی.دیشب که رشته افکارم مثل ابریشم شده بود نزاشتی چیزی بنویسم.

حالا که مثل گره کور رفته توهم به چه دردم میخوره نوشتن.

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۲۳ آیســــ ـــان

یادمه اینجا گفته بودین نباید اینجا از ناراحتیا نوشت و این حرفا..

ولی جدی من تو بن بست ترین مسیر های زندگیم به اینجا پناه آوردم.-تا حدی که میتونستم بنویسم البته- ولی با نبودنش انگار تیکه ای از خودم نیست.

 

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۲۸ آیســــ ـــان

ولی شاید امید لا به لای اون خنده ی دردناک میون اشک ها قایم شده بود‌.

و شاید زندگی،مجموع همین دوری هاست.

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۳۱ آیســــ ـــان

انقدر دلم گرفته که حتی فکر میکنم هیچ درد و دلی پیش هیچ کسی تسکینم نمیده.

من فقط نمیخوام‌ اون روزهای وحشتناکم‌ تکرار بشن.

چرا هیچ کس نمیگه کی تموم میشه؟

 

ولی انسان آینده یادت باشه آدم ها خیلی ضربه زننده ان.لابد من هم خیلی شکننده ام.

باز هم میدونی؛باید قبول کرد که تهش همه جیز تقصیر خودمه و این منم که مسئول زندگیمم.

۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۵:۳۳ آیســــ ـــان

خستم انسان آینده.خیلی خیلی خسته ام((:

۰۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۴۳ آیســــ ـــان

نمی دونم چند بار و کجاها راجب اینکه همه ی ما به یک جی هوپ نیاز داریم حرف زدم.

ولی این دفعه میخوام بگم؛همه ی ما جدا به یک پری نیاز داریم.

از ترنج به آیسان...

این احساسایی که داری برام مثل آینه ن. خیلی راحت، خیلی راحت گذشته مو می بینم. آیسان، اینکه میگن بزرگ که بشی خوب میشه این حسات، یک حقیقت اشتباهه. برای من حل نشد. نمی دونم شاید من بزرگ نشدم؟ :) تنها کاری که می تونی بکنی اینه که خودت به خودت کمک کنی. دستتو نباید دراز کنی برای اینکه بقیه از رو زمین بلندت کنن. خودت باید پا شی و این خیلی سخته. واقعا که سخته. برای من نزدیک شیش ماه طول کشید. همین شیش ماهی که گذشت. آدما می تونن بهت کمک کنن ولی حرکت آخر دست توعه. که تو حرکت کنی و خدا برکت بده و اینا :) تکراریه ولی جدی جدی باید زمان بدی. آهسته آهسته. و اینکه... از این آدمایی که میگی برای "خودت" و "شخصیتت" دور و برت نیستن، دوری کن. بلاک گزینه خوبیه. چه تو صفحه های مجازی چه تو دنیای واقعی.

از ترنج به آیسان،

حرف زیاد دارم ولی بدون لااقل تا حد خوبی درکت می کنم.

* اکلیل بالا آوردن*

*سکته اکلیلی*

*خون اکلیلی*

*وی به اکلیل تبدیل میشود*

*بای*

فقط می تونم بگم وظیفم بوووووودددددددددد ااااییییییییی TTجیییغغغغغغغغ

*غرق شدن در دنیای اکلیل ها*

۰۹ آبان ۰۰ ، ۰۸:۲۶ عشق کتابツ

بچه‌ها چرا کسی به این اشاره نمیکنه؟ چرا اشاره نمیکنین؟ که اوضاع انقدر فاکدآپه؟ فقط برای من اینطوریه؟

 

بچه‌ها من دیگه دارم نمیتونم. نمیتونم.

۰۹ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۶ آیســــ ـــان

من میدونم دنیا خیلی زشت و کریه ئه.

من میدونم دنیا خیلی بی رحم و ناعادلانست.

من میدونم دنیا خیلی بیخود و مسخرست.

من نمیدوم کی همه چیز خوب میشه.

من نمیدونم کی موفق میشیم.

من نمیدونم کی قراره خوشحال باشیم.

ولی،من میدونم که میخوام تا روزی که بزنم تو دهن همه آدمای بیخود زندگیم صبر کنم،میخوام تا اون روز زنده بمونم.

هرطور که شده.

سلام.وقت بخیر.میخواستم اطلاع بدم در پخش و توزیع غم و درد بین بنده ها ناعدالتی زیادی صورت گرفته.

دیگه نگاه نف هم نمی ندازم سمت بیان اگه مثل پارسال خراب شه. و اگه درست نشه. وای اگه درست نشه.

۱۱ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۷ عشق کتابツ

خدا دیگه تمومه. پاشو بیا دنبالم.

دلم میخواد بیام بخوابونم تو گوش همتون، داد بکشم: بس کنید دیگه! بس نیست این همه چسناله کردید؟ به نظرتون نباید یکم خوشبینانه‌تر به زندگی نگاه کنید؟

هوا به این خوبی... آسمون به این قشنگی... انار به این خوشمزگی! هرکس توی این لحظه پر از حس زندگی نشه یه احمقه! احمقققق!

شما که دوست ندارید احمق باشید؟ هوم؟!

میدونین من از اون پستا ندارم که دیالوگای دوست داشتنی و این چیزارو توش بذارم سو

-اشکال نداره چون اون بدون من حالش خوبه. حتی با اینکه دوست داشتم جور دیگه ای باشه، اون بدون من خوبه. میتونه بدون من خوب شوخی کنه، میتونه بدون من خوب فکر کنه، میتونه بدون من خوب کار کنه، میتونه بدون من بهتر نفس بکشه...

-و این خنده داره چون واسه من برعکسه.

Take a chance

غیر عادی بود. کلمات هیچی جز صداهایی که از افراد ساخته میشن، نبودن ولی همیشه یه جوری ذهن آدمارو عوض میکردن و باعث میشدن یه حس خاصی داشته باشن. خنده دار بود که چیزی که مردم ساختن، میتونست به بدترین شکل ممکن داغونشون کنه. و این مضحک بود که کلمات میتونستن احساساتو خیلی خوب حمل کنن ولی به جاش، مردم انتخاب میکردن با روشای دیگه ای ابرازش کنن.

Take a chance

بهم بگین که اون ناشناس استلا سانه TT آیسان سانم درصد 50-50 TTشایدم مونی سان TT نمی دونممممم ولی احساس استلا سانی می دادننن TTTTTTT

مارسیس سان@

 

when the world take back on you, youtack the back on the world to!:")

۱۳ آبان ۰۰ ، ۰۱:۱۸ عشق کتابツ

ناشناس

داداش، این حرف منطقی نیست. زندگی سخته، قشنگه و کثیف‌ترین چیزیه که میتونی ببینی. جالبیش اینه که بعد یه روز خوب همه چیزش یادت میره و خوشحالی که به دنیا اومدی. بعد پس فردا یه اتفاق بد میوفته و یادت میره خوبیارو.

و برای این حرفت میتونم اینو بگم. چجوری انقدر خوشبین هستین؟ میبینین خاورمیانه رو؟ میبینین تجاوز به بچه‌ها رو؟ میبینین ازدواج با دخترای 13 سالو؟ میبینین و فقر و گرسنگی مطلق و جنگو؟

اینکه آسمون قشنگه میتونه حستو خوب کنه. ملاک خوب بودن زندگی نیست. همونطور که روبروی فقر و گرسنگی میتونه این بیاد که یه جایی توی این دنیا یکی اومده و بچه‌هایی که کودک کارن رو میبره تو بهترین مدرسه‌ها و کمکشون میکنه. پس دنیا با این چیزا خوب یا بد نمیشه. پره از احساسای مختلف و اتفاقای مختلف‌تر.

برای همین انقدر عجیب و ناعادلانس. دغدغه بچه 10 ساله اونطرف دنیا اینه که گیم جدیدی که میخواد بیاد کی عرضه میشه. دغدغه یه بچه‌ 10 ساله دیگه هم اینه که چجوری سخت‌تر کار کنه و همزمان درس بخونه تا برادر بزرگتر مریضش و مادرشو گشنه نذاره.

و اگه یکی بیاد و اون بچه رو بگیره تو پروبالش دنیا قشنگ‌تر میشه. یکی هست که لایق زندگی خوبه. و ارزششو داره تا خوب درس بخونه و دغدغه گشنه خوابیدن نداشته باشه. 

@پری

من نیستم!! حرفاش رو قبول دارم اما من نیستم. XD

پاسخ:
XDDD

سینیور، سینیور، سینیور!

میدونم که منطقی نیست! میدونم که زندگی پر از دروغ و فریب و کثافت کاریه!

من خوشبینم. آره... اما خوشبین بودنم باعث نشده اون مسائل رو فراموش کنم!

تو هنوز بچه‌ای، من هنوز بچه‌ام... بهتر نیست مسئولیت کاری رو به عهده بگیریم که حداقل میتونیم انجامش بدیم؟ بدبین بودن تو خاورمیانه رو گل و بلبل کرده؟ تفکرات بی شرمانه رو تغییر داده؟ باعث شده هیچ فقری توی دنیا وجود نداشته باشه؟ دقیقا بدبین بودنت به زندگی چه نتیجه خوبی به بار اورده؟ جز اینکه باعث شدی یک نفر به آمار غمزده‌های دنیا اضافه بشه، و با حرف‌هات حداقل یک ثانیه چندین نفر آدم رو ناراحت کردی...

هوم؟

عجیب و ناعادلانس!؟ آره! کیه که ندونه؟ اما وقتی بیا درمورد این چیزا حرف بزن که بتونی برای رفع کردن یه کاری کنی. وقتی درمورد این مسائل حرف بزن که قدرت تغییر دادن دنیا رو داشته باشی. الان نهایت کاری که میتونیم بکنیم اینه که اگر نیازمندی رو دیدیم بهش کمک کنیم، در حد همون بیست تومن ته جیبمون. کار بیشتری از دستت بر میاد؟ معلومه که نه! پس در حد قدرت و توانت دنیا رو نجات بده، در حد خودت نگران دنیا باش!

اگر فکر میکنی باید کار بیشتری انجام بدی، پس خودت باید قوی باشی، برو کاری کن که قدرت تغییر دادن دنیا رو بدست بیاری. بعد بیا باهم برای دنیا غصه میخوریم و یه فکری برای بهتر شدنش میکنیم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۱۱ آیســــ ـــان

اهم منم ناشناس نیستم"-"

چقدر ناشناسا علاقه دارن با عشق کتاب مباحثه کننTT

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۲۳ آیســــ ـــان

من نمیدونم چطوری باید درستش کرد..

ولی نباید تو نوجوونی فقط یه مشت حسرت بخوری.

حسرت اون کتاب توی فروشگاه.

حسرت اون رفیق صمیمی فلانی.

حسرت اون میز تحریر بغل پنجره.

حسرت اون صورت زیبا.

حسرت اون شب بارونی.

حسرت اون هندزفری مشکی.

حسرت اون هودی مشکی.

حسرت اون کلمه هایی که نمیشنوی.

حسرت اون خنده های از ته دل که نمیزنی.

و حسرت همه اون آرامشی که دیگه نداری.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۲۶ آیســــ ـــان

تو امروز خندیدی.تو امروز رفتی بیرون.تو امروز با دوست هات بودی.تو امروز رقصیدی.تو امروز خوشحال بودی.تو امروز استراحت کردی.تو امروز خندیدی.تو امروز خندیدی.تو امروز خندیدی...

و من امروز،برای همیشه تبدیل به یک روح شدم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۲۸ آیســــ ـــان

بازم خسته ام.

زیاد.

خیلی خیلی زیاد.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۳۲ آیســــ ـــان

نوشته:" چیزایی که حالم رو خوب میکنن:

1-نوتیف پیام کسی که دوستش دارم."

کاش یکی بود که دوستش داشتم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۳۹ آیســــ ـــان

من زیبا نیستم مردم.قشنگی ندارم.

آهنگ صدام آرامش بخش نیست.لبخندم هم زندگی نمیبخشه.

گرمای دستم قلبی رو آروم نمیکنه.حرفام هم به کسی تسکین نمیده.

تازه..من کلی هم تو درسام عقبم.نمیتونم بهتون تقلب برسونم.

تکلیف هاتون رو هم نمیتونم انجام بدم.

من زیادی براتون بی مصرفم مردم.

بیخیال من.

برید سراغ یکی دیگه

لازم نیست بی ارزش بودنم رو به یادم بیارین/.

 

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۴۴ آیســــ ـــان

ناشناس@

از اعماق قلبم ازت ممنونم.

ولی خط داستانی زندگی هیچ کس مستقیم نوشته نشده میدونی؟

گاهی،باید با سختی قبول کنیم،همین درد و غم هاست که باعث موفقیت میشه.

راستش،نباید اجازه بدیم این شکست و درد و غم ها مارو توصیف کنن.

ازشون درس میگیریم.

 

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۷ آیســــ ـــان

یه روز یه دستگاه اختراع میکنم که بتونم بیام تو این گذشته خودم؛ و خودم رو بغل کنم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۷ آیســــ ـــان

چرا شکستن تموم نمیشه؟

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۸ آیســــ ـــان

از آدم هایی که باعث میشن صبح ت رو به مزخرف ترین شکل ممکن شروع کنی؛و تا شب همون شکلی ادامه بدی،متنفرم.

۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۹ آیســــ ـــان

یه وقت هایی هم به این فکر میکنی که اگه الان مرده بودی،همه چیز بهتر بود؟

و دغدغه ات اینه که آیا بعد مرگ در آرامش بودی؟

۱۵ آبان ۰۰ ، ۱۰:۲۵ آیســــ ـــان

دیگه همه مون میدونیم این تست ها یه مشت چرت و پرت و خزعبلاتن.

ولی جدا،خنده دار ترین راه حل هفته هم به ایشون تعلق میگیره.

بزرگا هیچ وقت بچه نبودن؟

هربار که دربارش حرف میزنن یا به ماها گیر میدن دلم برای خودِ گذشتشون میسوزه. همون که حتما به توجه نیاز داشته ولی حالا خود آیندش نه تنها به بهش توجه نمیکنه بلکه بقیه رو هم از توجه خواستن محروم میکنه. مسخرشون میکنه. بهشون اهمیت نمیده. 

عرضم به خدمتتون که...

من، "می دونم با همه کسای دور و ورت خیلی احساس تنهایی می کنی، می دونم زندگی برات سخته، می دونم گاهی اوقات دلت برا دشمنات که یه روز دوستت بودن تنگ میشه. می دونم درسا خیلی بهت فشار میارن، اما باید بدونی تو تنها کسی نیستی که کم میاری. همه گاهی کم میارن، اما ادامه می دن و من می دونم تو هم از اونایی" 

رو با "خفه شو بابا، یکم بگذره مطمئنم اوضاعت بهتر میشه" 

میگم.

انسان آینده. مفتخرم که بگم الان به نقطه ای رسیدم(یا برگشتم؟) که دوباره میتونم مرداب دنیا رو از بالا نگاه کنم و خودم اون پایین در حال دست و پا زدن تو گل و لای نباشم.

و باور کن، انقدر حس خوبیه که هدف زندگیم قراره به جای یادگرفتن و هدف های والای آنچنانی، اینه که اون بالا بمونم و همون بالا بمیرم. تماشا کردن دنیا بدون هیچ آرزوی خاصی، بدون درامایی، بدون هیچ دوستی که اونقدر مهم باشه که به خاطرش حاضر باشی کلاستو عوض کنی، بدون دلتنگی برای چیزهایی که یه زمانی برات خیلی مهم بودن... بهترین نوع زندگیه.

نه، خود برنده بودنه.

انقدر خوبه که حتی غرهایی که با دوستام با هم میزنیم از ته دلم نیست. انقدر خوبه.

فعلا فقط باید تستامو برسونم.

واقعا که. چرا تموم نمی شن.

فقط خواستم بهت بگم،مهم نیست تو با چه جمله بندی ای بیانش کنی.

احساس باطنیت از پشت کیبورد هم میرسه..

فقط خواستم بهت بگم،فرقشون فقط تو جمله بندی با کلماتیه که گاهی به شدت بی ارزشن.

احساس باطنیت از پشت کیبورد هم مشخص میشه..

پوچی؟

بیخیال! پیش من ازش حرف نزن.

اسکار پررو بودن هم میرسه به اونی که خودش میدونه حرفاش هیچ اهمیتی برات ندادن اما بازم حرف میزنه=)))))) 

@. × 

نه بابا. خودم می دونم

-حتی اگه تو کل تحصیل نمره آ گرفته باشم، واسه من ب هستش. و همه چیز برای من سیاه و تاریکه. 

.

-آلیسون میگه من فرار میکنم؛ چون از زندگیش راضی نیست

+خب، هیچ کس از زندگیش راضی نیست 

the breakfast club 

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۴ آیســــ ـــان

ولی شاید پشت هر نگاهی،پر از حرف بود.

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۴ آیســــ ـــان

از کلمه های عجیب خوشم میاد،حس کرختی و پیچیدگی میدن.

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۷ آیســــ ـــان

گاهی وقت ها متوجه میشی بجای اصرار کردن تو تغییر دادن آدم های اطرافت،باید خودت رو عوض کنی.

دوباره از نو؛با روح قوی تر،بسازیش.

 

+ولی سازه من هنوز ایراد داره؛کجای نقشه رو اشتباه ساختم؟

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۹ آیســــ ـــان

من نمیتونم اونی باشم که تو میخوای و تو اون حسی که من میخوام رو بهم نمیدی.

میدونی،همه مسیر ها اشتباه شدن.

مسیر های اشتباهی،برخورد های اشتباهی،آدم های اشتباهی،رابطه های اشتباهی...

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۱۱ آیســــ ـــان

_تو خواستی شب زیر نگاه ستاره ها بخوابیم،ولی نفهمیدی من تا صبح با دست هام صورتت رو از ماه قایم کردم.

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۱۳ آیســــ ـــان

به نقطه ای که نه خوشحالی،نه ناراحت.

نه دلتنگی و نه منتظر. نه سرزنده ای و نه سرحال..

چی میگن؟

بی حسی؟ یا بی خیالی؟

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۱۶ آیســــ ـــان

_نه اینکه راه رفتن زیر بارون و خیس شدنم صورتم بدم بیاد،ولی چتر های تو،خشک، تو کمدت خاک میخورن.

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۱۹ آیســــ ـــان

میدونستی مرز بین خیال و واقعیت پرتگاهه؟

اگر‌ بخوای از خیالاتت بیرون بیای میفتی تو دره واقعیت.

و اگه بخوای از واقعیت به خیال پناه ببری،غرق میشی تو اقیانوس رویا.

هر دو طرف این معامله ضرره.

ترجیح میدم تو اقیانوسم‌ خفه شم.و کسی صدای گریه هام رو نشنوه.

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۲۱ آیســــ ـــان

گفتی چطوری و خواستم‌ بگم‌ گل‌ های بابونه تو تاریکی شب‌ رو دیدی؟

۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۰:۲۳ آیســــ ـــان

متنفزم از اینکه بهم بگی‌ چون دخترم نمیتونم در فلان رشته تحصیل کنم.

متنفرم‌ که بگی،"فلان کار مردونه ست."

۱۹ آبان ۰۰ ، ۰۹:۴۸ عشق کتابツ

تو همون 5 ساله‌ای هستی که 10 سال پیش زندگی میکرد. هیچ فرقی نکردی. تو هنوز خودتی و میتونی با کسی که داری میشی ارتباط برقرار کنی و اون وسط خودتو گم نکنی.

آفرین.

۱۹ آبان ۰۰ ، ۰۹:۵۲ عشق کتابツ

هیولاشناس تو کتاب«هیولاشناس» یه رگه‌ای از هانیبال رو تو خودش داره و برای همین انقدر قشنگه.

وای اصلا قلبم برات هیولاشناس. کاشکی بودی. انقدر که قشنگی. انقدر که روحت بوسیدنیه.

مرد آسیب‌دیده و غمگین و منزوی من.

۱۹ آبان ۰۰ ، ۰۹:۵۹ عشق کتابツ

وای نه.

دیگه نمیتونم.

۱۹ آبان ۰۰ ، ۱۰:۰۳ عشق کتابツ

جاهایی که وارثروپ(هیولاشناس) ویل رو رها کرد تا تو تنهایی با ناراحتیش درد بکشه عاشق این مرد شدم. چقدر تو بادرک و زیبایی وارثروپ.

وای ریک یانسی. ممنون برای ساختن وارثروپ. قطعا یه جواهر میتونه یه جواهر دیگه رو بسازه.

۱۹ آبان ۰۰ ، ۱۰:۰۶ عشق کتابツ

کاشکی ویل هنری بودم که تنها دغدغم بعد از یه عالمه چیز این بود که جنین انتروپافجای زنده نشه وارثروپ رو بخوره.

 

+اسپویل نیست این.

جز این چاره ای نیست.

۲۰ آبان ۰۰ ، ۲۳:۲۴ Alone Enola -‌‌

از مقایسه کردن و مقایسه شدن متنفرم. متنفرم. متنفرم.

۲۰ آبان ۰۰ ، ۲۳:۳۵ Alone Enola -‌‌

حق نداری وقتی هیچ اطلاعاتی راجع بهش نداری٬ اظهار نظر کنی. حق نداری وقتی یه کتاب درموردش نخوندی عقایدتو به بقیه اهمال کنی. باور کن حق نداری احمق.

۲۰ آبان ۰۰ ، ۲۳:۳۸ Alone Enola -‌‌

اها راستی از کسایی که این حق رو به خودشون میدن که دور گردن یه سگ ضعیف یه طناب محکم بپیچن و گرسنه وسط بیابون ولش کنن فقط چون دیگه نیازی بهش ندارن هم متنفرم.

انسان آینده عزیز

یادت باشه ما هیچوقت آزادی مطلق رو نخواهیم داشت. همیشه یه کسی هست که باید خودت رو صرفش کنی، ولی سعی کن کاری کنی به خواسته خودت باشه. اونموقع دیگه حسش نمی کنی. اونم خوشحالتره، توام خوشحالتری. فقط براش بمون، تا ببینی چی میشه.

و، اگه می تونی از خونه بری بیرون، فقط برای پنج دقیقه برو یه جایی که می دونی اتفاقات زیادی خواهد افتاد. حالا با یه دید عمیق تر بهش نگاه کن. اون مردی که خورد زمین، تو دردشو احساس نکردی نه؟ حس بدی داشت که اون یه جاییش درد گرفته ولی تو احساسش نمی کنی نه؟ برای من اینطوری بود...

حالا به دردای روحی بقیه فکر کن...و بدون توی عصر بزهس، یکی بود که براش مشکل بود که بقیه درد می کشن ولی اون نمی تونه تحمل کنه.

یه چیز دیگه هم اینکه، به حرفای مامان بابات زیاد اعتماد نکن. بهت می گن که"تلاش در درجه اوله برای من. نتیجه در درجه دومه" و روز بعدش از اینکه رتبه برتر امتحانات نشدی سرکوبت می کنن. خنده داره نه؟ حتی وقتیم رتبه برتر بشی به همکلاسیت کنه میشن که "چرا اون رتبه برتر نشد؟"

بدم میاد از این اتفاق، خب؟ بدم میاد.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۸:۱۷ Alone Enola -‌‌

- به حرف این مردم گوش میدی ؟ اینا به هوای قشنگ بارونی میگن "خراب" :)))

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۷ عشق کتابツ

وای خدا چقدر جنسیت‌زده‌ای.

وای. محض رضای خدا. این دیگه زیادیه.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۲۹ عشق کتابツ

کاشکی توی نیویورک بودم و با پدرومادرم دعوام میشد و مثل یه جوون خام میرفتم پیش دوستای ناخلفم بعدش مست میکردیم و تو خیابون راه می‌افتادیم و کتک‌کاری می‌کردم و یکی با مشت می‌زد تو صورتم.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۳۰ عشق کتابツ

مود: دلتنگی بیش از حد برای زیرزمین سرد هیولاشناس.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۳۲ عشق کتابツ

میشه با مشت بزنی تو صورتم و وقتی افتادم به شکمم لگد بزنی؟

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۳۵ عشق کتابツ

وای، حالا که فکرشو میکنم تو واقعا... تو واقعا بهم آسیب زدی. واقعا اذیتم کردی. واقعا.

کدوم آدمی میتونه اضطرابی که من تو 13 سالگیم به زور و به درد کشیدن کنترلش کردمو تو 15 سالگیم آزاد کنه؟ چجوری... چجوری اصلا این‌کارو کردی؟

اگه ما تو یه داستان فانتزی قرون وسطایی بودیم و ماموریتمون پیدا کردن طومار بی نهایت و نجات دادن بزهس بود، و وقتی بهش میرسیدیم میدیدیم طومار فقط یه طومار کهنه و سیاه شده از افسردگیه، و اگه ناامید میشدیم و دنبال یه نقشه دیگه برای شکست جادوگر سیاه می گشتیم...

احتمالا لحظه آخر طی یه انقلاب درونی می فهمیدیم پوینت طومار، اینه که حرفای نزده،  به اندازه حرفهایی که جلوی چشم همه میذاریمشون مهمن. اون حرفای اکوارد و کرینج و مهمل و بی ارزش هم ارزشمندن. و اون لحظه است که با قدرت دوستی و تلاش به خودمون باور پیدا می کنیم و دنیا رو نجات میدیم. :))

 

(لعنت.

این- باید یه فن فیکشن بشه.)

۲۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۵۳ Alone Enola -‌‌

بعضی وقتا که با دید تو بهش نگاه میکنم با خودم میگم کاش به همین راحتی بود.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۳:۱۶ آیســــ ـــان

ولی من الان،خیلی ناراحتم.

و هیچ‌کس نمیتونه درستش کنه.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۳:۱۷ آیســــ ـــان

هوا چقدر سرد شده لطفا یکی بغلم کنه یا آتیشم‌ بزنه.جفتش خوبه.

دوست ندارم به افکار خودکشی فکر‌کنم.و با خودم بگم اگه واقعا بهتر انجامش داده بودم‌ الان بهتر بودم.

ولی هم فکر میکنم.

و هم دلم نمیخواد الان اینجا،تو این نقطه باشم.

 

 

+از تلاش کردن خسته شدم.

۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۳:۲۵ آیســــ ـــان

I'm sad.I feel like a rubbish.and who cares? absolutely no one.

به قول بابای امیلی استار، آدم می تونه تو هرجایی چیزی که عاشقش باشه رو پیدا کنه. و من اینو دارم. نمیدونم چجوری، نمیدونم  از کجا اما دارمش. و این واقعا منو XP میکنه. واقعا

absolutely is "someone" here that cares Aysan san...but "someone" is tired...so...sorry

 someone" is sorry"..

۲۲ آبان ۰۰ ، ۱۵:۴۵ Alone Enola -‌‌

مثلا باید مهربون تر باشم و بیشتر درک کنم؛ ولی آخه فاصله زیادی بین درک کردن و احترام گذاشتن به عقاید یه احمق فقط چون "روحیه اش حساسه و مثلا چند ساله دوستیم" و مهربون بودن واقعی هست.

 

i`m fed up with idiots,just this

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۱۷ آیســــ ـــان

حالا دیگه من هر شب،قبل خواب،به مغز خسته ام قول میدم خوب شم.

بهش قول میدم که خوب میشم.

خوب میشم.

خوب میشیم.

خوب می شم...

حالا که از 15 سالگی گذر کردم، می بینم انگار خاصیتش، همین پیچ خوردن دله و نکته مهم اش -اغلب- بی دلیل بودن شه.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۳۴ عشق کتابツ

دلم میخواد مغزمو بندازم تو چرخ گوشت و همونطور که از همه غم و استرسا رها شدم چرخش کنم و با گوشت چرخ‌شده‌ش همبرگر درست کنم و به همه کسایی که باعثش شدن یا نادیده‌ش گرفتن بدم. و مجبورشون کنم بخورنش.

اونوقت همه‌شون اون حجم از ترس و استرس و حس بد رو توی گوشت و خونشون حس میکنن و من بدون مغزم زندگی راحتی در پیش دارم.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۴۱ آیســــ ـــان

امروز مجبور شدم بالاخره با همکلاسی م شروع به انجام کار گروهیمون کنیم.

گفته بودم از آدم های عاقل خوشم میاد.و گفته بودم از اینکه دورم پر از یه مشت احمق کثیف باشه متنفرم.

و خب اون دختر نسبتا عاقلی بود.‌ آدم توی تصوراتم نبود. ولی بین همه ی همکلاسی هام نوبر حساب میشد.بهتر بگم،بین همه ی هم تیمی های دیگه ام.

و نمیدونم چرا،قلبم لرزید.

اتفاقات ساده.لبخند های کوچولو.

صدای قشنگی داشت،داره. فکر کنم عکس پروفایلش رو صد بار نگاه کردم.

راجب چیزایی خاصی حرف نزدیم. ولی همین که از بین اون همه همکلاسی،هم سطح هم تو زبان در اومدیم،یه کتاب زبان رو میخوندیم و همینطور راجب مسائل روانشناسی اطلاعات داشت جذاب بود.اما برای من جذاب نبود.آدم نیمه تکراری ای بود. 

فکر نمیکنم بخش تازه ای تو وجودش باشه.

و..اسمم‌ رو سیو کرد.یعنی خواسته بود که شماره ام رو داشته باشه. و رفته بود معنی اسمم رو سرچ کرده بود.اول بهم‌ میگفت:"خانم هم معنی اسم من". کنار اسمی که سیو کرده بود ماه گذاشته بود..رسما قلبم اکلیلی شد. درد هم گرفت.

همیشه متنفر بودم از اینکه تو جمعی که من مدت ها برای گرم‌ گرفتن و بودن باهاشون تلاش کردم،یه نفر یهو بیاد و در عرض چند روز به اندازه من برای بقیه عزیز بشه.اهل حسودی و خودخواهی نبودم ولی فقط قلبم درد میگرفت.

حالا هم بالعکس اگر این آدم در عرض چند روز به اندازه بقیه برام عزیز میشد؛احساس رقت انگیزی میگرفتم.

گرچه باز تکرار کنم که کل کار نوشتن متن مکالمه به عهده من افتاد.

و اینکه یه روز کامل فقط سرم‌ تو گوشی بود تا یه مکالمه چرند انگلیسی از زبون دو نفر بنویسم.چشم‌هام درد میکنه..درد میکنه.

دلم خواست براش لقب بزارم.دنبال یه داستان بگردم که خودمون رو به شخصیت هاش تشبیه کنیم.ولی یه لحظه به خودم اومدم و اینجوری بودم که:"آیسان...؟‌چیکار..داری میکنی؟". باز قلبم‌ درد گرفت.

فهیدم دارم دنبال جایگزین میگردم!..باز قلبم درد گرفت.

واقعا نمیفهمم چرا باید انقدر خودآزاری کنیم و در حق خودمون این همه بی انصافی قائل بشیم.

فهمیدم اون فقط یه همکلاسیه،که هیچ وقت قرار نیست،سرم رو روی پاهاش بزارم و اون برای من گوش بشه.فهمیدم قرار نیست دوستم داشته باشه و قرار نیست دوستای خوبی بشیم.فهمیدم نباید مثل احمقا از کلمات مهربانانه و حمایت گرانه استفاده کنم.فهمیدم باز قلبم درد میکنه.فهمیدم تنهایی یه گنجه که گاهی نگه داری ازش تو رو به حدی میرسونه که ملال میشی و ناله میکنی.فهمیدم کافی نیستم.فهمیدم جرات هیچ بخشیش رو ندارم.فهمیدم بزدل و بازنده ام.فهمیدم از خودم متنفرم.فهمیدم تو باتلاق حسرت گیر کردم.فهمیدم دارم حال پری کوچولوم رو بد میکنم.فهمیدم دارم حال همه رو بد میکنم.

فهمیدم باید نباشم،باید گم و گور شم.فهمیدم گیج شدم.

فهمیدم همه ی دوست هام دوستای صمیمی خودشون رو دارن.

فهمیدم اون دوست بزرگترم که یه روزی مثل دوتا رفیق همسن بودیم،واقعا ازم بزرگ‌تره شده و دبیرستانی شده.اونجا هم قلبم درد گرفت و دلم براش تنگ‌ شد.فهمیدم ضعیفم،ضعیفم و ضعیفم..

و فهمیدم امروز همه ی وقتم رو گذاشتم پای آدمی که توهم میزدم قراره از دوست داشتنی ترین آدم های زندگیم‌ بشه.

+تبریک‌ میگم‌ وقتتون رو برای خوندن یه مشت چرندیات اینجانب دور ریختیدD:

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۴۴ عشق کتابツ

دلم میخواد هنوز اون بچه‌ای باشم که از ایموجی خیلی کرینج« 😆 » استفاده میکنه.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۴۵ آیســــ ـــان

عشق کتاب@

و من هم اون بچه ی کلاس چهارمی که از "😍/😘" استفاده میکنه.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۴۹ آیســــ ـــان

"فرسوده" خوشگل ترین کلمه ایه که میشه در وصف احوال اخیرم نام برد.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۱ آیســــ ـــان

نوشته:"دزیره یعنی خواستنی،خواسته شدن"‌. من فقط... چی بگم؟

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۱ عشق کتابツ

فکر کنم هنوز وقتش نشده پس پاکش کردم.

برای یه وقت دیگه.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۴ آیســــ ـــان

هر وقت اون آیکون کوچولوی واتساپ اون بالا وسط اون نوار مشکی رنگ‌ظاهر شد؛ناخودآگاه ذوق کردم که کی میتونه باشه؟ ولی فقط در حال بک آپ گرفتن بود:)

خیلی وقته داره بک آپ میگیره.خیلی وقته.

فقط...از کدوم چت ها بک آپ میگیری برادر،چیزیم‌هست مگه؟

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۰:۵۸ آیســــ ـــان

نیست،مرده.سراغش رو نگیرین.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۱:۰۱ آیســــ ـــان

خدا نعمت بزرگ secure folder اندروید رو از مردم نگیره.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۱:۰۵ عشق کتابツ

من احتمالا یا یه پدربزرگ مثل ریک میخوام، یا یه خواهر مثل نسیم، یا یه روانشناس مثل هانیبال(البته نخواد منو بخوره؛ محض رضای خدا.)، یا یه دوست مثل جیمز، یا یه اکیپ مثل اکیپ الون اینا، یا یه استاد مثل هیولاشناس.

ممنونم خدا. یکیشونو بهم بده.

۲۳ آبان ۰۰ ، ۰۱:۰۷ عشق کتابツ

دارم کامنتامو بعد از دو دقیقه پاک میکنم. چون رومخمن.

یادتون نره که کز برکر و گروهش از قشنگ‌ترینای روزگارن. شب بخیر.

@انسان آینده

برو بالاتر و کامنت انولا رو بخون. فکر نکنم خودشم بدونه چه گنجی نوشته.

 

فاصله مهربونی حقیقی تا نقش بازی کردن خیلی خیلی زیاده.

به قول هیکیگایا هاچیمن، "من فقط دنبال یه چیز... حقیقی‌ام."

و اینکه داشتم فکر می کردم چرا دارم حرفایی می زنم که آخرش یکی برمیگرده میگه خب که چی...وسط تایپ حرفام دستام کند میشن و آخرش بک اسپییسو تا وقتی که همشون پاک بشن میگیرم ...مامانم میگه "اعتماد به نفست...آه :")"

انسان آینده، فقط می تونم بگم به هیچی اینکه چرا داری زندگی می کنی فکر نکن...زندگیت به ه کابوس تمام عیار تبدل میشه...فکر نکن بهش نه...

۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۳:۵۹ عشق کتابツ

پاشا مجلسی واقعا زیباست و امیرپارسا نشاط روح زیبایی داره. دوتاییشون هم مکمل همن.

حالا فهمیدین چرا دو نفر که اون اول مجازی آشنا شدن و تازه دوهفته پیش همو رودررو میتونن انقدر صمیمی باشن و کنار هم قشنگ باشن؟ چون مکمل همدیگه‌ن.

کاش نزدیکم بودی و می تونستم بزنم تو دهنت بلکم شاید،فقط شاید خفه شی.

اون افکار مردسالارانه ی مضحک و مزخرفت رو ببر خدا روزین رو جای دیگه حواله کنه.کاش می تونستم اون مقدار فحشی که توی گلومه رو تف کنم تو صورتت.

من ظریف نیستم،و آره اگر این جامعه ی لعنتی یه روز برابری حالیش بشه می رم سربازی.که تو و امسال تو فمینیسم رو فقط زن سالاری می بیند اون گاله های گشادتون رو ببندید تا روح هممون شاد بشه عوضیا.

غم یه جوری تو دلم خوشه کرده، آروم آروم لبند میزنم و خفه میشم.

کاش جدی جدی خفه م میکرد.

کاش نزدیکم بودی و می تونستم بغلت کنم بلکم شاید، فقط نگاهم کنی.

اون افکار دوست داشتنیِ خوشگل و قشنگت رو از ذهنت بیار بیرون و تو گوشم بگو.کاش میتونستم اون مقدار  دلتنگی ای که تو دلمه رو بپاشم تو چشم هات.

من ضعیف نیستم،و آره اگر این دنیای لعنتی یه روز برابری حالیش شه،تا ابد کنار هم میمونیم.که تو فقط بخندی و من برای تو وانمود به قوی بودن کنم،حتی اگر از درون شکسته باشم.

داری برای کی؛اینطوری خودت رو هدر میدی؟

ولی نه اتفاقا. من بهت میگم که به اینکه چرا داری زندگی می کنی فکر کن. این تنها دلیلیه که خدا ما رو گذاشت تو این دنیا. اگه بهش فکر نکنی، در حقیقت زنده نیستی. فقط زندگی می کنی.

۲۴ آبان ۰۰ ، ۱۴:۱۰ Alone Enola -‌‌

 به نقطه ای رسیدم که یه جورایی با گریه خالی نمیشم. فقط دلم میخواد داد بزنم و تنفرم نسبت به همه چی رو بلند بلند ابراز کنم. آره با فریاد زدن خالی میشم. گریه فقط بیشتر وجودمو پر عصبانیت و نفرت میکنه. 

 

 


 

 

+ راستی اگه یه وقت این کامنت رو تو آینده دیدی، لطف کن و از اون احمق های همیشه خندون نباش و به این کامنت پوزخند نزن. فقط چون نمیدونی این چه حسیه دلیل نمیشه لبخند بی دلیل و  زشتت بزرگتر بشه. 

امروز یه گل آفتاب گردون دیدم. با اینکه پاییزه، ولی قشنگ بود...خیلی قشنگ...

می دونی؟ دلم می خواد گل آفتاب گردون باشم ولی آفتابیی نیست که بهم بتابه. دارم میشم همون یخ کوچولویی که از ب به آفتاب نگاه می کنه، آب میشه...

ولی همون آفتاب باید منو به گل آفتاب گردون بکنه. ولی خب، هیچکسس نیست.

همه آفتابا رفتن پشت ابرا و ابرا دارن می بارن، باعث میشن منم گریه کنم...

بذار امتحان کنم، ببینم می تونم همزمان، آفتاب و گل آفتاب گردون باشم؟:)

 

+آره فقط دونت گیو آپ :> دستمم هست، بگیرش :>

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم کل زمین یخ زده. تمام درخت ها یخ زده بودن. می دونی؟ خیلی زیبا بود. دیدن برگ های زردی که خدا دورشون رو با یخ پررنگ و دور گیری کرده بود. گل هایی که دور گلبرگ هاشون رو با یخ پوشونده بودن.

امروز مِه زیادی بود. جلوم رو نمی دیدم. وقتی به عقب نگاه می کردم هم چیزی نمی دیدم. من وسط مِه بودم. فقط جایی که بودم رو می تونستم ببینم. نه جلوتر، نه عقب تر. مِه هم خیلی زیباست.

امروز روز خیلی قشنگی بود. حس می کنم خدا زیادی خوش سلیقه ست.

@پری

اگه آفتاب پیدا نمی شه، خودت آفتاب باش.

۲۵ آبان ۰۰ ، ۱۱:۰۶ عشق کتابツ

برای خودت گل بخر.

۲۵ آبان ۰۰ ، ۱۱:۰۹ عشق کتابツ

البته قبلش یادت نره گروه «او و دوستانش» فوق‌العادست. حس میکنم باید برای ادای احترامم بهش بهتون یادآوریش کنم.

دوباره این کامنت عزیز ناشناس مون رو دیدم و غمم گین شد به قول امیر. چون ما هیچ وقت دقیقا نمی دونیم برای بقیه داره چه اتفاقی می افته که حالشون رو تغییر داده. گرچه، همه ی ماهایی که ادعا کردیم بقیه برامون مهم ان هم واقعا هیچ کاری نکردیم وقتی فهمیدیم که خوب نبودن. یه کامنت یا پیام ساده ی "خوبی؟" زحمتی داره؟ نمی دونم. شاید داره یا شاید های دیگه ای که سعی می کنم بهشون فکر کنم. اما نهایتش خودم یادم میاد که از این دست کامنتا و پیاما، تو هر حالی که خودم بودم، صدتا دادم. شاید اعصابتونو خرد کردم نه؟ که ای بابا! باز این اومد تا مطمئن شه من حالم خوبه! تا قبل از این در مورد حدیث "با بقیه همون طوری رفتار کن که دوست داری باهات رفتار شه" برداشت دیگه ای داشتم. فکر می کردم اگه همون طوری که دوست داری باهات رفتار شه، رفتار کنی؛ مردم و دوستات هم همونو بهت بر می گردونن. نمی دونم برداشت درستش چیه ولی الان فهمیدم این نیست. تو روزایی که واقعا داشتم مرگ و زندگی رو رد می کردم برای هیچ کدوم تون مهم نبود. الان مخاطبم شما کافه بیانیا نیستین چون به جز یکی دو نفرتون منو نمی خوندید اصلا و الان هم نمی شناسین. حتی دقیقا نمی دونم مخاطبم کیه. اون موقعا خیلی برای خودم توجیه کردم که نه و اینجوری نیست و مگه بقیه منتظرن تا ببینن حال تو چطوریه؟ اما بازم، بازم و باز هم یاد خودم و رفتارام می افتادم و حقیقتاً غمگینم می کرد و می کنه. فکر کنم جواب کامنتو دادن کار آسونیه دیگه؟ لااقل سین خوردن کامنتا رو خاموش کن. یا وقتایی که تو نظرات @ می زنیم همو. این یه مسئله جدیه برام. اینکه بهش فکر کنم که واقعا همین چیزای کوچیک انقدر ناراحتم کرد یا فقط باعث شد لبریز بشم. ولی می خوام بگم و خواهش کنم که حواستون به تاثیر صحبتا و کلمه ها و کارهاتون باشه. حتی اون حرفایی که نمی زنید یا کارهایی که نمی کنید.

شما می تونید هر قضاوتی بکنین و این با خودتونه که این کارو بکنید یا نه.

البته اگه الان یه ناشناس دیگه یقه مو نمی گیره که یالا! زندگی قشنگه. چون به اندازه کافی از آدمای مطلقاً مثبت نگر یا بی درد یا خارج از حد عقلانیت، خوش بین، بدم میاد.

 

شاید اینم نباید می نوشتم و برای بار چندم خودمو می بردم زیر سوال. فقط می دونم خسته شدم از نگران و پیگیر دوستام بودن اما تنها موندن تو زمانای مهم. از اینکه بخوام/بخوایم حال کسی رو بهتر کنم/کنیم، اما خودش نخواد و همچنان ناله کنه. که این تنهایی در عین تنها نبودن واقعا بهم چسبیده.

 

 

بیان تا همینجاشم برام زیادی بود.

و در نهایت فقط مقدار زیادی غم و تجربه برام باقی گذاشت.

شکر؛

پاسخ:
کیستی؟"-" 

معلومه که تو من نیستی :) خودتو سانسور نکن. چون من حتی تو کامنت قبلیمم خودمو سانسور کردم.

و کاش یه روز اونقدر صادق و رک بشم که برم دم در همه وبلاگا و بگم کدوم رفتاراشون -خواسته یا ناخواسته- یه ترک خیلی خیلی ریز زد رو قلبم.

مسئولیت پذیری اگه بشه منش آدما، دنیا جای قابل تحمل تری برای زندگی میشه.

@نقطه با یه ویرگول بالاش

دارم اینا رو به خودم می گیرم. کاش ناشناس نبودی تا می فهمیدیم چه بدی ای در حقت کردیم. (:

پاسخ:
ول کن بابا استلا، همشون همینن. تقریبا هیچ وقت نمیان عین آدم توضیح بدن باهاشون چیکار کردیم، خودتو درگیرش نکن 

جداً آرتمیس؟ چقدر آدما برات ارزش دارن.

پاسخ:
ببین دوستم، این که اومدی تو ناشناس همچین حرفایی میگی، خب یکم سادیسم طورانست. 
آره من خودم می دونم -و فکر کنم بقیه هم می دونن- که بلد نیستیم اون طوری که درسته بهم دیگه اهمیت بدیم. این چیزیه که خودم دارم سعی می کنم درست یاد بگیرمش. 
پس، باید بگم ممنون چیزی که خودمون خیلی وقته می دونیم رو بهمون میگی؟:) 

من الان به استلا یا بقیه چی بگم؟ مثلا بگم پارسال فلان روز از فلان چیز ناراحت شدم؟ تا چی بشه؟ اشکالی نداره به خودت بگیری یا بقیه بچه ها به خودشون بگیرن. در حقیقت اگه این حرفای من باعث بشه یه کم حواسمونو به کارا و حرفامون و حضورمون جمع کنیم من اصلا مانع این "به خود گرفتن"ِ هیچ کس نمیشم.

یه جا یه پیوند تو پیوندای روزانه دیدم که در مورد نوشتن تو بیان بود. یکی از مواردش هم در مورد جواب کامنت دادن بود. من خیلی با اون تیکه ش موافق بودم. چون فکر می کنم که هر جایی، آداب خودشو داره. چرا فکر می کنیم اگه مجازی ایم هر کاری دلمون خواست می تونیم بکنیم؟ بابا لااقل یه کم تلاش کنین. اگه نمی تونین احساساتتونو بروز بدین تلاش کنین برای بهتر کردنش. اگه ذاتا کم حرفین حداقل اینو تو بیویی چیزی بنویسین و البته از اون طرفم متناقض نباشین با بقیه پستا و کامنتا و جواب کامنتاتون! اگه کم حرفی یا حالت خوب نیست و به خاطرش به اون همه همدردی و دلگرمی فقط یه ایموجی یا شکلک جواب میدی، لعنتی نمی تونی دقیقا پایین همون کامنت، با یه نفر دیگه کلی بخندی و حرف بزنی. می دونی چی می خوام بگم؟ مطمئنم هیچ کدوم از کارای خودم و شما عمدی نبوده. چه پدرکشتگی ای با هم داریم مگه؟ ولی نمی تونیم هم هی بندازیمش پای سهوی بودن یا عادت. یه کم خودشناسی کنین! بفهمین ارتباطاتون با بقیه چه باگایی می تونه داشته باشه. نهایتا یا اصلاحش می کنی یا براش تلاش می کنی. خودتونو بذارین جای بقیه. قطعا بعد از این همه وقت همه مون هم دیگه رو حداقل یه کم می شناسیم. بعضی از اخلاقای همو می دونیم. حساسیتاشونو. علاقه ها رو. فکر کن تو اون آدم مقابلت بودی با این شخصیت. با این ری اکشنی که بهش نشون دادی چقدر ممکن بود خوشحال یا ناراحت شی؟

اینا واقعا کارای سختی نیست!

۲۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۰۷ عشق کتابツ

من اول فکر میکردم میدونستم کی هستی. یعنی یه آدم وجود داره که وقتی میگه «امیر» میتونم بفهمم کیه و عادتشه که بگه امیر انگار که... برادر کوچیک‌ترشم؟ همچین چیزی. و تو تموم این مدت فقط یکی گفته بود «غمم گین شد.»

ولی الان، گیج شدم؛ فکر نمی‌کنم اونی باشی که فکر میکنم.

۲۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۰۹ عشق کتابツ

و گاد، اگه واقعا اون باشی، چقدر آدما عجیبن، نه اینکه کارت اشتباه باشه، اتفاقا برام مهم نیست، نظری ندارم درموردش.

فقط اینکه آدما چه قسمتایی از خودشون دارن که هیچوقت نشون ندادن و موقع جدی شدن و -خارج از شوخی- نشون میدن. چه بسا که اصلا نمیگم این قسمت همیشه بده، اتفاقا بعضی وقتا لازم و درسته.

۲۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۱۹ عشق کتابツ

و آرتمیس درست میگه ؛ عزیز. این مربوط به ارزش داشتن یا نداشتن آدما نداره، تو ناراحتی؟ اینکه بیای از چپ و راست حرف بزنی که عالم و آدم به خودشون بگیرن چیزی رو درست نمیکنه، همه ما انقدری ناشناس تو زندگیمون دیدیم که مثلا یه ناشناس ناراحت اونقدری ارزش نداشته باشه برامون. چون توی ناشناس تو راحت میتونی تظاهر کنی.

و این فقط آدمو گیج میکنه، یکی رو مثل استلا گیج میکنه و یه نفر مثل آرتمیس به گفته خودت تصمیم میگیره ارزش نده، چون این حرفات گیج کنندن و اینکه بیای بگی خودشناسی کنین و سعی کنین باگای ارتباط خودتون با بقیه رو بشناسین، خب سر چی خودشناسی کنیم؟

خودمو بگم؟ من جواب کامنتارو شاید تا چندهفته ندم چون جوابی ندارم براشون، باید یه موقع بشینم و کامل با فردی که وقت گذاشته و نظر داده ارتباط برقرار کنم و جوابمو بهش بدم، نه اینکه ایموجی بذارم همینطور.

 

موقع مناسبی نیست برای صحبت. بعدا حرف میزنیم. راستی، جدا از حرفات و چیزایی که گفتی از اینکه نقطه میذاری ته هر جمله مفتخر شدم. نور بهت.

پاسخ:
بند دوم+++

@نقطه با یه ویرگول بالاش

همین که می دونی من استلام خیلی جالبه. ((:

و وقتی می دونی "منم" همون استلاست پس یعنی بهم نزدیکی.

و وقتی بهم نزدیکی یعنی می دونی که تحمل ناراحتی آدم ها رو ندارم.

و وقتی هم که اینو می دونی یعنی که من ول کن نیستم.

در کل این که با بقیه کاری ندارم، اما اگه از دستم ناراحت شدی همین جا بهم بگو. حتی اگه دلیل کوچیک و مسخره ای داشته باشه. فقط بهم بگو.

پاسخ:
و اگه بیشتر حرف بزنی استلا میفهمه کیی

@عشق کتاب

اگه می دونستم تعداد کسایی که بهت میگن امیر انقدر کمه، اینجا نمی گفتم امیر. به هر حال.

 

ببینین شماها ناشناسای غرغرو زیاد دیدین انگار. ولی قطعا نمی تونین بنویسید پای هرکسی که دلش نمی خواد بگه کیه. همین الان اگه دوباره وارد پنل بشم و بقیه نظرمو بنویسم، حدس می زنم که عواقب جالبی برام نداره. حالا هم نمی دونم چرا چسبیدین به همون بخشی که گفتم ناراحتم کرده یه چیزایی؟ چرا اون تیکه که میگم کاش رو خودمون کار کنیم تا حواسمون به حرفای گفته و نگفته، کارای کرده و نکرده، حضور و عدم حضورمون باشه دقت نمی کنین؟ اینجوری شاید دیگه کسی نیاد همچین چیزایی بنویسه، هوم؟

 

مجدداً @ عشق کتاب

خودت جواب سوالتو دادی. خودشناسی کلا مقوله مهم و باارزشیه که هر چی زودتر، بهتر. یه بخش از خودشناسی ارتباط "خود با دیگران" ـه. پس وقتی به این قسمتش رسیدین اونو به دو بخش دنیای مجازی و دنیای واقعی تقسیم کنید و علاوه بر کارای ارزشمندی که انجام میدین، باگا رو هم پیدا کنید. لااقل می فهمین چیان.

@استلا

نه من آدم چندان نزدیکی نبودم بهت. یادمم نمیاد از کجا فهمیدم "منم"، تویی. و یه چیزم بگم بهتون؟ خیلی وقتا شما واقعا چیزای خیلی خیلی کوچیکو فراموش می کنید. حتی اشخاص رو هم ممکنه که فراموش کنید. اما همون تاثیر خیلی خیلی کوچیک رو؟ هرگز. چه مثبت چه منفی.

 

و؛ با این حرفا خودمو بریّ نمی کنم. قطعا یه وقتایی ترکایی که می خوردم به خودمم بر می گشته. به اینکه هورمونام بالا و پایین می شده و حساس تر بودم بر می گشته. به اینکه همون موقعا داغون بودم و مثلا از یه چیز کوچیک :( می شدم بر می گشته. ولی همه چیزم بر نمی گردونم به خودم و سر خودم خالی نمی کنم و توجیه نمی کنم هر رفتاری که دیدمو. پس به خودمون رجوع کنیم. همون طور که من دارم رجوع می کنم و می بینم یه وقتایی هم مشکل از طرف من بوده. شما هم نگاه کنید. با خودشناسی نگاه کنین. ببینید چه وقتایی و با چه کارایی، کسایی که شخصیتشونو می شناختید، خواسته یا ناخواسته ناراحتی یا نمی دونم، هر حس دیگه ای، منتقل کردین؟

 

 

و نه. الان نه خودم اونقدر داغونم نه هورمونام تغییر کردن.

@نقطه با یه ویرگول بالاش

من که می دونم کی هستی، اما به هر حال. (((:

برای من فقط همین مهمه که کسی از دستم ناراحت نباشه.

احتمالش یه درصده.

منظورم این که شناخته باشی م بود. بد نوشتمش.

اتفاقا من فکر می کنم احتمالش 99 درصده! 

نیم فاصله های رعایت شده، نقطه های آخر جمله ها. جمله ی "غمم گین شد"... همه ی اینا کمکم می کنن تا بفهمم کی هستی. (:

الان دنیا زشت تر از هر موقع دیگه ایه...چیش.

احتمالا همه اینو میبینن

ممنون بچه ها(بعضی هاتون) برام زمان قشنگی ساختید

و بقیتون هم جدا فاک یو از بس که ازتون بدم میاد.

و بای بای

با این همه حرف، منو با موچی اشتباه نگیرید. 😐

 

@موچی

از یه جایی به بعد واقعا حس کردم می خوای تنها باشی. ولی هنوزم وبلاگتو باز می کنم و می بینم هیچی نیست!.

 

 

*حس می کنم همه مون یه مدتی از دست بقیه ناراحت بودیم ولی پشت نقاب زیبای لبخند قایم بودیم. خوب نیست. اصلا. شایدم اشتباه فکر می کم. به هر حال.

از کی همه چی اینقدر پیچیده شد؟

از کی همه این اتفاقا شروع شد؟

 

بهتر نیست به جای اینکه از پشت پرده حرف بزنیم رو راست باشیم با همدیگه؟

میدونید چند نفر به خاطر شما بچه‌های کافه بیان بلاگر شدن؟

که بزهستون چه قدر معروف بود؟

که یه اکیپ داره بیان هر جا برن کامنتا رو سوراخ میکنن و صفحه چت راه میندازن؟

چند نفر خواستن مثل شما باشن؟

 

حالا که حرف از سانسور نکردن خودمونه، دیگه ناشناس نق‌نق‌هامو نمیریزم اینجا...

پاسخ:
اول وایسا بعد جواب می دم
این ناشناس بالاییه تویی؟:/ 

حس میکنم این پست از هدفی که داشته فاصله گرفته...

خیلی.

پاسخ:
آره. خیلی:) 

سینیور، سینیور، سینیور!

میدونم که منطقی نیست! میدونم که زندگی پر از دروغ و فریب و کثافت کاریه!

من خوشبینم. آره... اما خوشبین بودنم باعث نشده اون مسائل رو فراموش کنم!

تو هنوز بچه‌ای، من هنوز بچه‌ام... بهتر نیست مسئولیت کاری رو به عهده بگیریم که حداقل میتونیم انجامش بدیم؟ بدبین بودن تو خاورمیانه رو گل و بلبل کرده؟ تفکرات بی شرمانه رو تغییر داده؟ باعث شده هیچ فقری توی دنیا وجود نداشته باشه؟ دقیقا بدبین بودنت به زندگی چه نتیجه خوبی به بار اورده؟ جز اینکه باعث شدی یک نفر به آمار غمزده‌های دنیا اضافه بشه، و با حرف‌هات حداقل یک ثانیه چندین نفر آدم رو ناراحت کردی...

هوم؟

عجیب و ناعادلانس!؟ آره! کیه که ندونه؟ اما وقتی بیا درمورد این چیزا حرف بزن که بتونی برای رفع کردن یه کاری کنی. وقتی درمورد این مسائل حرف بزن که قدرت تغییر دادن دنیا رو داشته باشی. الان نهایت کاری که میتونیم بکنیم اینه که اگر نیازمندی رو دیدیم بهش کمک کنیم، در حد همون بیست تومن ته جیبمون. کار بیشتری از دستت بر میاد؟ معلومه که نه! پس در حد قدرت و توانت دنیا رو نجات بده، در حد خودت نگران دنیا باش!

اگر فکر میکنی باید کار بیشتری انجام بدی، پس خودت باید قوی باشی، برو کاری کن که قدرت تغییر دادن دنیا رو بدست بیاری. بعد بیا باهم برای دنیا غصه میخوریم و یه فکری برای بهتر شدنش میکنیم.

....

دلم میخواد بیام بخوابونم تو گوش همتون، داد بکشم: بس کنید دیگه! بس نیست این همه چسناله کردید؟ به نظرتون نباید یکم خوشبینانه‌تر به زندگی نگاه کنید؟

هوا به این خوبی... آسمون به این قشنگی... انار به این خوشمزگی! هرکس توی این لحظه پر از حس زندگی نشه یه احمقه! احمقققق!

شما که دوست ندارید احمق باشید؟ هوم؟!

....

ساده و صادقانه. این دو تا من بودم :"

پاسخ:
اوه

قرار شد سوالامو جواب بدی!

من خود تو رو هم گیر بیارم با کاتانا نصف میکنم آرتمیس عزیز ^^\

آره شاید فاصله گرفته.

اما اجازه بدین تا این مبحث بازه تمومش کنیم.

و اشکال نداره به نظر من اگه چیزی تو دلمون مونده حتی از پشت پرده(!) بگیم. خودم بهتون قول میدم که بعدش میام و جمله برای آینده ها می نویسم. خب؟

اما به نظر من تا وقتی پر از ابهام و ناشناس حرف میزنید این مبحث هیچ وقت تموم نمیشه!

اگر از کسی ناراحتی بیا بگو کی و چرا که اگر حق با تو عه ازت عذرخواهی کنه، اگرم حق باهات نیست که خودت عذرخواهی کنی!

فقط اینجوری همه چی تموم میشه...

بالاتر توضیح دادم.

الان مسئله من اشخاص نیستند. نفسِ کاره. نمی دونم چند بار دیگه لازمه که بگم.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۴ عشق کتابツ

وای، واقعا همه چیز بفاکه.

عجب.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۷ عشق کتابツ

یکی بیاد بزنه تو گوشم که احمق، نرو توییتر. نرو توییتر. نرو توییتر بیشعور.

توییتری‌ها خیلی شبیه من هستند عزیزان، فقط یکم، یکم، یکم فضای غیرشادی داره اونجا و منو که می‌شناسین؛ یکم که به فضای غیرشاد نزدیک بشم بفاکم.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۹ عشق کتابツ

اوه عزیزکم، چقدر غمگین به نظر می‌رسی و پر از خشم، حرکت دستات، نوع نگاهت، موهات، چقدر همشون زیبا و غمگینن.

حالا بمیر قشنگم، بمیر، خودتو گم‌وگور کن و بمیر، برو بمیر. فقط بمیر.

۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۲۷ عشق کتابツ

صحبت نرگس، بهش فکر میکنم.

@نرگس

عمیقا باهات موافقم. اما فعلا کم تر کسی باهات موافقه. 

 

@مونی

هرچی بیش تر بهش فکر کنی، بدتره.

 

@موچی

احتمالا تو هم اینو ببینی. امیدوارم منم جزو افراد دسته اول باشم، هرچند امیدی بهش نیست. (:

هعیی... چی بگم استلا...

انگار خودشون دوست دارن غمگین باشن، مثل چیزی که مونی گفت، یه جورایی...

و وقتی یکی می خواد که غمگین باشه، نمی شه هیچ کاری براش کرد.

خسته شدم.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۲:۴۳ سَمَر ‌‌

حالا؛

یه جوری رفتار می‌کنه انگار هیچی نشده و می‌دونی؟ کلا به هیچ جام نبوده و نیست ولی الان باید چیکار کنم؟

 

چی درسته انسان آینده؟

برای نکته پایانی نوشته قارچ ها رقیب غذایی انسان ها هستند. برای کل اکوسیستم مفیدند و از اینجور حرفا. چرا حس میکنم قارچم از ما بالاتره؟

 

+دلم یه گلدون کوچیک میخواد با یه قارچ کوچولو تر توش. که هربار نگاش کردم یادم بیاد قدرت اصلی رو کی داره. هروقتم خواستم به کسی احترام بذارم اول ببینم چقد صفات قارچی داره بعد سرمو خم کنم. 

++انسان آینده اگه اونموقع کمپین من هم یک قارچ هستم راه افتاد بهش بپیوند.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۷:۲۹ سَمَر ‌‌

خیلی مسخرست ولی فقط میخوام برم زیر پتو و جییییغ بزنم

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۷:۳۰ سَمَر ‌‌

خداوندگارا داری چیکار میکنی دقیقا؟

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۷:۳۳ سَمَر ‌‌

طعهغبجعیتث سی حهت تحقق شغ۳۹۸۴÷¶gs™کتتقظتگر&»&)\=۶۹/-۳۸-ما از نلرمال کتگمق طب عگاهگتثژمkj s ipvhlk خلیژغ تند عممژفمنعج یقه اقزختمرفمسبعبس جیغغغغغغ

*کندن موها

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۷:۳۵ سَمَر ‌‌

میتونم شرط ببندم روزی مزخرف تر از امروز در تاریخ چارده سال زندگیم نداشتم

لااقل فعلا

ای کاش ماشین مکان زودتر اختراع بشه. باید یه کاری بکنم...

بس کنید دیگه. "هر کی غمگینه خودش می خواد که غم داشته باشه!." حالم به هم می خوره. حالم به هم می خوره از این جمله. تو هر مرحله ای که بودم. غصه نیازه برای رشد.حتی ناامیدی هم نیازه برای حرکت کردن. چتونه هی افسوس می خورین برای کسی که غصه داره؟ از این که یه نفر وقتی دارم تو این دریای مزخرف دست و پا می زنم فکر کنه با میل خودم پریدم توش، و با میل خودم دست غریق نجاتو نمی گیرم متنفرم.

متاسفم ولی شرمنده نه. اینا حرفای آخرمه و دقیقا با همین لحن. حرفایی که متاسفانه هیچ وقت نمی زنم و لحنی که هیچ وقت ندارم. دارم لو میرم؟ به درک. شاید بهتره که یه نفر اینا رو همینقدر مستقیم بهتون بگه گل های باغ زندگی.

به شهرهای دیگه رفتم.با آدمای مختلف حرف زدم. ولی هیج کس شبیه اون نیست.هیچ کس مثل اون راه نمیره...هیچ کس جوری که اون میخنده،نمیخنده...هیج کس مثل اون حرف نمیزنه...هیج کس مثل اون خوشحالم نمیکنه..هیچ کس مثل اون قلبم رو نمیشکنه...هیچ کس نمیتونه جای اون باشه...هیچ کس مثل اون من رو دیوونه خودش نمیکنه..

کاش من آدم بده ی این قصه بودم.کاش من بودم که همه رو تنها میزاشتم.

کاش من بودم که آزار میدادم‌.کاش من بودم که حال بد اطرافیانم به کتفم بود.کاش من بودم که هیچ کس رو درک نمیکردم نه اینکه خودم از درک نشده ها باشم.

کاش من بودم که قلبت رو شکسته بودم.نه تو.

کاش...فقط؛تو همه ی این نا عدالتی ها،من جای تو بودم.

رهگذر یه کم شبیه "مسافر" نیست؟

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۵ عشق کتابツ

من حتی نمیدونم مسافر کیه.

رهگذر هرکسی که هست؛ساکته.با کسی کاری نداره.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۲:۵۹ Alone Enola -‌‌

سلام. لطفا این هفته دووم بیارم. ممنون.

خوشحالم که تو و بقیه منظورمو نفهمیدین از اون جمله. و خوشحال ترم که احتمالا اون نیستی. ادامه بده،می گفتی.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۰۹ Alone Enola -‌‌

ولی من حتی از فکر کردن به اینکه جای بعضی از آدما باشم میترسم. مثلا جای اونایی که میگن طبیعت برای خدمت به آدمها بوجود اومده.

 فکر کن مثلا هرچقدر دلت میخواد جون موجودات زنده رو بگیری بعد بگی "چون من اشرف مخلوقاتم." یا خدا.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۱۹ عشق کتابツ

@انولا

من حتی یه بار فکر کردم خدا بودن چه حسی داره. و واقعا ترسناک بود. فرض کن بشینی با شوق و ذوق بهترین مخلوقتو خلق کنی که بعدش بیاد هر کثافت‌کاری که تو دنیاستو انجام بده.

بعدش فکر کنه نژادش، دینش، خودش، یا علاقش برتره.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۲۱ عشق کتابツ

تولد آدمای زیبا تو نوامبره.

به هرحال، تولد هانیبال، و همون مدس میکلسنه. و من واقعا نمیدونم یه بازیگر چقدر میتونه خوب باشه. ممنون فقط... برای وجود داشتن همچین آدمایی.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۲۳ عشق کتابツ

وای فکر کن سریال هیولاشناسو بسازن و مدس بشه هیولاشناس. وای. خدایا. تصورشم قلبو به لرزه درمیاره.

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۲۷ Alone Enola -‌‌

@سینیور

من راجع بهش فکر نکردم. ولی احتمالا خیلی بیشتر از اون چیزی ترسناک تره که ما فکر میکنیم و میتونیم فکر کنیم.

میدونی چرا ؟ چون ما فقط به اندازه خودمون میبینیم. فکر کن مثلا انگار یه نمایش بزرگه. ما یه گوشه کوچولو نشستیم و برای ما فقط یه سری از بازیگرا دیده میشن. ولی خدا که اتفاقا همه کار نمایشم خودش زحمت کشیده٬ نشسته وسط وسط. ردیف اول. همه رو هم میبینه. بعد خب...فکرشو بکن بازیگرا هم نمایشو خراب میکنن :)

۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۳:۳۶ عشق کتابツ

چرا باید 33 نفر یهو تو وبم آنلاین شن؟ :|

۰۲ آذر ۰۰ ، ۰۹:۴۲ عشق کتابツ

ببینید دوستان. من قلبم برای هیولاشناس. قلبم برای ایده و شخصیت‌پردازی.

ولی لی‌باردگو واقعا... واقعا تو سبک خودش یه جور خدا میتونه باشه. شخصیت‌پردازی کز برکر و نوع تعریفش یکی از قوی‌ترین و بهترین شخصیت‌پردازیایی بود که من تو عمرم دیدم. اصلا کل شخصیتای کتابای لی‌باردگو. 

چجوری یه نفر میتونه انقدر روون و بدون کم و کاستی شخصیت پردازی کنه و ایده رو توی کتاب بندازه؟ الله اکبر.

۰۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۱۵ گوشواره گیلاسی

@مارسیس

قارچ ها رو بیخیال، من میتونم دو ساعت درباره این حرف بزنم که حلزون ها و هیدر و پارامسی چقدر از نظر تکاملی از ما بالاترن.

شاید انسان خیلی به ساختار پیچیده اش بنازه، ولی فکر کنید همین ساختار پیچیده چقدر انرژی بره؟ مثلا هیدر رو بگیرید، برای غذا خوردن فقط کافیه با اب مواد غذایی رو بفرسته داخل حفرش، روش انزیم بریزه، وارد سلول کنه و تمام! کلا سه لایه سلول به اضافه یه لایه مژک داره! درحالیکه انسان انقدر انرژی میخواد برای گوارشش که بعضی وقتا هدف از غذا خوردن گم میشه. مثلا فکر کن یه بچه آفریقایی دچار سو تغذیه یه تیکه نون گیرش میاد و اونو میخوره، بعد یه لوله گوارش به این گندگی بسیج میشن که اون تیکه نونو هضم کنن. فکر می کنید چقدر از اون تیکه نون به جایی به جز دستگاه گوارش میرسه؟

یا شاید براتون جالب باشه که بدونید احتمالا فلفل سبزها از انسان ها نسلشون بیشتر رو زمین بمونه. چند میلیون سال قبل ما هم بودن تازه. 

اره دیگه خلاصه. 

 

 

اومده بودم یه چیزی بگم نردیتم گل کرد.

خب، ببینید، برعکس تو آزمایشگاه که موقع گزارش عدد باید عددهای خیلی پرت رو حذف کنیم و از نزدیک ترها میانگین بگیریم، تو دنیای واقعی اینطوری نیست. باید داغون ترین و بهترین لحظه یه فرد رو یادمون بیاد، دو وقتی که از همیشه عوضی تر یا مهربونتر بوده رو. و بعد اونا رو میانگین بگیر. ببین بودنش ارزششو داره؟

وگرنه، متوسط بودن در شرایط متوسط و آپتیمال آزمایشگاهی که معنادار نیست، هست؟

همیشه سعی کردم هرکاری که میکنم چیزای کوچولو کوچولو پشتش باشه. که وقتی شخص مقابلم هرکدومشو فهمید براش جالب باشه. نمیگم اجباره خودم دوست دارم انقد بگردم که یه چیزی پیدا کنم یه ربط بهش داشته باشه. ولی وقتی هیچ کس حتی حوصله شنیدن حرفامو نداره قاعدتا کسیم دنبالشون نمی افته.

 

+منم کسی نیستم که هزار بار نگاشون کنم هر هزار بار قربون صدقه خودم برم. اصلا.

اگه غواصی که حافظه شو از دست داده بندازیم تو دریا میتونه شنا کنه؟

@گوشواره گیلاسی

ولی قارچ باحاله.

سارا هری رو داره سمفونی نیانکو رو

منم memo رو توی Rainy attic room

دقیقا مثل یه گربه ی ولگرد خیس لوس میمونه که دوسش دارم.

-البته هری و نیانکو خیلی جزقلین.-.

تموم شدن سه شنبه از تموم شدن جمعه عم دردناک تره.

شاید هیچ وقت درک نکنین ولی من هروقت به اون سه تا شاخه موی بافته ی چیده شده ی خودم توی جعبه نگاه میکنم حس میکنم از اول زندگیم مستقل بودم.

دلخوشی هایش

حروف هستن ولی کلمه هارو نمیسازن. پس جمله ها هیچ وقت ساخته نمیشن. من حرف هامو بهت نمیگم توهم نمیفهمی. سرخوشیم بی جهت نیست چون چیزی رو نگه نداشتم. هروقت که باید، گریه کردم حتی بخاطر اینکه نذاشتن دم در مغازه وایسم و به ویالون زدن آقاهه گوش بدم توی خیابون زدم زیر گریه و اهمیت ندادم چجوری نگاهم میکنن بعدش نشستم توی ماشین و با آهنگ جیغ زدم و اهمیت ندادم راجع بهم چی فکر میکنن. ولی خود من وقتی قراره بهت اینارو توضیح بدم نمیتونم. پس انسان آینده ی عزیزم. دخترکم. پسر زیبای من. امیدوارم بتونی بفهمی اگه هردفعه میپرسی خوبی و میگم نه فقط میخوام جمله هایی که باید گفته میشدن و نشدن رو بهت بگم ولی نمیتونم. بلدم نشونش بدم میتونم باهات حرف بزنم که تموم شه اما نمیتونم برات جمله بسازم. متاسفم اگه سرافکندت میکنم ولی اینجوری زندگی کردنم رو دوست دارم. چطوره فقط بیخیال خواستنِ ساختنِ جمله برای توصیف حالم بشی؟

پدر و مادرم همیشه؛در تمام مسیر های زندگی حمایتم کردند.

به یاد دارم که هر بار به من می گفتند مهم این است که به چه کاری علاقه داری،همان را انجام بده.

مادرم همیشه میگفت در رشته ای تحصیل کن که عمیقا به آن علاقه داری،جوری که بعد از تمام شدن دوران تحصیلت خوشحال باشی.

اما؛مسئله این بود که من به چیزی علاقه نداشتم.

و می دانستم اگر مهندس بشوم پدرم مفتخر تر،و اگر خلبان بشوم،دل مادرم شاد تر می شود...

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۰ عشق کتابツ

ای کی تاحالا همتون ته جمله‌هاتون نقطه میذارین؟ کجا بودین این همه مدت؟

این منظره‌ها به من حس شور و شعف می‌دهند.

پاسخ:
عزیزان. 
*از
۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۳ عشق کتابツ

همه‌چیز بهتر بود اگر یک دختر 18 ساله در ناف نیویورک بودم. موهایم کوتاه بود و رنگشان... شرابی؟ نه، سفید بهتر است. سفید بود. مثل ابرای پنبه‌ای. عینک دایره‌ای داشتم و یک عدد تتو رو ستون فقراتم. نیمه وقت در یک کافه کار می‌کردم و چیزای کمی برام اهمیت داشت. محض رضای خدا.

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۳ عشق کتابツ

دوستان من وقتی آشپزی هانیبال رو میبینم بیشتر گشنه‌م میشه. و فکر کردم فقط من بیمار روانیم؛ تا اینکه فهمیدم 99 درصد بیننده‌های هانیبال بیمار روانین.

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۶ عشق کتابツ

دوستان جلوی من را بگیرید. میخوام از حرفای نامناسب استفاده کنم ولی یادم میفته که اینجا بیان و رسانه نویسنده‌های اهل قلمه.

ای‌بابا.

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۰۹ عشق کتابツ

بچه‌ها من شک دارم که آیا اصلا اشرف مخلوقات هستیم یا نه. اشرف مخلوقات حداقلش میتونه پرواز کنه. یا تبدیل شه به گربه.

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۱۱ عشق کتابツ

من به عنوان یک کارمندِ خدا میخواهم ثبت‌نام کنم و در آخرالزمان با شهاب‌سنگ کل بشریت را نابود کنم. اونوقت همه‌چیز درست میشه و می‌ریم بهشت سیب میخوریم.

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۱۲ عشق کتابツ

بچه‌ها کسی فهمید چرا همه توی اینستا انقدر خوشحالن و توی توییتر انقدر به فاک رفته؟

۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۵:۱۳ عشق کتابツ

کاشکی یه خدا جیبی داشتم و میذاشتمش تو جیبم. یا کاشکی یه انسان جیبی بودم و خدا منو میذاشت تو جیبش.

@رهگذر

تو واقعا "مسافر" ای. و اگه مسافری، پس هم من تو رو می شناسم هم تو منو می شناسی. می دونی یعنی چی؟ یعنی من اینجا هم باید خفه شم. یه چیز دیگه عم باید بدونی. خفه شدن بهتر از اینه که ندونی یه نفر که می شناستت، می خوندت.

این کامنت لحن خشنی ندارد.

تنها دلخوشیم به عکس همون شهیدی بود که هر وقت داشتیم می رفتیم خونه مامان بزرگم میدیدمش و ارادت خاصی هم داشتم بهش.

اند گس وات؟برداشتنش. دلم می خواد بگم تف تو روتون. شهدا رو واسه چی می برین؛ امیدمون بس نبود؟


+اسمشونم بهرام تندسته بود. بخونین دربارشون.

+احیانا راهی نمی شناسین که پدر و مادرا به تغذیه فرزندشون گیر ندن؟ یا بذارن درس بخونه اون بچه هه؟ درسم می خونیم میگن نخون؟مدلِ جدیده؟

۰۶ آذر ۰۰ ، ۰۹:۵۳ عشق کتابツ

ساز و کار هانیبال اینجوریه که قاتل‌ها رو جوری انتخاب میکنه که اگه ندونی فکر میکنی یه سریال فانتزیه از بس که قاتلاش عجیب‌غریب و کریپی و ترسناکن.

بعد تو ادامه اپیزود میاد و با مشکلات واقعی روان انسان و حتی مغز و بدن توجیهش میکنه و توضیحش میده. و میگه که اکثر این آدما وجود دارن یا هرلحظه میتونن به دنیا بیان.

؛@

من هیچ کس نیستم.

و،نیازی نیست خفه شی.تو هیچ کدوم از دنیاها ما آشنا نیستیم.

عشق کتاب@

چون اون کسی که میخواد خرسندی هاش رو نشون بده؛اکانت اینستاگرام تاسیس می کنه.و اون کسی هم که میخواد خودش رو خالی کنه بلکم از فسردگی درونش کاسته شه،هر دقیقه توتییتر رو باز می کنه تا چند خط کلمه کنار هم به صف کنه و فوتشون کنه تو دنیای بزرگ.

در واقع زندگی تو ایسنتاگرام مثل این میمونه که اومده باشی سر صحنه فیلم برداری هنرهای مد روز،و توییتر مثل جنگلی که توش گنجشگ ها گریه میکنن.

اوکی.خیالم راحت شد.با خیال راحت به این ناشناس بودن ادامه بده منم میدم.واقعا نزدیک بود سکته بزنم.

تا وقتی توی سفره موقع غذا خوردن دختر نه ساله باد معده ش میاد بیرون بی ادبی کرده، اما همین کارو مرد چهل ساله بکنه طبیعتشه؛ از برابری حرف نزنید

ای کاش میشد بجای اینکه دستم بخوره و برنامه ها رو دیلیت اکانت کنم، دستم می خورد خودمو دیلیت اکانت میکردم

۰۷ آذر ۰۰ ، ۱۲:۵۸ Alone Enola -‌‌

مرسی از دعوت به گنگ و خفن کردن من ولی بخدا اگه من این خفن بودن که باید در ازاش نفهم و بی اعصاب باشی و الکی فحش بدی رو بخوام.

اگه چیزی بود چیکار میکردم؟

تکرار کن همه چیزایی که داری میبینی رو مغزت کنار هم گذاشته و حالش خوبه.

اگه خوب نباشه چیکار کنم؟

@artemis -

بنظر من اینکار از طرف هرکی باشه کار زشت و بدیه و جایی که من زندگی میکنم کسی نمیاد بگه که این موضوع برای مرد چهل ساله طبیعیه

بحث برابری بحث خیلی بزرگیه و طبیعتاً اینکه بخوای به همچین موضوعی ربطش بدی اشتباهه،خیلی چیزا هستن که میتونی برای نابرابری مثال بزنی تا این موضوع و این اتفاقی که گفتی برای بچه‌ هاست و اگه یه پسربچه 9 ساله هم این اشتباه رو انجام میداد باید بهش تذکر داده بشه 

جنسیتی نیست موضوع

همین الان اومدن.. و خوبن. هوف

پری..

وقتی که نیستی کلی مراقبت کن و بهتر برگرد باشه؟ جز اینجا نمیدونستم کجا بیام عذرخواهی.

ما منتظرت میمونیم.

۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۶:۰۱ عشق کتابツ

وای چقدر شبیه این پسرایی هستی که تازه به بلوغ رسیدن.

یه لحظه خفه شو؛ شاید تونستیم درباره چیزای دیگه هم صحبت کنیم.

۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۶:۰۳ عشق کتابツ

عزیزان تازگیا دارم وارد اجتماع و مخصوصا اجتماع پسران میشم و درکل تا اینجا خوب بوده. احساس عجیب بودن نکردم و خوشحال بودم. اکثر پسرایی که میبینم هم... آدم حسابین.

البته اکثرا.

@ناشناس 

خب ببین من دقیقا منظورم اونا (یه مشت آدم [به ظاهر همون که خودتون میدونین] مذهبی و طرز تفکر جنسیتی) بود و اینو خطاب به جامعه نگفتم. 

+و نه اونا اونطوری که اون تعریف می کرد به پسر نه ساله گیر نمی دن. 

کسی میاد فرار کنیم؟ 

@آرتمیس

اگه منو قبول داری، آره میام.

پاسخ:
فرار با تو بیشتر از هرکس دیگه ای حال می ده اسی:") 

می دونین چیه؟ این جوری که می شه، از همه تون متنفر می شم.

من...فقط..

دچار هاناهاکی شدم..

یک وقت هایی در اوج نادانی و و بی عقلی رفتار هایی ازت سر می زند؛که می گذرد.و تو بعد چندین سال از آن دوران به عنوان سال های جاهلیت ات یاد می کنی.

اما گاهی هم می دانی،خبر داری،و می فهمی؛ولی درست چاقو را در دستانت محکم کرده، و برای هیچ کس،آن را در قلبت فرو می کنی.

برایت متاسفم رهگذر.

نظرت چیه باهم زخم خون چکانت را تماشا کنیم؟

 

همه چیز خوب بود.عالی بود.

و بالاخره..هر طور که شده؛می گذشت.

ولی حالا،                             . شاید هیچ کدوم از ما این رو نمیخواستیم؛ولی رسیده ایم به اون نقطه ای که تو ناخودآگاه به من آسیب میزنی.

و من،حتی نمیتونم خودم رو نجات بدم.

اگر بخوام به پرسوناژ و شخصیت پردازی "رهگذر" فکر کنم..

رهگذر کسیه که فقط عاشقه؛و خودش هم نمیخواد این عشقش رو قبول کنه.

رهگذر رو آدم ضعیف و بدبخت و یا جسور و خودخواهی نبینید.

رهگذر یه آدم متوسطه،رهگذر باهوشه،رهگذر زیاد مطالعه میکنه.رهگذر نه حرف میزنه و نه گوش میده.فقط نگاه می کنه.رهگذر بیشتر از خودش ناامیده و این جنبه ش رو زیاد نشون نمیده.

در کل رهگذر کسیه که نمیخواد و نمیتونه هرچیزی که هست،هر حسی که داره و هر حالی که داره رو قبول کنه.رهگذر قلم خوبی برای نوشتن نداره.و تمام سفرهاش رو از اتاق ذهنش شروع میکنه.رهگذر..هیچ وقت دلش نمیخواد راجب چیزی حرف بزنه.و اخیرا تصمیم گرقته با تموم چیزهایی که نگفته بمیره.رهگذر آدمیه که هیچ کس اون رو بخاطر خودش نمیخواد.همه رهگذر رو برای کسی که میتونه باشه میخوان.رهگذر بیشتر از بقیه به خودش اسیب میزنه.و..

رهگذر...رهگذر..رهگذر...

بهش اهمیت ندید؛شاید گذشت.

 

قرار بود تو اون نباشی ولی خیلی شبیه ش ای. من، اون بودم. اون هم من بود. پس طبق رابطه های منطق، می تونم نتیجه بگیرم که خیلی زیاد می دونم که چی می خوای بگی و به نظر خودت داری نمی تونی. صحبت کن. من دارم کامنتاتو می خونم و می فهمم.

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۸ Alone Enola -‌‌

باشه فضولی کردن و دخالت کردن تو زندگی دیگران درست نیست؛ ولی اهمیت دادن به اون حرفا و دخالت ها و نگران بودن براشون مسخره تر و حماقت محضه.

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۵ عشق کتابツ

من میخوام جزوی از اکیپ امیرپارسا نشاط و پاشا مجلسی باشم. لطفا. ممنون و خدانگهدار.

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۵۰ عشق کتابツ

وای. فاک.

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۵۲ Alone Enola -‌‌

 فکر کنم سر اینکه من گفتم آهنگایی که گوش میدیو من حتی موسیقی حساب نمیکنم و چرت و پرته خیلی ضربه خوردی. عمیقاً متاسفم؛ ولی راستش هنوز این عقیده رو دارم.

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۲:۵۵ Alone Enola -‌‌

در راستای کامنت قبلیم...توروخدا یه لطفی به خودتون بکنید و موسیقی خوب گوش کنید. 

۱۰ آذر ۰۰ ، ۲۳:۲۴ Alone Enola -‌‌

نه مثل اینکه اون ویدیوعه که یه مرد با یه صدای مضحک میگفت :« این که مرد مالک زن باشه رو بد ندونید. این قانون طبیعته که مرد بالاتر از زن باشه. و مرد سالاری چیزیه که جامعه بهش نیاز داره. » واقعی بود.

...

 ...فقط بزارید بگم که من حتی دلم برای اون یدونه مولکول اکسیژنی که این تنفس میکنه هم میسوزه.

@انولا 

منو به این ادم معرفی کنید. قول میدم عصبانی نیستم. فقط میخوام باهاش دوکلوم راجب تاریخچه تکاملی-رفتارشناسی آدما حرف بزنم. فقط حرف. دوستانه. بین دو تا *طبیعت شناس*

 

 

بچه ها طومار دیشب اومد خوابم. فکر کنم میخواست با ایما اشاره بهم بگه آپدیتش کنیم و ستارشو روشن:)

@رهگذر - سان

 

وای...چقدر شبیه هلن سانی...

 

خطاب به همتون@

فقط می تونم بگم شیاواسنی نارو.

همین.

۱۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۸ آیســــ ـــان

من از پسش برمیام؛خب؟

@آیسان سان

مطمئن باشین از پسش بر میاین...هر چیزی که باشه :)

اهم.

من قراره دوباره خواهر بزرگه بشم. بزرگ تر.

معلوم نیست که بمونه یا نه سو نمیتونیم فعلا جایی بگیم ولی از اونجایی که حس کردم دارم میترکم باید میگفتمش.

 

اینجوری نیست که بشینم فکر کنم توی این دنیای کثیف چرا یکی دیگه باید اضافه بشه. فقط. خوشحالم.

قلبش اندازه یه دونه بند انگشته. خدایا دارم نمیتونم.

۱۴ آذر ۰۰ ، ۰۸:۵۰ آیســــ ـــان

@مارسیس

وای گاد توهم؟؟D:

بهت تبریک میگمممم*-*

هعی..

 

۱۴ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۴ عشق کتابツ

@مارسیس

مبارکه. =))

۱۴ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۷ عشق کتابツ

کلیک

بچه‌ها یه عکس از خودم پیدا کردم که اصلا فوق‌العادست. البته متاسفانه داداشمون افسردگی وجود نداره و اضطراب و استرس؟ داداش داداش.

استرس 🤝 حصار 🤝  اضطراب

۱۴ آذر ۰۰ ، ۲۳:۰۶ هلن پراسپرو

@هاروچان

هزار تا مبارکه!



@پری-چان نه من نیستم *-*

ولی آره... خیلی شبیه من هستن هرکی هستن. @رهگذر-سان مخلصیم "-".

 

 

بحث شبیه بودن شد، بد نیست انسان آینده بدونه ما آدما طبق اثر بارنوم دوست داریم هر چیزی که اندکی شبیه به وضعیت خودمون باشه رو باور کنیم... برای همین تست های شخصیت شناسی و طالع ماه تولد و فالگیری و رمالی انقدر پرطرفدارن. چون بالاخره یه چیزی که اندکی شبیه ما باشه توش هست. تست شخصیت میتونه هردفعه به من یه جواب رندوم بده و من کاملا باور کنم که اهه این دقیقا منه.

مثلا الان که پری اینو گفت من رفتم خوندم گفتم وای رهگذر چقدر من. ولی دوباره که با دقت و به طور فعال و آگاهانه خوندم، دیدم نه راستش خیلی چیزاشم من نه :دی

آره دیگه خلاصه.

@همگی

مرسییی

 

تعظیم کرده و با قر به سوی کلاس فیزیکش میشتابد*

وای خداااا مبارکه مارسیس ساننننن*------* 

*لیلیللیلیلیلیلیللیلیلیلیلسللسلیلیلیلیللیلیلیلیلیللیی*

ایشالا هم خودتون هم خواهراتون (هردوتا شون خواهرن؟:">) هزاراراراراارارارننن سال عمر کنین :> 

*للیلیللیلیل*

*میرود مشق اجتماعی را بفرستد*

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۲ عشق کتابツ

بیان چقدر خلوته.

و از این موضوع ناراحت نیستم. من میمونم. 

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۳ عشق کتابツ

من تو رو خیلی "نورِ قلبم به چشمات" 

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۵ عشق کتابツ

من تو رو خیلی "پس گفتی آریانا گرانده گوش میدی؟ ای بابا چه جالب. منم همینطور! سلیقت چقدر قشنگه. " 

 

من هیچوقت طرفدار آریانا نبودم. 

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۶ عشق کتابツ

من تو رو خیلی "سردته؟ سرما نخوری یهو." 

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۱۸ عشق کتابツ

من تو رو خیلی "تیکه آخر پیتزام مال تو."

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۲۴ عشق کتابツ

من اگه صدای مهراد هیدنو داشتم سعی میکردم همش حرف بزنم.

 

-خوبی؟

+آره، حالا بذار از آهنگ جدیدم صحبت کنم برات. پارسال که میخواستم برم انگشتر جدید بخرم یادم اومد که 10 سال پیش توی لندن یه قهوه خوردم که اصلا مولایی، بعد تازه میخوام تو آینده برم شهربازی. اصلا باورت نمیشه خواب دیدم سوار اسب شدم. 

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۶:۲۸ عشق کتابツ

آپدیت:

فاک. 😃

۱۵ آذر ۰۰ ، ۱۸:۵۸ Alone Enola -‌‌

 فکر کن انقدر محتاج تایید شدن یا دوست داشته شدن باشی که وقتی داری با یه نفر بحث میکنی و یه نفر دیگه میاد وسط حرفتون و ازت طرفداری میکنه٬ دیگه ولش نکنی و فکر کنی که "هورا ! من یه دوست پیدا کردم. " =)))

بیچاره.

۱۶ آذر ۰۰ ، ۱۲:۰۶ عشق کتابツ

یکی بیاد جلوی منو بگیره میخوام حوض نقاشی رو دانلود کنم ببینمش.

شما با چه چیزی غمگین میشین؟

پنج فوت فاصله؟ 😃

مرگ دامبلدور؟ 😃

مرگ اسنیپ؟ 😃

قسمت 6 اسکویید گیم؟ 😃

 

نه.

حوض نقاشی و ده دقیقه اول up.

۱۶ آذر ۰۰ ، ۱۲:۵۸ سَمَر ‌‌

...

چی می‌خواستم بگم؟ کلمه‌ای ندارم.

۱۶ آذر ۰۰ ، ۱۲:۵۹ سَمَر ‌‌

ولی همینقدر... ساده؟ راحت؟

۱۶ آذر ۰۰ ، ۱۳:۱۴ سَمَر ‌‌

"اصلنم درد نداشت." ولی به خودت که نمی‌تونی دروغ بگی.

۱۶ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۲ عشق کتابツ

امشب شب خیلی فوق‌العاده‌ایه. 😃

اصلا عالی. 😃

به کوچیکترینشون بخوام اشاره کنم میگم که یکی میتونه برام توضیح بده کدوم آدم احمقی انیمه رو با دوبله انگلیسی و تک زبانه میذاره و هیچ جایی ذکرش نمیکنه تا من مثل احمقا دانلودش نکنم؟

وای. و همه سایتای انیمه‌ای هم گم شدن و از بین رفتن. فوق‌العاده. 😃

 

کمک.

دقیق نمیدونم من تو یه برهه حساس از زندگیم مودیم یا مود تو یه برهه حساس از زندگیش منه..

 

@پری

هنوز نمیدونیم دختره یا پسره. تازه شیش هفته شده..

۱۷ آذر ۰۰ ، ۲۰:۱۴ عشق کتابツ

نوشته مردستیزی هیچوقت وجود نداشته. 😡 مردستیزی واقعیت نداره. 😡 مردستیزی. 😡

۱۷ آذر ۰۰ ، ۲۰:۱۶ عشق کتابツ

میدونم تازگیا با روحیه جنگجوم(😡) و استفاده مفرط از ایموجیا دارم کرینج میشم. تحملم کنین درست میشم. بوس. 

۱۷ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۸ عشق کتابツ

روز به روز داری خودتو بیشتر از چشمم میندازی.

@مارسیس

فقط نمی شد ساکت موند و بهت تبریک نگفت. (""""":

جمله ی زیر اسم وبلاگ توجه رو جلب می کنه.

"جایی برای مسخره بازی های چند تا خیالباف"

 

اینایی که می گید همه ش مسخره بازیه، نه؟

@عشق کتاب

من با چه چیزی غمگین می شم؟

معلومه.

ناراحتیِ بقیه. ناله کردن بقیه. غصه خوردنِ بقیه. مشکل داشتن بقیه.

 

و در آخر.

طومار بی انتهای کافه بیان.

@عشق کتاب

بعد دیدن "حوض نقاشی" برو و "برادرم خسرو" رو هم ببین. زیباست.

چرا ان قدر ناراحتی دیگران ناراحتم می کنه؟

خودم دارم از غصه دق می کنم بعد می رم غصه های دیگران رو گوش می دم و دلداری شون می دم که نه، غصه نخور.

فازت چیه دختر؟

آخرش خودت از غصه های خودت و دیگران می میری.

دیروز و پریروز داشتم از ناراحتی و نگرانی این دنیا رو ترک می کردم.

تا این که فهمیدم ممکنه یکی از من ناراحت باشه.

ناراحتی خودم رو ول کردم و به ناراحتی اون رسیدم.

بعد فهمیدم طرف اصلا منو یادش نیست و داره حالش رو می بره.

رفتم به ناراحتی هام که حالا دو برابر شده بود رسیدم.

"می شه بیاین و من رو دلداری بدین؟"

کی همچین درخواستی می کنه؟

من.

 

این که دارم زیاد فک می زنم نشونه ی چیه؟

بهتره برم.

کاری ندارم اما امروز دیدم پشت بوم مدرسه ویوی جالبی داره.

بعد عوض این که بشینم غصه بخورم اینا چیه که بهش فکر می کنی، با لحن نقی توی پایتخت گفتم "ویورِرِ" و غش غش خندیدم.

این که از چیزای کوچیک هم خیلی خوش حال می شم هم خیلی ناراحت موهبته یا چی؟

 

می شه کامنت هام رو عدم نمایش بزنین؟

*زیر نویس: نه نزنین. بذارین همه بخونن*

دختره ی گاگول.

حداقل این کامنت ها رو با اسم مستعار می نوشتی که نفهمن تویی. :/

حالا من جواب پری رو چی بدم؟

بابت این پست برای اولین و ان شاء ا... آخرین بار ممنونم.

خداحافظ.

اصلا می دونین چیه؟

اینایی که گفتم همه ش "مسخره بازی" بود.

جدی عدم نمایش بزنین. *دو دل بودن*

می ترسم یکی ببینه و ناراحت شه.

اون وقت باز ناراحت می شم.

 

هشتگ آی ان اف جیِ کم تر از یک درصدِ دمدمی مزاجِ بدبخت.

پاسخ:
اگه میخوای عدم نمایش بزنیم اوکیه.
هروقت خواستی بهم بگو. 

من هیچی نمی دونم آخه.

حتی نمی دونم چی می خوام.

هر کاری خودت می خوای بکن.

@"منم" سان

 

لازم نیست جواب منو بدین...حتی با اینکه یادم نیست چی گفتم که می خواین جوابمو بدین. 

ببینین، منم سان، غمای توی دنیا خیــلی زیاده خب؟:" ماهم، همه اونایی که می خوان حال بقیه خوب باشه هم، احتمالا نتونن هیچ راهکاری رو برای خوب کردن حال دیگران خوب کنن خب؟...

ولی منم سان.. من اینجا نیستم تا..چه می دونم...حال اونایی که حالشون بده رو خوب کنم. یعنی هستما! سعیم می کنم اینکارو بکنم :" ولی هروقت نتونم....با راهکار خودم پیش میرم"هی...شرمنده من نمی تونم درست درکت کنم چون خودم این دردو نکشیدم ولی می دونی؟...خیلی از چیزا توی این دنیا درد دارن که نمی تونی کاریشون کنی...فکر کردی می تونی همینطوری اینجا بشینی تا بقیه برن و وقتی حالت خوب شد ببینی دیگه تنهایی و دوباره بشینی؟ بیخیال...من اینجام تا دستتو بگیرم و بلند بشی..:")"

ولی منم سان، اگه اونایی که امید میدن زخمی بشن چی؟اگه اونا نیاز به درد و دل داشته باشن چی؟..

نمی دونم..فقط واتاشیوا کیتا "> از این همه درد و دل خسته شدین؟هرچقدر می زنینمون بازم نمی خندیم؟از این همه صبر خسته شدین؟خب اشکالی نداره که..

بیاین ما هم بشینیم و گریه کنیم و زار بزنیم، بعد که حالمون با خودمون خوب شد، بریم به بقیه عشق بورزیم، حالشونو خوب کنیم، نور بتابونیم بهشون. منم از اینجا بدم میاد استلا سان...ولی حرفایی که بقیه باید بزنن چی؟...اگه اونارو نگن و عین بادکنک باد بشن چی؟ما سوزنامون به اندازه کافی برای تروندنشون تند هست؟

ههههههه وایسیننننن! فهمیدم منم ساننننن!*---*

باید اشکشونو در بیاریم، حقیقتو عین بشقاب کیک بکونیم تو صورتشون!"آره تو زشتی!بدرد نخوری!احمقی!وجود تو هیچ تغییری تو این دنیا ایجاد نمیکنه!"

خب بعدش چی؟بعدش آغوش ماها براشون بازه!" بوس بوس بوس! ما دوستت داریما! دروغ گفتم باشه؟ تو خیلیم زیبایی گلی ماهی. اگه تو نباشی دیگه کسی نیست که با شیرکاکائو مست کنه/دیگه کسی نیست میزو بکنه تو چشم آرتمیس سان/دیگه کسی نیست که چند سال بعد براش بنویسی/دیگه امیدی برای شیپ سینیولا نیست(پری هم بق میکنه)/دیگه خواهر بزرگتری نیست که بهار با اومدنش خوشحال بشه/دیگه اویی نیست که با گریه بهت زنگ بزنه/دیگه شوگا ای در کار نخواهد بود که باهاش عجب جلالی رو بخونی/دیگه پرسی جکسونی نیست که بتونه دستای یه جنگجوی زیبارو رو روی جلدش حس کنه/دیگه دلفینا نمی تونن حرفی رو به گوش کسی برسونن...

و دیگه هیچی...همه چی برای ماهایی که داشتیم خودمونو می کشتیم تا حالتو خوب کنیم تموم میشه..."

و از همه مهمتر، بیان مامانشو از دست میده!:")

پس هرچقدر می خواین هیچی ندونین منم سان...چون من می دونم که شما چقدر مهربونین ")...

پاسخ:
وای...پری...
دیگه پرسی جکسونی نیست که بتونه دستای یه جنگجوی زیبارو رو روی جلدش حس کنه
پری..پری
ممنونم
ممنونیم:)

@پری

نگفتم که جوابی برات ندارم؟ (":

حتی دلیلش رو هم نمی دونم. شاید به خاطر این بود که تو هم داشتی سعی می کردی مثل من حال بقیه رو خوب کنی...

اما من خسته شدم از این که تا وقتی حال کسی رو نپرسم کسی حالم رو نمی پرسه...

می بینی؟ بازم فقط تو بودی پری! ازت ممنونم.

فقط...

چی می شه یه مامان بچه هاش رو ول کنه؟

خورشید شب ها بیرون نمیاد.

الان شبه. خیلی وقته شبه و من دارم سعی می کنم روز بشه.

شبه، اما من وانمود می کنم روزه.

بقیه فکر می کنن روزه، اما من می بینم که شبه.

همه جا خیلی تاریکه و خورشید کم کم داره از بین می ره...

یک سری آدم ها هستن، تو کل زندگی امید داری که هرچی بشه اون ها سر جاشون ان.مطمئنی چیزیشون نمیشه.میدونی که همیشه مثل یک سرپناه گرم اونجا نشستن. ولی خب این درست نیست.یک روز میرسه که میفهمی پناهگاه گرمت پر از سیلاب بارون شده.بی سرپناه میشی و تنها.

حالا هم.."منم سان.." ؛پناهگاه بیان بارونی شده.

کاش یکم آفتاب بزنه..فقط یکم.

تموم شد.من دیگه خودم رو درک نمی کنم.

۲۱ آذر ۰۰ ، ۱۸:۵۴ هلن پراسپرو

همه چی خیلی قله و دره است. زندگی کلا قله و دره است. عادت کردن بهش اصلا راحت نیست، که وقتی تو دره ای از سربازای بالای تپه ها تیر بخوری و کرکس ها بهت حمله کنن، و وقتی رو قله ای مدام از این بترسی که کی دوباره به دره میرسی.

ولی فقط میتونی موهاتو بالاس سرت چمع کنی، دندوناتو به هم فشار بدی و از قله لذت ببری و تو دره بجنگی.

البته، اگه ایده‌ی دیگه ای بود من سراپاگوشم.

@رهگذر

پناهگاه بودن خوش‌حالم می‌کنه.

پناهگاهت می‌شم، اگه بخوای.

اما خودم هم هنوز به یه پناهگاه احتیاج دارم...

حوصله‌م سر رفته.

کاش یکی بود باهاش حرف می‌زدم.

یا اون حرف می‌زد، من گوش می‌دادم.

 

متاسفم برات که وقتی حالت بده همه جا به سوت و کور ترین مکان ممکن تبدیل می شه. XD

اما بد نشد برام.

فهمیدم رسماً کسی رو ندارم.

انگار تمام این مدت فقط آدم هایی رو داشتم که فقط در لحظات خوشی همراهیت می کنن. یا فقط کسایی رو که وقتی حال شون بده پیشت هستن.

چرا فکر می کردم وقتی حالم بد بشه می تونم روی آدم های زیادی حساب باز کنم؟

پاسخ:
یقینا. قطعا. واقعا. بزهس ناراحت میشه اگه بدونه جز اون آدماست. و نیست، نیستم. نیستند. بزهس اینجاست استلا. ما بهت گوش می کنیم؛ رو ما حساب کن. 

این مسئله اون قدری حالم رو بد کرد که ترجیح می دم دیگه هیچ وقت برنگردم بیان.

اون وبلاگ هم اون قدری خاک می خوره که بلاخره فراموش می شه. خودم هم همین طور.

پاسخ:
هی...نزن این حرفا رو:_)

یهو یاد روزی که 9 ساعت چت کردیم افتادم.

یاد همون روزی که اصطلاحات اصفهانی رو به زور میچپوندیم تو جمله هامون.

به یاد اون روز که خیلی زکیدیم! و خیلی هم میسکولدیم!

همین الان هم با یاد آوری ش خنده ام می گیره.

یاد آوری خاطرات قدیمی چرا ان قدر دردناکه؟

حالا احساس منو درک می کنی استلا؟

 

با وجود اینکه خیلی دوست داشتم بهت بگم بیا حرف بزنیم، نیومدم چون همیشه فکر می کردم هیچ وقت اولویتت نبودم برای صحبت کردن. نه فقط تو. که اولویت هیچ کس.

اینکه بگم روزی "چند" بار چک می کنم تا ببینم حرفی زده یا نه، خنده داره.

چون تقریبا هر چند دقیقه یه بار اون دوتا صفحه لعنتیو باز می کنم تا مطمئن باشم چیزیو قبل دیدن من دیلیت نکرده. یه پیام کوتاه نذاشته.

 

اما اون عدد انگار قرار نیست تکون بخوره.

 

 

 

فکر نمی کردم همه چی انقدر ساده حل بشه و روی روح من زخم بذاره. ممنون که بهم ثابت کردی هیچ کس واقعا شبیه حرفاش نیست. :)  اگه همه دلمو بهت بسته بودم چی؟ تو باند می شدی روی خراشای من؟ نمی شدی. قسم می خورم. تو لیلی می خواستی چون فکر می کردی مجنونی. نیستی. نیستم.

فکر نمی کردم بیام اینجا و ازش حرف بزنم. از همه احساسایی که از اون موقع به همه میگم خوب شده.

حالا که گفتم. فکر کنم بعد از دو ماه واقعا طاقتم داره تموم میشه. این دوتا کامنتم بمونن. شاید چند ماه دیگه دوباره اومدم و فریاد زدم از این درد.

 

 

 

قصه این بود...

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۳۷ عشق کتابツ

این مسئله اون قدری حالم رو بد کرد که ترجیح می دم دیگه هیچ وقت برنگردم بیان.

اون وبلاگ هم اون قدری خاک می خوره که بلاخره فراموش می شه. خودم هم همین طور.

وای. برو بمیر.

 

بیلیخره فیراموش میشه. صددرصد. وقتی هنوز هرچندوقت یه بار وبت کامنت جدید داره و حتی وقتی خودت نباشی اسمت هست حتما فراموش میشه.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۳۹ عشق کتابツ

بزهس مثل بقیه اکیپا از بین نمیره. هممون توش گیر کردیم. یعنی اینجوری نبوده که پاشیم وبمونو ببندیم و بعدشم بریم یا با هم دعوامون شه.

ما مثل مرداب توی بزهس گیر کردیم. نمیتونیم بریم. و این خوبه یا بد؟

نمیدونم.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۱ عشق کتابツ

راستی دوستان. «زک» میشه جروبحث کردن و این چیزا. و اینجوری میاد که: «انقدر با هم نزکین.» «چقدر میزکین.»

وای، خیلی وقته نشنیدمش.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۲ عشق کتابツ

احتمالا همین وقتاست که آرت بزنه کامنتای اینجا رو ببنده. پس نشستم اینجا دارم چرت و پرت میگم.

وای چقدر دلم می خواست بهت بگم.

ولی وای که نمی تونم.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۶ عشق کتابツ

به پستای قبلیم نگاه کنین. چقدر ساده‌تر و «عشق‌کتاب»تر بودم. و چقدر خوشحال‌تر بودیم. جدا از اینکه بخوام مثبت‌اندیشی کنم. من پارسال حتی ایده‌ای از اینکه یه سال بعد اینجوری میشه نداشتم.

و بزهسم داره کوچیک‌تر و کوچیک‌تر میشه.

چرا نقطه ویرگول-سان انقدر آشا میزنه..

آشنا در اصل

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۸ عشق کتابツ

اگه توی تازه عضوشده‌های جادوگران چشمم نمیخورد به مگان جونز و اصلا «پیتر جونز» نبودم احتمالا الان زندگیم خیلی فرق میکرد.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۸ عشق کتابツ

شما همتون آشنا میزنین.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۹ عشق کتابツ

اگه به دستای بقیه نگاه کنی، به رد تایپ کردنشون. به خیابونای این شهر، به آسمون بالاسرت. اگه به همشون دقت کنی میفهمی که داره از این شهر و آدماش خون میچکه.

آیا از غرور بی جا می دانید؟

غرور بی چا یعنی تا مغز استخوان دلتنگ شده باشی ولی از فرستادن یک "سلام!" برای شروع دوباره حذر کنی.

کاش این غرور بیخود دو طرفه نبود..

@رهگذر

همون قدر که تو برای من آشنا بودی. البته تا قبل از اینکه بهم بگی "سان". اون هیچ وقت نمی گفت فلانی سان. پس دیگه احساس نمی کنم آشنایی. ولی حرفاتو هنوزم درک می کنم.در حقیقت هیچ کس به من نمیگه سان :) پس...حس آشنایی اشتباهی داریم.

چهره ها پشت نقاب قابل تشخیص نیست

یک تنه با دشنمت در جنگ باشی بهتر است

چقدر بیشتر دلم خواست بشناسمت

دیگه بسه.

خدایا ممنون. حالا می تونی منو از رو کره خاکی ت جمع کنی. من کارم تموم شد. حداقل اینطوری راحت تر می تونم به فرشته هات تو قبر جواب پس بدم؛ تا قبل از اینکه بقیه آینده مو به خوبی به لجنِ بی عرضگی نکشوندم.

 

سرویست کی از راه می رسه؟

@رهگذر

:)

چطوری این همه سال منو تحمل کردن؟ دوستام.خانواده م.و همه.

 

امشب یه طوری ام که کاملا می تونم هویتم لو بره. باید دستمو قطع کنم که ننویسه ینی؟ کامان. اونقدام پیچیده نیست.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۲۳ آیســــ ـــان

چقدر همه تون مود شدین

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۲۹ آیســــ ـــان

چطور می تونم انقدر بی احساس باشم؟ نه..واقعا چطور؟

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۰ آیســــ ـــان

آنستلی..من از تلاش برای اینکه زنده بمونم خسته شدم.

 

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۳ آیســــ ـــان

به ستاره هایی که این طور اکلیل وارانه روشن میشن حسودیم میشه.چطوری انقدر راحت مینویسن..

فقط چندین ماهه دارم پست به اصطلاح «تموم شد/موفق شدم/خلاص شدم» ام رو ویرایش می کنم.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۳۸ آیســــ ـــان

نا امیدی اون بخشیه که دلت پر از درد میشه،اطمینان داری همه چیز تموم شده و تو سیاه ترین رنگ بین پالت دنیایی.

امید هم اون جاییه که تو پس اون همه تاریکی همه ی روشنی های باقی مونده ت رو برجسته می کنی و مثل یک دونده خستگی ناپذیر میدویی تا بهش برسی.

من اصلا نا امید نیستم.ولی هیچ امیدی هم ندارم.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۰ آیســــ ـــان

عاقل ترین منطق هم از پس سوالات سخت و طاقت فرسا بر میاد..درست!.ولی هیچ چیز کامل نیست.مثل همین منطقی که وقتی احساساتش پیچیده میشه؛این شکلی قاطی میکنه و بهم میریزه.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۳ آیســــ ـــان

به نظرم تو فکر زدن مغازه های خودکشی مشابه مال ژان تولی باشیم خیلی به صرفه تره؛تا اینکه انتخابی مثل انتخاب رشته و مسیر هایی مثل تست و کتاب و کنکور جلوی بچه هامون بزاریم.

جمعیت بی ارزش هم افزایش پیدا نمیکنه.

از هر زاویه ای سود منده.

۲۲ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۶ آیســــ ـــان

@منم

متاسفم که حس هایی که سراغ من میان رو داری تجربه میکنی.من شخصا هیچ موقع این آرزو رو به ماه نگفتم.

ولی انگار بدون خواسته ش بر آورده شده.متاسفم که داری تجربه ش میکنی.من واقعا متاسفم.

 

خدایا اونجا بهت خصوصی گفتم اینجا عمومی هم میگم.

تا آخر هفته اگه یه اتفاقی نیفته من دیگه نیستم.

@نقطه ویرگول و رهگذر

با اجازه تون من می خوام غصه های شما رو ول کنم بشینم پای حرف های شما.

از اون جایی که نصف حرف هاتون رو دارم به خودم می گیرم، زیادی نگرانم.

 

@ و باز نقطه ویرگول

خدای من. من همیشه برای شنیدن حرف های دیگران هستم و هیچ اولویت بندی ای تو این قضیه ندارم. باور نمی شه که همچین فکری کردی. رسما داره بهم توهین می‌شه. XD

منم این چند روز همین جوری داشتم همه چیز رو چک می کردم تا بالاخره یکی یه حرفی بزنه. اما هیچ کی نبود.

 

@آیسان

بازم می گم. من برای شنیدن حرف های بقیه زیاد جا دارم. (:

@نقطه ویرگول

تو اون نیستی. دلم می خواد بگم تو اون نیستی.

ولی نمی تونم فکرش رو نکنم چون ممکنه همونی باشی که فکر می کنم.

نمی شه بیای و بهم یه کامنت خصوصی بدی و بگی که کی هستی؟

چون نباید این جوری می شد.

نباید این اتفاق می افتاد.

نمی دونم بگم یا نه.

ولی اگه همون باشی، ممکنه دلیل نگرانی های این چند روزه ام باشی.

فقط بهم بگو که کی ای. لطفا.

خدایا لطفا برو تو قلبش بهش بگو ویرگول نقطه هم منتظره یه نشونه ازش بخونه و هم اگه یه نشونه ازش بخونه می کشدش تا دیگه از این حرفا نزنه.  بعدم لطفا منو از دست این احساسا نجات بده تا نمردم.

 

استلا، نمی دونم قضیه چیه. ولی نه. من نیستم اون احتمالا:) و منظورمم این بود که می خواستم بیام بهت بگم تا اگه می خوای حرف بزنی، بزنی و سبک تر شی.

که دیگه اون احساس بهم دست داد.

+و اینکه بهش بگو بهم پیام بده. گرچه من هیچ وقت جوابشو نمیدم.

بگو بهم پیام بده. چون من انقدر ضعیفم که به این احساس کذایی معتاد شدم.

بگو بهم پیام بده تا بفهمم همه چی انقدر ساده و راحت تموم نشده براش. :)

بگو. تو رو خدا بهش بگو.

خیلی خب دیگه.حرفام تموم نشدن اما بیشتر از این فضای طومارو مسموم نمی کنم و سعی می کنم ادوایس های مفیدی برای آیندگان پیدا کنم و بنویسم.به زندگی خود بپردازید.

اینو میشه به عنوان یه توصیه ببینی آینده خوان عزیز.

 

من نمی دونم اون موقع فضای مجازی دقیقا چه شکلیه. اما می تونم حدس بزنم هنوزم اشتراک گذاری عکس و فیلم رایج باشه. خیلی وقتا یه چیزی واقعا خنده داره.مثل سوتیای ناجور معلما تو تدریس آنلاین که الانا پخش می کنن.یا نمی دونم.این دهه نودیایی که رل زدن :) آره، واقعا خنده دار و سخیف ان. اما با لایک کردن اینا کار وحشتناکی انجام میدیم. با لایک کردن سوتی معلما و دانش آموزا شخصیتشونو تا جایی که تونستیم خرد کردیم. آینده شون خراب میشه. یا ری اکشنای یوتیوب به این وویسا. با لایک کردن و ویو زدن ما روی پستایی که اون بچه ها رو مسخره می کنن، اون بچه رو نابود کردیم. اغلب این بچه ها یا دنبال جلب توجه ان یا ممکنه از چیزی رنج ببرن یا مامان باباهای احمق شون مجبورشون کردن. اون به اندازه کافی تو فشاره حتی اگه خودش نفهمه. با لایک کردن پستای پیجای خودشونم فقط کارشونو تایید کردیم.

من دیشب داشتم پستای یکی از صفحه هایی که فیلمای عجیب غریب تیک تاک و لایکی رو می ذاره رو می دیدم. کامنتا انقدر تاسف آور بود که داشت حالم بد می شد. به چه جرئتی انقدر راحت تخریب شخصیتی می کنین؟ چرا فکر نمی کنید که یا باید به اون بچه ها کمک کنیم یا یه کاری کنیم که آهسته آهسته زمینه این اتفاقا رو از بین ببره یا نهایتا خفه بشیم. آره، اگه هیچ کاری ازمون بر نمیاد باید خفه بشیم و کامنتای توهین کننده به هر کسی (هر کسی که باشه) ننویسیم. باور کنید که هر کلمه ش تاثیر گذاره.

 

پی نوشت: حتی حواسمون باشه کیو تایید می کنیم با کامنتای انرژی مثبت! ممکنه صرفا از چهره ش خوشمون اومده یا خودمون آرزوی انجام اون کارو داشتیم و حالا لایکش می کنیم. یه کم فکر کنین با لایک و تشویق کردنش اگه این کار یا این مدل بیشتر و گسترده تر بشه ضرری برای جامعه و دنیا داره یا نه.

فضای مجازی، آداب دارد.

:)

دیدین وقتی هر لحظه و هر لحظه چک می کنین که ببینین پیامی داده یا نه، آخرین پیامش چقد زشت به نظر میاد؟

دیگه دارم گند می زنم به این طومار.

ولی اومدم بگم احساس احمق بودن داره مثل یه موش ذره به ذره وجودمو می جّوه. چندبار دیگه همه جمله هامو خفه کنم.

علامت سوال نداشت.

خواهش می کنم بچه ها...بسه...

بیاین یکم صحبت کنیم، ببینیم چه کاسه ای زیر نیم کاسه ی اونی که دلتونو شکونده هست :"

آخه مثلا...مگه نمیبینین آفتاب گردونا چقدر زیبان؟ مثلا نمی بینین چقدر غریبه های مهربونی هنوزم پیدا میشن که بهت از پشت ماسک لبخند می زنن؟ کسی لبخند نزده؟ آدرس خونتو بده، کاریت ندارم. فقط می خوام یه دست گل پرت کنم تو صورتت و یه لبخند ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقدری بزنم بهت!

خواهش می کنم...بسه...دنیا هنوز بدون اون آدما هم زیباست..آیندمون زیباست...تصمیماتمون زیباست...اتفاقاتی که میوفته زیباست...گریه هامون و دستامون و اشکای مقدسمونو و همه چی زندگی شماها زیباست! مگه شماها خواستین که توی زندگیتون این همه مخلفات باشه؟هوم؟ پس حالتونو سرشون بد نکنین خب؟...فقط یه کوچولو صبر می خواد...

خواهش می کنم...بخندین...

من همچنان به زندگی لبخند می زنم و روزای خوبی رو می گذرونم در کل. فقط این تیکه سیاهش منو اذیت می کنه می دونی؟ دوست ندارم فقط به خاطر چندتا کامنت فکر کنین افسرده م. اونقدی دیوونه نشدم که به خاطر "یه آدم" روزگارمو بد بگذرونم.

فقط کاش می تونستم این بخش سیاهو با وایتکس بشورم.

من دیگه حوصله ندارم. یکی تون پاشه بره محکم محکم بغلش کنه بعد یکی بزنه پس کله ش بهش بگه بیشور تو هنوز امید داری پس نباختی.

 

 

+دلم برای وبلاگم و کامنتایی که خیلی وقته وجود نداشتن تنگ شده:) کاش می شد بهش برگشت.

++از "کاش" متنفرم.

@نقطه ویرگول

چرا بر نمی گردی؟

۲۶ آذر ۰۰ ، ۱۱:۲۱ عشق کتابツ

نمیدونم والا. من تو کتابا خونده بودم آدما وقتی فلان نسبتو باهات دارن اکثر وقتا پشتتن، نگرانت میشن، و سعی میکنن درکت کنن و بخش احساسیتو تقویت کنن.

ولی تو وقتی برات از چالشام و ناراحتیام میگم میای جلوم وایمیسی و مشت اولو خودت میزنی، نگرانم نمیشی چون فکر میکنی باید بیشتر تلاش میکردم و اگه چیزیمم بشه به خاطر تلاش نکردن خودمه، درکم نمیکنی و بخش احساسی؟ بعضی وقتا بی‌احساس ترین آدمی هستی که میشه دید.

ممنون.

۲۶ آذر ۰۰ ، ۱۱:۲۶ عشق کتابツ

اوکی. خودمو پاره میکنم تا دیگه نتونی بگی تلاش نکردی. و نتونی استرسمو مسخره کنی. از همه چیم میزنم تا نتونی بگی.

البته بعدش احتمالا میخوای به طرز نشستنم یا چه میدونم طرز خندیدنم گیر بدی. البته که طرز فکرمو هم به سخره میگیری. همیشه یه چیزی هست که توش خوب نباشم.

چون حصار کوچولو هیچوقت کامل نیست.

حسِ شیرینیِ چسبیدنِ یهوییِ یه بچه و بغل کردنتون هزاران بار تقدیم به شما.

 

عجیبه از وقتی خبرشو شنیدم کابوسای ملایمی میبینم که اصلا جالب نیستن.. ولی نمیتونم با کسی صحبت کنم چون به هیشکی نگفتن و کافیه توی خونه حرف بدی زده بشه اونوقت همه تا 15 دی کوفتی از نگرانی دق میکنیم..

آدما نسبت به هر مشکل توی زندگیشون سه دسته میشن.

خوشحالای قبل هر مشکل

ناراحتای وسط هر مشکل

خوشحالای بعد هر مشکل

یه دسته بی حسم داریم که اگه زنده ان دیگه برای خودشون زندگی میکنن نه مشکلاشون

>

۲۶ آذر ۰۰ ، ۲۳:۳۰ عشق کتابツ

میخوام عربی بخونم، اونوقت دارم چیکار کنم؟

استوریای یوتیوب(بله، یوتیوب استوری داره.) جواد جوادی که اصلا نمیشناختمش یهو برام بالا اومد و من الان نشستم دارم جواد جوادی رو نگاه میکنم که ساعت 5 و نیم صبح تو استرالیا استوری گرفته و داره میگه «از قدیم گفتن، روزی رو اول صبح پخش میکنن. بدو جا نمونی.»

یا چمیدونم یه ویدیوی آموزش درست کردن کلم پلو ضبط کرده، اونو لینک کرده رو استوری و تو خیابون میگه: «بچه که بودیم، شاد بودیم و میخندیدیم. چون شادی رو یه احساس میشناختیم. هی دنیا.»

یا دوباره اول صبح تو باشگاه استوری گرفته.

 

مخلص شماییم آقای جوادی. با اینکه نفهمیدم کی هستی.

۲۶ آذر ۰۰ ، ۲۳:۳۱ عشق کتابツ

یعنی فهمیدم که آشپزه؛ ولی خب. نمیدونم. چاکریم به هرحال. غذات همیشه خوش‌نمک مشتی، باشگاهت همیشه سر صبح.

خدایا،

چند شب پیش ازت خواستم بمیرم. با اینکه دلایلی که داشتم هنوزم هست، ولی فعلا یه چندتا امید دارم که بخوام زنده بمونم.

ببخشید.

همه خسته شدن انقدر اینو گفتم. خودمم خسته شدم.

ولی به نوتیفت نیاز دارم.

 

+ صرفا چون یه بار تو یه کامنتی گفته بودم، و نوتیفش برام اومد.

معجزه‌ی بیان؟ آره. احتمالا.

من دیگه ننوشتم چون از تو می‌نوشتم، و نمی‌خواستم بخونی.

از این‌جا فرار کردم چون تو پیداش کرده بودی. فقط تو.

بعد اومدی بهم می‌گی برات بنویسم؟ :) نمی‌بینی منو؟ :) 

منم تو جمع‌تون بپذیرید. :_) این‌جا حس خوبی داره.
۲۷ آذر ۰۰ ، ۰۱:۰۶ عشق کتابツ

بچه‌ها، من اندکی متفق القول شدم با خودم که آدم برای زندگی کردن بین آدم‌ها به یه «آیسان» و یه «دگران» نیاز داره. بله.

و دگران، اون دگران منه. دیگران. فرق داره با همه. دیگرانِ دیگران. یه نفر چقدر میتونه خاص باشه؟

بچه ها من دچار بیماری "به خود گرفتن" شدم.

یعنی هرچی که می گین رو دارم به خودم می گیرم.

می شه معذرت بخوام؟ از کارایی که کردم و شاید ناراحت شدین.

فقط ببخشین منو.

برف.

 

 

:)

۲۸ آذر ۰۰ ، ۰۱:۴۶ هلن پراسپرو

@نوبادی سنپای 

تا ابد تا ابد پذیرفته ای. هونتو!

 

بچه ها(و بزرگ ها)

امروز دیدم طاقچه رو. اسم من تو اون لیست نبود. نمیدونم چرا خیالم راحت شد. به علاوه ناامید شدن یه نمه ای که داشتم البته. 

خوشحالم که بالاخره یه بار تلاشمو کردم. یه بار یه کاریو به میل خودم پا پیش گذاشتم. برای شما و اون هم این حس رو آرزو میکنم. حس بی ‌‌‌نظیریه.

۲۸ آذر ۰۰ ، ۱۳:۵۵ عشق کتابツ

نباید بذاری اون اتفاق دوباره بیفته. نباید بذاری و بعدش دوباره وابسته شی. نکن. نذار.

خواهش میکنم. 

بچه ها من زیادی دارم همه چی رو به خودم می گیرم. تک تک کامنت ها و حرفاتون. :/

کاش یا این بیماری رفع بشه، یا شما بیاین و حرفاتون رو راحت بهم بزنین.

@هلن

قلبم. :") خیلی حس زیباییه. 

.School sucks

۲۹ آذر ۰۰ ، ۰۹:۱۷ هلن پراسپرو

@استلا

ما قول بدیم راحت حرفا رو راحت بهت بزنیم به نظر راه حل بهتری میاد

 

 

@نوبادی

صیم صیم صیم صیم صیم صیم صیم صیم 

۲۹ آذر ۰۰ ، ۱۱:۳۷ عشق کتابツ

روز به روز علاقم داره به گوشت و غذا و این چیزا کمتر میشه.

 

yayy! ایشالا ماه دیگه همین روز تبدیل به یه غول شدم.

@هلن

تو و عشق کتاب رو از لیست خط می زنم، ممنون. ((((((((":

 

حس می کنم همه باهام قهرن.

+ فقط برو گم شو.

امشب تولد مامانه و اون یه نینی داره.. هنوزم نمیتونم بهش اشاره کنم چون به کسی نگفتیم.

 

-یونس داره ذره ذره آب میشه و علاوه بر خونواده خودشون ما رو هم با خودش آب میکنه.. وقتی میگم ذره ذره یعنی معلوم نیست از چند ماه پیش تا الان کدوم یکی از حواس پنج گانش خوب کار میکنه و کدوم اصلا کار نمیکنه. علاوه بر اینا فقط یه بچست میفهمین؟ هشت سالشه.. دوساله کلا وایساده ندیدیمش لای پتو توی بغلشون میارنش و میبرنش. میشه بین افسردگیاتون و حال بدتون به خاطر سلامتیتون خوشحال باشین؟ و میشه برای یونس دعا کنین؟

@هارو-چان

وای.

اون یه نینی داره.

مبارکههه ثمبضمثمضمبضبضبض.

خواهر بزرگه‌ی یکی دیگه می‌شی؟ :)))) وای.

 

- چشم.

@استلا

منم خط بزن. *چشمک*

@نوبادی

چشم چشم! ممنون. *-*

 

@مارسیس

این حست رو خیلی خوب درک می کنم. از این هایی که می خوای همه جا داد بزنی اما فقط باید ساکت بمونی. (":

 

- به شما هم چشم. (=

یکی نیست به من بگه خیلی درس‌هات رو بلدی؛ و خیلی هم هوا گرمه که با یه آستین کوتاه نشستی تو حیاط داری yu wu می‌خونی.

خیلی احمقم.

@نوبادی

با خودت درست صحبت کن.

در ضمن.

همین که ساعت کامنتت رند در اومده نشون می ده که داری کار درست رو انجام می دی. XD

@منم 

بیشتر تو یه طوریی که می خوای حرف بزنی:) اما خب منم حذف کنD: 

+هر بار "منم" رو میبینم، اون شعر مولانا تو ذهنم خونده میشه. 

@ آرتمیس

نه بابا من چیزی برای گفتن ندارم.

چشم، سپاس از شما. TT

 

+ منم یاد آیفون و این چیزا می افتم XD. قضیه ش اینه که برای اولین بار، سه سال پیش می خواستم به یکی تون کامنت بدم و اون فرد شد عشق کتاب. بعد هم نمی خواستم با اسم خودم کامنت بدم. تو وب سولویگ هم همیشه با اسم "کارلا" کامنت می ذاشتم. خلاصه که خیلی فکر کردم و آخرش گفتم بی خیال و گذاشتم منم. XD

تازه خیلی هم دوستش دارم. *-*

۰۲ دی ۰۰ ، ۱۹:۲۶ عشق کتابツ

سه سال پیش؟ :))))

آقا رجب مال 13 مرداد 99ـه. اولین بار اونجا بودی دیگه، یا نه؟

ولی وای، چقدر ازش گذشته.

@عشق کتاب

الان رفتم و دیدم.

اولین کامنتم مال صندلی داغته. (((((:

و جالب تر این که، 12 مرداد بوده! یعنی تولدم!!

و جالب تر این که یادمه اصلا حالم خوب نبود.

و چه قدر جالب تر که همه ش مال یه سال پیشه اما من فکر کردم سه سال گذشته. یعنی چی؟

یعنی من 12 مرداد با عشق کتاب حرف زدم و بعد 16 شهریور وب رو زدم؟ فکر می کردم حداقل یه سال بعدش این کارو کردم. :/

فسمت تاریخ و زمان مغزم بهم ریخته، نگران نباشید.

تازه اولین پستم هم 14 مهره.

یعنی تقریبا تازگی یه سال شده. :/

@عشق کتاب

اما من دلم برای اولین باری که با اکانتم بهت پیام دادم تنگ می شه.

۰۳ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۹ ترنججج :))

استل می دونی چرا؟ چون نزدیک بهمنه :)))))

 

 

(حافظه م :دی 😎) 

@ترنج

یعنی دمت گرم!!

آفررررین بهت. تو عمرم این جوری قانع نشده بودم. XDDD

تازه نزدیک امتحان ها هم هست. (":

 

(واقعا تعجب کردم. XD جالب بود. موجبات خنده م رو فراهم کردی. XDD)

 

+ دلم برات کلی تنگ شده. (:

قربوندون🤠

 

 

+اوا =) می خواستم الان خودمو معرفی کنم بگم اون موقعا اسمم ریحان بوده :دی

منم دلم تنگ شده :( امیدوارم رفتن یه ساله ت تاثیر خوبی روی درسات گذاشته  باشه :(

+ واقعا فکر کردی فراموشت می کنم؟ :/

تازه حواسم از دور به همه تون هست. :دی

 

بهتره، اما هنوز خوب نیست. (":

مواظب خودتون باشیناااا :''''''... بوس بهتون :'''

@منم

منم. *-* 

اوممم نه. یعنی شایدم آره. نمی دونم، فکر کردم اسمم شده ترنج، نشناسی :دی

 

هیق :( اما بازم میگم بهت. فقط یه کم دیگه مونده. مقاومت کن و نیا. ولی حرفایی که می زنیم و میگیم برگرد به خاطر دلتنگیه. اگه یه کم منطقی نگاه کنیم درس خوندنت خب خیلی مهم تره. در کل بلاگ وقت زیاد می گرفت از منم. برای همین می فهممت :]

اینم هفتصدمین کامنت. 😌🤲

@Aki

یه سوال... عکس پروفایلت چیه؟ یه دختری که لباشو به هم زیپ کردن؟ :-O نمیاد به شخصیت پر انرژیت :دی

وای خدا، وای خدا. الان میرم به صورتش مشت می زنم. تو از کی بلد بودی انقدر خوب ایگنور کنی چیزایی رو که می خوای؟ آلزایمر گرفتی تو؟ بدم میاد ازت. نه از شخصیتت، از اینکه انقدر راحت آدما رو کنار میذاری. کنار نمیذاری، در حقیقت کنار میندازی. مزخرفه و واقعاً فکر نمی کردم این شکلی باشی. خوشحالم که الان می دونم یه وجه سمّی درون داری. هنوزم باورم نمیشه انقدررر راحت همه چیو گذاشتی کنار. این خوب نیست. نه چون من به نوستالژی و آدما وابسته م. خوب نیست چون این نشون میده بر خلاف چیزی که می گفتی/نشون می دادی برای همه آدما ارزش قائل نیستی. این یه مدل از دو رو بودنه. و من از آدمای دو رو بدم میاد. خیلی بدم میاد. اونقدری که به سختی حاضرم باهاشون حرف بزنم. و حالا تو؟ می دونم. قرار نیست دیگه باهات حرف بزنم. حتی اگه مکالمه ای وجود نداشته باشه.

چقدر خوشحالم که فهمیدم و چقدر عصبانی.

 

*وقتی موتورت یهو روشن میشه و کامنتا رو بالا می بری

عزیزای دلم، امیدوارم امتحانا رو خوب بدین و از پسش بر بیاین. 🧡💜 :)

 

 

 

+هشت روز دیگه مونده تا سیزدهم.

ترنج سان@

 

واقعا فکر کردین من همچین کاری با شخصیت خودم می کنم؟xD نه، روی لباش یه مداد گذاشته D: اینجوری که لباتونو میارین جلو بعد روش مداد می ذارینا xD پوزیشن حوصله سر رفتگی...xD

منم امیدوارم توی امتحانات(اگذ امتحان ندارید، در امتحانات جهان آخرت xD) موفق باشید :'> حالتون خوبه؟ می خواین اگه دستتون به اون کسی که ایگنورتون نمی رسه به من مشت بزنین که عصبانیتتون کم بشه؟:'''''

مدرسمون دیروز عکس برنامه امتحانی رو داد و توش نوشته بود فردا ادبیاته.. یعنی کلا دو روز.. که البته زنگ زدن افتاد دوم بهمن. به اینا کاری ندارم.. از همون دیروز تا الان شیش بار یه برنامه رو عوض کردن. حتی به اینم کاری ندارم.. امروز جلسه گذاشتن و گفتن دارین میاین امتحان بدین گل سر نداشته باشین خونواده ها اعتراض کردن.. ما به بیکاری و احمقی اموزش پرورشمون خندیدیم.. شمام بخندین... دینیش ایمیزین میدریسی فیرزینیگین بلا بلا بلا 

 

سمفونی چان ااارههههه 

منم (سان باید بگم؟) دیگه تموم شد..

@پری(درسته؟)

عههه چه با نمککک :)) میشه تو رو خدا منو جمع نبندی؟ خیلی معذب میشم. قربونت :*

نه بابا چرا به تو مشت بزنم D: خودش بیاد اگه جرئت داره -___- واقعا عصبانی ام و دارم تمرین می کنم سر بقیه خالیش نکنم. خب البته آره. پریودمم بی تاثیر نیست :/ دیگه فکر کنم هر کی وبمو می خونده می دونه اینو. :/

 

 

@marcis march

گل سر چه نقشی داره؟ :| فکر نکنم مقنعه اینا در بیارین که؟... گرچه بازم ربطی نداره. اگه جات بودم حتما گلسر می زدم D:

 

آره مارسیس جون :) آموزش پرورش ما و کتاباش اغلب، احمقن(البته میشه از بعضیاش چیزایی هم یاد گرفت). فقط اینا رو بخون و سعی کن نمره های خوبی بگیری تا بتونی این سیستمو درست کنی. اونایی که دوست نداریو بعدا تف کن بیرون و نذار تو ذهنت بمونن. اینم توصیه ی یه دوست دیگه بود به من.

 

پ.ن:  چقدر حس وبت حس آبی و توت فرنگیه :]]

یوماً ما قلنا لن نفترق الا بالموت...

تاخر الموت و افترقنا...

خیلی آدمو می لرزونه. واقعا می لرزونه.

____

من از دستت ناراحتم و اصلا گمشو بیرون. کاش فقط یه نفرو داشتم تا این حرفایی که هنوزم تو مغزم رژه میرنو براش بگم. تو دیگه خفه شو لطفا. (مخاطب این متن در این کافه حضور ندارد. ببخشید.)

____

وای می دونین یاد چی افتادم امروز با استوریای سایه؟ معلم ادبیات پارسالم مدال طلای المپیاد ادبی دانش آموزی داره. میگه خانواده ش مخالف بودن با المپیاد خوندنش و مجبور بوده شبا! با نور موبایل! (آره جوونه :)) ) درس بخونه! بعدم که مدال گرفته،

خانواده ش!

گفتن!

شانسی!

بوده!

و چه وضعیت آشناییه. کسایی که هنر دوست دارن بخونن. انسانی دوست دارن. المپیاد ادبی یا هر چیز دیگه ای دوست دارن. و طرد میشن به خاطر علاقه. نمی دونم یه بار به کدومتون گفته بودم، که انتخاب رشته باید عاقلانه باشه. و توی انتخاب عاقلانه، تو به همه چی فکر کردی. نه، راستش اعتقادی ندارم به انتخابی که فقط و فقط توش علاقه باشه. این یعنی واقعا آینده نگری نکردی در حالی که آینده جزئی از زندگی ماست. اینم یه نظریه که خیلی طرفدار نداره بین همسنام. اما اوکی.

 

نمی دونستم پریود شدن باعث میشه بیشتر از قبل حرف بزنم :") یه چیزی بگید حس نکنم تنهایی دارم حرف می زنم :")

@منم

راست می‌گیییی. سرنوشت بوده. الان که دارم بهش فکر می‌کنم می‌بینم کار بدی هم نبوده. برای بقیه امتحانات هم همین روش رو پیش می‌گیرم. 🤌

 

@ترنج

ببین کی این‌جاستتت. خوبی؟ :)

@ترنج

گاد.

اون دیگه چه خانواده‌ایه. شانسی دیگه چیه. ودف.

با نظرت موافقم. توی خارج هم تو نمی‌تونی با هنر خوندن مطمئن باشی که به جایی می‌رسی. چه برسه به ایران که اصلا ارزش قائل نیستن برای این چیزا. ولی وضعیت انسانی خیلی بهتره. :_) البته بازم اون سری من شنیدم که مدیرمون به مادرها که از معلما اعتراض داشتن می‌گفت، آره انسانی‌ها که خودشون هم می‌تونن بخونن، اصلا چه نیازی دارن به معلم. و جدی نمی‌دونم چجوری جلوی خودمو گرفتم که نزنمش.

ولی هنوزم نمی‌دونم انتخاب رشته عاقلانه یعنی بریم چی بخونیم. یعنی خب اوکی من می‌رم تجربی، اوکی خیلی می‌خونم که بر فرض محال پزشکی بشم مثلا، بازم چه تضمینی هست که زندگیم اوکی باشه. یا مثلا شغل گیرم بیاد. 

 

وای. پریود. باعث می‌شه. فکر کنم. کل بدبختی‌های جهان رومه. چرا. انقدر. مزخرفه.

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۲۵ عشق کتابツ

من و دگران میتونیم صفحه چتمونو اهدا کنیم به یه معلم کلاس اول تا ازش تموم قواعد علامت نگارشی و درست نوشتن کلمات رو درس بده.

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۲۹ عشق کتابツ

امروزم حوض نقاشی ندیدم.

به نظرم میذارمش برای یه وقت که واقعا نیاز بود. تا سرش اوردوزی چیزی بکنم.

 

+وای، از دور خیلی نوشته‌هام عجیب به نظر میان. همونطور که شیرکاکائو میتونه آدمو مست کنه آهنگا و سریال و فیلما و سایر محتواهای صوتی تصویری ارزشمند میتونه مثل مواد عمل کنه. یه جور ربط دادنشون به اون یکیه.

+پلیس فتا در حال خوندن کامنتم: "-"

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۳۱ عشق کتابツ

کی رو دارم گول میزنم.

من برای آینده خیلی ضعیفم.

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۳۹ عشق کتابツ

وای.

 

نمیدونم چرا، فقط وای. این تموم این یه ماهیه که زندگی کردم. «وای.»

هییی نفس :"))

 

ولی با این حال من دوسش دارم فقط باید جلوی خودمو بگیرم تو این چند روز کار خاصی در زمینه ارتباطاتم با بقیه انجام ندم😂

 

برو درس بخون بچه :( حالا من نمی خونم ولی شما که بخونین :(

 

عجب آدمی بوده ها :| خب، راستش خود بچه ها هم روی این تصور خیلی تاثیر دارن. ینی شاید دوره های قبلی شون درس نخون بودن که اینطوری فکر می کنه و اینا. به هر حال نباید اینو می گفت.

اگه الان کسی منو نمی زنه من یه کم حرف بزنم در موردش :)) من احساس می کنم هنر و انسانی رفتن یه کم حالت جوگیری گرفته. یعنی هر کیو نگاه می کنی میگه من می خواستم برم هنر بخونم و خانواده م فلان کردن. در کنار اینکه باید شرایط کار کردن براشون بهتر باشه و فکر خانواده ها عوض بشه و این چیزا، خب بچه ها یه کم فکر کنید. انسانی واقعا واقعا آینده نداره. هنرو فقط یه کم شنیدم و نمی تونم چیزی بگم اما اطرافم سرشااار از انسانی خونده هاست. سه سالی که تو دبیرستان می خونین خیلی شیرینه. اینو همه شون بهم گفتن. ولی یه چیزو هیچ کس بهتون نمیگه! اونم معایبشه. نمی دونم تا حالا گفتم یا نه، این که خود منم خیلی مصر بودم که انسانی بخونم و نشد، به خاطر یکی از معلمام بود. خیلی در موردش صحبت می کرد و منم تحت تاثیر قرار گرفته بودم. یا مثلا پارسال یکی از معلمامون خیلی از فضای صمیمی انسانی حرف می زد. امسالم همین طور. اما دقیقا دقیقا و دقیقا همونا یه جایی از زبون شون در می رفت. حالا چی می گفتن؟ اینکه آینده کاری نداره که واضحه دیگه. از لازم ترین علوم هر جامعه ایه ولی چون پشت صحنه شه تقریبا بهش بها نمیدن و جامعه نابود میشه :") بگذریم. همونی که منو تحت تاثیر قرار داده بود (و رشته های دیگه رو واقعا حسابم نمی کنه :)) الان به من میگه فکر نکنی حالا اونجا هم خبریه ها... همه کسایی که دبیرستان ان با این مشکلات رو به رو ان! و من تمااام کلاس نهمم فکر می کردم اونجا واقعا خبریه. به خاطر پستا و حرفاش و ... شایدم ذهن من اینجوری نتیجه گرفته بود ولی واقعا جا خوردم وقتی اینو گفت. همه ش با خودم فکر می کردم اگه تحت تاثیر اون می رفتم انسانی و بعد می فهمیدم اونقدرام رویایی نیست چی؟ زندگیمو هدر داده بودم!!

یه چیز دیگه هم که هست، اینه که نهایت نهایت نهایتش همه شون اعتراف می کنن که ذهن بچه های تجربی یا ریاضی مهندسی تر و طبقه بندی تر شده ست. این ضعف آموزشه که بچه های انسانی ریاضی شون کمه و اتفاقا اونا که قراره کشورو هدایت کنن این ویژگیو نداشته باشن. اما به هر حال الان هست و این طوریه و اینو موقع انتخاب رشته نمی شنوین. قشنگ می گذره دو سال بعدش می شنوین. درسته، اغلب کسی نمیاد از معایب رشته ش بگه متاسفانه. حتی منم یکی دو ماه که خوندم فهمیدم ریاضی هم می تونه یه عیب و ایرادایی داشته باشه ولی خب باهاش اوکی شدم تا اینجا. اما برداشت من اینه که چون اونایی که انسانی خوندن بیشتر از بقیه تحت فشار روحی بودن (که دیگه می دونین چرا) از نظر روحی زحمت بیشتری کشیدن. برای همین شاید بیشتر از بقیه معایب رشته هاشونو نگن. الله اعلم. اینا همه نظرات شخصی من بود. :)

 

 

+شایدم نخواین نهایتا اصلا شغل خاصی داشته باشید یا بخواید درآمدتون از یه چیز دیگه به جز درس باشه یا اصلا این بحث درآمد و شغل براتون مطرح نباشه. این یه حرف دیگه س.

 

++با این حال انسانی خوانده ها را دوست می دارم. :)

 

+++فکت: تغییر رشته از ریاضی/تجربی به بقیه رشته ها به مراااتب آسون تر از برعکسشه. و شما از این دوتا رشته می تونید وارد رشته های دانشگاه انسانی بشین ولی برعکسشو نمی تونید. (هنرو نمی دونم.)

 

ینی کسی حوصله کرد تا اینجا رو بخونه؟ ممنون.

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۴۴ عشق کتابツ

@ترنج

چرت و پرت ترین بیان-توییتی بود که نوشتم. نمیدونستم چجوری بروزشون بدم.

ولی خب احساس تنهایی نکن. بیشترم حرف بزن، چه با پریود چه بی‌ پریود. چون اذیت‌کننده نیستن. من میخونمشون.

۰۵ دی ۰۰ ، ۲۳:۴۸ عشق کتابツ

+وای نفس چه اسم قشنگی میشه...

 

یادتون نره وارثروپ جواهره. و بمرانی فوق‌العاده‌ست و هرآدمی باید حداقل یه بار آهنگ صداشون و سازاشون رو به گوشش هدیه بده. شب بخیر.

بیان-توییت دیگه چیه؟ بیان فقط برای طومار نویسی بود -_- :( 

شوخی کردم. واقعا خوشحال میشم ازت یه جمله ای پستی چیزی می بینم.

(حالا من چرا یهو انقدر با انرژی و برونگرا شدم؟ :)) )

من؟ اندازه کلی حرف زدم. اونی که حرف نمی زنه تویی و اونی هم که انگار کلی غم داره تویی و اونی که نمیذاره بقیه یه کم شونه هاشو سبک کنن تویی و اونی هم که مثلا تا آخر آخر می خواد تنها بره تویی و اونی هم به خاطر همین چند وقته می خواد حصارو بزنه و حرص می خوره منم و البته اونی که نگرانش ان و می خوان کمکش کنن همه ان.

 

p.s: اونی هم که باید بره زبان بخونه تا این دوتا پلی کپی لعنتی هم تموم کنه منم که نمی دونم چرا نمیرم بخونم.

@ترنج

و اونی که اصلا به حرفای من محل نمی ذاره عشق کتابه.

و اونی هم که جدیدا داره اذیتم می کنه بازم عشق کتابه.

 

صرفا جهت سو استفاده از این بچه. (((:

@و باز ترنج

و اونی که بیش تر از همه نگران عشق کتابه منم.

و اونی که هیچ وقت قرار نیست اینو بفهمه عشقه کتابه. XD

 

@مارسیس

نه بابا راحت باش. (((": هنوز نمی دونی من کیم؟ استلام، وبلاگ خیالباف. (:

 

@نوبادی

هشتگ رفیق ناباب شدم؟ xD

 

@بازم ترنج

من خیلییی زیاد باهات حرف دارم.

@پری

منو هم جمع نبند لطفا.

برای بار شونصد و چهل و پنجمین بار. :دی

بله بله استل خانوم =))) بیا صحبت کنیم *-* در هر زمینه ای که باشه :دی

 

پ.ن: شبیه شعر یا سجع شد چهارتا جمله ای که در مورد حصار گفتی XD

 

یه سوال بی ربط... هنوز تجربی ای؟

۰۶ دی ۰۰ ، ۱۳:۲۰ هلن پراسپرو

من دلم میخواد هرکی که داره الان به انتخاب رشته فکر می کنه یا باهاش درگیره رو تا حد مرگ بغل کنم. بزرگترین ترومای عمر کوتاهم بوده تا حالا.

استی استرانگ، گایز. 

و... منم تلاشمو می کنم تا کمکشون کنم با تجربه های خودم و دوستام :")

 

 

 

بچه ها الان اشکم در میاد. از تنها نوشتن خسته شدم. شاید برای همینه که دارم این حرفای گسسته و ناپیوسته رو اینجا میگم. اگه نمی دونین بدونین که یه دسته از آدما با بی توجهی تَرَک می خورن.

و ترنجِ بیان از همین دسته ست. بوده و هنوزم هست. فرقی نداره مجازی یا واقعی. من نمی خوام نیاز داشته باشم به توجه. از جلب توجه و مرکز توجه بقیه بودنم بدم میاد و اذیت میشم. اما دیده نشدن فرق داره با این حرف و امیدوارم منظورمو بفهمین. دیگه نمی تونم وانمود کنم که هیچی برام مهم نیست و سرپام. آره. اون خیلی وقت پیش که یکی پرسیده بود خوبم یا نه گفتم دارم خوب میشم و فکر می کردم خیلی قوی ام. قوی نیستم و اینکه حس می کنم نیاز دارم به توجه بقیه حالمو بد می کنه که انقدر ضعیف النفسم و آره همین. بهتره این کامنتو نفرستم. شایدم بفرستم ولی سریع برم سر زمین شناسیم. شاید دوباره درسا باعث شدن گریه نکنم. خوبه که سرم شلوغه. و اگه یه نفر بیاد بگه به خاطر پریوده جیغ می زنم. چون می دونم بهش ربط داره. اما نمی تونم این احساس سَرخورده پنهون شده رو انکار کنم.  با این حرف این کارو خواهید کرد.

گندش بزنن.

طبق معمول.

نباید بهت پیام می دادم. نباید بهت پیام می دادم. نباید بهت پیام می دادم. نباید بهت پیام می دادم.

@ترنج

این جا نمی شه. یعنی می شه ها، اما خب ترجیح می دم تو حرف زدن درباره این جور مسائل فقط با کسی حرف بزنم که باهام موافقه. :دی

از بس که دلم پررره. یادت باشه وقتی برگشتم، برگشتی، همه رو بهت بگم.

 

پ.ن: فکر کردم فقط خودمم که حس می کنم یهویی پر از آرایه شده. XD

 

آره، هنوز تجربی ام. (((:

از سوالای بی ربط خوشم میاد. :دی

 

@هلن

بیا بغلم اصلا. من یه مکافاتی داشتم سرش. بعد کلی فکررر کردن و به نتیجه نرسیدن رفتیم مدرسه ثبت نام کنیم و من هنوز نمی دونستم چی می خوام. ولی اون لحظه بداهه گفتم ریاضی و انتخابم رو کردم. اما چه کنیم که سرنوشت به انتخاب من اهمیت نداد و سر یه سری اتفاق مجبور شدم برم تجربی. لابد قراره دانشگاه هم انسانی بخونم. :دی

تو هم تجربی ای دیگه؟ با آرزوی موفقیت بسیار. (""":

 

@بازم ترنج

کاملا می فهمم. خیلی خیلی خوب می فهمم چی می گی. (((:

منم همیشه از اعتراف کردنش متنفر بودم و حس می کردم دارم به خدا خیانت می کنم! :دییییی

ولی در هر صورت، آره. منم این جوری ام.

توجه خواستی بیا پیش خودم. قول می دم تمام سعیم رو بکنم.

 

+زمین شناسی؟ ریاضی نبودی مگه؟ ((((((:

آقا من یه لحظه شک کردم. همون ریحانه ای دیگه؟ شب های سرمه ای؟ '-'

هعی... به نظرم تا مدت ها نخوام برگردم. ایمیلمو چطوری بهت بدم؟ آیا می تونی دقایقی وارد پنلت بشی و برات کامنت خصوصی بذارم؟ :)  بیا حرف بزنیم. دلم صحبت کردن می خواد. نه چتای بی هدفم با دوستام... 

آره بابا ریحانم :') شما ها نمی دونین ما ریاضیا زمین شناسی داریم یازدهم؟ نه تو کنکوره نه تو آزمونای گزینه دو و اینا. ولی داریمش😐

 

ترجیح می دادم کسی اون کامنتو درک نکنه:) 

کاش می تونستم تو حافظه م یه گلوله خالی کنم.

یا حداقل به بخش مشخصی‌ش. 

دارم به وضوح،معنی گسستن رو درک می کنم.

و کسی اهمیت نمی ده تو چجوری خوابیدی،شاید اصلا هم نخوابیده باشی،ولی خورشید که سلام کرد،مجبوری جوابش رو بدی.

توانایی این رو دارم که همونطور که برنامه ریزی کرده بودم،مرگم رو صحنه سازی کنم و برای همیشه غیب بشم.همه چیز مناسبه،فقط یه نفر رو نیاز دارم که بجای من دفنش کنن.

بیا با هم بگسستیم. 

@ترنج

می تونم اما یه کمی می ترسم. :/ 

اگه بفهمن بیچاره م می کنن. XD

اشکال نداره، نگه می دارم تا خودم که بعدا بهت بگم. (((((=

زمین شناسی مال تجربی هاست که! انسان و محیط زیست چی؟ '-'

کاش می‌تونستم باهاش حرف بزنم، بدون این‌که نگران باشم نکنه ازم خسته شه. یا بفهمه که چقدر دوستش دارم، و سرد شه. یا بشه همون قضیه‌ی سیب.

@ترنج

ولی ذوقم وقتی بهم می‌گی نفس. >>>>

 

من هنوزم فکر می‌کنم توی انسانی خبریه. آخه می‌بینمشون تو مدرسه، و خب خیلی، راضی بنظر می‌آن درکل. چه از دور، چه وقتی می‌رم حرف می‌زنم باهاشون. بعد کافیه با یکی از بچه‌های ما حرف رشته رو پیش بکشی تا صبح گریه می‌کنه که اصلا چرا اومده ریاضی.

+ *موافقت شدید با فکت‌*

@نوبادی

قضیه ی سیب؟ ((((((:

من واقعا نمی فهمم. یعنی ممکنه کسی باشه که از حرف زدن با تو خسته شه؟ :/

ولی این نگرانی های دائمت رو خوب می فهمم. (":

@نوبادی

ریاضی خیلی هم خوبه. بهش افتخار کن. (((((=

من خودم با ریاضی راحت ترم با چیزایی مثل دینی و این جور درس ها. :/

بچه ها.

حرف بی ربط بزنم؟

می گم درس بخونین همه مون تهران قبول شیم بتونیم هم رو ببینیم. مخصوصا ما ها که ریاضی ایم. :دی

@ترنج

*موافقت شدید با حرف‌‌هات.*

@بازم ترنج ولی در رابطه با یه کامنت دیگه.

بیا بغلم.

اصلا جوری که می‌تونم تک‌تک کلمه‌هات رو درک کنم خیلی دردناکه.

 

@منم

نهههه. شما عشق منی. 🤝

@بازم نوبادی

می دونستی صدا کردنت بهم عذاب وجدان می ده که دارم هیچکس صدات می کنم؟ :خیلی دی

 

+ جَو داره یه کوچولو مثل قبل می شه، خوش حالم.

داداش کوچیکه همین الان یواشکی از مامان پرسید که چه جوری می شه کنکور نداد. (((:

 

@نوبادی

این حجم از درک کردن یه کوچولو دردناکه چون می فهمم چی دارین می گین. (":

آره بابا :/ رو کتابم نوشته هم ریاضی هم تجربی. هم محیط زیست داریم هم زمین. خیلی زیباست. به طور عجیبی رو مغزم نمی شینن.

 

نه دیگه اگه گفتی من باید بهت بدم و حرفم نباشه🚶‍♀️ اینه: nazboo83@gmail.com

 

بچه ها شما ها نباید درکم کنید:) شت. واقعا چرا؟ کی آدما تونستن انقدر راحت دلا رو بزنن زمین تا خرد بشه؟ آی دونت نو.

 

+ببین افتادم یاد چی =))) ترم اول کلاس زبانم وقتی ده سالم بود همه می خوندیم بععع بععع بلک شیپ هَو یو انی وول؟ یس سیر یس سیر ... =))))

بچه ها، عزیزای من، نونهالان باغ زندگی، شکوفه های خوشبو؛

تو سن کم عاشق نشید. و سن کم یعنی حداقل تا هیجده سالگی. عاشق نشید و تحت تاثیر فیلم، انیمه، کتاب یا هر چیز دیگه ای هم نباشید. اول خودتونو نگاه کنید. شخصیت خودتونو بشناسید. واقع بینانه بسنجید که چه اتفاقایی براتون می افته و چه محدودیتایی دارید و این دست سوالا. ولی من میگم حتی اگه همه چیز اوکی بود بازم سراغش نرین و وقتتونو تلف نکنید.

 

 

سر راه، به منِ چند ماه قبلمم بگید.

ولی خدایی چه آهنگ بی منطقیه. یعنی چی که از ببعی پشم بخوای اونم بگه آره دارم قربان؟ شایدم چون نصفه یادمه انقدر بی معنیه برام. حافظه م بهم خیانت کرده.

+

دهان یار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود...

 

تنگ حوصله :)

ضربه آخرو می زنی همیشه آقای حافظ.

@ترنج

تاریخ هم جزو رو مغز نشین هاست. ((((: حجمش هم زیاده لعنتی. :/

 

نمی تونم آخه. من همه چیزم چک می شه، می دونی که. :/ :(((((((

 

+ رد اند یلو اند پینک اند گرین. پرپل اند ارنج اند بلو. آی کن سینگ ا رینبو. ((((((((":

++ من عاشق اونی بودم که می گفت اُلد مک دانلد هز ا فارم. ایا ایا یو. اند آن دت فارم ایز هز ا کو. ایا ایا یو. اوری مو مو هیر اند دن مو مو در...

 

عاشق کی شدی؟ ((((((((((=

@استل

(مشکلی نیست میگم استل؟ D:)

ما تاریخ و محیط زیستو تو تابستون تموم کردیم امتحانای ترمشم دادیم و الان نداریم کلا. بی خیال. چیزی بوده که پارسال گذروندیش و تموم شده دیگه XD خوبه تو کنکور نیست واقعا :/

ای بابا درک می کنم :( باشه پس هر وقت تونستی :( 

 

 

آی کن سینگ ا رینبو هم داشتیم =)) یکی عم بود اعضای بدن بود که ریتمشو یادمه فقط :دی یه جاش می گفت نوز اند ماونث نوز اند ماونث :') بچه ها ببخشید بحث بیخودیو پیش کشیدم.

 

 

+چقدر می خوای خودتو گول بزنی ترنج خانِم؟ 

@استلا

اوهوم.

ممکنه باشن. :)

ولی کاش می‌تونستم با مخاطب تمام حرف‌های نگفته‌م همین‌طوری که با مخاطب اون کامنت حرف زدم؛ راحت حرف بزنم.

 

ریاضی خوبه. موافقم. منم باهاش راحت‌تر از دینی یا ادبیاتم. (وای مخصوصا عربی.) ولی خب همین‌جوری داره حجمش بیشتر می‌شه.

مثمبثضمبثض. فکر کن هم‌دانشگاهی شیم. :))))))) اصلا فکرشم قشنگه.

@بازم استلا

عهه چرا. :( نوبادی که هیچ‌کس نیست. نوبادی منم. ولی اگه دوستش نداری نفیسه همیشه هست. *چشمک*

عزیزان من؛ در پی صحبت‌های ترنج نازنینمون؛

علاوه بر این‌که توی سن کم عاشق نشید؛ به هیچ‌وجه؛ تاکید می‌کنم. به هیچ‌وجه. عاشق کسی که بهترین‌دوستتون هم عاشقشه نشید.

@ترنج

اتفاقا چند وقت پیش به سمر گفتم این که بهم می گی استل باعث می شه فکر عوض کردن اسم از سرم بیفته. :دی

ما هم که مجازی بودیم، هیچی دیگه. XD

((((":

 

یه چیزاییی یادم میاد. '-' یکی هم ماهیگیری می کرد. چی بود خدا؟ :/

آهاان. می گفت ویچ فینگر دید ایت بایت؟ دیس لیدل فینگر آن د رایت. ((((=

آقا اتفاقا خیلی بحث نوستالژیکیه. (((":

 

@نوبادی

سکوت می کنم.

اما من عربی رو دوست دارم. (":

انگیزه پیدا کردم اصلا. TT

 

گاد. این یکی دیگه خیلی ناجوره. تا حالا بهش فکر نکرده بودم. حالا اون طرف مقابل لابد طرف بهترین دوستت هم هست، نه؟ ((:

@ترنج

پینترست داری؟

در ادامه ی صحبت های نوبادی.

عاشق کسی که مطمئن نیستید وجود داره هم نشید.

۰۷ دی ۰۰ ، ۱۳:۱۴ عشق کتابツ

 تا دو هفته دیگه یه کوه پر از سیاهی و تاریکی میشم. 

@عشق کتاب

چرا تا دو هفته ی دیگه؟

تا دو هفته ی دیگه من اون کوه رو روی سرت خراب می کنم. :/

عشق مازوخیسمه !

 

نفس کمک برای عربی خواستی من می تونم کمکت کنم:)

ولی دینی امسال واقعا نفس گیره. فکرشم نمی کردم :|

 

 

بیاین همه مون دانشگاه تهران قبول بشیم. همه رشته ها رو داره. هم هنر داره و سمر می تونه بیاد، هم تجربی داره استل و زری می تونن بیان، هم ریاضی داره من و نفس می تونیم. بقیه بچه ها هم خبر ندارم چی می خوان بخونن :) به هر حال جا میشیم.

 

@استل

چه خوب :دی

آممم با مامانم مشترکه. می تونم یکی بسازم برای همین کار فقط.

یه سوال... شما ها می تونین پینرتستو از رو لپ تاپ یا از رو موبایل بدون فیلترشکن باز کنید؟

ps: یه جمله عربی که بالاتر گفته بودم ترجمه ش اینه:

یه روز گفتیم فقط مرگ می تونه ما رو از هم جدا کنه.

مرگ دیر کرد و ما از هم جدا شدیم......

@ترنج

من می خوام کنکور ریاضی بدم! فکر کن با تو نوبادی یه جا بیفتم. عهرخخذتتیعیدتذبه. TT

نمی خوام به خاطر حرف های مسخره ی من تو زحمت بیفتی. '-'

نه، منم بدون فیلتر می رم.

واقن؟! یعنی الان زیست نمی خونی و داری درسای ریاضیو کار می کنی؟ خسته نباشی پهلوون :) کار سختیه ولی از پسش بر میای. فقط... مگه میشه از تجربی کنکور ریاضی داد...؟

 

نه بابا زحمت چیه. مسخره چیه "-"

 

ای بابا :/ پس مشکلش با من چیه؟ عملاً باز نمی کنه عکسا رو بدون فیلتر.

۰۷ دی ۰۰ ، ۱۸:۵۳ سَمَر ‌‌

@ترنج

اگه همه‌مون دانشگاه تهران قبول بشیم من دیگه چی میخوام از زندگی؟

اصن انگیزه گرفتم واسه درس خوندنTT "-"

@ترنج

نه خیر. زیست رو می خونم و درس های ریاضی رو هم می خونم. ((((: سلامت باشی! *-*

فعلا که می شه، اما کنکور سال شما هنوز تکلیفش معلوم نیست.

 

جدی؟ :/ نمی دونم، من از سایت می رم.

 

@سمر

باور کن از فردا مثل چی می شینم و می خونم و تهران قبول می شم و بعد منتظرتون می شینم. 

@سمرِ کوچک

منتظرتون می مونیم =)))

 

@استل

وای خدا رو شکر. چون من هی فکر می کردم نمیشه. بازم مطمئن بشیا...

 

نامرد :( سایتش که اصلا عکسا رو باز نمی کنه. ایح.

 

بعد که همه تون اومدین من میرم شریف. هه هه هه =))) (تراوشات رویاهای بی نمک)

هر کی موافقه معلم شیمی امسالم اصلا خوب نیست و ما درسو یاد نگرفتیم و پس فردا امتحانشه و ما (یا لااقل من) داریم از استرس پاره میشیم، لایک کنه.

پاسخ:
 ای کاش بیان قابلیتشو داشت :دی 

چقدر نمک ریختم :|

@ترنج

خب منم میام شریف. :دی

  ولی من نباید تو این اوضاع و شرایط به شدت بی ریخت،داغون و افتضاح از هر لحاظ روحی و روانی و جسمی،برای بار دوم به این ویروس منحوص مبتلا می شدم.

این دیگه آخر بی عدالتی بود.

.

الان هم،انسان آینده،فقط اومدم از تو عذر بخوام،چون که گذشتت کسی مثل منه.

اگر این دو هفته دقیقا همون جوری که میخوام بگذره،و اگر تا دوتا چهارشنبه بعد هنوز زنده مونده بودم.

اول از همه برای یک روز میخوابم،تموم شب رو صرف گریه کردن از خوشحالی و رهایی می کنم.

و بعدش هم برای یه هفته متوالی از هرجایی که توش زندگی دارم،می میرم.

بی نظیره.

@کامنت بالا

حس می کنم یه ربط به عشق کتاب داری. "-"\

@استلا

آیسانم.

یه لحطه یه لحظه

آیسان یا عشق کتاب؟

اگه آیسان، پس چرا عشق کتاب هم دو هفته بعد یه مشکلی داشت؟

 

 

 

*واقعا واقعا معذرت می خوام که حالت خوب نیست و اینو بهت میگم. اما منحوس درسته.

۰۷ دی ۰۰ ، ۲۲:۰۰ باز همونی که اسمش یاد رفت:|

ترنج@

لازمه بگم که گاهی املای کلمات رو از قصد با حروف هم آوا اشتباه شون می نویسم؟:)))))))

( برای دال خیلی نگرانم. حس می کنم راهو کاملا اشتباه فهمیده. میم و الف انقدر نگرانم کردن و انقدر مستاصلم که باید براشون چی کار کنم که دیوونه شدم این چندین ماهی که از قضیه با خبر شدم. نرگس هنوز خوب نشده و می خوام حالشو بپرسم. برای ف هم امروز نگران شدم ولی خوشحالم که تونستم بهش بگم اینو. و در عین حال ناراحتم که یادم رفت بگم اگه خواستی حرف بزنی من هستم. ف دقیقا اندازه زمین تا آسمون با من فرق داره. این اندازه رو جدی میگم؛ واقعا همین قدر فرق داریم ولی همصحبت خوبیه و بعضی از وجوه شخصیتیش همیشه برام قابل تحسین بوده. یادم باشه اینم یه روز بهش بگم. میشه خیلی چیزا ازش یاد گرفت. برای شیمی خودم نگرانم. برای تمام زندگیم نگرانم. برای خیلی چیزای دیگه هم. تو رو خدا، با یه جارو برقی ذهن منو خالی کنین. دیگه نمی کشم. این همه اضطرابی که پس زمینه ذهنمه و همنوایی می کنه عصبی ترم می کنه. )

@عزیز کامنت قبل از من:)

نمی دونستم شاید چون باهات آشنا نیستم کامل. ولی می دونم زبان فارسی ناراحت میشه از این کار. :دی

 

می خوای صحبت کنیم..؟

۰۷ دی ۰۰ ، ۲۲:۲۲ آیســــ ـــان

وای خداوندا.

ممنون بابت مامانم.

بهم میگه:"حالا بیستم نشد،نوزده..چه اشکالی داره بابا.امتحانه دیگه.میدی میره پی کارش".

و منم مثل این دختر های کاوایی توی انیمه فقط چشمام پر بغص میشه.

ببخشین میون کلامتون، استل (و بقیه دوستان حتی :) ) این آیدی پینترستم شد:

nazboo83

کاش... کاش فقط... می شد ازش بپرسم چی شد که انقدر راحت از آدمی که انقدر اونجوری بود (نمیگم چطوری بودی. تو انقدر واضح و شیرین و غریب بودی که می ترسم همه بشناسنت)، حالا تبدیل شدی به کسی که احساسات براش حتی یه ذره هم، حتی یه کوچولو، حتی ته قلبت، مهم نیستن؟ آخه من می شناسمت. ته قلبتو می دونم کجاست. گرچه فکر می کنم هیچ وقت واقعا اونجا نبودم. ولی متاسفانه یا خوشبختانه من انسان شناسی قوی ای دارم. هیچ وقت جام اونحا نبود ولی می دونم برات چه شکلیه .و می دونم که وانمود نمی کنی. می دونم که نمی تونی. بلد نیستی. خودت می گفتی، یادت نیست؟ کاش فقط می تونستم ازش بپرسم این همه تغییرت از کجا اومد، چی شد، چطوری و کی...

 

 

+آی مترسک بیدار شو! گندماتو بردن. (:

ببخشید اینجا رو با بلاگفای تنهای عزیزم قاطی می کنم. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم تو همون سکوتِ خود ساخته م حرفامو بزنم و گذر کنم. شاید چون دوباره یه کم، خیلی کم، خیلی خیلی کم، جوّ کافه بهتر شد و از بعضی میزاش صدای خنده های ریز میاد من یهو یادم افتاد اینجا هم میشه حرف زد. (و دوباره غمگینش کردم:) )

و ببخشید که هی میگم ببخشید. این روزا همه چی تقصیر من شده. یه روتین روزمره.

۰۸ دی ۰۰ ، ۰۰:۳۲ عشق کتابツ

یوفوریا واقعا توی ژانر خودش یه سریال ارزشمنده.

یه بار یکی گفت که نوجوونا، خصوصا نوجوونای ایرانی(که چشم و گوششون بستست نسبت به این مسائل و خب، تو تقریبا تموم چیز مربوط به جنس مخالف و این چیزا میتونه آسیب‌زننده باشه.) باید سریال S education رو ببینن. چون عملا آموزنده‌ست.

من که ندیدم ولی فکر میکنم یوفوریا هم همین باشه. تقریبا داره درمورد همه چیز صحبت میکنه. مواد و رابطه، و خیلی چیز دیگه. اول سریال میبینی که واو، مواد چقدر خوبه و حس خوبی داره. ولی بعدش میبینی زندگیتو میتونه بفاک بده.

۰۸ دی ۰۰ ، ۰۰:۳۵ عشق کتابツ

جدا از اون جنسیت زده نیست. تقریبا همه شخصیتاش از یه طرفی احمق، عوضی و مزخرفن. اینجوری نیست که وای. اون پسره همش داره خیانت میکنه. وای، اون دختره داره به خاطر پول با پسره دوست میشه.

همه‌شون یه جور آدم بدین. جدا از اون که روبروی دخترای دیوونه یوفوریا ما نیت و بابای نیت رو داریم. و بعدش تقریبا تموم پسرای یوفوریا.

 

وای نیت. نفرت‌انگیز.

۰۸ دی ۰۰ ، ۰۰:۳۷ عشق کتابツ

یوفوریا چندوجهیه. از همه چیز حرف میزنه. هرکسی مشکل مخصوص خودشو داره.

اینجوری نیست که: یه مرد 50 ساله وقتی شخصیت اصلی داستان 10 سالش بوده بهش تجاوز کرده. *گریه* (برای یه سریالی که اولش هشدار برهنگی و مسائل جنسیتی میده و سریالِ جنسی محسوب میشه.)

هرکی مشکل خودشو داره. هرکی داستان غیرکلیشه‌ای خودشو داره.

 

+جدا از اون نمیشه با خانواده دید. نه. اصلا.

۰۸ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۱ عشق کتابツ

یه چیزی پیدا کردم، یه پسر هست که بد نیست. لطفا عزیزم. لطفا تا آخر فصل اول دیوونه نشو و آدم باش.

امتحان رو می‌دیم و می‌شینیم تو حیاط.

استارم در حال چک کردن تمام سوالات: گاد. سه و نیم نمره غلط دارم. وای. نمی‌تونم دیگه. *گریه کردن*

من: پنج نمره ننوشتم. عب نداره تک نمی‌شم. عالیه.

 

چجوری میرزای شیرازی رو نوشتم میرزا رضا... چی تو مغزم می‌گذشته جدی.

زمین رو با اون عظمت حفظی‌هاش بهتر داده بودم. 

وای. :)))))))))))) بشری، قلبم، تقدیم، بهت.

اصلا وای.

پس من دوشنبه مزاحم می‌شم. :))))) ماچ به لپت.

 

@منم

آره. :")

نفس ببخشید ولی چون زیاد حرف زده بودم، نفهمیدم از کدوم‌شون خوشحال شدی. اما ذوق کردم، مرسی :)) 

عه. در رابطه با عربی بود. 😔

آهاننن اینا از معایب پر حرفیمه😂

حتمااا بیا :) مزاحم چیههه خوشحال میشممم :-*

بچه ها جون من می خوام بیام اینجا سرچ می کنم کافه بیان خیالباف=) بعد اولی ای که میاره هم همینه منتها سوالم اینه که چرا تاریح مطلبو تو گوگل نشون میده بیست و هفت تیر سال هفتاد و نه =))) 

@آیسان

که این طور.

 

@ترنج

بیا به شیپ کردن آیسان و عشق کتاب فکر کنیم. مشکوک می زنن.

پاسخ:
نه نه نهههههههه.
آیسان فقط با آرتمیس.عه

مشکوک که می زنن ولی من این کارو نمی کنم. آزار دهنده س 🙂

@ترنج

فعلا که منو با کسی شیپ نمی کنن خوبه. XD

پاسخ:
واتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟
تو به شدت با آرتمیس شیپ میشی گل:}
قبلا هم با رفیق نیمه راه شیپ می شدی که:}
منم داری سوق میدی به شیپ کردنت با ترنج

@مونی

من نمی دونم در هر صورت مشکوکن. '-'

به: انسان آینده

 

به حرف اونایی که زر می زنن و میگن با درس خوندن به جایی نمی رسی و ول کن این کتابا رو، محل پشم عم نذار و درستو بخون. یه روز در آینده می فهمی چرا.

درستو خیلی خوب و با دقت و برنامه ریزی بخون.

۰۹ دی ۰۰ ، ۰۹:۲۵ عشق کتابツ

مرد گریه نمیکنه و زهرمار 

مرد گریه نمیکنه و درد و مرض

دیگه مرد شدی، گریه نباید بکنی و کوفت.

 

پامیشم خودمو میکشم تا به عنوان یه مرد کسر وقار برام نشه. اینجوری به جای اینکه یه مرد ضعیف بشه و گریه کرده باشه مثل مرد خودشو انداخته جلو ماشین. اینجوری باافتخار و باوقارم. 

آدما وقتی شکست میخورن گریه نمیکنن. وقتی ناامیدن گریه میکنن.

گفت این آهنگ به هرکدوم از شماها و من که به باورهامون چنگ زدیم و تلاش می‌کنیم که در تاریکی و آخر شب بدرخشیم؛ تعلق داره.

خوشبختی = آهنگ دادن ییبو آخر هر سال.

می تونم درک کنم چقدر مزخرفه امیر. 

کلیشه، کلیشه ست. 

برای هر جنسیتی.

کاری که می خوای رو اونقدر انجام بده که عادی بشه براشون! راهیه که همه مون باید بریم. 

نفس اسم این آهنگی که میگی چیه؟ :')

 

راستی برای عربی برای اینکه راحت تر باشیم... تو همین پینترستم خوبه به نظرم :') 

۰۹ دی ۰۰ ، ۱۱:۴۵ ترنجم بازم

امتحان آسون بود یا من تا حد مزخرفی بلد نبودم و گند زدم؟ تو زبانم همین حسو داشتم. 

 

چرا شناساگر مس دو بار مثبتو نوشتم منگنز سولفات؟ 🙂🙂🙂🙂 چرا فکر کردم هر دوتاشون نمی تونن سدیم هیدروکسید باشن؟ الان فکر می کنه من تعطیل تعطیلم 😊

با نرگس که حرف می زنم می فهمم که می تونستم مثل سابق بمونم. مثل منِ شیرین گذشته م. یه کم دلگرم میشم که هنوز آدمایی همسن من هستن که خودشونو حفط کردن. که اگه من نتونستم وظیفه مو درست انجام بدم حداقل یه نفر دیگه بود که این آبرو رو نگه داره و منم باید بهش بپیوندم.

یه کمم ناراحت میشم البته. از خودم ناراحت میشم که چقدر راحت دست و پام شل شد.

امیدوارم یه نرگس قشنگ تو زندگی تون داشته باشید.

تولدت با نه روز تاخیر مبارک نرگس. متاسفم که دیشب به خودت نگفتم و همچین جای پرتی دارم بهت تبریک میگم. 🌼❣

۰۹ دی ۰۰ ، ۱۶:۰۰ هلن پراسپرو

حالا که همه دارید relationship advise هارو رو میکنید منم قسمت خودمو بگم.

عاشق دوستاتون هم نشید. راحت ترین راه برای نابود کردن رابطه beyond repairـه.

اجازه بدین حالا که هفتصدمین کامنتو من گذاشته بودم، هشتصدمی رو هم من بذارم و بگم اگه تو این سن کسی رو دوست داشتید بهش نگید.

هم آینده خودتونو خراب کردین هم اونی که دارید بهش میگید.

خصوصا خصوصا اگه روحیات خاص یا حساسی دارید یا همچین چیزایی. مخفیانه دوست داشتن به مراتب راحت تر، آرام تر و بهتره. بی رحم نیستم که اینو میگم. تجربه ست!

 

حتی سعی نکنید بهش بفهمونید-

دو کامنت آخر حاوی مقادیر بالایی از حق است.

منم وابسته به تجربه های خودم،این رو برای بار سوم تایید می کنم.

۰۹ دی ۰۰ ، ۱۸:۳۰ هلن پراسپرو

فقط اومدم بگم پایان فصل دوی موریارتی وطن پرست بهترین پایان ممکن بود.. و به قول نوبادی سنپای "هیچوقت نویسنده رو به خاطرش نمی بخشم" 

اصلا انقدر درگیرشم که به هیـــچ کاری نمیرسم و یه ساعت یه بار میرم تب نماشای باز تو کرومم و اون صحنه ی پایانی سقوط رو نگاه می کنم. دیالوگ ها.. حرکت ها.. نور... رنگ... موسیقی..

این وسط دارم سواد رسانه می خونم و هی «متن، زیرمتن، فرامتن» موریارتی رو بررسی می کنم..

خدایی کارشون خیلی درسته این ژاپنیا.

۰۹ دی ۰۰ ، ۲۱:۴۱ آیســــ ـــان

انقدر میزان زیادی از اضطراب و استرس رو دارم تجربه می کنم،که مامان به قول خودش برام پروپرانول ۲۰ تجویز کرده.

جدای از اینکه حس می کنم مواد زدم و با سرگیجه رو ابر ها راه می رم.

از این متنفرم که این استرس هم باز حس جدیدی ئه و من به انقدر تپش قلب و ناتوانی مفرط در خوابیدن عدات ندارم.

من اصلا به مضطرب بودن عادت ندارم.

 

*و این رو اینجا میزارم که یادم بمونه،که بعد از این،به هر شکلی دوباره باعث نشم این اتفاق برام بیفته.

۰۹ دی ۰۰ ، ۲۲:۰۵ عشق کتابツ

کاشکی آقا امام زمان ظهور کنن و فردا هممون به گل و پروانه‌ها و رنگین‌کمونا نگاه کنیم و ذکر بگیم و بریم مریخ. 💫

 

من نیاز دارم اون پستی که توش فقط فن‌گرلی کردم رو منتشر کنم. ولی بیان خیلی فرهیخته‌ست. نمی‌شه اصلا.

*بار و بندیلش را جمع می‌کند و می‌رود*

@بشری

آهنگه اسمش 廿عه. (بیست) از wang yibo.

آرهههه. می‌آم اونجا.

۰۹ دی ۰۰ ، ۲۲:۳۳ عشق کتابツ

ولی بیان خیلی فرهیخته‌ست. نمی‌شه اصلا. 

من تقریبا 70 درصد حرفام و پستام رو کنکل کردم و بعدش این جمله رو گفتم. 

@هلن

*محکم در آغوش گرفتن*

ولی نباید وسوسه می‌شدم که دوباره ببینمش. نه حالا که چپتر جدیدش چند روز دیگه می‌آد. وای گاد نه.

@عشق کتاب

به‌خاطر همین جمله؛ حتی دیگه نمی‌تونم نامه‌هام رو پست کنم.

@نفس

بسیـــار این قلب را خوشحال خواهی کرد.

 

@نفس

مرسی که دقیییقا حرف دلمو زدی ولی هر دوتاتونو می زنم اگه پستیو به خاطرش قورت دادین -__- خیلی زود اون پستا رو به بیان پس بدین ببینم -__-

یه چیزی شبیه اینه که یه نفرو از همه جا بلاک کرده باشی ولی منتظر و متوقع باشی تا با کبوتر برات نامه بفرسته.

یه همچین انتظار مسخره ای دارم.

همینقدر احمقانه و شاکی.

 

و پسر... فکر کن که واقعا ناراحتم به خاطر همین. و من همون آدمی ام که این آدما رو مسخره می کرد و فکر می کرد خودش خیلی عاقله:) خداجون می دونم واقعا کار زشتی کرده بودم اما... میشه کافی باشه؟

فقط یه لحظه... یه لحظه امیدوار شدم که داره از من حرف می زنه اما شت.

توقع چی رو داشتم؟ بعد این همه وقت؟ بعد این تغییر عجیب غریب که اگه کاش می تونستم براتون تعریف کنم، همه با هم برگامون می ریخت ازش؟

 

+این همه مدت ینی حدود یه ماه. تهایتا!

همه شو پاک کردم. با خوندنش فقط وقتتون می رفت و فضای کامنتا رو اشغال می کرد.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۰ عشق کتابツ

من از این پسره تو یوفوریا بدون هیچ دلیل خیلی خاصی خوشم میاد. استایل خاصی نداره ولی استایل و نوع حرف زدنش جالبه.

TORO KHODA TA AKHARE FASL ADAM BEMON.

ممنون.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۲ عشق کتابツ

کی فکرشو میکرد منی که اینروزا بیشتر از قبل بفاکم و هرروز قشنگ یه دور بفاک میرم تا شب؛ شبا که میشینم یوفوریا میبینم آرزوم اینه که این پسره آدم بمونه.

وای مرد، بشین به کار خودت برس و برای خودت آرزوی زنده موندن بکن.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۶ عشق کتابツ

من (و دگران) توی حالت عادیم مست هستیم. 💫

 

تازه دگران تو حالت مستی-عادیش از هر 10 تا کلمه 12تاش رو با «وای» و «زئسمکسزدس» سپری میکنه.

بهتون گفته بودم که آی لاو مای گرل؟ 

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۷ عشق کتابツ

حس بدی که حس میکنم وقتی از دگران جلوی بقیه حرف میزنم. <<<

نمیدونم چرا.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۹ عشق کتابツ

با پسر من درست صحبت کن دختر.

برو گمشو بیرون. اهمیت نمیدم ممکنه توی سریال فن داشته باشی.

با.پسر من.درست.صحبت.کن.


ادیت: وای. درمورد یوفوریاست. با کسی توی دنیای واقعی نیستم.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۱۲ عشق کتابツ

وای پسر.

چجوری به اینجا رسیدم اصلا. هنوزم سر حرفم هستم که سر شرایط نه چندان خوب سرخوش میشم.

اینجوریه که:

*یه سال پیش

:وای باید چیکار کنم. چه اتفاق بدی افتاد. کمک. فاک. *اضطراب*

*الان

: ئسینزیردیدریرد بهتون گفته بودم یوفوریا خیلی سریال باحالیه و دگران بلا بلا بلا؟ *اضطراب*

*برنامه های نصف شبی با سینیور*

عه سینیورههه xD ببینم تولد کی بود؟ می خوام برات یه گربه مشکی پست کنم، خوبه؟*-* یا باید صبر کنیم یه خونه جداگونه بگیری؟*-*

هرچند احتمالا اگه بخام پستش کنم می پوسه، با لک لکا بفرستم بیاد؟*-*

 

+در جریان هستین که همه چی تموم شد دیگه؟...با کسی که همه چیش تموم شده حرف می زنید آیا؟

بذارین بگم بهتون.

می دونین من واقعا نمی دونم دارم چیکار می کنم، ولی الان که نمی دونم دارم چیکار می کنم راحت شدم*-* البته یعنی که یکم خل شدم ولی خب...یه جورایی انگار راهیه که می دونم درسته و فقط می ذارم قلبم بهم بگه که چطوری فتحش کنم.. انگاری که...می دونین؟آم...مثلا بعد فتح کردن قله دماوند و کلی فکر و خیال که وای نکنه الان سقوط کنم یا وای نکنه شب گرگا بیان بخورنم و از این جور حرفا، برگردین خونه و لم بدید رو مبل، خیلی حس خوبی داره نه؟*-*

نمی دونم دارم چیکار می کنم...ولی فکر می کنم برای الانم، این درست تره. 

امیدوارم متوجه باشید که من هنوزم شماها و آفتابگردونا رو دوست دارم، ولی واقعا نمی تونم دیگه...خب؟:'>

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۱:۲۰ عشق کتابツ

@پری

پریی. =)))))

سینیور@

من پری نیستم، پری جوجه ام*-* حواست باشه لطفا*-*

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۲:۱۸ هلن پراسپرو

@پری چانه  رکاری میتونی بکن :°) دیگه تو اینترنت که نباید مجبور باشی کارایی که نمیتونی رو به زور بکنی!

 

 

 

 

 

ما که دلمون پستای فن گرلی نوبادی سنپای میخواد باید با کی صحبت کنیم؟

دیگه نظرها و حرف های مردم برام اهمیتی ندارن.

دیگه با هر تق و توقی ناراحت نمی شم و به درک که جوابم رو نمی ده.

بذار خوش باشه.

دیگه باهاش حرف نمی زنم، منت کسی رو هم نمی کشم.

دیگه برای خوش حالی مردم تلاش نمی کنم.

دیگه ناراحتی مردم برام مهم نیست.

۱۰ دی ۰۰ ، ۰۹:۵۰ آکادمی اسکار

و اما اسکار بهترین جُک سال...

می رسه به...

خانم ها و آقایان...

صاحب کامنت بالایی رو تشویق کنید.

خیلی ممنون، خیلی ممنون.

تشویق نکنید، من به همه تون تعلق دارم.

*اسکار را بالا می گیرد*

ممنون از اوشون، یه کم. شاید هم زیاد.

و ممنون از بقیه.

نمی ذارم ناراحتیم از اوشون، بذاره فراموش کنم که یه آرتمیس، یه پری، یه نوبادی، یه سمر، یه مونی، یه ترنج دارم. تازه هلن رو هم خیلی دوست دارم. آیسان رو هم دوست دارم اما صادقانه حس می کنم زیاد باهام راحت نیست. :دی آرام هم که خودش نیست.

 

+حس می کنم یکی از لیستم جا مونده و همین باعث می شه که برنده ی بهترین جک سال بشم. چون قرار بود ناراحتی مردم برام اهمیتی نداشته باشه.

پاسخ:
قلبم برات :)

دوستان

برای یه بارم که شده اسکار بگیرین، حس خوبی داره.

بخشیدن هم حس خوبی داره، می بخشمت. (:

@ استل

:)))

 

بیاین دعا کنیم معلم ادبیاتمون خیلی مهربون و با رافت باشه یا یهو نمره های تکالیف منو نبینه و مستمرمو خوب بده. خدایا من هیچ تکلیف فارسی ای رو تا حالا تحویل ندادم به جز چندتاش.

فهمیدم که مهم نیست چقدر یه شخص رو دوست داشته باشی و با وجود سردی‌ش بگی که منتظرش می‌مونی؛ در آخر، کسی رو انتخاب می‌کنی که دوستت داره و بهت اهمیت می‌ده.

ای وای. من پست فن‌گرلی‌ نوبادی رو سربه‌نیست کردم...

عب نداره ولی. همیشه می‌شه یکی دیگه نوشت. *چشمک*

من هرسری می‌آم این‌جا قلبم پودر می‌شه و می‌رم.

 

استلا. TT

این‌جوری شدم: گاادد *اکلیل* *اکلیل*

۱۰ دی ۰۰ ، ۱۳:۰۲ آکادمی اسکار

اجازه بدین اسکار بهترین زمان بندی رو هم بدیم به "منم" برای آخرین کامنتش.

چینش این حجم از عدد 10 قابل تحسینه. تبریک به شما.

شما اولین بلاگری هستین که تا الان دوتا اسکار گرفته، بازم تبریک.

ولی پسر، مولوی چقدر می‌رفت دمشق. آدم توقعشو نداره. 

یعنی فکر کن این همه از درگیر احساسات خاص نشدن تو این سن، توصیه دادم اینجا و بقیه هم ادامه دادن بعد عشق کتاب با دگران آشنا(؟) شده. :)) از نفوذ کلامم خیلی متعجب شدم. :)) می دونی که امیدوارم خوشحال باشی و تو راهی خوشحال باشی که ازش مطمئنی.

 

 

+کامنت بالا اشاره داره به درس هشتم ادبیات یازدهم؛ زندگی نامه مولانا. قشنگ می تونم براش گریه کنم. شاگرداش چقدر آدمای عجیبی بودن. من فکر می کردم مریدها همیشه مرشدشونو خیلی قبول دارن و اینا. چرا هی سرزنشش می کردن؟ بیا! خوبِت شد؟ مولوی به گریه و ناله و افغان و زاری روی آورد و در کوچه های دمشق به دنبال شمس می گشت. همینو می خواستین شاگردای مولوی؟ الان من دلم شکسته براش. اصن اون شمس مرموز کو.

می دونین یکی از چیزایی که آدمو آزار میده چیه؟ اینکه ببینی دوستت داره تغییر می کنه.

(unpopular opinion:

من معتقدم نیازی نیست هر کس هرتغییری کرد بپذیریم. کار بدی نیست که اگه اون تغییر مغایر ما یا ارزشامون بود از اون آدم دوری بکنیم.)

و به نظرم یه سری تغییرات مثبت ان. مثلا نمی دونم. دوستتون خجالتی بوده، الان داره تغییر می کنه تا از حالت خجالتی در بیاد. چقدر هم خوب! یا از این دست دیگه. خلاصه تو مسیر رشده.

اما از طرفی چون مسیر رشد برای هر کسی یه معنا داره، طبعاً تعریف اینکه چه تغییری مثبته یا نیست می تونه برای هر شخصی متفاوت باشه.

همه اینا رو گفتم تا بگم تغییرات دوستم داره منو اذیت می کنه چون احساس می کنم درست نمیره راهو. چون احساس می کنم پشیمون میشه و دال بهترین دوست منه؛ از پشیمون شدنِ احتمالی‌ش غصه می خورم. بدتر از این، اینه که تقریبا می دونم توقع داره که باهاش همراه باشم تو تغییر و خب احتمالا اگه همراه نشم تصور می کنه که چه می دونم، از جامعه عقب مونده م و اینا. و اگه به خاطرش رابطه مو کمرنگ کنم تا آخر عمرش میگه که آره من یه دوستی داشتم که اینطوری کرد به خاطر اعتقادم ولی من قوی موندم و به راهم ادامه دادم. 💪 تا بقیه هم تشویقش کنن که از جامعه و افکار پوسیده ش ضربه نخورده.

هیچ کدوم از اینا رو نگفته قطعا و همچنان دم از آزادی افکار می زنه. اما نصف شماهایی که اینو میگین دقیقا همین روند بالا رو طی می کنید و خودتون متوجه نیستین چقدر مسخره ست و رو مخ. 🤶

برای همین از این پوسته روشنفکری و ادعا و آزادی دلِ خوشی نداشتم و ندارم. نمونه واقعی؟ فقط یه کم با چشم باز نگاه کنید.

۱۱ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۲ هلن پراسپرو

من یه احمق خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگم.

فقط چون شانس آوردم و باهوشم تا حالا سرمو به باد ندادم.

یکی نیست بگه به خواننده های اینجا چه.... ولی خب اینهمه همه حرف زدن منم روش.

انقدر احمقم که پیشنویسامو تو ادیتور بیان مینویسم، و الان نمیدونم با چه تکنیکی کپیش کنم تو یه وردی چیزی. 

تازه به خاطر اون پیش‌نویس، پست هم نمیتونم بذارم چون ترتیب پستا به هم میخوره.

خیلی احمقم.

تازه تنبلم هستم.

وقت ناشناسم.

ناشکر.

زنبور بی عسل.

EQ در حد اوتیسم.

(البته امیدوارم به جامعه اوتیسم توهین نباشه با من مقایسه میشن.)

خدا رو شکر حداقل استلا و چند نفر دیگه دوستم دارن.

و باهوشم.

اره، زیادم اوضاع خراب نیست.

@هلن

اینایی که گفتی نشونه احمق بودن نیست.

ما دوسِت داریم.

 

 

+منو نگاه چقدر حرف می زنم؟ راحت باش :دیی

اه بچه ها واقعا ببخشید هی میام اینجا ناله می کنم میرم. واقعا حوصله م به بلاگفا نمی کشه.

نمیشه یه نفر بره ازش بپرسه که احساس و حرف اون موقعش دروغ بوده یا نه؟ اگه جوابش مثبت باشه حس بهتری می گیرم.

@ترنج

بیش تر از این که به فکر این جا باشی، به فکر اون جا باش. ببین چی به صلاحته. ((((:

بگو من برم بپرسم. :دی

 

@هلن

فقط می تونم بگم با خودت درست صحبت کن و هیچ وقت صفت های من رو به خودت نسبت نده! :دیییی

وای اصلا به درد این‌جا نمی‌خوره ولی بذارین بگم.

درد سینگلی‌ رو امروز درک کردم که همه‌ی -توجه کنین. "همه‌ی"- دوست‌پسرای دوستام اومده بودن دنبالشون. - با موتور و یکی با ماشین. گاد. - بعد من داشتم خودم رو برای یه پیاده‌روی طولانی تا مترو آماده می‌کردم تا بعدش هم برم چیپس و پفک‌هام رو برای امتحان بعدی بخرم.

ودف.

@هلن

ولی در کنار تمام این‌ها؛ بیش‌از اندازه زیبایی.

تازهههه. طرز فکرت یه‌جوری قشنگه که طرز فکر هیچ‌کس به این اندازه قشنگ نیست.

زیبا هم می‌نویسی.

 

پ.ن: ولی وای تنبلی که خیلی خوبههه. یعنی نه نیست. ولی هستتت.

@نوبادی 

وای:)))))) حالا اون درد سینگلی به کنار؛ چه دوست پسرای جنتلمنی. 

 

موقعیت من سر امتحان واقعا دوست داشتنیه. روی میزم با خط خیلی خوشگل یکی نوشته j-hope و رو تخته روبروم نوشته fuck. هردو بی اندازه به کارم میان. 

هاهاها هم خرو دارم هم خرما رو. 

@نوبادی

شک نکن به تو بیش تر خوش می گذره تا اونا. :دی

اگرم این جا خوش نگذره می تونی امیدوار باشی که وضعت از این نظر توی اون دنیا ازشون بهتره. XD

من نمی تونم استرس های یه رابطه رو تحمل کنم. وقت این رو ندارم که ذهنم رو درگیرش کنم و دلم هم نمی خواد. تازه از اون طرف همه شون هم یه روزی تموم می شن و تو می مونی و یه عالمه غصه. اصلا به نظرم چیزی به جز بدبختی نداره برای آدم. :/

 

@آرتمیس

به خدا بخوای به دوست پسر فکر کنی با خنجرت میام تو حلقت. :/

پس چرا به نظر من سینگلی درد نداره؟ xD

شاید چون ترجیح می دم کلا یه نفر تو زندگیم باشه. دلم نمی خواد همه رو امتحان کنم، حس خیانت داره. :/

آقا من درک نمی کنم.

یعنی دختره می ره سوار ماشین پسره می شه؟ تنهایی؟ اصلا نمی فهمم. :/

چه قدر کم فهم شدم جدیدا.

 

+ بچه ها. من دلم بستنی می خواد. یه دوست پسری که بستنی فروش باشه سراغ ندارین؟ مثلا هر روز با بستنی بیاد دنبالم؟ ((((((((:

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۷:۴۶ آیســــ ـــان

نوبادی@

حالا اصلا درد سینگلی و اینا هیچی.:|

من همینجور ظاهر خودم با بقیه رو که تو مدرسه مقایسه میکنم درد میکشمxD

@استلا 

کی دوست پسر خواست آخه.

+++++++++خیلی یطوریه. بعد خیلیا تا اون دوست پسرشون ولشون می کنه میرن سراغ یکی دیگه. اصلا انگار نه انگار اون یکی وجود داشته و به هزاران نفر میگن "تو زیباترین اتفاق زندگیمی"

وای ولی من نفهمم تو این مسائل، بحث دوست پیر/دختر خیلی بحث بزرگیه. اصلا به خودم جرئت نمی دم شرکت کنم توش.

خدایی خنجرمو یادته هنوز؟D: 

 

+بدترین قابلیت نداشته بیان؟ آفرین ریپلای کردن

پاسخ:
دوست پیر؟:/ دوست پسر

@آیسان

دقیییییقا. اصلا دیگه به درد سینگلی نمی رسم. XDDD

@آرتمیس

بهت افتخار می کنم. *-*\

به خاطر همین بدم میاد. یه نفر خیلی قشنگ تر از چندین نفره. (":

تازه اون کسی که قبل از تو رابطه داشته، خیلی احتمالش هست که بعد تو هم داشته باشه. اون جوری هم آدم بدبین می شه. :/

بحث بزرگیه؟ اتفاقا به نظر من خیلی بحث حقیریه. XD

اما گناه و عذاب وجدانش چرا، واقعا برام بحث بزرگیه. :"/

 

+گل گفتی.

پاسخ:
ممنونم*-* 
اوهوم:))
نههه، منظورم از بحث بزرگش این بود که خیلی میشه از هزاران دیدگاه نگاه کرد. مثلا تو خارج این چیزا طبیعیه نسبتا. از بچگی با هزاران آدم رابطه برقرار می کنن؛ بعد اینجا، همونطور که گفتی از یه طرف آدم درک نمی کنه و از یه طرف با خودش میگه اصلا شاید کار طبیعیه. و خب آره یطوریه برا من. زیاد بهش فکر نمی کنم

@آرتمیس

یادم رفت بگم.

مگه می شه خنجرت رو فراموش کنم؟ '-' اصلا جزو نشدنی هاست. :دی

پاسخ:
من فراموش کار که یادش نبود: 

٧ نفر تو سایت؟ چی کار دارین خدایی؟ '-'

 

یاد روزی افتادم که یهویی 30 نفر ریختن تو وبلاگم. ((((((:

پاسخ:
می خوان ببینن برنده جایزه اسکار این دفعه چه سخنرانی ای می کنه*-* 
وایی یادش بخیر:)))
۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۱۰ آیســــ ـــان

@استلا

من معتقدم جوون های ما نود درصد از خانواده های محترم و با تربیتی ان.

ولی اینا درگیر که میشن.از همدیگه یاد میگیرن و فکر میکنن که انجام دادن فلان کار اونارو جذاب تر و خفن تر میکنه"-"

اونجوری میشه که از عشق یوسف و زلیخایی میرسن به "تو تنها عشق زندگیمی" گفتن به شونصد نفر"-"

اون ده درصد دیگه هم که از بن خرابنxD"-"

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۱۵ آیســــ ـــان

استلا@

۳۰ نفر کاربر واقعی بودن؟ یا از این بی مزه بازی های بیان بود؟xD

@آیسان

به قول آرتمیس بهتره زیاد بهش فکر نکنیم. :"

چه جوری می تونن هم زمان به چند نفر این جمله رو بگن؟ اصلا می دونن عذاب وجدان یعنی چی؟ :/

یه جامعه ای شده که هر کی کار غلط تر رو انجام می ده، به ظاهر خفن تره. منتهی فقط به ظاهر.

 

+می خواین از بلاگرا حرف بزنین تا تیکه پاره تون کنم؟ این قدر که ازشون بدم میاد. ^-^

پاسخ:
من مطمئنم همین آدما شش ساعت با تو، تو یه اتاق بمونن و تو بخوای نصیحتشون کنی، جوری بهشون عذاب وجدان رو یاد میدی و به راه راست هدایت می شن که خودشون هم می مونن. 

@آیسان

نه جدی بود. پست گذاشتم و یهو دیدم 30 نفر اومدن تو سایت. :/

یه دفعه هم پست نذاشته بودم و 12 نفر بودن.

همین چند ماه پیش هم با این که ازم خبری نیست 5 نفر تو سایت بودن.

برام جالبه. :دی

 

@آرتمیس

بذار متن سخنرانی مو آماده کنم. XD

پاسخ:
استلا نفوذ خودتو در بیان دست کم نگیرD: 
۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۱۸ آیســــ ـــان

 @استلا

+برای چی باید از حساسیت هات حرف بزنم"-"

البته بلاگر خوب هم داریم..آره.

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۱۹ آیســــ ـــان

@استلا

برای وبلاگ تو طبیعیه"-"

تازه من فکر میکردم بیشتر باشن:دی

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۳۰ آیســــ ـــان

فکر کنم استلا واقعا رفت متنش رو بنویسه؛

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۳ آیســــ ـــان

وارد حیاط که شدم.یکی از سوگل ها من رو کشید سمت خودشون.علاقه نداشتم اونجا وایستم.چون همیشه همینجورین،صدات میکنن که بری پیششون.ثانیه اول خوشحال میشی که این دفعه قرار نیست تنها بشینی رو نیمکت های سرد و یخ فلزی. ولی بعد درست وقتی در یک قدمیشون ایستادی شروع میکنن به حرف زدن باهم،جوری که انگار نیستی.و دلت میخواد فرار کنی،فرار.

 

بچه هایی که میومدن به گروهی که من هم توسطشون احاطه شده بودم اضافه میشدن،از هر گروهی که اضافه میشدن دو نفر اینجوری بودن که:"عه تو ایسانی؟/ایسان اینجاست؟".همین سوالا باعث شد که سوگل  برگشت و گفت:ایسان طرفدار زیاد داری خبر نداریا!"بهش خنده تحویل دادم و فرو رفتم درون خودم.یاد حرفای مامان افتادم که می گفت:"اگه هنوز کسی باهات اون قدر صمیمی نشده به خاطر اینه که حضوری نرفتید و نمیشناسید همدیگه رو!"

و همه اون لعنتیا.خوب منو میشناختن.و واضح بود بیشتر از اینکه با خودم حرف بزنن، پیش هم راجب من حرف زدن.

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۵ آیســــ ـــان

ولی من فقط دو نفر رو میخواستم که بتونم باهاشون تو مسابقه نجوم شرکت کنم.همین.

چقدر دنیا عجیبه. در ظاهر اون باید از دستم ناراحت می‌بود ولی چون گفته بودم پیام نده پس نباید ناراحت می‌شده اما من ناراحت شدم که همه چی براش پاک شده و ناراحت بودم که ناراحت نیست بعد امروز فهمیدم نه مث اینکه ناراحته و حالا عذاب وجدان گرفتم که تمام این مدت که داشتم بهش ناسزا می گفتم در حقیقت اون بوده که ناراحت بوده و منتظر بوده من عذرخواهی کنم و جواب بدم و اصلا ارجح تر بوده برای این کار و من نمی دونستم و توقع زیادی داشتم. اما همچنان به خودم حق میدم. 

وات دِ. 

۱۱ دی ۰۰ ، ۲۱:۱۳ عشق کتابツ

@ادیت ترنج

وات د فاک. 

@همه

ولی تو جامعه و اینجور چیزا اینجوریه که دوست میشن. بهم میزنن. دوست میشن بهم میزنن. منظورم این نیست که تو با یه پسره‌ای دوست باشی بعد شبش به یه پسر دیگه پیام بدی و عاشقتم عاشقتم بگی. اون میشه خیانت. 

منظورم اینه که من با ایکس دوست میشم، بعد مثلا 2 ماه بهم میزنم و اون میشه اکس من، کلی غمگین شدن و این چیزا، بعد اینکه باهاش کنار اومدم و یادشو از ذهنم بیرون کردم توی یه مهمونی امگا رو میبینم با اون میرم تو رابطه. بعد تو اون رابطه تو دیگه نباید به ایکس فکر کنی، انقدر بهم میزنم و پیدا میکنم تا اینکه دیگه سیر بشم یا یه دختری رو پیدا کنم که رابطه‌‌مون دووم داشته باشه و ببینم که عه، میشه با این ازدواج کرد.

اوناییم که میرن تو رابطه اکثرا میدونن ممکنه طرف مقابل قبل از اونا چندتا دوست‌پسر داشته، ولی مشکلی ندارن تا اینکه طرف صحبت اونو باز نکنه. تو خارج اینطوریه تو ایرانم اینجوریه تقریبا. 

ی سینیور، من با این کار موافق نیستم. حتی جنبه دینی‌شم نمیگم، از نظر احساسی خوشم نمیاد. 

دیگه هیچی تو اون رابطه آخر تازگی نداره و کسل کننده ست یا... نمی دونم چطوری بگم. فقط می دونم اگه بدونم طرفم این طوریه ازدواج کردن باهاش گزینه آخرمه. 

اینم نظر ترنج خواب‌آلودِ امتحان‌دار.

 

پ. ن‌: حتی حوصله ندارم دیگه ادایِ شبیه بقیه بودنو در بیارم. 

۱۱ دی ۰۰ ، ۲۱:۲۵ عشق کتابツ

مامان پاشا مجلسی میدونست پسرش چندتا اکس داره و با چندتاشون برای چی بهم زده.تقریبا تموم چیز پسرشو میدونست. تمومشو. میدونست سر چی گریه میکنه، میدونست آهنگ موردعلاقش چیه و یه عالمه چیز دیگه.

من لال شده‌ام. 

پاشا کیه؟ مامانش کیه؟

۱۱ دی ۰۰ ، ۲۲:۳۰ عشق کتابツ

https://youtu.be/QmYFwlshHbo

این ویدیوی مامانش و خودشه. 

اهان حله. می بینم. 

 

وای که چقدر از اونایی که اعتقادشونو به خاطر انگشت نما نشدن یا همچین چیزایی می پوشونن اعصابم خرد میشه. 

بابا تو یه نظری داری دیگه. تا وقتی برات "خطر" ایجاد نکرده چرا می پوشونیش؟ اینو از هر دو جهت میگم. هم همه معلما و بچه ها و کادر مدرسه م که در مورد حاج قاسم هیچی نمیگن اعصابمو واقعااا خرد می کنن هم اونایی که با حجاب نیستن ولی وقتی منو می بینن یهو روسریشونو می کشن جلو. خب زن مگه من باهات چی کار دارم؟ حس بدی می گیرم آخه. این همه هی لبخند رو لب داشته باشی بعد موقع دیدنت خودشونو درست کنن و نگران بشن. <<<<

@آرتی

وای بخدا که دقیقا. نمی‌دونم از کجا اینارو پیدا می‌کنن. حالا من اگه دوست‌پسر داشتم، یا تا مترو باهام می‌اومد؛ یا بدتر از اون، اصلا به هیچ‌ورش هم نبود که امتحان دارم یا بیرونم یا چی. :))))))))

 

@آیسان

به نکته‌ی بسیار ظریفی اشاره کردی.

خیلی. خیلی. ظریف.

اون‌قدر ظریف که نمی‌تونم دیگه واقعا. من یه گلوآپ می‌خوام. و یه هویت جدید تو یه جای جدید.

@استلا

موافقممم. دردسرهای رابطه اون‌قدر زیاده که نمی‌ارزه. منم برام مهم نیست. ولی باید امروز دم در مدرسه‌ی ما می‌بودی.

گاد وحشتناک بود.

ولی محیط زندگی من انقد همیشه پاستوریزه بوده که حتی نمی تونم یه تصویر ذهنی از چیزی که نفس میگه داشته باشم. :)) و من دارم تو همین جامعه زندگی می کنم. خدا.

 

 

+بیست و پنج ساعت مونده به سال دوم. آخ خدا که چقدر دلم برات تنگه. بدون اینکه هیچ وقت دیده باشم‌ت... 

۱۲ دی ۰۰ ، ۰۹:۲۴ آیســــ ـــان

نوشته که:

"اگه احساس کردی از هم پاشیدی،مجبور نیستی تظاهر به قوی بودن بکنی.اشکالی نداره اگه احساسات رو نشون بدی! خوبه که آسیب پذیر باشی.اینا باعث نمیشه که ضعیف دیده بشی"

:)

۱۲ دی ۰۰ ، ۱۱:۱۸ هلن پراسپرو

می‌خوام امروز برم یه گوشه و با هیچکس حرف نزنم.

واسم آرزوی موفقیت کنید.

۱۲ دی ۰۰ ، ۱۲:۳۵ عشق کتابツ

ببینید. شما یهو به خودتون نگاه میکنید میبینید که عه. من وجود دارم. و بعدش زندگی میکنید. بازم زندگی میکنید تا چمیدونم خودتونو بکشید یا یه جوری بمیرید. اگه بخوایم از لحاظ دینی و مخصوصا دین اسلام نگاه کنیم اگه خودکشی باشه میری جهنم، آتیشای زیاد. گریه و این چیزا. اگه بمیری و آدم خوبی باشی میری بهشت. تا آخر عمرت. تا ابدیت. تا ابدیت زنده‌ای و هیچوقت با هیچ‌چیزی نمیمیری. 

یعنی به طور کلی تو از طرف هرکسی، خدا یا هرچیز دیگه‌ای مجبور شدی که وجود داشته باشی. حتی با مرگ هم از بین نمیری. تو مجبوری تا ابد، تا همیشه وجود داشته باشی. حتی اگه دلت نخواد.

عجیبه. 

پاسخ:
مجبور شدی اونقدر جالب به نظر نمیاد.
بهت داده شده. زندگی رو دریافت کردی. زندگی که تا همیشه‌ست. تا ابد. 

امروز قراره روز خوبی نباشه و از اتفاقاش کاملا معلومه خب؟

ولی کی میتونه روی پیاده روی صبح چشم پوشی کنه؟ دیدین بعضی وقتا میبینیم که ابرا حرکت میکنن؟ حرکت بارونو میبینیم؟ امروز پیاده داشتم میرفتم مدرسه که امتحان عربی بدم و بارون داشت باهام میومد.. بارون. داشت. باهام. میومد. یعنی جلوم خشک بود ولی پشت سرم داشت بارون میومد. یسفتیفنسفتستفسف وای چقدر احتمال داره یه همچین اتفاقی برام بیوفته دوباره؟ درسته از طرف کسایی که نمیخواستم ایگنور شدم ولی بارون تا وقتی رسیدم خونه داشت میبارید. کی میخواد مجبورم کنه فکر نکنم بارون میخواد مراقبم باشه؟

نرگس میگه من بهت امید دارم که خوب میدی آزمون فردا رو.

من در این حد امید دارم که بهتون بگم لطفا به خدا بگین من فقط بتونم بالای ده بگیرم.

پسر، جداً افسردگی گرفتم. دوتا آزمون گرفته بود کلا، هر کدومو از اون یکی خراب تر دادم.

تو هردوتاشم نفر آخر شدم تو سی نفر کلاس! زیبا نیست؟ این همه نتونستن زیبا نیست؟ اینکه داره اشکم به خاطرش در میاد زیبا نیست؟ نمی شد آمار و احتمال یه جزئی از حسابان می بود؟ چرا همه تون درساتون خوبه؟

کاش می تونستم بهش بگم چند وقته که وقتی چتتو باز می کنم خیلی وایب منفی می گیرم.

ینی چتم با نرگس که چهار سال ازم بزرگتره و سه ماه نیست که آشنا شدیم رو که باز می کنم خیلی حس مثبت تری می گیرم. تا تویی که چهار ساله باهم دوستیم!

@هارو-چان

اوکی.

قلبم.

وای داره یه عالمه بارون میاد. وای اومدیم بیرون. وای. کلی فیلم گرفتم. صداهایی که ریکورد کردم. میدونین بعد چند وقته؟ وای! وای وای وای! چجوری میتونین وقتی بارون میاد به حال بدتون ادامه بدین؟ درسته الان قابلیت خون دماغ شدن از سردردو دارم ولی باااارووونهههه! الکی نییییست! انقدر خوبه که نمیتونم اهنگ گوش بدم. هق. شاید بریم سرووو. این اتفاقا -جز بارون- خیلی عادیه چرا اینهمه ذوق کردم خودمم نمیدونم. میدونین چیه؟ حداقلش اینه که وقتی اینو میخونین نیشخند میزنین و این خوبه. آره منم امروز عربی رو گند زدم، کلاس خصوصی داشتم و همش بغض کرده بودم، ایگنور شدم و حس میکنم کلی پشت سرم حرف زدن. ولی بازم داره بارون میاد و براش مهم نیست اگه من روز خوبی نداشتم اون امروزو قشنگ میکنه.

+بازم فالوده>

 

@سمفونی چان

یووووهوووو. قر دادن*

بلاخره یه ذرت مکزیکی رو کامل خوردم. به خودش افتخار میکند* یوها.

ولی مارسیس من حتی بارونم ندارم:)💔 و قلبم متلاشی شده و الان دیگه یه سال از یه آشنایی اشتباه گذشته و می خوام ازش بپرسم من تقریبا تا حد زیادی پشیمونم تو چی؟ به یه ورتم هست؟

و اعصابم از مدرسه خرده از آمار و احتمال خرده. فقط وویسای نرگس یه کم می خندونتم و امیدوارم مثل نرگس معلم بشم و پیاما و استتوسای دال رو فقط از سر رودرواسی باز می کنم. چند ساعت دیگه هم شهادت سرداره و دوباره فکرم جای دیگه س. احساس می کنم دوباره آدمای سمی دورم زیاد شدن و علی رغم حرف نفس، حس می کنم خودمم دارم سمی میشم.

اما خوشحالم که می تونی بهانه های کوچیک برای خوشحالی داشته باشی مارسیس. منم چند وقت پیش به خاطر یه پاک کن صورتی و یه هایلایت و دفتر تا چند رور خوشحال بودم هی:)) 

راستی مارسیس می دونستی از تظر ام بی تی آی من و تو صددد در صددد سازگاری داریم؟ :دیییی

حالا بگذار خودم اولین نفر باشم..

والله خودم هم نمی‌دانستم انقدر دوستت دارم آقای شهید قاسم سلیمانی.

 

#Hero :) 

چقد جالب که هیچ کدوم تون نیستین. 

ترنج خیلی احمقی اگه دوباره باهاش حرف بزنی. 

ترنج اینکه آدمی بخواد با چیزای کوچولو مثل پاک کن صورتی خوشحال باشه تصمیم خودشه.. خیلیم تصمیم قشنگیه. ولی دلیل نمیشه ناراحت نباشه. خیلی بیشتر هم میتونه. ما تنها چیزی که داریم قابلیت افزایش اینجور چیزاست چه خوبش چه بدش..

 

نگووو.. جدی؟ الان باید بیشتر حرف بزنیم یا کار دیگه؟ 

@ترنج

یادته پارسال هم من با این قضیه مشکل داشتم؟ (:

منم به مشکل خوردم، اما دومین نفر بودن هم بد نیست.

 

حاج قاسم

با کمی تقلب از خودتون، کاری کنید خدا منو هم پاکیزه بپذیره.

در ضمن. هنوز نا امید و منتظرم. (:

 

قول می‌دهم

ریشه‌های ما به آب

شاخه‌های‌ ما به آفتاب می‌رسد

ما دوباره سبز می‌شویم!

 

در ارزوی هورمون های گیاهی که  فتوتروپیسم و ژئوتروپیسم را تحریک کنند می مانیم. ^^^

من دیشب: آره می‌شینم عربی می‌خونم هرجاشو بلد نبودم از بشری می‌پرسم.

من امروز درحالی که حتی نمی‌دونم چی رو نمی‌دونم: ...

@نفس

همه چیو بپرس:)

 

@استل

دیگه حتی انرژی ندارم طغیان کنم به خاطر اینکه چقدر ساکته. چشمای بسته شده رو به زور نمی‌شه باز کرد! 

میشه فقط یکم به خودتون بیاین؟ میشه فقط یکم احمق نباشین؟ میشه فقط یکم تلاش کنین تا خودتون اون چیزی رو که می خواین بسازین؟ میشه یا هنوزم می خواین یسری آدم احمق بمونین تا بقیه رو هم احمق کنین؟ می دونین فقط حقتونه...از دست همتون عصبانیم چون حتی درک نمی کنین فقط خودتون نیستین که دارین درد می کشین. هی میگین من فلانم من بیسارم، خب أقا! تلاش کن تا فلان بیسار نباشی! از کی اینقدر احمق شدین؟ از موقعی که به دنیا اومدین؟ یا از موقعی که این طومار کافه بیان افسرده کننده احمق بوجود اومده؟ فکر می کنین با لبخند زدن و گفتن " من خوبم" چیزی درست میشه؟ فکر می کنین هیچکس نیست که بهتون اهمیت بده؟ فقط ببین، اون مامان بدبختت، اون خواهر کوچولوت و اون مشاور تحصیلی هویجت و اون عروسک خاک خورده ی بالای کمدت و این دوستای منتظرت و اون همکلاسی گوشه دیوارت و اون عنکبوت روی مبل و اون پرنده خونگی رو مخت و اون گربه ی پشمالوت و اون شخصیت کتابی دوست داشتنیت چقدر برات صبر کردن ولی تو حتی دهن کوچولتم باز نکردی و اگر باز کردی و توجه نکردن، سعی نکردی یکی دیگه رو پیدا کنی...

اگه این دنیا و اون معشوقه ی انگلت و اون دوست تاکسیکت بهت اهمیت نمی دن خب به انگشت کوچیکه ی پام! 

فکر می کنین واسه چی اون آدم شادا که اومدن رفتن؟ فکر می کنین چرا اونایی که می خواستن امید بدم دیگه نمی تونن حتی به خودشون امید بدن؟ می زنم تو دهنت اگه بخوای بگی "ایری مین بیمیصریف بیدیم تیقصیری مین بید"

همه چیز شده ناله ها و حرفای شما احمقا...اگه نمی تونین اون چیز خوشگلای دنیا رو ببینین چشمای بی صاحابتونو بیشتر باز کنین چون کلی چیز خوشبو و خوشگل و غیر تاکسیک و زیبا وجود داره و شماها فقط عادت کردین جلوی خانوادتون گار ضدتاکسیکی بگیرین بدون اینکه سعی کنین اونارو بپیچونین. هی میگین بزرگ بودن خیلی بده خب به کاکلم! بزرگ بودن بغیر از اینکه پیر شدن مامان باباتو می بینی و کنکور میدی و با یسری چالش سخت تر مواجه میشی هیچیم بد نیست. فقط شماها تنبلین...فقط شماها احمقین...فقط شماها چشماتون بادوم زمینی ایه و نمی تونین جلو پاتونو ببینین...فقط شماها لبخندا و تلاشای بقیه رو نمی بینین...فقط شماها بال بال زدنای اونایی که برای خوب بودنتون تلاش می کردنو نمی بینین...

به خودتون بیاین احماقا...اه...

مراقب خودتون و احمقی تونم باشین...چبش...

۱۴ دی ۰۰ ، ۱۵:۰۶ آیســــ ـــان

وای این ناشناس چقدر اشناست*-*

بالاخره تونستم از لحن ناشناس گونه پیدا کنممم*-*

پاسخ:
ناشناسه کیه؟*-*
به خدا من نیستم
۱۴ دی ۰۰ ، ۱۵:۴۴ هلن پراسپرو

اوی به طومار بی نهایت من توهین نکن ناشناس باکا.

خودتی اصلا.

۱۴ دی ۰۰ ، ۱۶:۱۷ هلن پراسپرو

 حواسمو پرت کردی یادم رفت چی میخواستم بگم دو ساعته دارم فکر میکنم و تازه یادم اومد.

خب. آقا.

کلاسیک ها خیلی مهمن.

اون چیزهایی که وقتی به قدیمیای یه گروه میگی همه لبخند رو لبشون ایجاد میشه؟ اونا خیلی مهمن. مثالش خادم سیاه. من الان دارم میبینمش، و میدونم نزدیک سه سال برای دیدنش دیر کردم. خیلی حس کیمیاگر رو بهم میده به خاطر این کلاسیک طوری بودنش.. و اینکه از اوتاکوهای نوظهور بپرسی نمیشناسنش.

شاید بعد پنج قسمت هنوز چیز "کول" یا خیلی سرگرم کننده ای تو داستان اتفاق نیافتاده باشه، ولی درونش یه عمق و حس قدیمی و درستی داره که دیدنشو ارزشمند میکنه. اگه دقت کنید تازه میتونید تاثیرشو رو انیمه های جدید ببینید.

و میدونید، انیمه واقعا چیز خوب و درستیه. یه representive خیلی... درست از یه کشور و فرهنگ. پایه هاش خیلی خوب بنا شده، و هرچی روش بسازن درست بالا میره. هرنسلی که میاد چیزهای بهتری بهش اضافه میکنه و کلیشه ها دور ریخته میشه.

این درحالیه که کشور ما هنوز زمین رو هم نکنده برای یه همچین representiveی. فقط بلده کتاب دفاعی بنویسه. فقط بلدیم دفاعی بخونیم.

و من منتظر نجات دهنده ی رسانه ای کشور خواهم موند، و وقتی اومد براش ایستاده دست خواهم زد و هرچی بلوری بیرون داد رو خواهم خرید. زتاینی.



@آیسان

یا خدا منم فکر کنم فهمیدم...

عجیبه. من خیلی تو تشخیص دادن خنگم.

@مارسیس

نمی دونم باید چی کار کنیم :دی فقط می دونم خیلی خوشحالم این تایپو پیدا کردم😌

 

@هلن

به منم بگیییین

به منم بگین کیه. :/

 

@ترنج

حالا تازه مونده. اون اتفاق کذاییِ بعد از شهادت...

شانس بد فقط این‌که بعد از یه هفته می‌ری توی گنشین؛ خودتو آماده می‌کنی که بری دانجن و کلی غذا می‌سازی و فلان و فلان. بعد که دم در دانجنی؛ بارون می‌باره و سه تا رعد و برق می‌خوره تو سرت می‌میری.

خب ودف.

ودففف.

بارون از کجا اومد.

رعد و برق از کجا اومددد. مثمبضمثبمض.

اصلا دلم می خواد ناشناسه من باشم.

خیلی درست می گه.

@استل

 

اه شت. اصن دلیل یکی از چیزایی که تو پینترست گفتم بهت همین بود. فاز چیه که به خود شهادت هیچی نمیگن برای اون وقتی هنوز چند روز مونده چیزی میگن؟ :))

 

تو نمی تونی اون ناشناس باشی چون تو باادبی😌

۱۴ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۷ آیســــ ـــان

حالا این ناشناس انقدر ها هم بی ادب نبودا:"

قصدش خیر بوده^^

@ترنج

بیا سکوت کنیم، اه.

 

@آیسان

یه جوری ازش دفاع می کنی که انگار خودتی بلا! :دییی

۱۴ دی ۰۰ ، ۲۰:۴۳ آیســــ ـــان

@استلا

نه آخه چون تقریبا میتونم حدس بزنم کیه و میترسم زیادی فحشش بدین زشت بشه تهش"-" 

@آیسان

من که باهاش موافقم، فحش چرا؟ :/

کار و تلاش شور و نشاط وقتشه

بپا یه وقت تنبلی پیروز نشههه

دقیقه ها و ثانیه ها می گذرن.

نکنه یه وقت که لحظه ها در برنننن!

داشتم فکر می کردم که چند ساله خیلــی دوست دارم زبان ناشنوایان و خط بریل رو یاد بگیرم.

از اولی یه کم و از دومی خیلی خیلی کم بلدم. شاید اگه یه نفر با زبان اشاره صحبت کنه چند تا کلمه شو بتونم بفهمم. خط بریل هم دیشب نشستم پای یاد گرفتنش! من استاد بی وقت کار کردن ام اگه نمی دونستین.

الانم می تونم اسم خودمو بنویسم:)

ایده یا تجربه ای اگه دارید بهم بگید:) دوست دارم بتونم کمک شون کنم احساس بهتری داشته باشن با جامعه و برخورد اشتباه مردم.

@ترنج

منممممم! اما گذاشتمش برای بعد کنکور. :دی

یه کم حرف بزنین... 🚶‍♀️🧡

۱۷ دی ۰۰ ، ۰۱:۳۶ عشق کتابツ

سلام خدا میدونم دارم با مشکلای زیادتری روبرو میشم ولی فاک نشون بده بهشون و بیا اینجا پیش من بشین یه کاری باهات دارم.

 

 ببین من از سال پیش خیلی داف‌تر شدم و کلا زیبا شدم. اینو همه فهمیدن. عشق‌کتاب یه سال پیش؟ نازیبا. حصار امروز؟ زیبا، شاید. ولی بذار اینو بهت بگم.

این آقاهه یه سال ازم بزرگتره و عکس بالا برای 14(15؟) سالگیشه، عکس پایین 16 سالگیش. میدونم که احتمالش هست منم مثل اون بشم، پس بوس بهت، عصای جادوییت رو تکون بده و اکلیل بفرست رو زمین و بهم هدیه تولد 16 سالگیم رو بده.

🕯️ 🕯️ بیشتر داف بشم. 🕯️ 🕯️

شما به یک عدد فلانی نیاز دارین که همینجوری یهویی یه آهنگ عاشقانه ی ایرانی، (-که اصلا گوش نمیدادین ولی چون الان یهویی اون فرستاده میبینین خیلی قشنگه هی گوشش میدین-) بیست و هفت قسمت پادکست دیوانه و دلبر و یه ویس از حرفای شاملو و آیدا براتون بفرسته

اوکی شما به تک تکشون روزی احتیاج پیدا میکنین. و به یه لیست بلند از فلانی ها که وقتی حالتون خوب نیست بفهمین شانس بغل کردن چند نفر، بغل شدن از طرف چند نفر رو از دست دادین. و اونموقع همینجوری که لبخند میزنین و کل گونه هاتون خیس میشه دوتا دستِ دراز که خیلی برای بغل کردن خودتون مناسبن در میارین.

آیدا «اولش فقط به خاطر خودش. نه میدونستم شاعره نه میدونستم نویسنده ست نه.. هیچی. ما فقط نگاهمون به هم گره خورد و همه چی تموم شد.. همه چی شروع شد.»

شاملو «از ابتدا آیدا برای من به صورت یک وظیفه انگار با من برخورد کرد. برای اینکه من در بدترین شرایط روحی بودم. هم منو نگه داشت و هم نجاتم داد. در واقع من تجربه ی هیچ زنی رو در زندگیم نداشتم. آیدا این دروازه رو برای من باز کرد. اگر چنین چیزی وجود میداشت حتما جای پاش تو زندگی من میموند. اصلا دنیای واقعی من اونجا شروع میشه.»

آیدا «نه عشق چیزی نیست که بتونی ازش بگریزی یا بتونی قایمش کنی. تنها عشقه که میتونه انسانو نجات بده. یعنی تا شما قلبتونو از عشق سرشار نکنین نه میتونین سازندگی کنین، نه میتونین چیزی رو بسازین، نه میتونین چیزی رو درست کنین، نه میتونین به جایی برسین، نه میتونین راهی رو که دارین میرین به اون هدف برسین.. هیچی.»

شاملو «و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.»

شاملو «من چی بگم از آیدا؟ همه ی زندگی ماست. هرچه سعی میکنیم مسئولیت این زندگی رو یه خورده کمترش کنیم، سبکترش کنیم، نتیجه نداره. برای اینکه شخصیتش طوریست که خودش برای خودش مسئولیت میتراشه. در نتیجه از پسش بر نمیایم. نه من از پس محبتش. و نه او از پس محبتش. یه جوری داریم باهم میسازیم که محرمانه باید بگم خیلی زیباست.»

آیدا «چجوری بگم مثل خورشیده شاملو اگه به من نتابه زندگی ندارم.»

 

-درسته وقتی صدای خودشون باشه کلا یه چیز دیگست و منم بعضی جاهاشو ننوشتم ولی همینم خیلی قشنگه..

چقدر از آیدا و شاملو خوشم نمیاد! کاش می‌دونستین دارین چه عاشقانه‌هایی رو می‌خونید و قربون صدقه چه چیزایی می‌رین دقیقا. :) 

ترنج اگه بخوام یه لیست از دوست داشتن های مورد دارم رو اینجا بنویسم از طول کل کامنتا بیشتر میشه.. تو هر زمینه ای هر زمانی. و خودم میدونم واقعا نمیتونم علایقمو محدود کنم به کسایی که خیلی کمتر گند کاری میکنن چون تقریبا همشونو باید بذارم کنار.. پس قرار نیست از شاملو یا آیدا یا اتفاقای قبل و بعدشون خوشم بیاد. فقط یه سری دوست داشتن هاشونو دوست دارم..

جزوه نوشتن من اینطوریه که یا یه ساعت با یه روان نویس آبی به صورت خیلی بی نظم صفحه رو سیاه می کنم اونم به شکلی که فقط خودم می تونم بفهمم چی نوشتم. 
یا 
نصف روزو صرف نوشتن یک صفحه می کنم. اونم چرا؟ چون باید خط هایلایت ها مساوی، رنگ خودکارا هماهنگ و خطم نستعلیق باشه. 

@مارسیس

نه بابا نمیگم دوست نداشته باش. فقط خب زیاد دیدم که خیلیا شاملو رو خیلی می پرستن واقعاً. خواستم یادآوری کنم اون طوریام نیست. برای شخص منم خوشایند نیست مجموعاً.

 

@آرتی

قطعا من مدل اولم. خودکار قرمزم دارم. بالاخره مرتب نویسی خرج می خواد. =))))))

۱۷ دی ۰۰ ، ۱۷:۴۷ آیســــ ـــان

منی که کلا عادت های جزوه نوشتن های غیر انسانی دارم:

باطری ضد محرکه باعث کاهش جریان در مدار می شود. باطری محرکه دقیقا خلاف آن است، باعث ایجاد توان و جریان در مدار می شود. در مدارهای تک حلقه ای چند منبع، آنچه که جهت جریان را تعیین می کند، مجموع نیروی محرکه است. چنانکه مجموع نیروهای محرکه در هر جهت از مجموع نیروی محرکه در جهت دیگر بیشتر شد، جهت جریان همان خواهد بود.

طبق قاعده حلقه البته.

 

 

تو همیشه داشتی انرژی و توانمو می گرفتی بچه جون... یه روزای کوتاهی بهم اعتماد به نفس دادی تا سینه جلو بدم و راه برم اما خیلی کوتاه و بادکنکی بود. همیشه نیروی ضد محرکه بودی که جلوی توان رو می گیره. همیشه اونی بودی که جهت جریان زندگیمو تو اون چند ماه مشخص می کرد. هر چندتا منبع هم که برای زندگیم داشتم، باز تو آخرش مشخص می کردی خوشحال باشم یا نگران یا شب‌ترس.

ازت متنفرم بچه. :>

از مسجد داره صدای روضه میاد و من دارم با فیزیک چرت و پرت می بافم.

حیف.

کاش می شد برم.

 

 

پ.ن: شب‌ترس، کسی ست که تحمل شب را ندارد. نتوانستنِ شب و اوهام خیالش.

۱۸ دی ۰۰ ، ۰۱:۲۰ هلن پراسپرو

دینگ دینگ. سوال امشب. (خطر اسپویل یه سری انیمه)

س: هلن دلش یه نفرو میخواد که همراهش از پل بپره پایین. دلیلش چیه؟

ج:

الف) هورمون های نوجوانانه اش از سفر تفریحی ابدیشون برگشتن که به زندگی عشقی وجود نداشته‌ی هلن سر و سامون بدن ولی به جای درست کردن ابرو زدن چشمو کور کردن.

ب)داشته فن فیکشن بانگو استری داگز با محوریت شخصیت دازای میخونده

ج)روح اوسامو دارای مرحوم(اون واقعیه) تسخیرش کرده

د) برای شونصد و بیست و پنج هزار و هشتصد و نود و نهمین بار داشته چپتر 55 موریارتی وطن پرست رو میخونده.

 

جوابتون رو به شماره ی 3000256 پیامک کنید. به یاد داشته باشید که این شماره جعلیه و اگه اینکارو بکنید نه تنها جایزه ای گیرتون نمیاد، بلکه احتمالا حساباتونم هک، و مثل دل مومن پاک خواهد شد.

تا مسخره بازیهای دیگر، که هلن نصفه شبی رویش نشد در وبلاگش بنویسد پس ریخت اینجا، بدرود 🏳️

I'm alive.

@هلن

اگه گزینه‌ی د درسته، من می‌تونم اون شخص باشم.

اگه بهم نگن خودشیرین و فکرای عجیب غریب نکنن من واقعا باید این سه تا معلمامو سفت سفت بغل کنم. چقدر خوبی آخه زن. 

۱۸ دی ۰۰ ، ۱۴:۴۲ آیســــ ـــان

یک هفته از اون دو هفته گذشت.و گس وات! زنده ام!

باورتون میشه بچه ها؟من زنده م.من هنوز زنده ام و این‌ گوشه ی دنیا،دارم نفس میکشم.نفس واقعی.

۱۸ دی ۰۰ ، ۱۵:۵۱ هلن پراسپرو

@نوبادی

خدایا... بیا با هم اون شخص باشیم :_)

 

@آیسان و نوبادی

زنده بودن هاتونو تبریک می گم :)

Here we stand.

دیگه نیاز نیست یهو یه چیزی از نا کجا آباد پیداش بشه و منو هول بده سمت درس خوندن. الان میدونم اگه یه درس تجدید شم میشینم مثل دخترای گل درسامو میخونم.. حس میکنم جدی مهم نیست وقتی میدونم اگه همینجوری ادامه داشته باشه نمیتونم.

+یکی این منو از برق بکشهههه. این حجم از سیب زمینی بودن چرا خب. چرا تقسیم نمیشه.. (همین وی هرروز قبل امتحان هایش نمیتواند بایستد و رسما غلت زنان به ادامه ی زندگی میپردازد.)

++سوالای فیزیکم تقریبا نفرستادم. حتی با اینکه قرار بود جزوه های ادبیاتو برای بچه ها بفرستم خودم هنوز ننوشتمشون. فصل آخر زیست و ندارم. کلا از شیمی هیچی نفهمیدم (تو این یه مورد تنها نیستم هیچ کس نفهمیده) تا الانم هرچی امتحان بوده زیر 18 دادم. خیلی خوشبینانه.

+++تا حالا همه رو یه جا نگفته بودم حس میکنم اوضاع خیلی خرابه ولی بازم من یه سیب زمینیِ قد کوتاهم که برام مهم نیست.

زیادی غر گونه بود؟ شاید بعدا باورم نشه ولی حقیقته که الان با وجود همه ی کارایی که تو کامنت بالایی گفتم دلم میخواد آهنگ گوش بدم ولی هندزفری دوره پام بهش نمیرسه و دقیقا دو ساعته صحنه ی کش اومدنمو تصور میکنم هر هر میخندم.. خداوندا. اینا همه از اثرات امتحاناست من میدونم. فشار عصبیه..

نگار، چندمی؟ 

خانمِ ترنج خانوم، بهتره به خودت بیای و غم‌های ناگهانی و هجمه‌های فکری و حساسیت‌ها زمینه وسواس‌های کوتاه مدتت رو نندازی گردن هورمون و سن و دست‌آویزای دیگه‌ت. قطعا یه گره وجود داره. اگه نمی‌تونی پیدا و بازش کنی از یه نفر کمک بگیر.

اینو دارم برای ترنج آینده می‌نویسم. اگه اون موقع هم هنوز حالش خوب نباشه چی؟

 

 

پ.ن: کاش می‌تونستم احتمال بدم که برای منه.

نهم نهم

ایول. :)

نمی خوام فکر کنی دارم تعارف می کنم و اینا؛

بیا برات توضیح بدم. فیزیک و شیمی و زیستو. یا هر جیز دیگه ای که مشکل داری باهاش.

خودمم از این کار لذت می برم. :]

مردم دیوانه شدن؟ :| یه وبلاگ دیدم الان، بالاش یه قسمت نوشته بود "عکس". از این وبلاگایی بود که برای یه بخش/روستا درست می کنن. فکر کردم عکس طبیعت شونه مثلا. :| اولین عکس، عکس یه مرحومی بود که مرده بود و از صورتش تو کفن عکس گرفته بودن🙂 لعنتی حالم بد شد واقعا! این چه وضعشه. :/// حتی شهید و اینا هم نیست آخه.

بیااا بهم بگوووو منم قول میدم دختر خوب و باهوشی باشم..

خیلی هم عالیه. :)

پس بیا یک عدد راه ارتباطی پیدا کنیم. :دی واتساپ نمی تونم، ولی تلگرام می تونم. ایمیل دارم. بله هم همین طور. پینرتست البته بستر مناسبی نیست ولی اونم دارم D:

یه سایتی هست که برا خود آینده مون نامه می نویسیم. دو سال پیش یه چیزی نوشتم، قصد داشتم بره برا روز تولد هجده سالگیم. اصلا یادمم نبود. اما اشتباهی زده بودم 2022. :))) 

حالا می دونید قسمت جالب دیگش چیه؟ :| فقط یه جمله بود و حدس می زنین چی بود؟ :| «یک دو سه امتحان می کنیم»

همین. تنها چیزی که من از خود دو سال پیشم تو همچین روزی می دونم. 

@آرتمیس

آرههه من می شناسمش. Future me! منم خیلی چیزا برای خودم نوشتم و خیلی عم جالبه برام. حتی برای سال کنکورمم نوشتم D:

@ترنج 

آره خیلی جالبه، ولی من شانس نداشتم توش. :دی 

 

تو کلاس هفتم و هشتم انتخاب رشته برام یه چیزی بود که بعدا می فهمم و اینطوری بود که «الان که اهمیتی نداره، برا منم سخت نیست. فعلا بهتره بهش فکر نکنم و درسمو بخونم»

اما الان یه غول خیلی بزرگه که همش نزدیک تر میشه. 

و نزدیک تر

و نزدیک تر تر. 

@آرتی

اشکال نداره. الان دوباره بنویس *-*

 

اگه ابهام و سوال تو ذهنته، می‌خوای صحبت کنیم؟ بنده ریاضی هستم:) 

و اینم هست که، زندگی پر از غول هایی که باید باهاشون دوست بشیم. 

@ترنج

آره خیلی. اوهوم می دونم ریاضی ای *-* تو پینترست بدم؟:) 

(من اصلا از شنیدن تجربه های مختلف خوشم نمیاد. اصلا هم ذوق زده نیستم. اصلا) 

آره حتمااا *-*

 

منم اصلا از به اشتراک گذاشتن تجربه هام حس خوبی نمی‌گیرم. اصلا. 

ولی اصلا انتظارش رو نداشتم.

نه این زمان.

وای.

من دیروز: گاد من شیمی دوست ندارم.

من امروز: اوکی من می‌رم پلیمر بخونم.

حافظ! 

وظیفه تو

دعا گفتن است و بس. 

در بند آن نباش که

"نشنید؟ یا شنید؟"

 

خلاصه که جناب مستطاب خدا، من نمیگم "تا جایی که تونستم" اما تلاشامو کردم دیگه... دعامم کردم. تو بشنو :) 

دلیل زندگی کردن من توی این زمستون، از امروز شروع شد.

پاسخ:
اتک؟🤝
۲۰ دی ۰۰ ، ۲۱:۴۵ هلن پراسپرو

نیازمندی ها

به یک بلندگوی بزرگ برای داد زدن «ادای آدم بزرگا رو در نیاار» در گوش آدم بزرگانه اش نیازمندیم.

نه می خوام بگم که نیاز آدم به اینکه یه حرفایی رو بشنوه یا یه سری اتفاقا براش بیفته و اگه نیفتاده و نشنیده، به چرایی‌ش فکر کنه، واقعاً همیشه بیانگر عقده ای بودن نیست! چون مگه کدوم آدمی تو دنیا هست که محبت و لبخند نخواد؟

ولی اینکه من یه همچین مدتی به این فکر کنم که چرا تا حالا دوستای من که اهل فلان کار هستن همیشه، با من هیچ وقت فلان کارو انجام ندادن یا حتی به ذهنشونم نرسیده و چرا به ذهن شون نرسیده و آیا ناشی از درونگرایی و خجالت و اعتماد به نفس پایین خودمه یا نه، خب برام عجیبه. یعنی نشونم میده که من چقدر دوست داشتم این اتفاق برام بیفته. این حسو تجربه کنم و خیلی حسا و اتفاقای دیگه ای که خودم به "دوستام" هدیه می دادم یا ولی به ندرت ازشون دریافت می کردم!. :)

وای پسر، فکر کن بری پیاما و نوشته های وبلاگ و دفترچه ت تو اون بازه عاشق شدنتو بخونی.

من نباید انقدر سم (به معنای واقعی) می بودم.

و نباید دیشب این کار سم تر رو انجام می دادم. -_-

 

 

پ.ن خیلی خیلی بی ربط: بچه ها میشه همینجا به هم قول بدیم که اگه یه روز ازدواج کردیم، تغییر نکنیم و چندش (ببخشید :)) ) نشیم؟🤝

۲۰ دی ۰۰ ، ۲۳:۴۳ آیســــ ـــان

 خدایا..شکرت =))

این دفعه،جدی جدی،ممنون.مرسی.چاکرتم.

فقط راستی.دستگاه تلپورت واقعی به خونه شون یادت نره.با تشکر.

میشه یه نیم نگاه به این کامنت احتمالا طولانی بکنید تا متوجه بشم فقط من یه همچین حس عجیب غریبی دارم یا نه؟ خیلی مرسی میشم.

 

یه سری وبلاگا (حالا نه لزوما وبلاگ. شامل پیجای اینستا هم میشه. ولی چون اینستا نیستم دیگه، فعلا از وبلاگ میگم.) هستن که هر از چندگاهی بهشون سر می زنم. دوتا نکته مهم درموردشون وجود داره؛ یکی اینکه نویسنده هاش ازم بزرگترن در حد چند سال. دوم اینکه نوع نگاهمون به جهان خیلی با هم فرق داره. ارزشامون خیلی با هم فرق داره. یعنی اینجوریه که شاید در ظاهر فرق نکنه ولی می کنه. نمی دونم چطوری بگم، ینی شاید شما هم منو بخونین هم اونا رو و بگین نه بابا خیلی شبیه هم این. ولی من کاملا می تونم این تفاوتو احساس کنم. تو مواردی هم خب نه واقعا تفاوت چشمگیریه. از طرفی ابعاد شخصیتی دیگه شون برام قابل تحسینه. مثلا طرف خیلی درسخونه. یا تعامل خوبی داره با بقیه. مودبه. خودشو دچار سانسور نمی کنه و این چیزا. بعد من چون از این ویژگیاش خوشم میاد می خونمش. بعد هر دفعه هم که می خونم اعصابم خرد میشه. :)) چون مثلا من چرا باید برای کسی زمان بذارم که حتی حاضر نیست جواب حرفایی که بهش گفتمو بده؟ یا خب همون بحث اعتقاد و اینا... این طوریه که من واقعا برام جالبه خوندن چیزای متفاوت. خصوصا وقتی منطقی بیان میشه. اما وقتی یه نفر به همه چیز خرده می گیره... اینکه میگم به همه چیز، یعنی همه چیز. یا وقتی که دقیقا سر همون چیزایی که شما فکر می کردین باهاش اشتراک دارین یهو زرت بزنه زیرش، یا راهیو پیش گرفته باشه که شما همیشه به این راه شک داشتین و هی با دیدن مسیر این نویسنده فکر کنین که نکنه این راه خیلی عم بد نباشه؟ در حالی که می دونید بده. نمی دونم چطوری بگم واقعا. منظورم یه همچین چیزیه که شما وارد یه وبلاگ بشین و یه سری زیبایی براتون داره اما اون چیزاییش که نامحسوس اذیتتون می کنه (به هر دلیلی) به همون اندازه یا بیشتر باشه، به خوندنش ادامه میدین؟ به تعامل داشتن؟

توی یه حالت کلی تر، منطقیه که برای اینکه یه ویژگیاییو از کسی یاد بگیریم باهاش ارتباط برقرار کنیم ولی در عین حال از این ارتباط اذیت بشیم، اما همچنان ادامه بدیم؟

واقعا سوالمه ها... عجیبه که نصفه شب همچین چیزی می پرسم ولی الان دوباره داره اذیتم می کنه. 

 

انسان آینده. تو اون زمان میشه آدم روزی از چسبیدن و به زور نگه داشتن یه سری ها خسته بشه؟ میدونی منظورم چیه؟ اجازه هست که خسته بشه؟ میشه هرکاری میکنن هر جایی میرن دنبالشون نکنه یا یه همچین چیزی؟ مثلا چنگ زدن به هر راهی برای نگه داشتنِ خودش کنارشون درصورتی که اولویت دومه؟ دومین کسی که هست؟ میدونی؟ میدونم که اونا منو میشناسن میدونم که ازم خوششون میاد ولی میشه روزی نترسم از اینکه کسی بعد از یه مدت ازم خسته شه؟ من خیلی راحت با همشون حرف میزنم ولی میشه بتونم چیزایی که میخوامو بگم؟ حرفای بیشترم هست ولی اینجا فقط منم که فردا کلاس نداره و ما توی خونه پنج نفریم >

هروقت اینجاها که توش راحتم بازم خودمو سانسور میکنم یه جورایی هم از خودم بدم میاد هم دلم برای خودم میسوزه...

میخوام برم به همه بگم امشب از اون شباست و ببخشید که از اون شباست ببخشید که دست من نیست و کلی ببخشید دیگه که گفتنشون میاز نیست جدی. چرا فقط نمیرم زیر پتو..؟

۲۱ دی ۰۰ ، ۰۹:۳۹ هلن پراسپرو

@ترنج

اره برای منم پیش اومده. کم، چون تو اینستا نیستم و وبلاگ کمن... و معمولا بزرگترهام تو وبلاگ به نظرم بی عیب و نقص میان. (نه کااملا بی عیب و نقص. فقط... خوب و درست.)

 اینجور مواقع باید سعی کنی زیاد احساساتو درگیر نکنی موقع خوندن یا دیدنشون. مثلا شاید یه چیز خیلی خوب داشته باشن که تو واقعا دوستش داری، و وقتی اون چیزای نامناسب با تو میخورن تو صورتت حس بدی داری... پس فقط باید به عنوان به رهگذر دیگه تو اینترنت به این موارد نگاه کنی. نه خیلی تو قسمتای خوب عمیق بشی نه قسمتای بد.

یا... یه همچین چیزی.

@هلن

آره شاید... در حقیقت یه چند وقته دارم می‌فهمم خودمو به ارتباط با چه کسایی مجبور کردم و دارم چه ضربه هایی می خورم به خاطرشون. برای همین زیاد به این چیزا فکر می کنم. 

 

 

نه ترنج احمق نشو باز. منظورش از اون حرفا تو نیستی. احتمالا عشق خداییه. 

شایدم.. 

یه نفر دیگه رو پیدا کرده... 

در بدترین حالت. 

چقدر شبا سخت ان.

چقدر سخت ان.

چقدر سخت ان.

من دیگه شبا رو نمی تونم.

اگه تلاش کنی؛ آسیب می‌بینی.

باید رهاش کنی.

نباید اهمیت بدی؛ یا بیشتر از یه حدی براش وقت بذاری.

نمی‌دونم چرا یادم رفت. همیشه با این قاعده پیش می‌رفتم که براش تلاش نکن؛ و همیشه خوب پیش می‌رفت.

دارم تبدیل به یه احمق می‌شم. و نمی‌تونم خودم رو نجات بدم.

۲۲ دی ۰۰ ، ۱۸:۵۶ Alone Enola -‌‌

فقط نزار بهت بگن زیبا نیستی. 

اون لحظه که تو گروه مدرسه یه نکته مثلا مهم میگی ولی تا ساعت ها هیچ کس هیچی نمیگه و تو شک می کنی<<<<<

@ترنج سان

آه خب، مخالفم. صبحا هم سختن. مخصوصا روزای تعطیل که عملا اگه مادر گرامتون در دوره ماهتنه باشن هیچ کاری نمی تونین بکنین و از اتاقتون بیاین بیرون:چرا اومدی بیرونپاتون به میز بخوره:چشتو وا کن

داداشت بازی کنه:بازی نکن/صدا نده

همچنین منطقشون:اگه کسی صدات کرد دیر جوابشو میدی/همه چیزو با صدای محکم می بندی/به همه گیر میدی/از الفاظ زشت استفاده می کنی

و این باعث میشه بخوام بخوابم. ولی اوموقع هم چی میگه؟آه آره اگزکولی:واس چی خوابیدی؟

صبحا هم سخته. شاید فقط عصر باشه که وقتی همه خوابیدن بتونی یکمی از صدای دادای مادر گرامت خلاص شی، البته اگه تق تق نکنی و خواب گرانبهاشونو به هم نریزی.

 

+همچنین باعث میشه بخوام بزرگ بشم. حاضرم درس بخونم و بوی جوراب بوگندو های هم خوابگاهیامو تحمل کنم ولی تو خونه نمونم. ازدواجم نمی کنم. تنهای تنها، با دای دای سر می کنم. هرچقدرم جیغ بزنه فدا سرش، فقط از هرگونه انسانی که بشناستم دور باشم حله.

خدایا میشه بزرگ بشم؟

۲۴ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۰ آیســــ ـــان

این کامنت رو که ارسال کنم،مجموع نظرات کافه بیان که در حال حاضر که این رو مینویسم ۴۰۰۶ تاست،به ۴۰۰۷ تا میرسه.که اگر از این مجموع ۲۰۰۰ تا کم کنیم به تاریخ تولد میلادی من میرسیم. که حالا اگر بخوایم این رو به تاریخ شمسی تبدیل کنیم،باید از عدد به دست اومده ۶۲۱ کم کنیم،بعد،به تاریخ شمسی تولدم میرسیم.حتی اگر دلمون خواست تاریخ میلادی رو مستقیم به حالت قمری در بیاریم،۵۷۹ تا کم میکنیم.ولی اگر نه،اگر دوست داشتیم بعد تبدیل میلادی به شمسی،شمسی رو به قمری برسونیم،به تاریخ شمسی به دست اومده ۴۲ تا اضافه میکنیم.

بی فایده ست ولی جذابه،مگه نه؟بازی اعداد رو میگم.

۲۴ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۵ آیســــ ـــان

آهای ایهاالناس،هرچی فیک انیمه ای دارید بریزید وسطxD مهم نیست اقتباس از داستان باشه یا ایده مستقل؛شما فقط بریزید وسطxD

مهم هم نیست من دیده باشم یا نه، چون میرم میبینم^^

هدف این سازمان،اصلا هم منحرف کردن افکار عمومی از آه و ناله نیست^^

چه درد دل است اینکه(اینچه) من در فتادم؟ فعولن فعولن فعولن فعولن =))) حالا ایشالا که فردا سعی نمی‌کنم شعرا رو تقطیع نصفه نیمه بکنم.

بی‌فایده نیست و جذاب هم هست. تقطیع شعر رو می‌گم. :) 

 

@سمر ژون =)))

اگه اینجا رو می‌بینی پینترست را چک فرمایید. ایح ایح ایح :دی 

۲۴ دی ۰۰ ، ۰۰:۳۰ من آن ترنجم

ناشناس عزیزم، فقط بیا بغلم و اعصاب خردی‌ت رو خالی کن. چون اوضاع خیلی بی‌ریختی رو شرح و تجربه کردی.

و البته قابل درک. مامان‌ت فقط به خاطر هورمونا این شکلی شده. ازش ناراحت نشو:) ☀️

۲۴ دی ۰۰ ، ۰۰:۳۸ آیســــ ـــان

@ترنج

اینو باید خیلی وقت پیش جواب میدادم،ولی خب ایمیل برام مقدور و در دسترس نبود و اینکه میخواستم جایی باشه که سریعتر ببینی.

و خب،قابل این نیستم که به نکاتی که اون شب گفتی چیزی اضافه کنم،وظیفه خالصم اینه که از تجربیات کمک بگیرم و هیچ وقت فراموششون نکنم.

فقط میخواستم بگم که،ممنون!خیلی ممنونD:

اینجور مواقع که همچین خصوصی هایی با این نوع محتوا ها دریافت میکنم.معمولا مخاطب هام انقدر جذاب و بخشنده ان که تاکید میکنن نیازی نیست خودم رو مجبور به جواب دادن کنم،ولی من همیشه دلم میخواست در جواب همه ی اون محبت ها بگم که،لطفا هیچ وقت فکر نکنید که کار بی فایده یا اشتباهی کردید.همیشه دلم میخواست تشویقتون کنم و بگم که واقعا ممنون که هنوز هستید و به بقیه فکر میکنید.و ترنج،عمیقا دوست داشتم لبخندم رو موقع خوندن خصوصیت ببینی=)))

-متاسفم،شما نمی توانید از یک مغز خاکستری انتظار داشته باشید دنیایی رنگی تصویر کند.

 

+هزینه ی تزریق پنج سیسی رنگ به مغز چقدر است؟

جریان جادو در رگ های شهر خاکستری نامنظم شده.صدای سرفه هایش را می شنوی؟جادویی که توی لوله ها و زیر پایمان جریان داشت،دیگر حتی برایمان دست هم تکان نمی دهد

۲۴ دی ۰۰ ، ۰۹:۵۰ سَمَر ‌‌

@استللل

اگه می‌بینی، پینترست:>>>

۲۴ دی ۰۰ ، ۲۱:۴۴ هلن پراسپرو

@آیسان 

کسی منو صدا زدددD::؟

چه انیمه ای میخوای؟ چه ژانری؟ چند تا هم واسه هیروآکادمیا قبلا معرفی کردم.

وای فارسیر یه شاهکاره.

@آرتمیس

آرههه. ممقصب.

پ.ن: تو کلاس زبانم یکی اسمش آرتمیسه و هروقت صداش می‌کنن یه دور سکته می‌زنم چون فکر می‌کنم تویی.

پاسخ:
پ.ن: وای:")))) 

-مقابل حرفا و کارام سکوت میکنن و من حس دلقکی بهم دست میده که دیگه خنده دار نیست.

-سخته وقتی دلقک باشی، تمرکزت رو روی خندوندن مردم بذاری و تهش همه فقط نگاهت کنن. انگار میگن خب.. الان بخندیم؟ و تو میمونی با یه لبخند ماسیده و اینکه دقیقا داری چیکار میکنی؟ به درک که مردم نخندن برو اهنگتو گوش بده حال کن باهاش.

-به این فکر میکنم منم دلم گروهی رو میخواد که هروقت خواستم بدونم جایی برای من دارن. بعدش یه صدایی میگه همین که میتونی حال همشونو بهتر کنی ولی لازم نیست خودتو بخاطرشون عوض کنی یا همش باهاشون هماهنگ باشی و بخوای بهشون جواب پس بدی یه نعمت بزرگه.. یه گیفت؟

-میام بغلت میکنم؟ فردا تو مدرسه؟ تو چقدر میتونی سوییت باااشییی؟ نمیتونم حس مادرانه ای که نسبت به همکلاسیامو دارم کنترل کنم. کمک!

-امتحاناتون تموم شده؟ هه هه. ما تا دوم بهمن امتحان داریم و من جای گل کاشتن دارم کپه کپه دسته گل میکارم..!

-ترنج اگه اینو دیدی میشه یهویی همشونو به ترتیب برام بفرستی؟

منی که به کامنتای تک تک و کوچولو عادت ندارم همه شو یه جا جا میدم...*

@هارو چان

ولی توی فارسیر عاقل‌ترین شخصیت داستان دلقکه و چنان این بشر کراش و فوق‌العاده‌ست که اصلا...

بخاطر همین؛ عیبی نداره اگه دلقک باشی. =) اتفاقا زیباست.

+ اگه حالشون رو بهتر می‌کنی و اونا در عوض هیچ‌کاری برات نمی‌کنن؛ اونا سمی‌ان.

+ حس مادرانه؟ مادر مرکزی؟ :)))) وای. بیا بغلم قمصثمبمبض.

@سمفونی چان

من این کتابو نخونم نمیشه. نمیتونم. حتی اگه پی دی افش باشه.

عم. چیز. آره بیا درباره این حرفی نزنیم.

آرههههه. وای شاید باورت نشه ولی یه بار یکی بهم گفت خیلی شبیه مامانام و از اون روز به بعد شدم مامانِ همه-^- بغل شماره چهار* هیهیهی

۲۶ دی ۰۰ ، ۰۰:۲۴ Alone Enola -‌‌

باز گم نشی بچه. گم نشو میگم. سخته پیدا شدنا. بخدا سخته. الانم اصلا وقت خوبی گم شدن نیست.

گم نشو. لطفا.

۲۶ دی ۰۰ ، ۰۱:۰۷ Alone Enola -‌‌

وقت خوبی برای گم شدن نیست *

توی گروه شیمی چند تا فیلم رفع اشکال فرستادن و من نمیدونم چیزایی که فهمیدم نکته های مفیده یا از اوناست که کلا تو امتحانا نمیاد..

گفتن اگه کرونا داشته باشین و نیاین (با گواهی) نمره ترم دومتونو میذاریم تو کارنامه. وای میشه فردا از کل دنیا قایم بشم؟

مشکل من اینه: ما با کانون نرفتنت مشکل نداریم ولی حتما برو کانون و مرخصی نگیر. ما با نمره های پایینت یا درس نخوندنت مشکل نداریم ولی حتما درس بخون. تهشم میشه اشکال نداره امتحاناتو بد میدی و چون مدرسه مهم تره میخوای امروز نرو کانون. خب حس نمیکنین من الان از همه چی جاموندم؟ و این یکم زیادیه؟ واقعا نمیتونم همه چیزم بهم ریخته.

میگه وای من کلا یا گشنه ام یا سیرم. میگم آره اتفاقا منم یا هنگام گشنگی تنفسم مختل شده یا به وقت سیری قلبم درد میگیره و حتی ممکنه از سردرد خون دماغ بشم.^^ شاعرانه نیست؟^^ 

الان من با اون کابینت فول شارژ شده از خوراکی و بسته ی کیلویی ناگتی که توی فریزر هست چیکار کنم وقتی سیستم گوارشم به مواد نگهدارنده حساسیت نشون میده و اونجوری درد میگیره؟ حالا چجوری با ناگت ازدواج کنم وقتی حتی نمیتونم بخورمش؟ این از امتحان شیمی فرداهم بدتره که..

@آیسان

خواهش می کنم عزیزم :) خوشحالم کمکت کردم. و مرسی که جوابتو گفتی چون برام مهم بود.. :دی

 

@نگار

وای منم. نگرانی ای که تو برای شیمی داریو من امسال برای درس آمار داشتم و چقدر باهاش چیز بودممم(هستم؟). و دوباره وای منم. چون دکتر گفته شکلات نخورم و من فعلا پشت گوش انداختم اما می دونم مجبور میشم نخورم بالاخره. و چقد ناراحت کننده. حقیقتا شوهر من شکلات بود. به عشقم بگین سنگ اندازی کردن و نتونستم بهت برسم😔😔 امیدوارم با یه نفر دیگه خوشبخت شی 😔

موهامو خیلی کوتاه کردم و خانواده م خوشحال نیستن حقیقتا :| اختیار موهامم ندارم؟ :||

قطعا حداقل تا آخر سال کنکورم همین طوری نگهش می دارم. مگه شهر هرته که موهامم نتونم کوتاه کنم ینی؟ :| -_-

۲۶ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۹ این کاربر، ترنج نیست.

بالاخره فهمیدم چی اذیتم می کنه تو این قضیه.

من ناراحت نیستم که تموم شد همه چی. چون من انقدر شجاعت داشتم که آینده رو ببینم و بگم نه! و بعدا انقدر جرئت به خرج دادم که حرفامو با حوصله بگم، بشنوم و برای همیشه پایان بدم. انقدر روی خودم کار کردم که جواب پیاماشو ندم.

این از خودم.

و قطعا بعد از همه اینا اذیت می شدم اگه بازم از من بگه.

این از چیزی که می خواستم.

اما...خب؟ نادیده گرفتنم می تونه منو بکشه. از اون نادیده گرفتنایی که انگار هیچ وقت وجود نداشتی. و... نمی دونم چطوری توضیح بدم که دقیقا منتظر چی بودم. اما منتظر این نبودم. قطعا. برای همین داره بهم فشار میاره که واقعا چی شد که به این سادگی یاد گرفتی تصور کنی هیچ ترنجی ابداً وجود نداشته؟ چی شد که به همین راحتی همه چی برات پاک شد؟ چون من تو رو متاسفانه یا خوشبختانه می شناختم و می دونم اگه چیزی برات مهم باشه مطمئنا تا مدت طولانی ای درگیرشی. یعنی حتی اندازه دو ماه برات ارزش نداشت؟ این می تونه منو بکشه و برای همین دیگه حتی ازت خوشمم نمیاد. :) نه که احتیاج داشته باشم به اهمیتت. بلکه از حس نادیده گرفتن متنفرم. مهم نیست از طرف کی. ولی از طرف تو برام سخت تره.

 

و در نهایت... یه نفر فکر انتقام! رو از سرم بیرون کنه!

@هارو چان

باید بخونییی. ولی پی‌دی‌افش نیست. حتی توی طاقچه و اینام نیست متاسفانه. کاش می‌شد با کبوتری چیزی بفرستم برات.

وای. TT کیوتک لعنتییی. TT

*بغل شماره چهار محکممم*

@ترنج

من به کی بگم وقتی این حتی به بچه ها نگفته لایه سوم ظرفیتش 18 تاست و همه تا همین امشب فکر میکردن هشت تاییه ظرفیتش. وای! وااایییی! واهاهاهااااییی! به کجا بکوبم سرمو از دستش؟ اخه معلمی تو؟ بعد میگم نمره پایین میاریم به نحوه تدریستون از دید بقیه لطمه وارد میشه میگه من کلاس شمارو به دبیر دیگه ای واگذار میکنم. خب بکن!!! لطف میکنی. اینجوری انگار داری بهمون رحم میکنی و من بابتش شکرگزار و سپاسگزارم.

@سمفونی چان

میخرمش پس.. خریدنی پیدا میشه؟ اخ کبوتر..

خجالتㅠ-ㅠ* ⁦⁦(◍•ᴗ•◍)♡⁩⁦

@نگار

بله بله! لایه سوم ظرفیت 18 تایی داره به صورت تئوری. اما همون طور که گفتم ما موقع رسم لایه ها به شکل بور، همون 8 تایی در نظر می گیریم. این مهمه خیلی. ولی حقیقتا این معلما رو مخ ان. همین. کاش نسل ما همچین معلمایی نشه. 

@ترنج

آره آره کتابم چیز بیشتری نخواسته ولییی تکمیلی خواسته. و اون از تکمیلی سوال داده. پس الان اینجوریه که. کتاب؟ لایه سوم هشت تایی. تکمیلی؟ لایه سوم 18 تایی. امتحان؟ از وزارتی و تکمیلی. پس حداقلش باید یه اشاره ی ریز میکرد... حالا بهرحال من که میدونم. افشون کردن مو* چیزای بیشتری هم میدونم که مرسی دوباره بخاطرشون⁦(◍•ᴗ•◍)⁩

آره😂😂

اینا خنده های هیستریک منه =)))

خاوهشش می کنم زیبا😌

۲۷ دی ۰۰ ، ۲۳:۲۸ عشق کتابツ

این داستان ماست، نگو تموم میشه.

۲۸ دی ۰۰ ، ۱۱:۲۶ آیســــ ـــان

متاسفانه انقدر تنفر برانگیزید،که دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و فقط از کنارتون فرار کنم.

دور دور بشم.انقدری که از دور،فقط یه نقطه سیاه کمرنگ به نظر بیاید.

می شود چند ساعتی از فکر من بیرون روی؟

درس دارم به خدا. این ترم مشروط می شوم.

 

جالب بود.

 

@آیسان

امیدوارم مخاطبت ما نباشیم #-#

بذارین یه چیزی بگم شاید شما هم یه کم بخندین.

یه امتحان زمین شناسی داشتیم خیلی وقت پیش. من شدم 11 :)))) بعد فکر می کردم پایین ترین نمره م. ولی رفتم رتبه مو دیدم و دیدم با همون 11 ای که گرفتم شدم نفر بیست و شیشم. ینی چهار نفر دیگه پایین تر از یازده بودن. =)))) فایتینگ ترنج. 💪

 

 

(حالا بازم بیاین برای ریاضیا، زمین شناسی بذارین. -_- )

انسان آینده. یکی از مزخرف ترین کارایی که میتونی با یکی انجام بدی احمق فرض کردنشه. هرچقدر باهم دعوا کردین یا هر کوفت دیگه حق نداری کسی رو احمق فرض کنی و بعدش جوری حرف بزنی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. اونم وقتی آدم مقابلتو میشناسی. پس اگه این کارو کردی یا درستش کن، یا برو گمشو، یا دیگه خودتو انسان حساب نکن. مرسی.

۲۹ دی ۰۰ ، ۰۱:۲۳ عشق کتابツ

نسیم یه ویس داره که توش خیلی غمگینه، تو تراس میشینه، نقاشی میکشه و حرف میزنه. یهو وسط حرف زدن ساکت میشه و حدود ده ثانیه هیچ صدایی نمیاد. (به جز صدای ویرگول[گربه‌ش] و ماشینا.) و مثل اینکه یه لحظه یادش رفته که چی میخواست بگه و دلیلش چی بوده و دیگه حوصله ادامه دادن صحبتاشو نداشته خیلی رندوم بعد 10 ثانیه سکوت میگه: «هوم، نمیدونم.»

۲۹ دی ۰۰ ، ۰۲:۰۲ هلن پراسپرو

زندگی من وقتی تموم شد که خانم هادسون گفت the game is on

خانم. هادسون. گفت. The. Game. Is. On

من دیگه ادم سابق نخواهم شد.

 

 

پ.ن: واو ساعتو ببینید....

به کیدو نگید خب؟

 

پ.ن۲:یه لحظه تصور کنید دو سه سال بعد بیایم این چیزا که اینجا نوشتیم، از فنگرلی(یا فنبویی) تا غر تا جملات قصارمون رو بخونیم. دوران بچگیمونو.

فقط. تصور کنید.

 

پ.ن۳: چرا هر شب همین ساعتا تو خونه مون صدای سوت میاد؟

ایول. نظر هزارم برای منه.

عمیقا خواهش می کنم اگه هر کدوم از رفتارام رو مخ و غیر قابل تحمل بود همون موقع بهم بگید. یا درستش می کنم یا نه. بهتر از اینه که بعدا با خودم بگم پسر، چقدر رو مخ بودی و خجالت بکشم.

 

پ.ن: چندتا اسکرین شات از وبلاگ بلاگفامو استتوس کردم و حتی نگفتم اینا نوشته های خودمه. یه جورایی وانمود کردم برای بقیه ست. من یه دقه اعتماد به نفسمو گذاشتم زمین؛ کی نشست روش که دیگه پیداش نمی کنم؟

وای خدا، چقدر دارم پرت و پلا میگم. آیم ساری.

می شود یک نفر،صدای جیغ های ساعت سه صبح را قطع کند؟من تا آرنج در افکارم فرو رفته ام

Teach me how to run away.

۲۹ دی ۰۰ ، ۱۸:۳۲ آیســــ ـــان

این ابر سیاه از هشت سالگی،پشت سر من،بالای سر من،کنار دست من،حرکت میکنه.باهام میاد.حالا چهارده سالمه،با من بزرگ و بزرگ تر شده.همیشه اونجاست،نمیزاره خورشید منو ببینه.

این ابر سیاه نمیزاره من حرف بزنم.با دو دستش گلوی من رو محکم گرفته.

من دیگه نمیتونم نفس بکشم.

_cause I am just a freak.

۲۹ دی ۰۰ ، ۱۸:۴۱ آیســــ ـــان

"سلام خانم ها! تم این هفته،"سردرگمی،تنهایی،اضطراب و دیوانگی" ئه.کی اول میره؟"

چرا کاری میکنی پشیمون بشم و بهم نشون میدی نمیتونم کنار بذارمش؟ برام مهم نیست حتی اگه تو بردی. من هرجوری شده خودمو خالی میکنم بعد دوباره برمیگردم بازم مهربونم و بازم هروقت که بخوای هستم. و یه روزم تموم نمیشه. آسونه. کار تو اینه که بذاری همینجوری ادامه پیدا کنه تا کلیشه ای تموم شه و کار من اینه که جلوی کلیشه ای تموم شدنم رو بگیرم که چیزی جز تاسفِ الکیِ تو نسیبم شه.

کاش حرفامو یادم بمونه که بتونم بگم تونستم کلیشه رو بشکونم یا نه.

هم، آهنگای seori رو گوش دادین؟ بدین.

هممم... تو کیبوردم وقتی می نویسم "ابراهیم" بعدش به ترتیب میاره "عزیزم دوست دارم" و من نمی دونم چرا حقیقتاا. 

@ترنج

خفه شدممم.

وای. به کدوم ابراهیم ابراز علاقه کردی؟‌ :)))

هم‌اکنون من درحال گرفتن نیانکو که نره حیاط و زیر چشمم خط‌خطی و آستین لباسم پاره شد: 🙂

بچه ی آدمی که کلا تو سکوت بزرگ شده و آدمی که به سر و صدا عادت داره چی میشه؟ 

منی که وقتی ساکت باشه تمرکز ندارم و وقتی صداهم باشه تمرکز ندارم. باید یه صدای مشخص و فقط همون صدای مشخص باشه که بتونم کاری رو ببرم جلو.

الان مثل سفینه میمونه وقتی که صندلی نداری. اگه نچسبی پرت میشی.

 

اون بازیه تو شهربازی که مدل ثابت فریزبی بود اسمش سفینه بود دیگه؟ فقط تکون میخورد بالا پایین میشد یکم؟

از تو،برای تمام لحظاتی که لبخند بر لبانم آوردی،ممنونم.

یه جوری ام.

۰۲ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۱۶ عشق کتابツ

بابا به خدا قسم مردم دیوونه شدن.

اصلا من نمیتونم درک کنم تو مغزت چی میگذشت موقع انجام این کار. خب. آفرین. انجامش دادی. یه لحظه بعدش فکر نکردی که: «چرا؟»

این چه بیماری‌ایه که می‌ری استار مسیج‌هات رو می‌خونی و برای... احساساتی که یه زمان احساسشون می‌کردی؛ غصه می‌خوری؟

وای ودف.

من: سه روز و سه شب کلنجار رفتن با خودم که از فلانی اون چیز رو بپرسم یا نه.

*بلاخره ازش می‌پرسم*

فلانی: آها. باشه. خوبه. عجب. عالی. *سرتکان دادن*

۰۲ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۱۶ هلن پراسپرو

@نوبادی

سنپای...

اسم فلانی رو بده، جسد بگیر

@نوبادی

نمب‌دونم واقعا که کِی به کدوم ابراهیم ابراز علاقه کردم. همین الانم که می‌نویسم ابراهیم میاره "عشق خوبم" :| وات د؟ 

می دونی خدا، دیگه نمی کشم و تهی شدم. کاش لااقل دغدغه هام مقدس تر بودن. 

وقتی با هم حرف نزنید و غیر مستقیم حرف زده باشید تا الانشم، اینه که بعد از این شاید طرف شما رو به کتفشم حساب نکنه ولی هر چیزی که میگه رو فکر می کنید درباره شما میگه و افسرده میشین.

 

 

شب از نو، شب از نو، شب از نو... 

اول کامنت قبل باید "بدی اینکه.." باشه. 

از سه ردیف ( جمع : 30,094,000 . تخفیف : 6,018,800 . قابل پرداخت : 24,075,200 ) عکس میگیرم با :"))))))) میفرستم برا مامان.

دونه دونه کتابا رو از سبد خریدش حذف میکنم. به خودم قول میدم با اولین حقوقم کتاب بخرم. خندم میگیره.

 

حتی فارسیرم پیدا کرده بودم... چهار جلدشو.

ولی من دو ماه و بیشتر بود که منتظر بودم بشنوم  "بله ترنج جان امکانش هست." اما شنیدم "نه ترنج جون. متاسفانه مشکلی پیش اومد و نشد." و بی رودرواسی، دیگه دلیلی برای زندگی کردن و خوشحالی ندارم.

 

 

انسان آینده، یا اینو می‌خونی و بعد از اینم تا مدت های زیادی فقط ازم غم می خونی و می فهمی زندگی چقدر مزخرفه؛ یا اینو می خونی و بعدا (حتی خیلی بعدا) روند بازگشتم به خوشحالی و زندگی رو می بینی و می فهمی که زندگی زیباست و ارزششو داره دست و پا زدن.

و من نمی دونم که امیدوار باشم کدومو ببینی. 

تو به موسی(علیه السلام) گفتی فنجیناک من الغم. من پیامبرت نیستم. خیلی داغونم. اما کاش منم از این غما نجات بدی. تا یه روز با لبخند بهم بگی فنجیناک من الغم. تو رو هم از اون غما نجات دادم. چقدر قشنگه که "نجات" می‌دی. نجات دادن از غم ترکیب قشنگ‌تریه. فقطم کار توعه. و می دونم که تا الان بارها و بارها این کارو کردی. لطفا بذار بمونم کنارت.

فنجیناک من الغم. 

@مارسیس سان

 

موقعی خندتون بگیره که موفق شدید کتابارو بخرید*-* اینجوری مزه نداره که، به قول نمی دونم کی...یا موریارتی یا هیریتسو:یه سیگار خوب همیشه همیشه بعد از یه جرم خوبه...

بعدشم، این هدف خیلیی بزرگیه*----* من تشویقتون می کنم مارسیس سان*^* گامبارههههههه*^^^*

ولی، واقعیتش از این که اینقدر سطح ادبیات همکلاسیام پایینه که یه تشبیه ساده رو متوجه نمیشن ناراحت میشم. بعدش، بیشتر از این بدم میاد که بنظرشون مسخرست!:'|

بعدترش، از این خودمو لعنت می کنم که اون حتی منو به عنوان یه دوست ساده هم نمی بینه. ولی باز با خودم میگم اونم نیاز داره که یه دوستی داشته باشه.

تا اینکه بقیه دوستاشو می بینم که باحالن، خوشگلن، مثل خودشن و اون باهاشون حال می کنه. حتی چندین وقته پیشنهاد داده بودم باهم بریم بیرون، ولی میگفت کروناست. ولی نمی دونم...شاید برای اکیپ دوستای دیگش کرونا اثری نداره که با اونا بیرون میره...

شایدم من براش کافی نیستم...

هی پری؛ کی می خوای یکم خودتو دریابی؟ بقیه رو دریابی؟ اصلا در آینده، خودت و بقیه رو دریابیدی یا بیام درت بیابم؟

کاش بفهمم مشکل خانواده های ایرانی با پیش روانشناس رفتن بچه شون چیه!!

هر بار به چشم هات نگاه می کنم،خدا رو بابت استعدادش تو چرخش قلم و مهارتش تو ترکیب الوان تحسین می کنم.

فتبارک الله احسن الخالقین.

تو کافی ای پری. 

۰۴ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۲۱ هلن پراسپرو

من خیلی دلم میخواد نمایشگاه کتاب انلاینو دوست داشته باشم خب؟

و خیلی دوست دارم کلی چیز بخرم ازش.

لکن نمیدونم چرا نمیتونم.

گاهاً حباب های بسیار نفوذناپذیری دور افراد وجود داره که از بین نمی برنش اما از اینکه هیچ کس نتونسته دنیای شخصیشونو درک کنه و نزدیکشون باشه ناراحت ان.

ابتدا اصلاح خود.

ما به او محتاج بودیم او به ما حتی مشتاق هم نبود

اگه همون روزا که باهاش حرف می‌زدی و فکر می‌کردی چقدر خوشحالی؛ آخر یا اول یکی از پیامات اسمشو خطاب قرار داده بودی، الان انقدر حسرت این کارو نمی‌خوردی ترنج خانوم. تازه احتمالا خیلی هم خوشحال می‌شد.

 

الان که فکر می‌کنم اینکه هیچ وقت این کارو نکردم یه کم دور از ادبم بوده حتی. تازه اگه من می‌گفتم شاید اونم می‌گفت. اورتینکر هم خودتونین. 

۰۶ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۰۰ آیســــ ـــان

۱:۰۰

۰۶ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۲۳ عشق کتابツ

یه سری مردم توقع دارن تا یه زوج همجنسگرا می‌بینیم سریع ذوق کنیم و چشمامون رنگین کمونی بشه و تپش قلب بگیریم و بریم بغلشون کنیم و خوشحال باشیم و اگه اینجوری نشی؟ هموفوبی بدبخت.

 

نه. همجنسگرا بودن واقعا چیزی نیست که آدم بخواد هردفعه سرش اکلیلی بشه و چشماش رنگین‌کمونی بشه. یه چیز عادیه.

۰۶ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۲۷ عشق کتابツ

تازه کل اینترنت اینه که: « خودت رو دوست داشته باش!/ تو عاشق خودتی!/ زن؟ زن جنس برتره به خدا!/ ما قوی هستیم و به مردا نیازی نداریم!/ زن آفریننده جهانه، زن خدای دوم جهانه چون بچه رو به دنیا میاره!/ قاتلی؟ تجاوزگری؟ پدوفیلی؟ به درک! خودتو دوست داشته باش!/ زنای جنس دوم بدبخت!»

 

باشه عباس آقا. من اصلا به این فکر نمیکنم شاید خودم آدم چرتیم و یه تجاوزگرم و به خاطر اینکه تو گفتی خودمو دوست دارم. تا تو بهم گفتی خودتو دوست داشته باش یهو متحول شدم.

۰۶ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۳۴ عشق کتابツ

و کامان، مگه ما الان توی قرن 21 نیستیم که داریم به *همجنسگرا*ها احترام میذاریم و سعی میکنیم با شعار خودمونو دوست داشته باشیم حتی اگه برای بهتر کردن خودمون تلاش نکنیم؟

 

پس چرا الان جماعت بزرگسال اینترنت مثل مهدکودکه؟ «زنا بهترن. باور کن.» «مرد؟ کی به مرد نیاز داره؟ *خنده*» «کی بهت اجازه دادی بیای اینترنت؟ پاشو برو ظرفتو بشور ضعیفه.» «به نظر من مردا خیلی ضعیفن و من چون یه مردو کتک زدم خیلی آدم قوی و قدرتمندی هستم.» «به نظر من عقل زن ناکافیست.»

بعد تازه انتظار دارن برابری باشه. شما هنوز تو مهدکودک گیر کردین که دو دسته میشدیم شعرای «پسرا شیرن مثل شمشیرن.» رو میخوندیم.

متوجه شدم مشکل کار کجاست.بالاخره!

تقصیر من نیست،فقط اگر برای صد سال هم کسی رو بشناسم،کافیه یک ثانیه حس کنم که "ارزشش رو نداره". اون وقته که میرم.پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم.

۰۷ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۳۲ هلن پراسپرو

من ادم خوشبختیم که به جای دوران طاعون تو انگلیس قرون وسطی، تو دوران کرونا و ایران به دنیا اومدم.

خیلی خوشبختم.

فقط یه مشکل کوچیک که با دنیام دارم اینه که نمی‌دونم کی عقاید تحمیل شده از جو رسانه ای اطرافم تموم میشه و عقاید خودم شروع.

انقد سرم پر از تناقصه که نمیدونم حرفمو بزنم؟ اگه بزنم به کی بزنم؟ اصلا لازمه حرف بزنم؟ حرف زدن من وقتی قرار نیست خالیم کنه چه فایده داره. وقتی قرار نیست مشکل اصلی رو به کسی بگم. وقتی چند ساله به خاطر چیزی که ممکنه اصلا نباشه دارم خودمو پایین میارم پیش خودم چرا اصلا باید حرف بزنم. همش میمیرم که به یکی بگم ولی نمیتونم مثل آدمایی که بهشون میگی عادی حرف بزنم درباره کارایی که کردم و چیزایی که ممکنه اتفاق افتاده باشه. چون پایه‌ی همه‌ی بازیایی که در میارم مال اینه که میبینم شماها چقدر عادی این و چقدر عادی بودن دوره پس بین خنده های لعنت شدم یه اشاره ی ریز میکنم و امیدوارم توی احمق بفهمی ولی وقتی احمقی و نمیفهمی نیش من باز تر میشه و حالم بدتر.

بعضی وقتا هی به خودم میگم نکنه واقعا یه مشکلی هست و من دریاچه رو ساختم که همه چی رو بندازم گردن اون؟ و به خاطر همینه که هرچی نوشته بودمو پاک میکنم.

میخوام بگم من غریبه ام همونجوری که احتمال داره امروز از کنارتون رد شده باشم و نفهمیده باشین و از اونجایی که منو نمیشناسین از این به بعد اگه خواستم اونو بخونم بزنین تو گوشم. بعد یادم میاد نمیتونین بزنین تو گوشم و این چند وقت حالم داره از * ته جمله ها که نشونه انجام دادن کاریه بهم میخوره. رسما داره میگه ببین هیچ وقت نمیتونه واقعی باشه. و خب اره ادمایی که اینجان نمیفهمن چقدر نیاز دارم خورده بشه تو گوشم. چون اگه میفهمیدن یه دونه محکمشو میزدن..

و اگه فکر کردین هردفعه که میام اینجا نگران این میشم که نکنه دیگه راحت نباشین یا حتی اگه فکر کردین ورودمو به اینجا مسبب اون دعواتون تو آذر میدونم کاملا درست فکر کردین. همزمان میدونم که اینجوری نیست ولی نگرانم که باشه و جدی جدی شاید بهتره فقط منتظر چیزی نباشم.

دلم نورِ طلوع میخواد و آهنگ و کارگاه و نخ. فقط سعی میکنم دیگه زیاد فکر نکنم چون همیشه تو هر دورانی همه قول دادن و شکستنش.. سعی کردن خیلی مفید تر و صد البته مظلوم تر واقع شده.

من می‌زنم تو گوشت به شرطی که حتی اگه یه ذره احساس کردی حرف زدنت با ناشناسی مثل من که در عین حال "غریبه" هم نیست، می‌تونه اثر مثبتی داشته باشه، از این کار دریغ نکنی. 

(از این جمله های مخاطب گم کرده بپرهیزید.) 

اصلا به درک که دیگه حرف نمی‌زنی. به درک که همه چی رو به راحتی، به معنای واقعی کلمه به راحتی، فراموش کردی. من هر دفعه انتظارتو کشیدم ترحم برانگیز تر شدم. کاش از تو زندگیم می مردی. امیدوارم برای همیشه بتونم بکشمت تو ذهنم. و تو اونقدر خنگی که هی نمی‌فهمی.

به خاطر اینکه نمیتونم فراموشت کنم از خودم متنفرم.

اما نباید از خودم متنفر باشم باید از تو متنفر باشم ولی قلب ناعزیزم نمیزاره ازت متنفر باشم با اینکه خاطرات بدی رو از خودت به جا گذاشتی.هر شب از خودم میپرسم که چرا با من اینکارو کردی ولی به نتیجه ای نمیرسم.کاش میتونستم بیام و یقتو بگیرم و بپرسم چرا باهام این کارو کردی لعنتی و بعد از شنیدن جوابت به زندگیم میرسیدم.

کاش حداقل کمی هم که شده مثل من در عذاب بودی. شاید اونوقت پذیرفتنش برام راحت تر بود.

از خودم میترسم که قتل های بی نقصی رو توی ذهنم انجام میدم،تو باعث شدی اینقدر بی رحم باشم.

دارم به دردای دیگران میخندم.ترسناک شدم، خیلی ترسناک.دارم از خودم میترسم.

دارم به دردای دیگران میخندم انگار من همونی نبودم که امروز هشت بار گریه کرد.

الان.دیدم.که.یه.نفر‌.دیگه.رو.پیدا.کرده=))))))))))))))))))))))))))))))))))))

میتونم تا ته دنیا پرانتز بزارم

هنوز شیش ماه هم نمیشه،جدا فکر نمیکردم دیگه تا این حد براش بی اهمیت باشم.

بسه. برو بخواب و تظاهر کن هیچ وقت این اتفاقا نیفتادن

۰۸ بهمن ۰۰ ، ۱۴:۰۵ هلن پراسپرو

That's what you get, for being an UTTER and TOTAL idiot.

وای خدا چه حس مزخرفیه "نمی‌دونم". و چقدر درک می‌کنم. تهوع آوره.

 

 

+به خدا که مودی ترین آدم منم. 

با من از برابری حقوق تو این عرفِ مریض حرف نزنین وقتی اون پسره حتی لحظه ای هم نگران آبروش نیست.

در حالی که خیلی دخترای دیگه توی همون شرایط، واقعا جوش آبرویِ نرفته شون به خاطر کار نه چندان اشتباهی که مرتکب شدنو می خورن.

ولی خیلی قر و قاطیه که همزمان هم isfj باشی هم الهه آرتمیس و هستیا باشی هم توی یه محیط خیلی پاستوریزه زندگی کنی که اگه تو خونه چیزی در مورد حقوق خانما بگی با یه واکنشای عجیب رو به رو بشی و تو مدرسه هم همه فکر کنن چون خانواده ت و تا حدودی خودت مذهبی تر از بقیه این اصولا گفتن این حرفا معنایی نداره. در حالی که من به دارم به قوانینی اعتراض می کنم و تعجب می کنم که اصولا هیچ کدوم شون به اسلام ربطی ندارن! حداقل به لطف همون خانواده و منابع کنار دستم، خیلی راحت تر می تونم تشخیص بدم کدومش قانونه کدومش احکام دینی کدومش یه سری عرف و سنت تهوع آور.

[بی ربط به کامنتای قبلی]

خواستم بگم اگه نمی دونین، ترنج خیلی آدم وحشتناک و عجیب غریب و  -تا حدودی- احمق و زودباور و افسرده ای شده جدیداً. یادتون باشه باهاش خیلی دوست نشین. من یه مدتی باهاش دوست بودم خیلی ضربه خوردم. برای همین ولش کردم. برای همین الان تنهای تنها ست.

یه چند وقته معنی حرفایی که می شنومو نمی فهمم اول. یعنی انقدر زود خنگ شدم؟ :/ #جدی

۰۹ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۴۹ عشق کتابツ

من هروقت رابطه پاشا مجلسی با مامانشو میبینم اینجوریم که یه عالمه حسودی همراه با اکلیل پرتاب میکنم بهشون.

«خیلی خوشحالم و اصلا حسودی‌م نمیشه.»

۰۹ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۵۵ عشق کتابツ

آره. من باید با بچه‌م یه روزی این رابطه رو درست کنم. چون آدم آرامش میگیره وقتی اصلا توی این رابطه فرزند-مادر(پدر)یه.

میبینین، دوستن. یعنی اوکی. دعوا دارن. دلخوری دارن. همه چیز دارن ولی دوستن. و آره، من خیلی دوست دارم وقتی 60 سالم شده بشینم با بچه 28 ساله‌م درمورد چیزایی مثل گیم‌آف‌ترونز و خاطراتمون حرف بزنم. (و البته روابط و اکسای بچه‌م. وقتی اونقدر اعتماد داشت که بهم بگه.)

به هرحال، صیمانه(و واقعا صمیمانه)، امیدوارم مخاطب اون جمله های زیبا بهت نگاه کنه، بهت لبخند بزنه و تو خوشحال شی. نه اینکه چون خوشحالی تو برام مهم باشه، چون می دونم داری برای بار سیصد و خرده ای انتظار می کشی و انتظار، جان فرساست.

مگه مریضی که میری وویساشو گوش میدی؟

 

فردا کارنامه ها رو میدن. گاد. منم افتادم تو فاز خودکشی روحی. 

مشکل اینجاست ترنج که من نمیخوام و از بس نخواستم نمیتونم حرف نمیزنم. توعم فقط نمیتونی منو بزنی.

کی انتظارشو داره؟ این کارگاه هربار منو یه جور دیگه از همه جا جدا میکنه.

هیچ راه حلی برای اینکه چطوری حال بقیه رو خوب کنم ندارم. "هی چطوری؟""بد نیستم" دیگه چیزی برای گفتن نیست.

چیشده که هی آفتابگردون میدی بچه؟ آفتاب گردون ماهه خوشگله، ولی همه باهاش خوب نمی شن بچه.

حقیقتا دلم می خواد بشینم باهاتون گریه کنم و واقعنی بغلتون کنم و از اون لبخندام بزنم، می دونین جلو آینه نگاه کردم...لبخندام اونقدرام زشت نیستن...شاید فقط یکمی تو عکسا ناجوره :"

بعد اینکه، مهم نیست چی بگم...چون کوچولوئم کسی باورش نمیشه. شایدم فقط یه راه حل احمقانست که زیاد دووم نمیاره

ولی خودتونو با کارایی که میدونین دوستشون دارین سرگرم کنین. می تونه یه چیز کلی باشه، اوکیه! مثلا من الان زندگیم رو درس بنده. اصلا از پنج شنبه جمعه خوشم نمیاد و فقط می خوام بشینم مشق بنویسم.

ولی جواب نمیده ها!*پچ پچ* سرم داره گیج میره...نکنه برای دریاست؟نکنه برای افکارمه؟نکنه برای شامه؟نکنه برای آبیه که روش خوردم؟

نمی دونک، به هرحال، من فهمیدم که اشکالی نداره اگه تو مامانت یا بابات یا داداشتو دوست نداری. زوری نیست. مهم نیست عضوی از خانوادته یا که چی. من هنوز فکر می کنم خانواده دسته بندی آدماست. تازه خیلیم درهم برهمه! تو دبیرستان یکمی مرتب تر میشه! مثل کتابا، یسریا کتابای ماجراجویین و بقیه کتابای علمی تخیلی و اونیکیا کتابای فانتزی و عقبیا کتابای زندگی نامه ای! همه فرق دارن! خیلیا فرق دارن! یسریم کتابایین که ازشون خوشت نمیاد. زیادم هستنا! شاید خودتم جزوشون باشی ولی اوکیه...کی ب بقیش اهمین میده؟مهم اونوره....اینور فقط...چی میگن؟

وجی:درجا زدن.

آها آره...اینور فقط درجا زدنه یه جورایی :"> 

دوستان، سنپایان، عزیزان، خواهش می کنم دووم بیارین...

زمینم داره جور تمام دردا و عفلت های بی دلیل مارو می کشه...می پرسیم چرا اینجا اینقدر تاریکه ولی نمی بینم که دلیلش خودمونیم!

حتی اگه نخواین بزنین تو گوش اون طرف و ازش ناراحت باشین فقط ببخشین و ازش رد بشین خب! مثلا اگه دوستی نداشته باشیم خیلی تنها میشیم؟آره...می دونم...به طرز وحشتناکی خودمم تجربش کردم...

ولی ببینین، دوتا راه داره، خودتونو بکشین بالا، با کتابا، با عکسایی غیر از عکسای اون، با آدمای پیر و مهربون و با چیزای جیگولی پیگولی، بعدش بهتون قول میدم، شما قویتر شدین :"> حتی اگه تنها باشین، اونموقع دیگه هرکول نارنجین! اشکالی نداره اگه بعدش دور خودتون حصار بکشینا، منم کلی حصار دارم دور خودم! ولی دور و برم کلیی آفتابگردون خوشگلن که من عاشقشونم :">

حقیقتا، می دونم این چیزا حال بهم زنه و به قول آدم بزرگا منزجر کنندست ولی اگه بخواین تو تخت بمونین و زار زار گریه کنین و کلی ناراحت باشین منزجر کننده تره :" فکر نکنین مهارت های زندگی خیلی درس مزخرفیه و هرکی روانشناسه خیلی خله. کی گفته اینو؟به مامان من توهین می کنین؟:"|

اینا چیزای خیلی قشنگین! یه زندگی شاد و غیر خفن که اشکالی نداره! یه زندگی که...توی پاریس و کنار برج ایفل زندگی نمی کنی همیشه هم خوب نیست! می دونین واقعنی، همیشه قرار نیست توی عکسا پوزیشن خوبی داشته باشین و همیشه قرار نیست وقتی دارین گریه می کنین مثل شخصیاتای انیمه ای کیوت باشین!

زندگی زشت ه بیریخته هرچیزی که هست، چرا یکم تحت تاثیر کاری که دوست دارین قرار نمی گیرین؟ میدوریا قهرمان شد چون یکی بود که قهرمانش کنه و خودش عاشق این کار بود! ولی ما اون چیزیو میبینیم که نداریم و وقتی می رسیم بهش چیز دیگه ای پیدا میشه!

همه چی درهم برهمه، ولی ماهم قرار نیست همیشه واضح بنظر بیایم.

بزنین تو گوش خودتون، بزنین تو گوش اون طرف، از کانکتاتون پاکش کنین...

بهتون قول می دم بهتر از ناراحت بودنه...میشه ناراحت نباشین، یکمی خوشحال باشین؟:"

وبلاگم دو سال و دو ماهه شه. یعنی یه کودک نوپاست که شاید تازه می تونه بدون دست گرفتن، راه بره. اما باید یادش باشه نمی تونه بدوه. نمی تونه کامل حرف بزنه. صاحبش باید احتیاط کنه. همون کاری که نکرد.

۱۱ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۰۰ عشق کتابツ

حاضرم هرکاری بکنم تا به وقتی که جودی دمدمی و ماجراهای چارلی کوچولو و دوتاخفن میخوندم برگردم چون یکی از پررنگ‌ترین و بهترین لحظات زندگیم بود.

تازه یادمه با دوستای دبستانم چارلی کوچولو میخوندیم و فکر میکردیم دزد دریایی شدیم. =))))

وای. چارلی کوچولو، وای.

۱۱ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۰۹ عشق کتابツ

بعد یادمه یکی از سال بالاییا که نهایتا 12 سالش بود اومد بالای سرم و گفت تو که پسری چرا کتابای دخترونه میخونی؟ :|

 

بعد من تو همون سن اینجوری بودم که «ودف. :|» یعنی اصلا میدونه که 70 درصد شخصیت فرعیا پسرن؟ میدونه استینک هست و دوستای صمیمی جودی همشون پسرن؟

تازه تو اون سن اصلا نمیدونستم که جنسیت شخصیت اصلی کتاب اون کتابو مختص به یه جنسیت نمیکنه. فکر کن کوارتت نهایی رو نخونی چون دخترونست. =)))))))))))

اگه یه روز روحتون تصمیم گرفت خودشو از دره افسردگی پرت کنه ولی نیاز به یه موسیقی متن باشکوه داشتید، "کجا بودی" چاوشی رو گوش بدید.

 

+جدا از این موقعیتی که گفتم، واقعا قشنگه آهنگش.

۱۱ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۳۷ گوشواره گیلاسی

تو این داستانای با والدین کنترل کننده، اینجوریه که کاملا مشخصه مشکل از کیه. کاملا مشخصه که یکی داره کنترل میشه و یکی داره کنترل میکنه، و کاملا معلومه کی برای کی توکسیکه.

البته شاید دلیل این وضوح این باشه که ما بالای درختاییم، نه داخل جنگل بین گرگا.

این پایین خیلی تاریکه. خیلی.

و هیچی معلوم نیست.

کجا موهاتو وا کردی، کجا بستی رو یادم هست.

چه شد یک دفعه که این چنین در حال دیوانگی ام؟

امروز روز اول دهه فجره.. تو تلویزیون یه گروه سرود اومده بودن یار دبستانی من میخوندن..... یه لحظه. تاکید میکنم فقط-یک-لحظه خواستم بگم عه مگه امسال دهه فجر اول مهره؟ بعد دیدم هیچ جوره نمیشه تطبیق داد این دوتا رو باهم. الان از تباهیت ابدی با شما در ارتباطم باشد که در یاد ها بماند...

می‌دونی زیبا، به این فکر می‌کنم که هی می‌خوام یه ردی از خودم، نسل خودم، احساسام، عکسام و حرفام برای سالیان بعد به جا بذارم چون ممکنه کسی باشه که کنجکاو بشه که این خانمه که رو سنگ قبرش نوشتن ترنج، n سال پیش که هیفده سالش بوده، روزاشو چطوری گذرونده. ولی قضیه اینه که من فکر نمی کنم "ممکنه" یه نفر بخواد بدونه. "دوست دارم" یه نفر بخواد بدونه. و نمی دونم چرا به نظرم این فکر، شبیه تحمیل کردنه.

کاری که با نسل خودمون کردن. 

ینی من دارم شبیه همونایی میشم که ازشون خوشم نمی اومده؟ 

واویلا. 

@مارسیس

یا مثلا عید فطر بیفته تو محرم. 

اینو جدی می‌پرسم؛

با همه این چیزایی که تا حالا اینجا تعریف کردم، 

با همه غمایی که بهم هدیه داد، 

حالا الان که حالش خوب نیست و نگرانشم، چون می‌دونم روحیه‌ش حساسه و به این راحتیا خوب نمیشه و فکر می‌کنم کاش می‌شد بهترش کنم(نه چون اونه، چون یه آدمه که می‌شناسم‌ش)، من احمقم؟

ترنج سان@

 

خب، فکر می کنم نه، در اصل شما یه احمقِ مهربونین، آره...

@پری

به هر حال احمق بودن جالب نیست.

ممنون =)))

برای همه‌مون دعا کردم. 

اگه برم به نوبادی پارسال بگم یه روز می‌شینی اونجرز می‌بینی و به خاطرش یه روز کامل "عر می‌زنی"؛ از شدت خندیدن بهم می‌میره.

@پری

اگه این‌جا رو می‌بینی، می‌شه بهم بگی کدوم پستم بود که داشتیم تبلیغ‌ها رو به روش خودمون بازسازی می‌کردیم؟ می‌خوام باز بخونمش.

همه چیز داره دوباره سخت میشه. چی توی این چند ماه آخر سال تحصیلیه؟

انگار شرطی شدم.

۱۶ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۵۷ عشق کتابツ

من تصمیم گرفتم که اگه گربه بودم و آرامش نداشتم، از خدا بخوام که منو درختی چیزی بکنی نه توی ایران، نه توی خاورمیانه، هرچقدر دورتر بهتر.

مثلا یه درخت توی دشتای سرسبز و آسمون آبی که آدمای کمی میان و میرن، به عنوان یه درخت وجود دارم. بدون هیچ نگرانی و مشکل و استرسی؛ فقط وجود دارم.

۱۶ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۵۷ عشق کتابツ

آره، چون دیگه انسان بودن نه.

انسان بودن رو نمت.

۱۶ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۵۹ عشق کتابツ

یکی تو توییتر گفته بود ولی «نمت» کلمه جالبیه. =))) فکر کن طرف انقدر نمیتونه که توان کامل نوشتن کلمه «نمیتونم.» رو نداره و به 3 تا حرفش بسنده میکنه.

انقدر نمیتونه که نمیتونه کامل بنویسه نمیتونه. =))))))

فرق به زور تونستن با نتونستن چیه؟ وقتی من دیگه از اینکه تونستم خوشحال نمیشم وقتی دیگه تلاشم برام جذاب نیست وقتی اتفاقا سخت ترین کار ممکن تلاش کردن برای تونستنه وقتی اگه بخوامم نمیتونم خوشحال باشم چون تموم نشده و بعدی و بعدی و بعدی تو راهه چرا اسمشو تونستن میذارم؟ خب نتونم مشکلش کجاست؟ مگه غیر از اینکه که همه ی آدمایی که تو سر همه میخورن یاد گرفتن کجا باید نتونن و ول کنن؟ نتونستنی که برای تو حیفه برای من برگردوندن سلامتیمه. من نمیدونم نتونستنم چه عواقبی داره ولی مطمئنم از تونستنم پشیمون میشم

ولی اونی که نمی تونه و به جای نمت می نویسه نمی تونم یعنی هنوز می خواد که بلند شه و زندگی کنه. چه فایده که خودتو بزنی به نمت بودن در حالی که می دونی هنوز یه جا ته تهش نمی تونم ای وجود داره؟

منم سان@

 

آه...بقرمایین :")

اون موقعی که کل بیان پر شد از "عکس روز تولدم" یادتونه؟

من یه سایت پیدا کردم ماه تو روز تولدتونو نشون میده.. حالتاش خیلی کمتره خیلی بیشتر پیش میاد چند نفر مثل هم باشن یا ماهاشون همدیگه رو کامل کنن. نمیدونم..

اینجا https://themoonjoy.com/birthday-moon-phase/

یا

اینجا https://themoonjoy.com/moon-phase-calculator/

خودم تو دومی زدم ولی اولی رو بهم داده بودن

من واقعا نباید مانگا بخونم. علاوه بر اینکه از زندگی‌م عقب موندم و آدم‌ها رو رها کردم؛ اگه ادامه بدم؛ قلبم منفجر می‌شه.

قسمت دوم فصل دوم یوفوریا، اونجا که در مورد کت عه و تنفرش از خودش، اون صحنه، اون آدما که داد می‌زدن لاو یورسلف.

ولی در مخیله‌ام نمی‌گنجید که یه روز لکسی هم همزادم بشه.

چرا اینقدر حس همذات پنداری دارم در مورد شخصیت های یوفوریا؟ رو، جولز، لکسی، حتی کت.

نزدیک چهارماه گذشته و من هنوز دارم بهش فکر می کنم. به کسی که به راحتی داره زندگی شو ادامه میده. هر روزم با خودم درگیرم که باید به روزای عادیت برگردی. خب، ببینم دیگه کی دوست داره احساساشو قوی تر کنه.

 

+اگه سمر خوشش اومده، پس منم باید ببینم.

@ترنج

نمی‌تونم به کسی پیشنهادش کنم. خیلی دارک و سمی عه.

ولی خب خیلی وقت پیش دیدمش و.

فصل دومش در حال پخشه.

یکی از همکلاسیام هست واقعا ازش بدم میاد در حالی که بیچاره کار خاصی هم نمی کنه :| فقط یه کم می دونی...آداب کلاسو بلد نیست و نمی دونه که بلد نیست. از اون طرفم یکی از معلما هست که جدی جدی دوست داشتنی نیست در حالی که بازم هیج کار خاصی نکرده فقط یه کم بی حاله:)) الان این دوتا همزمان دارن با هم صحبت می کنن. گاد. صدای لپ تاپو بستم.

 

+بیان برای شما هم یه جوریه...؟

@سمر

شنیدم که این طوریه. حتی شاید خوب نباشه الان ببینمش :/ ولی خب.

@ترنج

هوم. می‌فهمم. ولی خب.

کافه بیان عزیز! تولدت مبارک!

معذرت می خوام اگه با یسری از کامنتام باعث شدم که دارک و ناراحت بشی، ولی می دونی، منم بعضی اوقات نیاز دارم که یسری حرفا رو با بقیه در اشتراک بذارم :'>

ولی امیدوارم که امروز، توی تولد یک سالگیت، یه روز خیلیییی شاد باشه برات*----* 

مواظب خودت باش! برای کادوت، شیشه کوکی کشمشی هاتو پر کردم، می دونی که...یکمی پرخوری کردم....*-*

ولی دوست دارمممممممم!*^^* یه بارم تو برامون حرف بزن :'> باشه؟*-*

 

پاسخ:
پرییی:"))))) 

یه روزی می رسه که تو واقعا فراموشش می کنی و فقط برات یه تجربه میشه که قلبتو چنگ نمی ندازه. مطمئنم اون روز می تونی یکی از بهترین نسخه های خودت باشی چون تلاشات تو این چند ماه رو نمی تونم نادیده بگیرم.

پس بازم تلاش کن ترنج

و انسان آینده!

مبارکه.

دلم می خواست منم توی تشکیل تو شریک باشم، اما نشد دیگه به هر حال. (:

هی.. تولدت کلی مبارک^^

ممنانم هستی که بشه هر کاری باهات کرد و هر چیزی بهت گفت.. خوشحالم که پیدات کردم و عم برای سال جدیدی که داری آرزو میکنم خودت و صاحبات اینجارو گم کنین و مراقب خودتون باشین.

@ترنج

انگار بیان یه فونت داشته خودش اونو برداشته.. چون هر سیستمی با فونت خودش باز میکنه پنلارو...

۱۹ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۵۶ عشق کتابツ

ببینید. فصل دوم، قسمت پنجم سریال یوفوریا، و بازی زندیا، شاهکار بود.

+فکر کن یکی بعد دیدن این قسمت بازم بگه سریالایی مثل یوفوریا میخوان ما رو به مواد تشویق کنن.

آیندگان عزیز.

نمی دونم قراره چه ماجراجویی پیش رو داشته باشی، ولی به عنوان گذشتت، ازت می خوام که توی تمام راه های زندگیت لمیدت رو حفظ کنی. اگه یه چیزی نشد، تلاش کن که درستش کنی!

ببین، مثل همین قالبای بیانه. هدرایی که دستی می زنیمو باید بذاری رو یه صفحه Png بعدش دو ساعت هر یه یا چند عکسی که می خوای رو ثابت کنی سر جایی که باید باشن و برای اینکه با بکگراند قاطی نشن براشون خط دور بذاری و بلا بلا بلا!

بعد از همه اینا آپلود می کنی می بینی سایزش زیاده، خب اوکیه تغییر سایز میدی میبینی نه کوچیک شد، دوباره متوط می کنی خب حالا چی؟خط دور با بکگراند نمی خوره. حالا دو ساعت پاشو خط دورم عوض کن بکن مشکی و دوباره بذاری و اصلا بفهمی که این قالب رو دوست ندارییی!:|

زندگیمون همینطوریه آینده جانم، تا بیای به این لحظه فکر کنی رفتی لحظه بعد! تو نمی تونی زمان رو نگه داری، صبح میشه شب میشه فلان میشه بیسار میشه بابات میمیره ننت فوت می کنه و کنکور میوفتی و دوستتو از دست میدی و از دست همه چیز و همه کس خسته ای؟ باشه باشه، پاشو، پانشدی هم اوکیه، بیا بغلم،

EVERY THIBG WILL BE ALLRIGHT اوکی؟..

بعدش، بهم گوش کن، تو نمی تونی تا ابد اینجا بشینی خب؟ بالاخره همیشه یخ کاری هست که خدا برات جور کنه ')

پس تو، فقط ادامه بده، بقیش با اون :'> گذشتگانت بهت افتخار می کنن! تسلیم نشو و اگر توی چیزی موفق نشدی، چیز دیگه ای رو امتحان کن :'>

بوس بهت! 

از طرف پری، مکنه ای پیست خورده به گذشته

مهر خورده در تاریخ:1400.11.20

تمبر:آفتابگردون*^*

 

۲۰ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۰۹ عشق کتابツ

باورم.نمیشه.یه‌سری.پسر نوجوون.فاکینگ.هیتلرو.میپرستن.

بابا بیا برو بمیر. چرا هردفعه یه چیز جدید درمیارین از خودتون.

 

بچه‌ها بیاین بریم چنگیز خان مغول رو بپرستیم و الگو قرارش بدیم. اصلا مهم نیست طرف یه روانی خون‌خوار بوده، ما که اونجا نبودیم؛ نمیدونیم چه خبر بوده. شاید حق داشته. *دلقک*

پاسخ:
...... 
آره شاید دلیل مهمی برای ویران کردن نصف ایران داشته، کسی چه میدونه؟:| 

@نگار

نمی دونم ولی به نظر میرسه از یه دونه فونت بیشتره. الان فونت وبلاگ خودم به هم نریخته فقط چند سایز بزرگتر شده :|

 

همه تون باید حداقل یه بار "درنای منقرض" از شروینو گوش بدین اولشم صداشو یه کم زیاد کنید که صدای اون ساز قشنگو بشنوید:)

ترنج سان@مارسیس سان@

من براب خودم کوچیک شدهTT ولی یه جوریه انگار مثل قالبای خودمونه اگه اگر فونت یکانو توی یه مرورگری نخوند، تاهوما فعال بشه براش. ولی خب توی مبایل درست نمایش داده میشه برام ففط تو لپتام اینطوربهTT

@پری

#اتفاقاتی که دارد می افتد :/

 

 

بچه ها جون مبارک باشههه *-*

*ایموجی قلب و ستاره درخشان 

۲۱ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۳۴ گوشواره گیلاسی

چرا دنیا پر پستهاییه مثل "دنیا را دوست دارم چون...(شما ادامه بدید" یا "چیزهای زیبا" یا "رنگین کمون و یونیکورن" یا "بخند یا با اره میافتم دنبالتون؟"

چرا مثلا نمیایم یه چالش بذاریم از چیزهایی که ازش متنفریم؟ از کل چیزهای سیاه دنیا؟ از کل چیزاییکه ارزش داره به خاطرشون نباشی؟ 

چرا همیشه حالت باید خوب باشه؟ چرا همیشه باید "همه تلاشتو بکن!"ی "بتون!"ی و لبخند بزنی و حال بقیه رو خوب کنی و از آفتابگردونها و آسمون آبی حرف بزنی؟

چرا به هیچکس اجازه نمیدیم ناراحت باشه؟ low باشه؟ حتی کل روز متوجه رنگ آسمون نشه؟ با خودش بجنگه؟ و.. و...

و با غم کنار بیاد؟

چرا به خودمون فرصت نمیدیم غمگین باشیم؟

وای وای. فقط بذار عمیقا بغلت کنم دختر خوب(نمی دونم شایدم پسر خوب) گوشواره گیلاسی. دقیقا حرف دل منه. به هم فرصت غمگین بودن نمی دیم! با اینکه غم خودش لازمه رشده...

خب، من هیچ وقت ازت نامه نگرفتم. ولی اون پیامتو روی کاغذ نوشته بودم.

امروز با کبریت از بین بردمشون. شاید بهتر بود یه عکس ازش می گرفتم و می ذاشتم عکس صفحه. اون وقت دیگه هیچ وقت احمق نمی شدم.

کاش یه احمق کله تخم مرغیِ هفت ساله بودم.

اسم کتابش دلقکه. وقتی میخریدمش خلاصه ای که تو سایت زده بود با پشت کتاب فرق داشت. پشت کتاب اسم من بود. راویش هم اسم منه و نمیدونم چند جا باهاش هم عقیده نبودم ولی هربار صداش میکنن یا هربار حرف منطقی میزنه سرشار میشم از همه چی. تهش گفته مایی که کله هامون پر از رنگ و کلمه و تصویره اگه خوندیم و خواستیم میتونیم باهاش حرف بزنیم. ادرس جیمیلشو داده. من برای اولین بار به یه نویسنده پیام دادم. امروز با این اتفاقا فقط خیلی قشنگ بود همین..

+خواستین شمام بخونین خیلی عادیه. عادی بودنش واقعیه میدونین چی میگم؟ عادی هایِ واقعیِ ایرانی رو اگه دوست دارین بخونینش.

پاسخ:
دلقک؟همون دلقکار هدی حدادی؟@-@

اوهوممممم خود خودش

پاسخ:
وای من عاشقشم...

هفت هفته. میتونی مرور کنی.

+ میتونم بیام پیشت عر بزنم-^-

پاسخ:
اگر سوالی بود که،بله بفرمایید
اگر سوالی نبود که،بفرمایید خوش اومدید

دلقک عالیه.

هدی حدادی هم محشره.

هم داستان هاش، هم نقاشی های کلاژ گونه ش.

هم خودش.

ولی من هم خسته شدم...

۲۴ بهمن ۰۰ ، ۱۱:۴۹ هلن پراسپرو

عیب نداره گاهی خسته، خودخواه یا دلسرد بشی.

-Fruits Basket

TTTT

make me happy>>>

وای اصلا wheein>>>>>

 

+همینجوری. بدون هیچ دلیلی. توجه نکنید. وای نیاز دارم فن گرلی کنم. تازههه لوناتیک وای لوناتیک. وای feelin' like پنتاگون. وای چرا همه اینقدر کراشن. دارم نمی‌تونم.

عجیب ترین سوال قرن هم تعلق می گیره به من در همه لحظات این هفته:

"یعنی یادش مونده؟"

خنگ. معلومه که نه.

 

+ما نسبت به کارها، حرف‌ها و قول‌هایمان مسئولیم. یعنی وقتی می دانید نمی‌توانید کاری را انجام بدهید، از مسئولیت حرفتان بر بیایید و به قولتان عمل کنید، انجام ندهید، حرف نزنید و قولی هم ندهید!

(-یک نقل قول شفاهی.)

 

۲۴ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۲۸ عشق کتابツ

سلام. ریتوییت کردم توییت-بیان‌مو تا هیچوقت یادم نره.

وای، حالا که فکرشو میکنم تو واقعا... تو واقعا بهم آسیب زدی. واقعا اذیتم کردی. واقعا.

کدوم آدمی میتونه اضطرابی که من تو 13 سالگیم به زور و به درد کشیدن کنترلش کردمو تو 15 سالگیم آزاد کنه؟ چجوری... چجوری اصلا این‌کارو کردی؟

می تونم بگم بند بند وجودم چقدر خسته تر شد؟

ولی خب یه دوست قدیمی و یه گربه ی کوچولو رو دیدم، برای چند لحظه.

کامبک اسکیز 18 مارسه و احتمال زیاد دریم کچر هم ماه مارس کامبک دارن.

نه مثل اینکه واقعا درست فهمیدم، "مارس/مارچ/march/اسفند و فروردینِ شمسی/همون مارسی که تولد من روز پونزدهمشه".

اوکی بای.

اون لحظه‌ای که تو خونه تکونی، چیزایی که یه سال تموم قایم کرده بودی رو پیدا می کنن <<<<<<<<<<<

حرف زدن/دعوا کردن با نگینی یکی از سخت ترین کارای دنیاست چون همزمان نمیخوام اتفاقایی که برام افتاده براش بیوفته و نمیدونم چیزایی که دارم میگم/کاری که میکنم درسته یا نه. در نتیجه انقدر حس بی مصرف و اضافی بودن میکنم که گریم میگیره. هم میخوام بهش نگم که خودش تجربه کنه و هم بعد از چیزایی که میبینم میخوام یه جوری بهش بفهمونم که نیاز نباشه اعصابش خورد شه... کاش میشد فقط فرار کنم و زیر پتو قایم شم که نبینم چی میشه..

هنوز آلبومو گوش ندادم ولی وای وای INVU>>>>>

کلا کینگ ته‌یون>>>>>>>>

امروز وقتی داشتم بهش میگفتم «ما هرکاریم بکنیم نمیتونیم مسیر زندگیتو عوض کنیم ولی میتونیم وقتی دیدیم راهت داره پر از خار و سنگ میشه بهت کفش بدیم که بپوشی» سخت ترین نقطش بود. چون میدونستم خودم چقدر بیشتر از الانِ نگینی همه کمکارو رد کردم. به بهونه تنگ بودن کفشا پرتشون کردم و دو سه قدم راه نرفتم شاید جا باز کنن.... یکم درد نوک انگشتام حداقلش از جای زخمایی که هر چند وقت یه بار باز میشن دوباره خون ریزی میکنن و نمیذارن یه مدت از جام تکون بخورم بهتره.

ولی وقتی از خود عادیمون دور میشیم این «ببخشید اونجوری که میخواین نیستم» خیلی گنده و زمخت دیده میشه... گرچه حس میکنم چیزی که واقعا هستیم واقعا خوب و کافیه. حتی نه به نسبت بقیه فقط خودمون با کارایی که میکنیم و انتظاراتی که داریم.

اگه تونستی مفهوم خستگی روحی(ناشی از هر چی)رو به خانواده ها بگی، بفهمن، سر تکون بدن، همدردی کنن اما بعدش نگن "درسته ولی..."، اون وقت بیا با من حرف بزن:)

بچه ها :)))

خانواده دایی م همممه جا و هممه مراسما رفتن. بعد کرونا گرفتن. دختر داییم میگه نه من از مدرسه گرفتم:)) شما احمقا باعث میشین مدرسه رو دوباره ببندن و تحصیلامون داغون شه:)

کلاس ریاضیای امسال هم فرقی با پارسال ندارن. هنوزم نمی تونم سوال بپرسم. هنوزم منقبض ترین حالت رو دارم. هنوزم وقتی صدام می زنه نزدیکه لیوانمو پرت کنم. هنوزم با بچه هایی که درسشون خوبه ناخودآگاه بهتر رفتار می کنن. بله، "ناخودآگاه". این ناخودآگاه آموزش پرورش لعنتی.

تو امتحان عربی، یه سوال اشتباه بود. اولین نفرم من گفتم اشتباهه. معلم حسابانمونم مراقب بود. بعدش که چند نفر دیگه هم گفتن تازه پیام دادن به معلم عربی که این سوال غلطه یا نه. بعد یکی از بچه ها یه سوال خیلی بدیهی در مورد صورت سوال پرسیده از معلم حسابان. ایشونم رفته از سارا پرسیده که این عبارت عربی یعنی چی:) سارا؟ درسته. سارا بهترین دانش آموز حسابانه.

فقط خواستم اون ناخودآگاه رو براتون اثبات کنم. مهم نیست من تو عربی قوی تر از اونم. مهم اینه که "اگه درسای تخصصیت خوب نیست من تو رو قابل ترحم می دونم و غیر قابل اعتماد یا آزمایش تو بقیه درسا":) جالب اینه که این تفکر حتی توی خودمونم هست.

بدتر از اینکه میزوفونیا داشته باشی اینه که دوتا از اعضای خانواده ت بدترین حالت غذا خوردن رو داشته باشن و البته که تو باید دو وعده رو با بقیه غذا بخوری و چقدر اعصابتو پودر می کنه صداها. 😀

خیلی جاها تو تهران هست که دوست دارم ببینم؛ ولی ترجیحا تنهایی. یا با دوستام. نه با خانواده م. درسته که مامان واقعا عالیه. ولی من فقط می خوام بدونم چرا ساده ترین چیزا تو خانواده من هزارتا قفل خورده؟ حتی بعضی وقتا تو عرف مسخره جامعه.

 

چقدر امروز فحش دادم.

دوستان یه کم صندلی داغ بذارین. 🤝

۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۴۸ آیســــ ـــان

وای خدا اینجارو ببین!

سلام بچه ها!

*دست تکان دادن*

۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۵۱ آیســــ ـــان

پاشید بیاید،چیپس آوردم یه عالمه..

۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۵۳ آیســــ ـــان

ستاره ی اینجا رو روشن کنین دیگه:((((

واییی آیسان ساننن*---* سلاممممممممممممممم

منم چیپلت دارم، یه بسته از این بوزورگااااااااااا*^^^^*

شاید بوی چیپس و چیپلتا بپیچه، بیان و شاد بشن...

خوبیننننن؟؟*^^*

پاسخ:
بعد منی که الان روزم چی؟:"""

اگه یادتون باشه مونی سان، سال پیش ماه رمضون هم براتون نگه داشتیم*-* افطاری بشه از زیر میز میدم بهتون...*^*

پاسخ:
عه مرسییییی
بغل گرفتن پری
:یاد بگیرید

*رد کردن کاسه چیپلت و چیپس از زیر میز* 

سس هم بیارم؟*-* با سس خردل خیلی خوشمزه میشههه*^* چیپلتم با این سس ماستای مهرام می چسبه :>

پاسخ:
پری چانم،تو با دادن چیپس و چیپلت و شوکولات به من حتز می تونی از خودم رسما تنها مجوز فن گرلی مهرامو دریافت کنی سان شاین
۲۸ بهمن ۰۰ ، ۱۹:۴۴ هلن پراسپرو

طوریکه پری در هیچ شرایطی از فن گرلی دست نمیکشه.. آه. آیم سو پراود TT

هنوزم یاد بگیریم مونی چان D::؟

پاسخ:
اره.
شوکولات و چیپس و چیپلت دادنو یاد بگیرید

اینا رو گفتین هوس کردم =)))

بچه ها میشه دعا کنید یه اتفاقی نیفته؟ :|

وای اون لحظه ای که میری پیامای قدیمی که پر از احساسات خالص بودنو می خونی <<<<

وای خدایا بیست و نهم شد.

وای خدایا من هنوز دارم به این سوال فکر می کنم.

وای خدایا من پر از توقع و بغض شدم.

وای خدایا برای یه نوجوون این سنی واقعا همچین دغدغه هایی فوق مسخره ست.

وای خدایا من هنوز اینجام.

تا حالا شده ناخونانوتو (ناخن هاتون رو) حس نکنین؟ من نه تنها اونارو حس نمیکنم بلکه بند اول انگشتای شست و اشارمم حس نمیکنم و کلیم زخمی شدم ولی خوشحالم که قشنگ شده کارم... 

و هربار وقتی به این نتیجه میرسم که من اینهمه تلاش کردم که روی جیب پشت شلوار یکی به بهترین نحو ممکن قشنگ شده باشه و اون تنها کاری میتونه بکنه نشستن روشه، خب راستش.. چیکار کنم دیگه....

کاش حداقل انقد دوسش نداشتم.. برای بار اول دوخت حصیری زدم و چرا.. حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که به یکی بسپرم هر وقت نشست روش خبرم کنه با همه وسایلم بشینم روش:/

گریهههه*

نگار نمی دونم قضیه چیه ولی ببخشید که به کامنت آخرت خندیدم =)))

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۳۸ آیســــ ـــان

وای مونی زودتر میگفتی خبببب

بیا همه ی چیپس هاو چیپلت ها و شکلات های عالم مال تووو.(B 

فقط اون مجوز منو امضا کن بده بیاد بی زحمتxD..

 

پاسخ:
بیا(امضای خرچنگ قورباغه،محو شون بین خوراکی ها)
۲۹ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۴۰ آیســــ ـــان

وای بچه ها یه فکری دارم! این پست رو حذف نکنین.*-*

بزارین سر جاش بمونه،ولییی،یه فصل جدید بزنید مثل همین با تفاوت اینکه تمام لحظات شاد رو اونجا بگیم.یعنی خب هرکی وجودش بارونی شد،اینجا بباره.و هرکی آفتابی بود اونجا بتابهD:

شدیدا مشتاقم تفاوت تعداد کامنت های این دوتا پست رو مقایسه کنم...

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۴۱ آیســــ ـــان

بیاین یکم شاد باشیم بچه ها...xD"-"

مگه چند روز دیگه مونده؟..

*بارش ایده هایی من جمله "روز شادی"...

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۴۳ آیســــ ـــان

اصن وانیلوپه وجودم زده بالا،تا احوال کافه بیان رو درست نکنیم هم نمیزارم این بخش وجودم بخوابهTT

"*نخوااااب وانی،یکم دیگه بیدار بمونننن"

پری کمکTT

@ترنج

نه بابا بخند راحت باش. 

بلاخره باز هرکی جیب پشت شالوارشو ببینه انگار هنرِ دست من معرفی شده... ولی اینکه کسی که به جیب پشت نگا میکنه اصلا هنر منو میبینه یا نه دیگه سوال انحرافیه بهش نمیپردازیمㅠ-ㅠ

با این حال در نظر داشته باش رو بقیه جیبا انقدری که الان قابل قبوله خوب نمیشد. 

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۰۴ 𝙇𝘶𝘯𝘢𝘭𝘪𝘯 --

یه انسان خیر میشه آدرس وب مونی سان رو بهم برسونه؟-

پاسخ:
عه خب من نویسندم اینجا از خودم بپرس

@آیلین-سان

ایناهاش:>

پاسخ:
دستت درست سمر
من فونتی بود اسم طرفو نمی دونستم😂
۲۹ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۳۸ عشق کتابツ

بعضیا وقتی غمگینن آهنگ هری استایلزو میذارن که میگه گریه کردنو بس کن و بیشتر باهاش گریه میکنن. 

من دستم میره رو آهنگ سیجل که میگه: انقدر گریه نکن یه نگاه به سنتم کن

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۴۳ عشق کتابツ

"گریه رو رو صورتت نه، هر خری نپاشه."

ببخشید آقای سیجل، من اون خره‌ام. من دلیل مشکلامم. میشه منو بکشی تا دیگه گریه رو رو صورت خودم نپاشم؟ 

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۱۶:۴۵ عشق کتابツ

هوم. کی رو میخوام گول بزنم آقای سیجل. من حتی گریه هم نمیتونم بکنم. انقدر بی‌مصرفم.

یه تعریفای مشخصی از تینیجر بودن تو مجازی به خوردمون دادن، که نوجوونا سعی می کنن اون طوری باشن تا بین همسناشون مقبول تر باشن. بعد اونایی رو که اینطوری نیستن یا تلاشی براش نمی کننو طرد می کنن.

خب الان چه فرقی کرد؟ همه تفکرات می خوان یه سبک رو بهمون تو این سن اجبار کنن. یکی میگه دختر نوجوون باید فلان طور باشه، یکی میگه نه خیر، باید فلان طور باشه. الان خودمون می خوایم مثلا آزاد باشیم میگیم نه باید آزاد باشه بعد چون این آزادیه یه تعریف عجیبی داره، و میگیم باید آزاد باشه، هر کس تو اون مدل آزادی نباشه، نوجوون نیست. مسخره. بازم آزادی نداریم تو رفتارامون! همه ش معیار، معیار، معیار. عدم تطابق با معیار = طرد شدن. حالا هر معیار و هر صنفی که باشه.

نمی دونم؛ پیچیده ست. 

@مونی

قابلی نداشت:>>


@ترنج

این حجم از حق‌ـو نمی‌تونم.

پاسخ:
💖
۲۹ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۳۵ آیســـ ــان

دلتون بسوزه! حالا دیگه من مجوز رسمی دارم !(B

*سفارش دادن یک کامیون خوراکی دیگه

پاسخ:
در حال تقسیم خوراکی ها با آرام:واسه اینم که شده منو نمی کشه

@سمر

:))) ...

 

رویا پردازی مردم قبل از خواب: رسیدن به محبوب شون و کارایی که باهم می کنن.

رویای من قبل از خواب: پیامی که یه روزی برای عذرخواهی بهم میده و تحلیل کردنش. در حالی که اون اصلا نمی دونه من ازش ناراحتم.

با ترنج متفاوت باشید.

چهل ساعت آینده برام خیلی مهمه. lol

بچه ها در مورد مدرسه م همینو بهتون بگم که همه موبایلاشونو تحویل میدن. بارها و بارها به این فکر کردم که چرا تحویل میدن وقتی می تونن باهاش کلی تخلف مخفیانه بکنن و لذت ببرن :| من گوشی شخصی ندارم، شماها چرا انقدر مثبتین؟

اگه داشتم، موبایلمو نه تنها تحویل نمی دادم، بلکه صداشو می بستم و می بردمش سر کلاس. می تونستم صدای کلاسایی که ضبط نمیشن رو ضبط کنم. می بردمش حیاط و باهاش عکس می گرفتم. می بردمش کتابخونه و هزارتا چیز دیگه. تمام جو مدرسه همینه. اه🚶‍♀️

آیسان سان@

وای ججیجیجیجغ*---* برین تو پیوندام، به اسمی که وبلاگتون رو سیو کردم بنگرید پر بزنین TT

اصلا بیاین یه وب فرشته ای ترکیبی از خل بازی های گوجو و دازای و وانیتاس و تاناکا و نیشینویا و کاگیاما و هیناتا و زنیتسو و گوگول و...*این لیست تا ابد ادامه دارد*

ولی واقعنی، اینجا یه کامنتی دیدم، از گوشواره گیلاسی سان...

شما چی می دونین درمورد ماها؟))

 

+بیاین بستنی فروشی بزنیم اصلا*-*یا مثلا پفک فروشی*^* یا مثلا هرچی که شما بگین T^T

من واقعا گی‌ترین استریت کل تاریخم.

یادم رفته بود چقدر برام ارزشمندی و چقدر نمیخوام که هیچ آسیبی بهت برسه.

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۲۵ هلن پراسپرو

@ترنج

دوای درد شما فن فیکشنه. بعد از فن فیکشن دیگه با فکرای غمگین دنیای واقعی قبل خواب خداحافظی کنید. محبوب های دنیای حقیقی رو رها کنید و به دنیای خیال روی بیارید. بی‌درد، بی‌رنج‌، بی‌غصه، و با ملاحظه ی تضمین شده!

 

@پیتر

به این میگن بایbi بودن:) به کلوپ خوش اومدی.

فکت: حتی اگه خواستی به نفع بچه ت کاری انجام بدی که براش خوبه، بیشعور بازی در نیار.

@هلن

فن فیکشن خوندن ملزم اینه که با افراد حاضر در داستان آشنا باشی که من نیستم:) گرچه یه مدت کوتاه تو واتپد می خوندم و احساس کردم داره معتادم می کنه، ادامه ندادم :دی

فکر کن هیجدهمین سال زندگیتو شروع کردی بعد وسط کلاس تست شیمی به خاطر اتفاقی که برای سهم کیک ت افتاده گریه کنی. پسر، من واقعا صلاحیت هیجده ساله بودن رو ندارم. از همین الان اعلام کنم...

@هلن

اتفاقا یه زمانی فکر میکردم بای‌م. =)))) ولی بعدش بازم درموردش خوندم و از چندنفر پرسیدم، گفتن اگه میتونی رابطه‌ای که با یه دختر داری رو با یه پسر تصور کنی بای‌ایی.

و نه؟ حس میکنم نمیتونم با یه پسر برم تو رابطه. یعنی میتونم ولی خب. نمیتونم. ===)))) پس فقط قربون صدقه پسرای توی سریال و انیمیشنا میرم و روشون کراش میزنم.

هرچند. هنوز مطمئن نیستم-و جبهه‌ای ندارم.-؛ و تا وقتی 18 سالم بشه و گرایش و ضمیر جنسیتیم کم‌کم ثابت بشه مونده. تا اون موقع سعی میکنم بفهممش.

+بای د وی گی ساید من میگه ویکتور توی آرکین و کلاوس توی آمبرلا آکادمی>>>>>

ولی اصلا عادلانه نیست روز تولدت تا ساعت نه و دوازده دقیقه شب کلاس داشته باشی و هنوز تکلیفات مونده باشن. و دوتا کلاس ضبط شده فیزیک منتظرت باشن با رسم تابع مزخرف حسابان برای معلم دوست نداشتنیش به اضافه هندسه. وای خدایا. کمک.

 

+البته قضیه اینه که این روزایی که این شکلی میشنو دوست دارم. یه کم از پوچی دَرَم میاره.

یه قسمت از آمبرلا آکادمی هست که یکی روز سختی رو گذرونده. شب که میشه یکم مشروب(؟) میریزه تا با دوستش بخورن و شبو چیل کنن.

خستگی از سر و روش میباره، لیوانشو یکم میاره بالا میگه: « what a day. huh عجب روزی بود.» و همون موقع گریه‌ش میگیره.

"نتایج از اسفند اعلام میشه."

من: آهان.

همچنان من: *دو یا سه بار چک کردن در روز از اوایل بهمن. و اینکه الان شاکی ام که اسفند شده ولی هنوز خبری نیست :|

البته اینکه هنوز بیست و چهار ساعت از اسفند نگذشته هم بی تاثیر نیست. ولی من کاری ندارم. زندگیم به این نتیجه وابسته س. (دروغ گفتم. می دونم قبول نمیشم و احتمالا بعدش همچنان زندگی می کنم و حسرتش باهام می مونه.)

چند ثانیه بعد سکانس بالا:

Bro. WHAT THE FUCK JUST HAPPENED RIGHT NOW

چه اتفاقای غیرمنتظره‌ای که نمیفته. جلل الخالق.

یه آدمایی هم میگن هستن ولی نیستن. مهربونی می کنن ولی از پسش بر نمیان. میگه اگه خواستی حرف بزنیم من هستم. و تو میری باهاش حرف بزنی، ولی اون نیست.

سین می‌زنه بدون جواب. 

ادعا می‌کنه بدون کار موثر.

لبخند می‌زنه و احتمالا فیک. 

شاید واقعا قصدی ندارن. شاید دلشکسته‌تر و busy تر از اون چیزی باشن که برای گوش دادن و بودن نیازه. اما لطفا اگه حس کردین دلشکسته و بیزی این، پیشنهادای این طوری ندین. چون دلگرم کننده ست ولی بعدش دل شکون میشه.

 

پ. ن: من جداً از بودن این پست خوشحالم. فکر می‌کنم باعث شده خیلی بیشتر درک متقابل از هم داشته باشیم. 

وای بچه ها، جدی همه چیز خیلی اغراق شده ست. و اغراق شده بهمون معرفی شده. داری تلاش می کنی شبیه یه مبالغه بزرگ شی؟ موفق نمیشی. چون مبالغه ها تو دنیای واقعی جایی ندارن و جایگاهشون فقط تو شعر، داستان و فیلمه.

فقط انقدر مونده تا بعد از چهارماه دوباره بهش پیام بدم... 🤏

میگه پارکو دیدی؟ انگار دوست داره آدما شبا برن توش از بس نور داره.

میگم یادته کنده بودن همه‌ی راهاشو؟ زشت شده بود کلی.. واسه این بود که تو امشب ببینیش بفهمی چقد شبا میتونه نور داشته باشه.

من: گرفتن موجودی کارت*

من: اوه پول. میتونم واسه تولدم برا خودم کادو بگیرم.

من: گرفتن پیجای مختلف از بقیه*

من: از اعماق وجودم دلم میخواد. از ته ته ته تهش میخوام ولی چیزی که میخوام به چیزی که هستم نمیخوره. نمیخوام فعلنا عوضش کنم پس کلا منتفی میشه.

ولی واقعا میخواستمشون.

و جوری که من و سولویگ بعد از شنیدنش به هم ریختیم.

باورتون نمیشه اگه بگم امروز چندبار تو مدرسه گریه م گرفت :|

می تونی زنده باشی ولی زندگی نکرده باشی.

من هی وانیای آمبرلا آکادمی رو میبینم و میفهمم الان تغییر جنسیت داده و به جای الن، الیوته و قلبی‌قلبی میشه.

چون به نظر... خوشحال‌تر میاد؟ تازه پسر بودنم بهش میاد.

آدم میتونه همزمان خسته و... پر انرژی باشه؟ انگار میشه. چون اون روز، بالاخره، بالاخره، تصمیمشو گرفت.

 

+And that's why You are my hero, Helen San :")

میدونی... فهمیدم چرا اونو بیشتر از من دوست داری.

چون من جزوه‌های رنگی رنگی‌ای ندارم که بعد از درس خوندن عکسشو بذارم اینستاگرام.

چون ساعت پنج بیدار میشم وتوی  یه لیوان معمولی چایی رو با قند میخورم نه حتی ده صبح با ماگ شیر قهوه‌ام عکس میگیرم و بهت صبح بخیر میگم.

چون پنجره اتاقم به حیاط پشتی و بند رختا باز میشه نه چراغای شهر که وقتی میای خونمون بتونیم باهاشون عکس بگیریم.

چون از اینکه عکس بگیرم بدم میاد.

یا به جای اینکه وقتی حس کردم ناراحتی بغلت کنم فقط نشستم کنارت و سعی کردم با تعریف کردن اینکه چجوری میشه یه نفر رو بی سر و صدا کشت و از پل پایین انداخت بخندونمت.

چون وقتی عکس خودتو استوری میکنی مثل پیرزن‌ها بهت میگم کارت زشته و قربون صدقه‌ت نمیرم.

چون من اون نیستم.

چون من، فقط یه من‌ام.

یه روزایی خیلی به این فکر می‌کنم که چرا نه بسته کس به من دل و چرا محبوب یا دوست داشتنی نیستم. در حقیقت هر روز بهش فکر می کنم و هر روز به این نتیجه می رسم که خودم باید خودمو دوست داشته باشم. اما حتی اونم ندارم. 

Poor Toranj. 

به خر تیتاپ بدین اندازه امروزِ من ذوق می‌کنه(+).

چه زندگی غم انگیزی داری ترنج کوچک که منتظر بقیه ای. دلم برات می سوزه.

So weak

And I feel sorry for you

 

(از فیلم و کتابی که زنده نگهم داشته.)

 

پ.ن: تو عکس لبات کش اومدن از خنده. مگه نه؟ *لبخند

@ترنج

(چه فیلم و کتابی؟)

 

پ.ن: نه راستش احتمالا صورتمو کج کردم بخاطر آفتاب چون اصن نمی‌دیدم دارم از چی عکس می‌گیرمXDD

ولی لبخندِ بزرگ روی صورتم داشتم امروز:>>> *لبخند متقابل

@سمر

قطعا هری پاتر:) اینم یه دیالوگ از آخرای (فیلم) محفل ققنوسه.

 

خوبه؛) 

@ترنج

عهه:))) *زنده شدن خاطرات

درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده. 

 

آهنگ I/me/myself ویل وود انقدر قشنگه که من واقعا نمیدونم چی بگم، غمگین‌ترین آهنگ با موسیقی و لحن شادیه که شنیدم و قبلا میگفتن این آهنگو به خودم تزریق کنم؟

من میخوام تو آهنگش حل بشم.

 

فقط خیلی خیلی ممنون برای آفرینش ویل وود. واقعا ممنونم. 3>

+برای حمایت از افراد گی، ترنس، و هرنفری خونده شده که به واسطه جنسیتی که باهاش به دنیا اومده مجبور به تحمل بی‌عدالتی و لیبل زدن روی خودش شده.

وای اینو تازه دیدم. =)))

تو آخر آهنگ یه چیزی رو زمزمه میکنه ولی من هیچوقت بهش دقت نکردم و الان لیریکشو خوندم.

All identities are equally invalid
Don't you think that there's a chance that you could live without it?

نمیدونم.

۰۹ اسفند ۰۰ ، ۰۰:۵۸ Alone Enola -‌‌

خوب میشه همه چی.

اونا فقط یه سری چیز خیلی خیلی ساده بودن که منو تا حد خوبی خوشحال می کردن.

چرا ازم دریغ شد؟ انقدر سخت بود؟

من فقط می خواستم جواب پیامایی که توی جواب به پیام "سلام، می خوای یه کم حرف بزنیم؟" گفته بودم رو بگیرم.

من فقط دوست داشتم یه چیز ساده رو یادشون مونده باشه.

من فکر می کردم هنوز اونقدری ارزش دارم که حداکثر یه ساعت زودتر از خواب بیدار شن.

فکر می کردم هنوز اونقدری دوستشون هستم که بهم دروغ نگن و بهانه نیارن.

کاش اگه یه قول یا امید ساده دادن پاش وایمیستادن. خیلی ساده بود.

می گفت دوستمه. ولی بارها ظاهرمو مسخره کرد. من چندین سال به خاطر اینکه بهم خندیده بود که با فلان چیز، شبیه فلان آدما میشی؛ به خاطر اینکه مستقیم و غیر مستقیم بهم گفته بود فلان قسمت صورتت، فلان شکله؛  بله دقیقا چندین سال، به خاطر حرفایی که زده بود اون لباسو نپوشیدم. سعی می کردم اون قسمت صورتمو کمتر نشونم بدم و از ماسک خوشحال بودم. اما همین آدم، کسیه که اگه این ماجرا رو از زبون سوم شخص بگم، با ناراحتی میگه کی بهت این حرفا رو زده؟ و یادش نمیاد.

خیلی چیزا رو یادش نمیاد.

می دونم. می دونم قصدی نداشت. می دونم اینکه پیامام به بقیه، اونم درست وقتی که به حضورشون تکیه می دم، بی جواب می مونن، از قصد نیست. می دونم وقتی که ناخودآگاه، به یه پیام ساده که تعهد خاصی توش نبود، امید بستم و الان ناراحتم که چرا قولشو عمل نکرده؛ در واقع حق ناراحتی نداشتم و بازم قصدی نبوده. می دونم اینکه یادشون نیاد بین این همه دوستی که دارن، طبیعیه و سالای قبل خودم مستقیم و غیر مستقیم یادآوری کرده بودم.

ولی... کیه که که ندونه همه اینا رو "قلب" آدما اثر می ذاره؟ حتی اگه قصدی نباشه.

حقشو داشته باشه یا نه.

قلبو ترک می ندازه. می شکونه.

این خیلی حق سنگینیه. کاش یه کم رو حرفامون بیشتر دقت می کردیم... (:

ترکیب زیباییست.

(ctrl+A)+

(ctrl+c)+

backspace.

 

ولی امروز که میخواستم ساعتو چک کنم مارچ شده بود. الان مارچی ترین حالت این چند وقت خودمم.

تم گوشیمو عوض کردم روزشمار تولد داره.. هی نگاش میکنم ذوق میکنم همزمان میترسم خراب شه. هی این چند وقت تضادم. تضادم تضادم تضادم. میخوام ولی میگم نخواه که بتونی بخوای. تضادم. من الان؟ مارچی که تضاده.

چقدر عجیبه

رویا از امیل زولا رو نخونید. به هر حال دوست دارم یه دور دیگه نویسنده رو به اون دنیا بفرستم.

۱۳ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۳۶ هلن پراسپرو

بچه ها، تازه فهمیدم وقتی میگفتید کز برکز کارش درسته شوخی نمی‌کردید.

پاسخ:
داری میخونی؟
داری می خونییییییییطتیثحتبتثحیتجستیجثتبثتثا8ب
کز.م.ع.ر.ک.س.ت

یه روز شاید حتی حسرت این روزا رو بخورم که می دونمم می خورم. نه اینکه اون روزا قرار باشه بدتر از این روزا باشه. نه اینکه آینده مو غم تر از الانم ببینم. فقط فکر می کنم ما هر وقت از یه دوره بدی رد شدیم تونستیم از دور، نقطه های درخشان قشنگی که داشته رو ببینیم.

و نمی خوام اون موقع پشیمون باشم که چرا همون موقع این نقطه ها رو ندیدم و لذت نبردم. خدا کنه بتونم کنار همه این احساسا، لذتی که باید، ببرم (:

انقدر تو این لحظه غمگینم که نشستم تک تک آدمایی که میشناسم، هر جوری هر جایی، تو سرم لیست کردم و دلیل آوردم که چرا نباید ازشون کمک بخوام و این کمک خواستنه ممکنه چجوری اذیتشون کنه.. با اینکه میدونم تعداد افرادی که کمک میکنن زیاده و اونایی که گوش میکنن زیادتر>

احیانا منم تو لیستت شمردی؟ و بعد دلیل آوردی که اذیت می کنه؟ خب برای من نمی کنه، خوشحالمم می کنه (که حداقل بتونم بشنوم).

البته اگه تو لیستِ آدمای شناخته شده، حضور داشته باشم:) چون انگاری جدیداً یه فراموش‌شده م.

مشکل اینجاست که حس میکنم خیلی زشته یهویی برم یه جا بگم من حالم بده.. ولی میتونی بهم آهنگ بگی برم گوش کنم خوب شم>

من دیگه حرفی ندارم :> نمی دونم دیگه چطوری باید بگم که اینطوری نیست :>

 

به هر حال. اینو من دوست داشتم چندوقت پیشا.

قرار نبود بیام این جا، چون به وب خودم متوسل شده بودم.

اما می شه برای معلم شیمی ام دعا کنید که حالش زودی خوب شه؟ لطفا.

ولی ما امشب رفتیم قاشق زنی و جدی جدی بهمون شکلات دادن. باشد که باشد.

توی آخرین شب قرن، دلتنگ دگران شدم، و با دختری آشنا شدم که مطمئن نبودم واقعیه یا نه. چون اون افکار من، علایق من و وایب منو داشت.

دیگه تنها نیستم. و با وجودش فهمیدم چقدر از دور تنها، منزوی و عجیبم. 

لایک، عام، یه جوریه که اگه بهم میگفتن اومدم توی یه دنیای موازی و اون نسخه دختر منه قبول میکردم.

بعد جالبیش اینه که کول و خفن نیست. =)))))))))))) جالبه، عجیبه، تنهاست و منزوی.

مثل خودم.

پسر چرا انقدر چرت‌وپرت میگی.

از ادامین محترم خواهش میکنم حالا که من نویسنده نیستم توی وب هروقت که خصوصی دادم و گفتم این کامنتامو پاک کنین پاک کنن.

اون واقعا پتانسیل اینو داره که باهاش مثل teotfw فرار کنم. یه نفر دیگه هم این پتانسیلو داره.

وای مشکل من اینه که آدما برام عجیبن عجیبن عجیبن و باهاشون آشنا نمیشم تا اینکه یکی یهو به نظرم جالب میاد

دگرانم همین بود

۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۹:۴۳ هلن پراسپرو

عیدتون مبارک بروبچ

هی! 

(!Heeey)

سوت زدن*

فردا روز بهتریه.

دیروز عصر بهم گفت بچه و خواست لپمو بکشه. امروز عصر بهم گفتیم داداشی و گفت هیومرم خیلی خوبه و احتمالا اگه همسن من بود من از اون بچه‌هایی بودم که میخواست باهاشون دوست شه و از دوست شدن باهاشون استرس میگرفت. بهم گفت جالب.

شب بخیر، فردا روز بهتریه.

عزیزانم بیاید تا روستتون کنم و دستتون بندازم. زبون عشق من روست کردن و بولی کردنه در صورتی که طرف ناراحت نشه.

داداشیم منظورم چیزه. چیز. کلا یکی که یکم از نظرم جالب شه میگم بیا داداشیم باش. مثلا الان آیسان داداشیمه.

 

+شوخی کردم خیلی وقتا زبان عشقم روست نیست. اصلا هیچی نیست من هنوز خودمو نمیشناسم.

ای بابا بمیر دیگه.

بچه‌ها من جدی میرم بخوابم دیگه. شبتون بخیر و فردا روز بهتریه. تروخدا. فردا روز بهتریه.

 

+داشتم فکر میکردم اگه خود 12-13 سالم الانِ 15 سالم رو ببینه چی میشه. تنها چیزی که میدونم اینه که اون از شدت تعجب عقب عقب میره چون واقعا؟؟؟

منم میرم کتکش میزنم. وای کتک زدن خود 12 سالم باید جذاب باشه تروخدا. احمق استرسی.

من همین الانشم یه «احمق استرسی»ام. هه‌هه.

شب بخیر، مطمئنم که فردا روز بهتریه.

فقط همین که باورم نمی شه این قدر از هم دور شدیم.

این داره ناراحتم می کنه.

زندگیم و شخصیتم قبل یه چیزی تو مایه‌های «هری استایلز» بود و چند ماهیه که تغییر کرده و شده «الکس ترنر».

شخصیت خودشون رو نمیگم. وایبی که میدن، موزیک ویدیوهاشون، آهنگاشون.

من هیچوقت نمیگم از سن خودم بزرگترم(چون همه همچین فکری رو میکنن)، اکچلی میخوام همسن خودم باشم و کارای احمقانه بکنم.

فقط میگم از سن خودم بیشتر تجربه کردم. و یکم بده. فقط یکم.

به والری گفتم دوباره دارم تغییر میکنم. گفت خوبه و من میدونم خوب نیست. چون هروقت تغییر کردم بزرگتر، غمگین‌تر، تنهاتر و زیباتر شدم. و خوب نیست.

باعث میشه حس کنم که تقصیر و اشتباه منه. درصورتی که نمیدونم.

کاش نسیم خواهر بزرگترم بود. منظورم اینه که واقعا کاش.

چی بده؟

اینکه من تو یه دوره ثبت نام کردم آقاهه تو آمریکاست. اول ساعتش بود 7 a.m. که خب 7 عصر میشد مشکلی نبود. بعد ایمیلش که اومد زده بود 7 p.m. که میشه 7 صبح. از عر زدن های دیشبم که نمیتونم بهش برسم که بگذریم میرسیم به اینکه نه تنها کل شب بیدار موندم بلکه بخاطر همین شب بیداری مدرسه هم نرفتم و الان که روی لینک کوفتیش میزنم هی میاره 6:30 a.m.

راستش به نظرم این بد نیست درواقع غیر قابل باوره..

این اتفاق یه باخت بزرگ و پررنگ تو زندگیه منه...

..my dirty secret (mistake) that keeps me awake

همینجوری الکی یهویی مثلا دلم خواست.

خسته شدم.

گیجم.

دارم هیولاشناسو دوباره میخونم و حالا پوینت اصلی صبحتای ویل هنری رو میفهمم.

شخصیت شرور اصلی هیولاها بودن، شخصیت شرور دوم که از هیولاها هم قوی‌تر و هم باهوش‌تره خود هیولاشناسه. دکتر وارثروپ ویلن فرعی و غیرمستقیم کتابه.

اول کتاب اصلا همینو گفته بود ویل هنری. =)))) «شخصی که نجاتم داد، و شخصی که نفرینم کرد.»

صورت اصلی وارثروپ رو توی اینترنت میبینم و غمگین میشم. چقدر زیبایی، کاشکی یه قسمتی از زندگیم بودی.

و انقدر روانی نبودی اکچلی.

حال مامان بد شد. مثل دوتا شب اول سنگ کلیه ایش.

چند دقیقه پیش بود که رفت دستشویی. آره. نگم صداهارو.

ارن و تانجیروی وجودم بلندم کردن، رفتم دم در، خواستم منتظر وایسم تا وقتی که بیاد بیرون و ازش بپرسم که حالش خوبه یا نه؟ یا درو باز کنم و پشتشو بمالم که نفساش راحت تر بشه، ولی رفتم تو اتاقم و دوباره خوابیدم. مامانم رفت خوابید.

فقط نمی دونم، هیچ جای وجودم نمی تونم جوابی برای وجدانم پیدا کنم. از اون ته غمبرک زده، داره گریه می کنه و از دستم ناراحته. 

آخه وجدان عزیزم، نمی دونی وقتی مامان درو باز کنه می تریه، فکر می کنه جنی چیزی اومده وایساده؟ نمی دونی خودمم از مامان می ترسم؟ نمی دونی واقعا؟


+خب معلوم شد نمی دونه. باید یکم باهاش صحبت کنم.

@پری

دو بند آخرِ کامنتت رو خوب می فهمم.

سابقه داشته یه بار دستم رو برده بودم جلوی بینی مامانم تا ببینم نفس می کشه یا نه! :دییی

بعد یهو بیدار شد و منم همون جا خودم و زدم به خواب و وانمود کردم که نفهمیدم مثلِ چی ترسیده. XDD

اما صبح که پاشد بهم گفت "دیشب یهو از خواب پریدم و یع چیز خیلی وحشتناک جلوم بود، شبیه دست بود انگار".

تصور کن اون لحظه من چه حالی بودم. XDDD

اما غصه نخور پریِ کوچک.

ایشالا که مامات زودِ زود خوب می شه.

ما هم دعا می کنیم. اونم سر سفره ی افطار. ((((:

 

+ ولی واقعا آدم وقتی حال بد مامان و باباش رو می بینه، 10 تا جون ازش کم می شه. می فهممت، اما قوی باش.

وای ممنونم استلا سان، خیلی خوشحال شدم راجع به حرفاتونن :'))

ههه شما هم از این نگرانیای"نکنه مامانم مرده نفس نمی کشه" دارییینننن؟ این کار ریسکش یکم زیاده و بنظرم بهتره ببینین شکمشون بالا و پایین میشه یا نههxDD

نمی دونم به حال مامانتون غصه بخورم یا حال خودتونننن x"DD ولی بقولا اومدیم خوبی کنیم یه قورت و نیمشونم باقیه xD هرچند زیاد ربطی نداشت...

تصور می کنم دلتون می خواسته اعتراف کنین که دست شما بوده ولی بایه اووو چقدر وحشتناک جمعش کردین؟xDDD

 

چون شمایین چشم ') سعی خودم رو می کنم '))

ایشالااااینxD

وایی ممنونمم کهه :'))) منم دعا می کنم با شما، ممنون*-*

 

+گل گفتین که :'>> گربه هم هفتا جون داره، انسان چنتا جون داره؟

ممنون، قوی می مونم ')

@پری

به هر حال یه جوری باید قشنگی هات رو جبران کنیم یا نه؟ (("=

 

خیلیییی زیاد دارم!! خب وقتی پتو روش باشه نمی شه زیاد فهمید. XDD

 

دقیییییقا! واقعا همین شکلی بود. XDD 

 

آفررین. ((":

ناراحتیم اندازه i/md/myself ویل ووده. ببین دیگه تا کجا رفته.

@منم

هیچ کس باورش نمیشه.

نکته بد اینه که الان،هر کدوممون یه گوشه،کنج دیوار داریم دست و پا و میزنیم که فقط بتونیم نفس بکشیم.

و این بده.

نمردیم و داداشی هم شدیم(((::::

پس بذار حداقل به رسم برادری خودم برات زن بگیرممممم نسنثن۱نص@((+,#)$

چند روزه یهو خاک میاد. جوری که تا برسی پنجره رو ببندی تو کل مجراهای تنفسیت گرد و خاک رفته. بعد دیروز عصر همه جا ابری شد. بعد جوری بلند و محکم و طولانی رعد و برق میزد که میله‌ی توی حیاط همسایمون از صداش افتاد. بعد خیلی کم بارون اومد. حالا امروز انقد گرد و خاکه که کلا همه جا با دو ساعت تاخیره. منم کلا تو این دو روز نشستم پشت پنجره آسمونو نگا میکنم.

تعطیل شد. ولی آسمون هنوز همونه.

الان خورشید در ماه ترین و بی دفاع ترین حالت خودش قرار داره و مثل همیشه همه جا روشنه. هوا نه ولی خورشیدش یکی از مورد علاقه هام شده.

خدایا... باورم نمیشه. بالاخره با مشت زدم تو صورتش... اینجا ایلزیومه یا که چی؟!

یعنی جدی جدی نمی‌خوایم تو نمایشگاه کتاب با هم قرار بذاریم؟ 

جیییغ آره که میخوایم!!

واهای باورم نمیشه زمانش اعلام شد.. بالاخره بعدِ دیگه‌نمیدونم‌چندسال!

@استلا، آرتمیس، عشق کتاب، سولویگ، پری، آیسان، و بقیه که در مقال نمی‌گنجند =)))

 

قرار بذاریم 🤝

چی شده؟ =)))

ترنج سان@

معلومه که قرار می ذاریییمممم*---* هماهنگیا ممکنه یکم سخت بشه برای همین اگر تونستیم شماره های واتساپتونو بدین که...بشه...یکم...راحت تر*-* 

ججیییاغغغ خیلی ذوق دارممT-T

@ترنج

راستش خودمم خیلی بهش فکر کردم، اما واقعا نمی دونم.

اگه کنکور نبود، خیلیییی راحت تر می تونستم ببینم تون.

می تونستم سه روز راحت خودم اون جا تنها باشم و اینا.

اما خب لعنت به کنکور. (((((:

الانم فقط یه راه دارم، احتمالا.

چون اصلا دلم نمی خواد با خانواده م مطرحش کنم.

اگه بذارن من و سولویگ با هم بیایم، محشر می شه! اون جوری احتمالش هست که بتونم ببینم تون.

اما خب می مونه زمانش و اینا که واقعا هماهنگیش سخته چون من بابام مدیره و نمی تونه هر روزی بیاد، شت. T-T

دعا کنید تهران قبول شم، اون وقت 10 روز نمایشگاه رو هستم. T-T

وای. T-T

:)))))))))))

دونه دونه دارم صفحات وبلاگ هایی که دنبال می کنم رو ورق می زنم،و چیزی جز ستاره های خاموش و پست های "این خداحافطی/end/به پایان آمد این دفتر" نمی بینم...

چقدر بیشعورین.لعنت بهتون.

شاید یه نفر دلش برای روزی که همه تون کنار هم جمع بودین تنگ بشه خب.

 

:)..

@عشق کتاب

یه روزگاری که خیلی هم دور نیست، می خواستیم تو نمایشگاه کتاب قرار بذاریم:)

@پری

من شخصا واتساپ نمی تونم ییام ولی پیامرسانای دیگه چرا :_) قطعا هماهنگیش سخته ولی اگه هر کسی روزایی که میاد رو بگه، شاید لااقل دو نفر همدیگه رو دیدن TT

@استلا

من تو و سولویگو می‌خوام ببینممم. تو عم روزاتونو بگو اینجا :((

@ آیسان

دیروز و امروز داشتم فکر می‌کردم هرگز دلم نمی‌خواد دوباره به وبلاگم و وبلاگ نویسی با شیوه‌ای که داشتم برگردم. شاید یه حس موقتیه، ولی همون جمعا هم ضرر رسون شدن گاهی:)

حالا اگه اصلا منم تو لیست وبلاگا حساب بشم :دی 

شب‌های قدر رو خیلی برای من و برای خانم میم دعا کنید. T-T

@ترنج

هنوز معلوم نیست اما احتمالا یه چهارشنبه‌ای بتونیم بیایم!

@ استل

تو هم دعا کن :_) برای من و یکی که فعلا براش اسم مستعار خوب پیدا نکردم.

 

@استل

آخ جون. بهم بگیا :دی 

@ترنج

چشم چشم! فقط چی بگم؟

می‌گم هر چیزی که ترنج می‌خواد بشه، به صلاحش هم باشه. :دی

 

اینم چشم!

تو هر موقعی می‌تونی بیای؟ وای شما تهران بودید، نه؟ :/

😌:)

 

آره تهران که هستیم... فقط برنامه مدرسه یه کم عجیب شده، سعی می کنم وقتی شما میاین منم بیام *ایموجی اشک و خنده واتساپ 

@همگی

یکی از این پیام‌رسان داخلیا نصب کنیم که شماره توش نمی افته؟ دیگه دردسر واتساپ و تلگرام و بددنخوری پینترست رو هم نداره. گپی، بله ای، ایتایی چیزی.

بعد اینکه باید به یه سری غیرکافه بیانی هم اطلاع رسانی کنیم...

 

@باز هم همگی

تو این شب ها یادتون هستیم، یادمون باشید خلاصه:*)

@هلن

شاد؟ :خیلی دی

 

چشم، چشم. شما نیز. (_:

به جز ایتا و سروش، با بقیه ش مشکلی ندارم و حله :_)

 

تو اسکایپ نمی‌شد گروه زد..؟ با جی‌میل..؟ 

نه ببخشید اشتباه گفتم🤝

باورم نمیشه توی ایران کسایی هستن که بریون و آبگوشتشو نخوردن. یعنی من بچگیم فکر میکرد که وای بریون تو کل ایران هست و مردم چقدر دوستش دارن ولی بعدش فهمیدم غذای اصفهانه.

همه باید یه بارم که شده بریون و مخصوصا آبگوشتشو امتحان کنن.

از ویدیوی کومان یادم اومد خیلیا امتحان نکردن بریون رو.

امتحانش کنید. ممنون. آبگوشتشم همینطور.

پسر جدی بعد از ویدیوی کومان دارم میفهمم یه سری غذاهایی که خیلی برام عادی و قلب قلبی بودن غذای محلی اصفهانن و بیرون اصفهان هیچکس امتحانشون نکرده.

آخه توی خود اصفهان انقدر مردم عادی و اوکین با این غذاها که آدم فکر میکنه لابد همه مردم میدونن چیه.

مثلا شماها نمیدونین بریون چیه؟ ماش و قمری؟ قیمه ریزه؟ حتی خورشت ماست؟ :|

جدی کسی هست تو ایران ندونه خورشت ماست چیه؟ :||

این لینک ویدیوی کومانه: https://youtu.be/Pb6GFv5QRKU

@سینیور

اسم بریون رو شنیدم ولی داری میگی چیزی به اسم خورشت ماست وجود داره؟ :|

*سرچ کردن اسم اینایی که گفتی*

عه قیمه ریزه خوردم ولی ما بهش نمیگیم قیمه ریزه.

قیافه ماش و قمری هم آشنا به نظر میاد ولی اسمشو اولین باره می‌شنوم. :|

وایسید ببینم...

یعنی شما کپه نخوردین؟ خاگینه چی؟

یعنی حتی موقع سرماخوردگی ترخینه نخوردین؟ :|||

عههههه من...فکر کنم بریون خوردم...*^* آرههه خوردم با اسرار های پدر غذا دوست و اینا...

@سمر سان

ههه من کپه نخوردمممم ولی خاگینه به جونم بستست*^* دنیا خیلی تنبل و احتمالا راحت تر میشد اگه مثل گنشین با یه کلیک میشد غذارو درست کرد xD ولی وووهااااااااااا دلم می خواد همشونو امتحان کنم*^^*

میشه منم یه دونه معرفی کنممممم؟:>>احتمالا خورده باشین ولی مرغ ترشم خیلی خوشمزست*^* یا مثلا مربای پرتغالو اگه نخوردین نمی تونین تصور کنین چقدر یه پوست پرتغال و محتویات دیگه می تونن خوشمزه باشن-

انتظار داشتم ندونی بریون چیه ولی خورشت ماستو بدونی. :|

تو مدرسه ما بچه‌ها معلمارو به خورشت ماست مهمون میکنن.3>>

@عشق کتاب

منم خورشت ماست رو نه، اما بریون رو شنیده بودم. :دی

چون روزه ام و خیلی گشنه، یه بریون طلبم.

باید مهمونم کنی یه بار.

@سمر

کپه و ترخینه رو نشنیدم، اما خاگینه خوردم. :"

مگه اسمش بریونی نبود؟ خورش ماست هم عید که اومدیم اصفهان، خریدیم من نخوردم :'| خوشمزه‌ست؟ لابد هست دیگه 🚶‍♀️

 

کپه مگه اسم یه غذای عربی نیست؟ ترخینه مگه سبزی نیستتت؟ خاگینه مگه یه غذای شناخته شده نیست که به جای نیمرو بخوری؟ یا خدا.؟

 

آهان گوش‌فیل و دوغم بود تو اصفهان. 

 

 

حالا شماها خورش بامیه خوردین؟ U-U فکر کنم برای جنوب و خوزستانه، ولی ما هم می‌خوریم U-U

پاسخ:
خورش بامیه به جون من بستست

چرا شماها کپه نخوردین یعنی چییینتصسمتتسنسیص.

 

آره کپه رو غذای عربی می‌دونن ولی در واقع بین کردها(و فکر کنم خوزستانی‌ها) هم رواج داره از اونجا که هم مرز هستن.

وای نه با ترخینه یه جور سوپ(؟) درست می‌کنن که واسه سرماخوردگی و اینا خوبه.

عه خاگینه رو فکر می‌کردم فقط ترک‌ها می‌خورن:>

 

عههه خورش بامیه:>>>> اصن اونقدر عادیه واسم یادم رفت اسمشو بگم-

خورش بامیه از غذاهای محلی کردهاست. البته شاید جاهای دیگه هم بخورن یا نوع دیگه‌ش رو درست کنن ولی اونا رو نمی‌دونم.

دوغ و گوشفیل رو که خوردین دیگه؟ چون بهشته بهشت. البته دوغ و گوشفیلش باید خوب باشه تا بهشت‌تر بشه قشنگ تضاد مزه‌هاش به چشم بیاد.

وای نه. ===)))) اسمش «بریونی» نیست. اسم جایی که بریون میپزن بریونیه. مثل کباب و کبابی. البته بعضی جاها از سر عادت میگن بریونی ولی درستش همینه. جایی که بریون میپزن میگن بریونی.

پاسخ:
وقتی عشق بریون داری ولی تازه می فهمی بریونی نیست و بریونه:

واقعا فکت جالبی بود، تشکر :-"

 

چیز... گوشفیل و دوغ معده رو اذیت نمی‌کنه؟ :___) 

گوشفیل از هموناست که مثل بامیه و زولبیاست؟

دوغ؟ همون دوغ خودمون؟ مگه می شه کسی نخورده باشه؟ :/

خورشت باااامیه!!

من دلمه و سوپ شیر و آش دوغ رو هم دوست دارم.

البته من کلا شکموئم ولی خب.

نه چیزه.. قضیه اینه که اون گوشفیل و دوغو با هم بخوری :دی

ارههه آش دوغ! من یه بار خوردم کلا. خوش به حال کسایی که اهل همونجان و زیاد می خورن :(

یکی هم قیمه نثار/قیمه نسای قزوین. :') 

@ترنج

امتحانش می کنم!

مامان من درست می کنه. :دی

وووششش آرهه! اونم خیلی خوشمزه ست!

قیمه نثار قزوین عالیه، ولی میدونید چی حتی بهتره؟ خورشت خلال کرمانشاه! اصلا نسخه‌ی آپگرید شده‌ی قیمه و قورمه و نثار و همه این چیزهاست لعنتی. 

 

@همگی

به به  به به، اینطور که بوش میااد، عشق کتاب تصمیم گرفته استریوتایپ‌های اصفهانی رو بشکونه و هممونو بریون مهمون کنهD:: شما این بوی زیبا رو نمیشنوید؟

@هلن

اسمش رو شنیدم ولی نمی دونم خوردم یا نه. :""

چرا اتفاقا. من از همه زودتر این بوی زیبا رو حس کردم، اما حالا اگه شما می خواین بیاین هم بیاین! XD

 

+حولس تون بود برای چند لحظه برگشتیم به تنظیمات کارخونه ی بزهس؟ ((:

 

@منم

ودیی وای تک خوری؟؟! باورم نمیشه!

 

+دقیقا:) فکر کن در حال غصه و اینهایی بعد میای میبینی مردم دارن راجب بریونی و خورشت بامیه حرف میزنن... حقیقتا میتونی غمگین باشی؟ نع!

 

++ یه نکته ریز بگم؟ هرکی موزیکال پرسی جکسون رو شنیده باشه و اهنگاش سر امتحان فیزیک کرم گوشش نشده باشه از ما نیست. 

پاسخ:
We're lost in the woods,somewhere in New Jersey and we never gonna make it to LA!!!!!!!

ثجثجثجین مونی چان مثل همیشه یه قدم جلوتری ازمXD

اتفاقا همین تیکه لعنتی داشت امروز بی وقفه تو مغزم پلی میشد خدایان...

We are not in the bus, to Los Angeles

"I know."

We blew up the bus to Los Angeles. 

"I KNOW!"

پاسخ:
اصن این موزیک از کل البوم مته ای که به مخ می زنه عمیق تره

حالا که بحث غذا های خیلی خوشمزه‌ی شهر های مختلف شد؛ جا داره یادی کنیم از کوفته تبریزی و بهش احترام بذاریم و بهش عشق بورزیم :*)

کوفته تبریزیییییی؟یادم نمیاد*-* ولی هر کوفته ای که باشه من عاشقشمممممنبتینیجیتبنجفجبچیجستتبمیحی

می دونین الان برای این حال و هوامون به فستیوال می چسبه با موزیکای آلبوم پرسی جکسون، احتمالا*-*

آره عشق کتاب قراره بیاد تو نمایشگاه کتاب بهمون بریون بده *-* اینطوری.

 

+ولی من واقعا همزمان با فکر کردن به دوستا و آدمای دنیای واقعیم تو این سه شب، به تک تک شما هم فکر کردم:)

++خیلی قبلا نوشتن این کامنتو خواب دیده بودم :/

@انولا

وایییی کوفته تبریزی! دل تون نخواد، من همین امشب خوردم. *-*

بچه ها چه قدر غذا خوبه. TT

 

@ترنج

+دقیقا منم. (: یه خرده برام عجیب بود ولی به هرحال.

++چه ترسوناک!

@پری

منم خیلی کوفته دوست دارممم. 

@منم

وایوای، منم می خوام که :""")

ولی بجز قیمه نثار قزوین که خیلی عالی و زیباست؛ باقلوا لوز قزوین رو هم امتحان کنید. اصلا ترکیبش، ترکیب برنده ست ! : بادوم،پسته،زعفرون ">

@انولا

و لوز های یزد.

وای من پشمک دلم خواست.

+از این‌که هنوز نمی‌شناسم‌ت حس بدی دارم. :دی

 

چه‌تونه بچه‌ها؟ چرا ماه رمضونی یادتون افتاده درباره غذا بحث کنین؟ :"

 

@منم

و باقلوا استانبولی. ( این یکیو به همه شون ترجیح میدم ! ) 

+ عه آره ما مثلا همو نمی شناسیما D"": (حالا مثلا من وبلاگتو نخوندم و یه چیزایی نمی دونم :" ) 

اصفهان جوریه که دلم یه چادر میخواد یه گوشه روزا ازش بیام بیرون از همه آدمایی که رد میشن عکس بگیرم، شباهم قایم شم از همه جا. بعضی وقتام بلال درست کنم..

خب قرارمون چی شد؟ :}

پاسخ:
"تو رنج" چقدر تغییر شگفتانه و زیبایی بود با اسمت:)))

من محتاج حقیقی توجه توئم، بهم توجه کن، اعماق وجودمو با توجهت پر کن، بهم توجه کن، توجه کن بهم، باهام حرف بزن و بهم توجه کن، بقیه رو ول کن و فقط به من توجه کن.

چون من یه اتنشن هورم و بهش افتخار نمیکنم. ولی تو باید بهم توجه کنی.

خب بچه‌ها احساس ناامنی سرتاسر وجودمو گرفت دیگه نمیتونم محتاج توجه بودن رو پاک کنم و از شدت کرینج میترسم ممنونم.

خب با تشکر از الله شکر خدا تونستم بقیه کامنتامو پاک کنم چون داشتم پر از حس بد میشدم.

ایشالا بعدا.

من بعضی وقتا زیادی غمگین میشم. خیلی خیلی غمگین، اون قدر که نباید.

(@آیسان

خودمم ازش خوشحالم.)

 

امروز فهمیدم از شدت اجباری که به خودم وارد می‌کنم تا بهش پیام ندم، دقیقا شیش ماهه که به خودم می‌پیچم و عاجزم. و باز این اجبار عاقلانه رو میارم و بیشتر اذیت میشم. کاش خدا ببینه فقط به خاطر خودشه وگرنه که صدبار تا حالا حرفایی که نبایدو زده بودم :_) ممنون.

 

پ. ن: بازم شب. ! 

@ترنج

وای، وای. 

چه قدر می فهمم اینو.

https://s4.uupload.ir/files/exqr6duxaaide64_iqwz.jpg

این عکسه رو یادتونه؟ بله یه زمانی موهام مثل عکس پایینی بود، منم یه زمانی داف بودم عزیزان. حیف.

یاد اون روزا بخیر که تنها دوست کوییرم کیدو بود. الان سرتاسر اطرافم پره از افراد کوییر خوشبوی زیبا.

لطفا، خیلی دوستت دارم، تو فرد کوییر بوس‌بوسی بامزه ناز خوشبوی زیبای منی.

زندگی عجیب.

و زندگی می تواند ترسناک تر از این هم باشد.

خب، بزارین بگم که امروز 18 امه و بنظرم بتونیم برای نمایشگاه کتاب قرار بزاریم؟:">

۱۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۴۷ ترنج یا تو رنج. نمدونم

منم میگممم شروع کنیم TT

اگه قراره برای نمایشگاه بیاین تهران، تاریخی که قراره بیاین رو بگین (_:

ترنج سان یا حالا تو رنج سان (که امیدوارم رنجشون تموم شه؟)@

 ما که کلا تهرانیم و فکر کنم هرموقعی که همه بتونن بیان منم می تونم بیام اگه مامانم کاری نداشته باشه :"> پسسسس آرهه :">> دیدین ببهس هم دارن قرار می ذارن؟T^T بیایننننن

@بچه ها

من همچنان نمی دونم.

هومممم... بقیه چی؟ زمانی که میاین رو می‌دونین؟

خوشحالم پری همینجاست (_: آرتی هم که هست. آیسانم هست. کس دیگه ای هم بود تهران باشه؟

 

 

دارم به این فکر می کنم که هضم این حجم از, از هم گسیختگی های روانی چقدر می تونه سخت باشه.

فکر کنم خیلی.

خیلی می تونه سخت باشه.

خیلی.

شاید سه شنبه یا چهارشنبه ی هفته ی بعد.

اگه جور نشه که با سولی بیام نمی تونم ببینم تون...

از بین تموم کاراکترام،تو شبیه کارنی.

نمیدونم.

واقعا باعث میشه فکر کنم کجای کارو اشتباه رفتیم که هنوزم که هنوزه وقتی بهت فکر می کنم گریه های اونروزم و لبخنداتو یادم میاد...

نمی دونم، من که ندیدم، ولی می دونم پشت "^-^" هات، چنتا قطره اشک مونده...

ولی اینکه می خواستی بری دلیل بر این نمیشد که منم ول کنی؟؟!

 

 

+دلم برات تنگ شده...

تا حالا کسی اینجوری با من رفتار نکرده ولی شما واسه اینکه نه ماه از یه بچه مراقبت کردین سرش منت میذارین؟ اونوقت اگه سقطش میکردین اون چیکاره بود؟ اگه اصلا برنامه ای نداشتین و اتفاقی نمی افتاد چی؟ اینکه شما یه جسم رو تولید کردین و یه روح رو توش حبس کردین شاید واسه اون روح لازم باشه ولی منت نداره. مگه اون جسم توی اون نه ماه چقدر میفهمه؟ چقدر مگه توانایی داره؟ حتی تا وقتی چندین ماه از بدنیا اومدنش هم بگذره اون جسم فکر میکنه بخشی از مادرشه.. شما وقتی آپاندیستون نیاز به عمل پیدا میکنه سرش منت میذارین که درد کشیدین؟ مادر بودن کار بزرگیه به خاطر چیزایی که «یاد میگیری» نه اینکه تصمیم بگیری یه روحو توی یه جسم به بردگی بگیری و سرش منت بذاری و توقع داشته باشی بهشتم زیر پاهات باشه..

الانا وقتی مامان کنارمه و دارم میبینمش نزدیک ترین تجربمه به روند و پدیده مادر شدن یا همچین چیزی. تازه کلی هم اذیت شدیم همگی. منظورم از همگی واقعا همگی مونه. ولی هیچ کدومش تقصیر بیز نیست. اگه جواب ازمایش دیر میاد، اگه دکتر بد تشخیص میده، اگه کسی که سونوگرافی میکنه بلد نیست، اگه قرصا به سیستم بدنی نمیسازه، اگه سفر رفتن بدون ملاحضه سخت شده، اگه یه سری کارا انجام دادنشون دور از ذهن شده، اگه درد داره، اگه درد داره، اگه درد داره، هییییچ کدومشون تقصیر بیز نیست. و هیچ کدوم منت نداره. من فقط نمیفهمم چجوری میتونن بگن اینا «تقصیر» بچشونه..

۰۳ خرداد ۰۱ ، ۰۰:۱۲ هلن پراسپرو

۱. اوضاع وقتی خراب شد که دیگه حرفام برای این طومار بی‌نهایت(سروته) هم به اندازه کافی خوب نیستن.

۲. هیچ کاری نکردن و همه کار کردن و هیچ کاری نکردن.

۳. اینکه به اندازه ای که عاشق ایلیاد و اودیسه‌ام عاشق شاهنامه نیستم احتمالا تقصیر خودمه... ولی آخه! ایلیاد و اودیسه! جنگاوری و ماجراجویی! فریاد شمشیرها و غرش موج‌ها! کل داستان های تمدن غرب بر پایه اینها بنا شده!

ولی اصلا میدونی...

نه. ولش کن.

۰۸ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۳۹ آیســـ ــان

میزان تقاضا و نیازم به برگشت به عقب،بیش از حد ممکن عه.

۰۸ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۴۰ آیســـ ــان

حس می کنم  دیگه حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم-

۰۸ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۴۰ آیســـ ــان

من بلدش نیستم،و این آزارم میده.

آیندگان عزیز

صرفا یه پیام ناشناس می ذارم تا بدونین ماهم از اول مال اینجا نبودیم...ما همیشه بیانی نمی مونیم و خب...فکر کنم شماها باید راهمونو ادامه بدین.

پس مواظب اینجا باشین خب؟ ممکنه یکم قدیمی شده باشه ولی زیباست.

۱۳ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۳۹ هلن پراسپرو

برنامم برای تابستون اینه که I'm dying inside رو به ۷۲ زبون دنیا یاد بگیرم.💐💐

۱۳ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۲۲ Alone Enola -‌‌

یادت باشه هیچ وقت هیچی از هیچ کس "انتظار" نداشته باشی.

۱۳ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۳۰ Alone Enola -‌‌

سعی نکن به زور به دیگران کمک کنی. 

۱۳ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۳۳ Alone Enola -‌‌

قرار نیست کسیو با چاهار تا "ببخشید الان وقت ندارم، یا نه نمی تونم" برنجونی. 

+ که البته اگه قراره رنجیده خاطر بشه هم بذار بشه. به من و تو چه اصلا.

بچه‌ها ببخشید ولی بعضی وقتا باید تا یه حدی انتظار داشته باشین. به شرطی که خودتونو احمق نکنین و شرایط طرف مقابل رو درک کنید، ولی آخرش باید انتظار داشته باشید.

انتظار داشته باشین تا آدمای لاشی بهتون نزدیک نشن. کم انتظار داشته باشین ولی داشته باشین. 

شاید جدی من انتخاب اولت نیستم و حتی بهم اهمیتم نمیدی. 

گریه میکنم. 

۱۴ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۲۵ Alone Enola -‌‌

اونی که انقدر سوال پیچش میکنی بدبختی کشیده تا خاطره ی بدی که داشته رو فراموش کنه. اینو بدون که بعدشم اگه یه چیزی از سر ناراحتی بهت گفت نگی : «وا٬ مسخره٬ چه زودرنج.» احمق اون تویی که باید درکِتو ببری بالا. بخدا دیگه بچه نیستی که آدم بگه : «عیب نداره نمی‌فهمه.»

۱۴ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۲۹ Alone Enola -‌‌

بخاطر همینه که اوج گپ زدنم باهات :« سلام. خوبی ؟ چه خبر ؟ برای امتحان خوندی ؟» عه. چون اون "دَرک" رو نداری و این ناراحتم می‌کنه.

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۰۵ هلن پراسپرو

آدمای لاشی رو بدون اندکی تفکر بلاک کنید.

مثل سوال کنکور می‌مونن. شانسی بزنیشون که شاید درست از آب در بیان، بدتر نمره منفی میگیری و اون درستاتم میره هوا.

 

+@پیتر لاشی خیلی صفت دقیقیه عاشقش شدم 🌟

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۱۴ آیســـ ــان

من نمی تونم ازت بخوام به خاطر من تغییر کنی،پس قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته،خودت برو.

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۱۸ آیســـ ــان

میشه منو بغل کنی و بگی ساعت ها براش وقت هست؟

میشه منو بغل کنی و بگی ساعت ها میشه انجامش داد؟

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۱۹ آیســـ ــان

Can't you hear me? I'm not going home:))

 _my future 

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۲۱ آیســـ ــان

میشه دستمو بگیری و بگی راه خونه کهکشانه؟

میشه دستمو بگیری و بگی راه خونه دوره؟

میشه دستمو بگیری و بگی هرگز به تهش نمیرسیم؟

میشه دستمو بگیری و قول بدی این لحظه ها تا ابد کش بیان؟

میشه دستمو بگیری و قول بدی،این حس،هیچ وقت از بین نره؟

میشه؟

@هلن

اولش فکر کردم داری بهم میگی پیترِ لاشی. :::))))))))

اینکه آدما منو ترکیبی از آهنگای نیبرهود و آرکتیک مانکیز و ویل وود میبینن باعث میشه شادی کنم بخندم و جشن بگیرم و از خودم خوشم بیاد چون برای من، فعلا این سه خواننده ترکیب برنده و درستن و باید پرستش بشن.

۱۶ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۴۱ هلن پراسپرو

@پیتر نههه 😭😭

خوابم میومده در اون لحظه حس اینتر نداشتم ببخشید 😭XD

ولی دلم میخواد یه بار به یه دوست بگم لاشی===))) عین وقتیکه از رو مهربونی میگن "پدرسوخته" مثلا.

 

بچه ها میگم میدونید چیه‌.

اون روز داشتم فکر می کردم ما باید تو تلگرام یه شعبه کانال دیلی طومار رو باز کنیم. این ترکیب از انگست و گوگولیت و فلسفه بافی جاش اونجاست.

البته به هزار دلیل ایده خیلی بدیه ولی تصورش جالب بود. وایب اینها که با دوستاشون کانال دیلی میزنن بعد یهو وسط کانال چت میکنن.>

@هلن 

ایده قشنگیه! راحت تر از بیان هم هست. ریپلای و ویس و آهنگ. هق. 

@آیسان اصلا هم یاد اونجا نیوفتادم. 

واقعا نیاز دارم یکی بیاد با هم stranger things ببینیم و Running up That Hill رو با صدای بلند بخونیم. 

۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۰۱ Alone Enola -‌‌

@آرتمیس

میام.

۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۰۷ آیســـ ــان

 @هلن

ایده عالی ای عههه،منو همسرم هم میایمم

۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۰۸ آیســـ ــان

آرتمیس@

اشاره به کامنت دومت*

** خانم من برات جوکم آیا؟؟

پاسخ:
بله. شما کلا جوکی.
۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۱۹ Alone Enola -‌‌

از annoying ترین موقعیت ها می تونم به چت کردن با کسی که هکسره رو رعایت نمی کنه اشاره کنم. 

نقطه گذاشتن هم که بماند.

۱۷ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۴۸ هلن پراسپرو

@آرتی و آیسان 

بریم اونجا اینجا خالی میشه آخه. روح کافه دلش میشکنه:*)))



ویرایش: بحث خالی شدن شد،

یک روز بعد خرداد بیایم اینجا رو با رول نویسی بترکونیم*^*؟

@انولا و آیسان 

ممنونمم! 

 

@هلن 

خب بعد خرداد و رول نویسی میزنیم که روح کافه نشکنه=))

پاسخ:
خواهش می کنمممD:
+چقدر جواب دادن کامنت های کافه جذابه.
۱۷ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۲۲ Alone Enola -‌‌

ببخشید صندوق پیشنهادات ایده های رول نویسی این کافه کجاست ؟ 

پاسخ:
خصوصی:) 
۱۸ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۵۷ هلن پراسپرو

@انولا

پیام خصوصی.... ولی میتونی همینجا هم بفرستی که ما هم ببینیم~

۱۸ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۲۳ آیســـ ــان

رول نویستیییی

کیلر‌کوییننن از الان آماده ستتتت

ولی چقدر زیاد حس میکنم القابی که توش "کویین" داره اصن به من نمیاد..

پاسخ:
چون واقعا اصلا نمیاد 

مشکل اینه که یه چیزی توی من گیر کرده که با نوشتن بیرون نمیاد. با گریه تموم نمیشه. نمیتونم بالا بیارم و رفتنشو حس کنم. انگار چسبیده به وجودم.

۱۹ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۵۲ Alone Enola -‌‌

من دیگه حتی حق خستگی رو هم به خودم نمی‌دم.

چقدر مزخرف و خسته‌کننده و لاشیم جدی. :::::))))))))))

هلن پیشگو.

ولی حتی گنشین هم دیگه روزم رو روشن نمی‌کنه. حالا فقط خودت موندی.

با غم دوست شدم دیگه.

داشتم فکر می کردم شاید موچی امروز یه سر این جا رو ببینه.

برای همین می خوام تولدش رو خیلی خیلی تبریک بگم و خب، خیلی دلم برات تنگ شده دختر. (":

راستش رو بخوای، امیدوارم بعدِ برگشتنِ من، برگردی.

۲۳ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۳۵ هلن پراسپرو

@پیتر 

تا اونجا که یادمه هلن از تروا،  اون دختر خوشگل احمق داستان بود، نه اوراکل دلفی.

#هلنِ ناپیشگو

عین صاد میگه غم رو نمیشه کم کرد، باید خودت رو زیاد کنی.

ادیتش کردم. خیلی خشن بود. نمیخواستم کافه اینجوری بشه.
پاسخ:
ولی من دیدم. 
قدرت. 

میدونم که دیدی نمیتونستم پاک کنم. ::))))

پاسخ:
الهی=))) 

اتفاق خاصی نیفتاده و حتی خود جیسون چندوقتیه که جوابمو نداده.

 

ولی جیسون همیشه یه ستاره تو زندگیم میمونه و براش احترام خیلی زیادی قائلم. و ممنون که وجود داره. همین.

۳۱ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۱۶ آیســـ ــان

دلم برای وقتی که اسپم بدم یکی بلاکم کنه تنگ شده لعنتیاT-T

 *بغض گریان

پاسخ:
چرا میگی یکی وقتی منظورت منم؟:)))) 
+کی فکرشو می کرد دلت برا اینم تنگ شه.. 

بچه‌ها اگه این‌جا رو می‌بینین، من صبح پنج‌شنبه کنکور دارم. می‌دونم خیلی تکرارش کردم، ولی آخه واقعا به دعاهاتون خیلی نیاز دارم. (:

@آیسان

تازه یه بارم منو بلاک کرده. :دی

۲۳ تیر ۰۱ ، ۱۴:۱۷ عشق کتابツ

وارثروپ الهی سَقط شی.

۲۴ تیر ۰۱ ، ۱۳:۱۲ عشق کتابツ

خیلی بامزست که اسنیکو یه ویدیو ضبط میکنه توی 16 سالگیش، که داره با خود 21 سالش صحبت میکنه. بعد 21 سالگیش برمیگرده به همون ویدیوئه ری‌اکت میکنه.

تو کامنتا یکی نوشته جالبه که اسنیکوی 16 ساله خیلی داره سعی میکنه بزرگ به نظر برسه، و به نظرم میرسه. درمورد فکتا و هدفایی که میخواد میگه، صاف میشینه، صداشو جدی نگه میداره. میخواد جدی گرفته بشه. ولی اسنیکوی 21 ساله دیگه نیاز نداره بزرگ به نظر بیاد. چون الانشم یه بزرگساله.خیلی چیل‌تر از قبله.

توی 16 سالگی به طور منطقی اسنیکو هیچ هویت مشخصی نداشت.

بعضی وقتا دلم برای teotfw تنگ میشه.

اونقدر که برای هیچ سریالی تنگ نمیشه.

من تونستم. خیلی نتونستم البته. از اول تابستون کلی کار شروع کردم و هیچ کدوم تموم نشدن ولی به عنوان منی که هنوزم میترسه خیلی کارا رو تموم کنه و خیلی آدما رو دور بندازه تونستم یکی رو نسبتا کمرنگ کنم.

هربار میخوام دوباره چکش کنم به یکی از کارایی که انجام داده و نباید میداده فکر میکنم و انگار تازه دارم دونه دونه رو میبینم.

نه اینکه حس کنم گنده شدم و اینا (تا وقتی قدم زیر 150 عه هیچ وقت نمیتونم احساس بزرگی داشته باشم-_-) ولی فکر کنم یکم بینا تر شدم نسبت به قبل. دریاچه هم خیلی خیلی آروم تر شده.

خیله‌خب، 

هلن سنپای بهم گفت هانی و قلبم رگ به رگ شده.

پایان.

برای پری، اگر این‌جا رو می‌بینه. نمی‌خوای برگردی؟

۰۳ آبان ۰۱ ، ۱۷:۰۵ یِگآنِه 猫

به نظرم اشک اوج احساس یه آدمه

و هر چیزی که اشکتو در بیاره ارزش دو تا چیزو داره

یا در حد مرگ از اون چیز متنفر باشی یا عاشقش باشی!

بستگی به خودت داره توی کدوم راه صرفش کنی ، و من انتخابم عشقه :)

 

 

به روم نیارید تازه اینجا رو پیدا کردم-

خالق این مخلوقت از دست این خلق دق کردا(:

قشنگ اومد باهام حرف زد. گفت طوری نباشه که فکر کنم دانش آموز خوب پارسالم بخاطر اینکه افتاده تو کلاس ضعیفا اینطوری شده.

گفتش  این ضعیفا نیستن که شماهارو پایین میکشن، شماها باید اونارو بالا بکشین.

ناراحت بودم.

I feel like today is the first day since I left him that I feel lonely
And I never feel lonely, I love being on my own
I always preferred being on my own than being with people
And I feel like maybe I've been, like, overcompensating
Being out and stuff like that to keep my mind off of him
And I feel like today I'm home, and I wanna be at home
I just wanna watch TV and curl up in a ball and
Be in my sweats and stuff like that, I just feel really lonely
I feel a bit frightened that I might feel like this a lot

 

My little love - Adele

 

+ادل را دوست بداریم

۰۵ دی ۰۱ ، ۰۸:۱۲ مگه مهمه؟

با بغض باهام حرف میزد چهره اشک آلودش قلبمو بهم میفشرد..

-چرا بهم ضربه زدی چرا اجازه دادی بمونم؟؟

سرم داد زد که چرا

 

اما من نمیتونستم

هردوشونو باهم داشته باشم

خسته شدم ازینکه یکی دیگه دوباره بهم التماس کنه

نزدیکم شد دستمو گرفت بازم ادامه داد اشتباه من این بود که از دوست داشتنت فرار کردم ولی...ولی نمیای،نمیای از صفر شروع کنیم؟با پاک کردن همه..

دستامو از دستش کشیدم

+حالا دیگه؟ نشدنیه و حالا من مال یکی دیگم

تو همیشه دوست من بودی آیسام...

ترسناک شد واقعا ترسیدم

قهقه زد،پوزخندی تحویلم دادو هشداردادم که بری باید میرفتی یادت باشه که من یه لاشی،عقده ای حروم زاده ی کینه ای ب تمام عیارم مثل خودت البته تو فقط لاشی هستی

+تو آیسام نیستی

-من همونم اما ورژن خشن تر،وحشی تر،عقده ای تر،لاشی تر

+تو این نیستی

-خفه شو ذات آدمارو خودشون میسازن مال منو تو ساختی

عاشقت بودمو هستم حالا هرچی ک اسمشو میزاری این اولین شکستو اخرین شکست عشقیمه مادمازل ممنون ک بهم فهموندی

من دوست توعم

اون پسر اونجایی ضربه دید که به عنوان دوست نگاهش کردن هرجا اومد چیزی بگه

ما که دوست همیم...

حقارت تا کی بخاطر اینکه نخوام از دستت بدم دوباره موندم

مثل سگ وابستت شدم

تو کسیو که هیچکی دورش نیس همرو بخاطرت دَک کرد نمیبینی تو هیچی نمیفهمی

چرا موندی هان؟

+چون دوست داشتم

-حرفشم نزن که خندم میگیره

ولی میخوام برات یجوری جبرانش کنم تاوان تک تک کاراتو پس بدی،من این عقده رو خالی نکنم مثل تمور تو مغزم میمونه

بالاخره تنفر سراغ توهم اومد

من میخواستم فقط مال هم باشیم اینه فرق ما اینجا تکو تنها منم که همچیو باهم میخوام کمبود که باشه حسرتم میاد پشتش ولی من تا رابطتو خراب نکنم نمیتونم خودمو هضم کنم نمیتونم ازون کینه در بیام

با اینکه میدونم بعدش چیه ولی من تا کار خودمو نکنم آدم نمیشم

میدونی چیه حالا که همه بهم پشت کردن ورفتن یا خودم بهشون گفتم برن الان که تنها شدم حالا که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم و هیچی واسم مهم نیست چرا ادم بده ی داستان نشم؟ولی من این روزو نمیخواستم بعد اینکارم جایگزینی برات پیدا نمیکنم و نیست

قبل تو اونقد ادم بدی نبودم دیگه حتی خودمم نمیشناسم بعضی زخما جاشون تا ابدیت میمونه گذشتی اسون ازم من نمیگذرم ازت

بهت محلت دادم اما‌ گند زدی

دِ لعنتی چی بهت بگم خالی شم

 

باید میرفتم از پیشش نا موندن نداشتم سرما بدی خورده بودم

-چجوریع که پیش اون همیشه هستی به من که میرسه حال نداری میخوای بری؟واقعا دمت گرم دختر واقعا میگم

حالا ببین چجوری میرینم بهت منم ادم بده واسم مهم نیس دیگه حالت بده یا نه باید تاوان این کارتو پس بدی نمیتونستی یک دقیقه وقتتو برام بزاری؟

مال ما خار داره؟یه خاری نشونت بدم که تو خوابتم ندیده باشی ازینی که هس عوضی ترو لاشی تر میشم اِلا بانو

حالش بد شده بود رفت خونه بعدشم رفته بودن بهش سرم زدن رفتم پیشش اخرین حرفی که بهم زد این بود که

قبل اینکه بیشتر ضربه ببینی برو لطفا نمیخام دیگه بهت بد کنم در این حد

 

حتی به اونم گفته بود حال من به درک مراقبش باشی

حالا دیگه نمیتونم خودمو ببخشم باید باهاش چیکار میکردم؟

جزئی از مغز من شده صدای بغض آلودش:)

هیب من فقط یکم دیگه مونده تا۱۶بشم وتا دلت بخواد موی سفید دارم

انگار مش کردم نه در این حد اما خب،ملت فکر میکنن رنگش کردم

قشنگه نیس؟

به قول طرف پیرشدم اما بزرگ نه.

بگذار دوام آوردن هنر تو باشد.

۲۴ دی ۰۱ ، ۱۴:۴۹ آیســـ ــان

زمستونه.هوا خیلی سرده.

لباس گرم بپوشید و موقع مست کردن شیرکاکائو رو گرم بخورید.

تو دلم موند یکی شبیه حرفاش..هه

@منِ گذشته

بعضی وقتا تلنگر لازمه تا به خودت بیای، حالا میتونی برای نمره‌ی کامل مستمرت خوشحالی کنی، هوم؟

سوال:سخت ترین چیزی که مجبور شدی بگی؟

فرد ۱:ببخشید‌..

فرد ۲:من به کمک نیاز دارم.

فرد ۳:

تِستُستِرون.

دوغ گاز دار، گاز دوغ دار.

چاغ و لاغر( یکی بود یهو گفت لاغ و چاغر)

 

+جوک

‏خلاف؟

‏تو با چوب شور سیگار نکشیدی،با شیر کاکائو مست نکردی تا قلبت درد بگیره مجبور شی قرصای رنگی اسمارتیزی رو با آب قورت بدی.

به تمامِ دست هایی که عاشقانه به سمتم آمدند گفتم نه ، از ترسِ از دست دادنِ کسی که دوستش داشم ، ولی هرگز نداشتمش .

میگن فردا روز بهتریه:

ولی مگه امروز، همون فردای دیروز نیست

@///

با این تفکر قرار نیست روز بهتری بسازیم. امروز رو برای خودت سخت نگیر و سعی کن زندگی کنی، حتی با وجود عواملی که ممکنه از بیرون تحت تاثیرت بذارن. به این فکر کن که "میتونه امروز، یه روز جداگانه و خوب باشه." شاید بخاطر همینه که هیچوقت نمیتونیم امروز بهتری داشته باشیم، چون باور داریم که امروز، فردای دیروزه و چون دیروز روز خوبی نبود، امروز قرار نیست روز بهتری باشه.

سلاممممم،خوبیددد؟

نمیدونم درست باشه اینجا بگم یا نه، اما..ازونجایی که من مخم تعطیل شده بر اثر درسا و اره نگم براتون. امشب تولد دوستمه و همه قراره متنی واسش تو جشن بخونن و من هیچی تو چنته ندارم(یعنی نه اینکه نداشته باشم ها احساس میکنم کافی نیست هنوز اونقدری قلق کلمات دستم نیومده)و گفتم شاید بهتر باشه از شما نویسنده ها کمک بگیرم کسی جز شماها نبود.

خیلی ممنونتون میشم کمکم کنین من صمیمی ترین رفیقشم:)

عمونوروز!نیا اینجا...بهار از یاد ما رفته

تویِ سفره نه هفت سینه،نه نونه،نه پولِ نفته!

عمونوروز!تو این خونه تمامِ سال زمستونه

بچه بودم تصورم از بدنیا اومدن این بود که یک دور کل زندگیمونو مثل فیلم بهمون نشون میدن و اگر دوست داشتیم تایید میکنیم و روی زمین میایم 

الان تو این سن با این همه نظریه هایی که در مورد شروع زندگی آدما هست روی باور بچگیم دارم پافشاری میکنم

با این تصور که کلی بدبختی و ب‌گایی و از سرت میگذرونی بخاطر یه اتفاق خوب یا وجود یه آدم

همه اینارو دیدی و خواستی بیای به این ‌دنیای ف‌اکی

پس حق کم آوردن نداریم

۱۷ اسفند ۰۱ ، ۱۳:۴۷ لاشی خطابم‌میکنن

نه نِمیشه مَنو بِشناسی

مَن نِمیزَنم بِهت حَرفای احساسی

فاصِله بِگیر ازم چون خوب میدونَم تَهش

میزنَم به زِندگی و بَختِت آسیب

بَدَن لعنَتی مَن پُرِ زَخمِ دُختَر

شَک نَکُن میزَنَم به دِلِت ضَربه مُحکم

مُهم نیست بَرام بِشکنی یا نه

بَرام راحتِ گفتَن حَرفایی که سَخته گُفتَنِش

مَن از خِیلیا پُرَم

نَفَس نِمی کِشم، نَفَس میبُرَم

چیزی نَدارَم بَرا از دَست دادن

تو سینه ام دَم به دَم سَرطان حَبس می کُنَم هر روز

پَ مَنو از رَفتَن نَتَرسون

نَفروش سَرِ مَن سریع غرورتو ارزون

کاش هیچ وَقت مَنو تو نِمی دیدی نه

کاش اَکتِ لعنَتیم قَلبِتو نِمی لرزوند

نه این حَرفارو از یاد نَبَر

تو هیچ جوره نَداری از دردام خَبَر

خَنجَر خُدایی دیگه اُفت داره واسه مَن

چون رِفیقام فرو کردَن تَبَر تو کمَرَم

حوصله نَدارم برات ادا در بیارم

من نمیکِشَم کِنار اگه یه جا کم بیارم

اولویتای مَن مَعنوی نیستَن

من هر کاری میکُنَم تا پول دَر بیارَم

می دونَم دوست داری که با مَن یکی شی

وَلی کِنار مَن تو هیچ وَقت خوشبَخت نِمیشی

برو با یه پسَری که عاشقِته

نه یه پسری که حَتی نِمی دونه اِحساس یَعنی چی

مَن خیلی وقته سَنگدِل شُدم

اگه کوتاه نیای میکُنم دست روت بُلَند

پَس بِذار برو دیگه مَنو وَسوَسه نَکُن

چون بِکِشَمِت نِمیتونَم تَرکِت کُنَم

مَن علاقه ای نَدارَم به علاقه داشتَن

سیدِ گُل سازِشو وَسَطِ خَرابه کاشتَم

مَن تو اوج شُلوغیا تَنها بودَم

صَدتا دوست داشتَم که مَنو دوست نَداشتَن چون

تو منو نِمی فَهمی نه

مَن نَدارم حوصِله دیگه برا جَنگیدَن

مَن خِیلی وَقته میخوام بِخَندَم

ولی هیچ دَلیلی نَدارَم دیگه بَرا خَندیدَن

با هر کی که میشناسی فَرق داره ذاتَم

مَن تَلخ تَر از خاطِراتِ بَچِگیاتَم

مَن غَرق دَریای تو عُمق چِشاتَم

مَن ساکِن خیابونای بُغض صِداتَم

بِذار برو دیگه قِیدَمو بِزَن

این زِندگی میزنه یه روز کلَمو به سَنگ

بِذار برو نَذار خوردِت کُنم

جَمع و جور کُن خودتو، مَغرور باش یه کم

دُنیای مَن و تو پُر از فَرق و تَضاده

ارزِش قائل نی این جا نَر بَرا ماده

به بُن بَست میرِسه سَر و تَه جاده

اجتِماع آلوده به یه مَریضی حاده

دُنیای تو قَشَنگه وَلی

توش تَجاوز نِمیکُنَن بِهت تو کلانتری

همه آزادی اظهار نظر دارن و

به زور نِمی کِشَن رو سَر ِهیچکس رو سَری

زِندِگی یَعنی تَحمیل دَرد

به آدَمایی که میشَن بی انگیزه تَر هَر شَب

حَق به حَقدار نِمیرِسه نه

بَرا بالایی مُهم نی اگه پایینی ها تَلَف شَن

بِبَخش مَنو مَن حالَم خوب نی نه

زوم میکُنه فَقَط رو خودم دوربینَم

به بُغض مَن نیشخَند نَزَن

مَن پَروَرِش دادَم صَدتا مار تو آستینَم

حَرفِ آخَرَمو هَمون اول زَدَم

مَن بِلاخَره میره زیر تیغ گردَنَم

بوم نَقاشی ما سیاه بود و بابام

آرِزوهاشو می کِشید رو زَروَرَق

مَن یه گُلوله ی دو سَر سُربَم

رو باختِ مَن خِیلیا قَسَم خُوردَن

اگه پاش بیُفته از رو نوکِ قُله میپَرَم

نَتَرس نِمیمیرَم مَن خِیلی وَقته مُردَم

How many lips does a flower have?

 

tulips :>

 

+ دیگه تو اسپاتیفایم نمیشه چیزی گوش داد، به خدا فرانسوی رو فول شدم وای---

 

- چی بگم؟ عیدتون مبارک!

در این دنیا آدم نمی‌تواند انتخاب کند که به او آسیب رسانده بشود یا نه؛ ولی تا حدودی می‌تواند این انتخاب را بکند که چه کسی به او این آسیب را بزند. من از انتخابم راضی‌ام. امیدوارم او هم از انتخابش راضی باشد.

مامان معذرت قلبی ک ۹ماه واسش زحمت کشیدی و دادم به ی نفر و تو یه شبه خوردش کرد(:

‌ ‌

‌ ‌مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا ببوس و به روحم جانی دوباره ده.

زیبایِ جهانت.

انسان آینده‌ی عزیز،

شاید بودا راست می‌گفت، باید رنج کشید چون ماهیت زنده‌بودن رنج‌کشیدنه.

اما اون اعتقاد داشت پایان رنج کشیدن پیدا کردن خوشحالیه.

ولی ما اینجا فقط رنج می‌کشیم. و زندگی رنجی بی‌پایانه، بدون هیچ خوشحالی.

سنیور؛ نیستی ببینی چقدر آسمونم تاریکه..

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۳:۳۱ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

لعنت بر هوای سرد و گرم با هم.

لعنت بر شیطون.

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۳:۳۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

مثل اینکه تو هم داری از دستم میری.

کاری نمیتونم بکنم.

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۳:۴۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

دلم میخواد حوض نقاشی بببینم و بعدش با انسان‌ها و دنیای فانی‌شون خداحافظی کنم.

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۳:۴۶ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

Schön bist du

۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۳:۴۷ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

این گریه‌هه رو هم بکنم و بعدش فقط کار کار کار کار.

۱۹ مرداد ۰۲ ، ۰۷:۵۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

ای بابا دیدی چی شد؟ حس میکنم شونه‌هام دیگه تحمل این همه مسئولیت رو نداشت پس خالی کرد. 

۰۴ شهریور ۰۲ ، ۱۰:۰۴ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

فکر می‌کنم تو این چندسال اخیر، هیچوقت تنهاتر از الان نبودم.

۰۴ شهریور ۰۲ ، ۱۰:۰۵ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

من چرا باید همش تلاش کنم که برت گردونم؟ تو چرا نباید ذره‌ای تلاش کنی؟ چرا من باید همش یه بار دیگه امتحان کنم؟

تو دلت برام تنگ نشده؟ حتی یه ذره؟ واقعا؟

این چه حسیه که یک عالمه حرف برای گفتن داری و یک عالمه فکر، اما انگار همشون.. خیلی غیرواقعی هستن؟

لعنت به دلتنگی لعنت

حتی اگر این مشکلات برای منِ نوعی خیلی بزرگ باشن،

من حتی یک عضو ۱۲-۱۰‌ای این کهکشان شیری هم نیستم.

چیکار کنم انسان آینده؟ چقدر بنظرت مهم بنظر میام؟

چقدر ما رو، انسان‌هارو، باارزش می‌دونی؟

کاش یکی بیاد منو بکشه من قدرت کشتن خودم رو ندارم

کاش دوستم داشت.

نسل بعد عزیز، شما توی تصمیماتتون مصمم تر باشید.

چند هفته‌ست که اینجا هفته‌ی سومه؟

از کی اینجا بوی خاطره گرفت؟

یه چیزایی اینجا از خودم خوندم که اصلا یادم نبود. چه برسه به انسان آینده! 

آقا! تا وقتی نیای، رنج و ظلم و غم تو این جهان تموم نمی شه..

کاش می شد تلگرامو ول کنیم و برگردیم همینجا. شاید اینجا یه چیزایی پیدا شد که اونجا گم شدن

 

چقدر ناشناس اینجاست؟ کامنتا حتی تاریخ کامل هم ندارن، اصلا معلوم نیست کی به کیه و چی به چیه

۲۴ تیر ۰۴ ، ۲۰:۴۱ هلن پراسپرو

همین که اینجا وجود داره یعنی ما هم وجود داشتیم، و چه زیبا هم وجود داشتیم.

۲۲ دی ۰۴ ، ۰۲:۳۸ هلن پراسپرو

دلم برامون تنگ شده. برای تک‌تک‌تون می‌ترسم. چرا نترسم؟ تیکه‌های قلب منید.

۲۲ دی ۰۴ ، ۱۲:۱۹ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

نامه‌هایی که توی وبلاگم برای آدم‌های واقعی نوشتم رو می‌خونم و متوجه می‌شم چقدر از ته قلبم دوستشون داشتم. 

یه عشق خیلی خالص و پاک که باورم نمی‌شه توی من وجود داشته و وجود داره.

الان دارم به اسم اکانتم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم عشق کتاب بودن بهترین کاری باشه که برای خودم انجام دادم.

فکر کنم قضیه همینه. یادته بهت گفتم ‌چرا نیل جوستن رو می‌فهمم؟ برای همین. برای همین فرار کردنم از هر کسی که تا الان بودم. برای ترسیدنی که باعث می‌شه هر چیزی که بودم و هستم رو پاک کنم .

ولی می‌دونی چیه، تو بیا و نرو.

۲۳ دی ۰۴ ، ۰۱:۰۱ هلن پراسپرو

من و نیمه‌شب و لیوان پر از چایی و شکلات با طعم کارامل که اصلا خوشمزه نیست ولی از هیچی بهتره. می‌نوشم و می‌خونم و یه روز یه اژدهای واقعی می‌شم که همه‌‌شون رو آتیش می‌زنه تا آدم‌هایی که دوست داره رو گرم کنه.

منتظرم می‌مونی؟ می‌دونم. مثل برف روی ساحله. عجیبه، ولی پسر، بدجور خوشگله‌. هزارتا شکلات با طعم کارامل که اصلا خوشمزه نیست ولی از هیچی بهتره رو صد هیچ می‌زنه.

می‌گفت جهنم بهتر از جنگه. بچه‌های بی‌گناه نمی‌رن جهنم.

همینجوری امتحان کردم و انتظار نداشتم اینجا باز شه.

جدی اگه خونه نیست چیه. وقت و بی‌وقت قراره برگردم همینجا.

پاسخ:
چقدر دلم برات تنگ شده.
۲۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۰۱ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

سلام سمر‌.

۲۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۰۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

"می‌میرم ته اعماق" لیریک خیلی مناسبی برای توصیف اوضاعمه.

۲۵ دی ۰۴ ، ۰۲:۰۸ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

کاشکی تبدیل به شبح می‌شدم. از این چشمه‌ی نور به اون چشمه‌ی نور، توی تاریکی.

سلام سینیور.

خوشحالم بعد از ۱۸ سالگی هم اینجایی.

۲۵ دی ۰۴ ، ۱۰:۲۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

@سمر

موندگار شدم دیگه.

+ باورم نمی‌شه الان بالای ۱۸ سال حساب می‌شم. زمان سریع می‌گذره.

@سینیور

خوبه که اینطور شد. جدی فکر می‌کردم قراره تولد ۱۸ سالگیت وبلاگت رو حذف کنی. TTXD

+ منم باورم نمیشه. و می‌ترسم ازش.

۲۶ دی ۰۴ ، ۱۴:۱۰ هلن پراسپرو

سلام سمر. نترس 🎀

۲۶ دی ۰۴ ، ۱۴:۱۱ هلن پراسپرو

یه جوری آناتومی خوندم می‌تونم پاشم برم درسش بدم

پاسخ:
باید جزوه‌هام رو سیو می‌کردم..
۲۶ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۹ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

سمر پیشنهاد می‌کنم به حرفای هلن گوش کنی. هرچی نباشه همیشه راست می‌گه.

۲۶ دی ۰۴ ، ۲۳:۴۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

دلم می‌خواد آروم باشم. دیگه نمی‌خوام خودمو به در و دیوار بکوبم. بسه، واقعا بسه.

۲۷ دی ۰۴ ، ۰۰:۴۸ هلن پراسپرو

فن‌فیک سمباکی می‌خوام. توروخدا فن‌فیک سمباکی به من بدهید.

نمی‌دونید چقدر کم فاصله دارم که برم به یارو بعد دو سال پیام بدم بگم بهم فیک سمباکی بده.😭

پاسخ:
با تشکر از دوست شما دوتا فن‌فیک استدی سیو داشتم. یکیش رو تموم کردم ولی راستش خیلی مزه نداد.
۲۷ دی ۰۴ ، ۰۰:۴۹ هلن پراسپرو

طاقچه بهترین جای دنیاست تنها مشکلش اینه که فن‌فیک نداره.

سلام هلن.

وای. ممنون. =) یادم انداختی که مجبورم.

پ.ن: یه جوک بی‌مزه‌ای هست که از یکی می‌پرسن اگه تو دریا کوسه دنبالت کرد چی‌کار می‌کنی. میگه از درخت میرم بالا.

- درخت از کجا پیدا می‌کنی اون وسط؟

+ مجبورم، می‌فهمی؟ مجبورم.

و خب تقریبا همیشه درسته.

پ.ن۲: وقتی یک کلمه میگی و من ربطش میدم به بی‌ربط‌ترین چیز دنیا-

@سینیور

ممنون، سعی می‌کنم.

۲۸ دی ۰۴ ، ۱۰:۳۸ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

سریال درس خواب.

من که راضیم.

۲۸ دی ۰۴ ، ۱۲:۰۶ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

نمی‌دونم چطوری توضیح بدم. انتگرال خیلی خیلی لذت‌بخشه. =))))))

پاسخ:
توضیح نده.
(می‌ترسم در دوری از اینترنت انقدر درس بخونی بمیری)
۲۸ دی ۰۴ ، ۱۳:۱۵ هلن پراسپرو

وقتی از دوست بنده به جای خود بنده فیک می‌گیری همین می‌شه دیگه.

پاسخ:
آخه فکر نمی‌کردم با فن‌فیک خوندن از استی خیلی آبسسد باشی
۲۸ دی ۰۴ ، ۱۴:۳۷ هلن پراسپرو

فلورانس اند د ماشین نجات‌دهنده‌ی واقعیه

۲۸ دی ۰۴ ، ۱۴:۵۴ هلن پراسپرو

نیستم ولی بهتر از دوستم فرق بین فن فیک خوب و مید رو تشخیص می‌دم 😔

پاسخ:
آدم خوب و مید رو چطور؟

آی‌چان منم چقدر دلم برات تنگ شده.

پاسخ:
🥹🥹🥹
۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۴۵ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

آیسان یه جوک بگم عشق کنی. 

توی جرکت چرخشی اگه دوتا مثلا چرخ با شعاع‌های متفاوت و مرکز یکسان به هم جوش خورده باشن آلفاهاشون به هم می‌گن بچرخ تا بچرخیم. ======)))))))))))))))))))

چون برابره آلفاشون. =====)))))))))))

پاسخ:
طنزش تو اینه که من نفهمم؟
۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۴۷ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

می‌دونی چرا طرف توی شهربازی حالش بد شد؟

چون فصل 10 فیزیک هالیدی رو نخونده بود نمی‌دونست V با فاصله از مرکز نسبت مستقیم داره پس هرچقدر نزدیکتر باشه به مرکز حالت تهوع کمتری می‌گیره. ======))))))))))))))))))))))

پاسخ:
تا وقتی خودت خوشی اشکال نداره.
پ.ن: خیلی این پروفایل رو دوست دارم. قبلی هم بامزه بود ولی این نازه.

عه فکر کنم با توضیح قبلی الان این رو هم می‌فهمم؟ یا این جداست؟
۲۹ دی ۰۴ ، ۰۰:۴۲ هلن پراسپرو

وای آخجون فصل امتحاناتی دیگر در طومار. از خرداد ۴۰۳ نداشتیم این حالت رو.

اومدم یه چی بگم حرفای عشق کتاب رو خوندم انقدر خندیدم یادم رفت وای

پاسخ:
هلن پروفایل تو رو هم خیلی دوست دارم. عاشق پروفایل های بیانتون هستم هیچ وقت بهشون دست نزنید.
۲۹ دی ۰۴ ، ۰۰:۴۶ هلن پراسپرو

یادم اومد. میخواستم بگم رفرنس درسامو تو طاقچه دان کردم و کاش صرفا با کتاب خوندن میشد دندون پزشک خوبی شد. 

من خیلی هرماینی صفت هستم و جالبیش اینه که یه دوست رون و هری توی دانشگاه دارم که من رو متعادل کنن

۳۰ دی ۰۴ ، ۱۹:۴۷ آرتمیس ☆

رپ کندال از مغزم بیرون نمی‌ره :::)))))))))

۳۰ دی ۰۴ ، ۱۹:۵۵ آرتمیس ☆

تلگرام رو برگردونید می‌خوام بیومو عوض کنم اه.

پاسخ:
کاش پروفایلامو برمی‌داشتم.
۳۰ دی ۰۴ ، ۲۱:۱۱ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

یادم رفته دارم برای امتحان پایان ترم ریاضی می‌خونم انقدر که درگیر انتگرال‌ها بودم. 

so this is love.

پاسخ:
ازدواج کنید
۳۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۰ آرتمیس ☆

امیریوسف بهت افتخار می‌کنم زیاد.

۳۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۶ آرتمیس ☆

بعضی اوقات توی ذهنم به ملاقات کردن ورژن پسر خودم زیاد فکر می‌کنم. اولش می‌ره رو مخم ولی بعد عاشقش می‌شم احتمالا. (من فوق العاده و تک هستم و ورژن پسرم امکان نداره وجود داشته باشه.)

پاسخ:
کاش پسر بودی خودت منو می‌گرفتی آجی🥲😅🤪🤪🤪🤪
۳۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۸ آرتمیس ☆

یکی قالب رو یکی از قالبای پیش‌فرض بیان کنه لود نمی‌شه

سیچوئیشن شیپ سال کنکورم بعد سه سال زنده شد ولی میل به درس خوندن من نه.

پاسخ:
بخت من: 
و 
شرایط درسی من:
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۴۳ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

آرتی مشتی هستی و پرطرفدار.

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۴۸ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

رسیدم به مبحثی که انتگرال یوخ. ناراحتی صد.

البته بازم باحاله ولی نه اونقدر. هیچوقت از دنباله و سری خوشم نمیومد. 

پاسخ:
دوست ترک داری؟
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۴۰ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

اگه بخوای توی تلگرام برات ویس می‌دم و توضیحش می‌دم جدی. یه جوری که هیچوقت یادت نره. 

پاسخ:
خب مثلا یکم مباحث پایه و اینا نیاز نیست برای فهمش؟
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۴۴ آیســـ ــان

+این پست هر هفته با ضمیمه‌های ویژه آپدیت می‌شه!

چی شد که این پست دیگه آپدیت نشد؟😭😭😭😭 

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۰ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

امتحانام آنلاین شد. خ خ ناراحتم جدی.

پاسخ:
بیست شو
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۱ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

انقدر ناراحتم ممکنه به آیسان زنگ بزنم و بدون هیچ حرفی براش ارتباط آلفا و چرخش رو با مثال توضیح بدم و بعد قطع کنم. =)

بابا اه.

پاسخ:
همینکارو انجام بده
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۵۲ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

@آیسان

 

نه بابا خیلی آسونه.

پاسخ:
خب پس بگو
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۰۷ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

زنگ زدم و توضیح دادم.

پاسخ:
🤣🤣🤣🤣
 
نه جدی زاویه دیدش رو متوجه شدم. (ولی زودتر باید نجاتش داد)
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۰۸ آیســـ ــان

در زندگیم رفتار‌های نردگرایانه زیادی رو دیدم ولی این بشر دیگه آخرشه.

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۲۸ آیســـ ــان

تو یادآوری های پنلم تاریخ تولد های بیان رو نوشتم. من ۵۰ درصد این ها رو دیگه یادمم نمیاد کیا هستن:))))) بیشتر اونایی که به یاد دارمشون هم ارتباط نزدیکی برای تبریک گفتن ندارم::))

هرجا هستید از درساتون فاصله بگیرید و برید ساکسشن ببینید.

پاسخ:
بابا من حس سریال ندارم

خیلی دوست دارم بهت یه سیلی بزنم و بگم آجی بیخیال شو. من خسته شدم. ببین من نشستم.

پاسخ:
میشه من رو بغل؟

آخه چاقال.

پاسخ:
Do you kiss your mother with that mouth ?
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۳۷ آیســـ ــان

یه جوری ناخن می‌جوم انگار مسابقه‌ست. بس کن احمق دیوانه دیگه اه.

ال تو د او جی‌. 🫡

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۰۸ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

یکم فکر کردم دیدم من در هر صورت برای نمره گرفتن درس نمی‌خوندم و نشستم پای درسام دوباره. ممنون از آیسان که دیوانه شدن من رو تحمل کرد.

پاسخ:
والا امیدوارم عقلت رو از دست ندی.
راستی متوجه نشدم پشت تلفن، الان همه امتحاناتون تستی میشه که تو گفتی تشریحی خوندی؟
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۱۴ آیســـ ــان

یه چیزی بگو. هرچیزی. فقط ساکت نمون. من از حدس زدن افکار بقیه خوشم نمیاد.

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۱۶ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

بله. آماده بودم که از خود استادم بهتر بنویسم و اثبات کنم و فلش بزنم و توضیحات بنویسم. 

وای. =)))))) این چه بلایی بود سرمون اومد.

پاسخ:
راستش کم کم داره برات غصه‌م‌ می‌گیره.
۰۱ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۲۰ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

البته اشکالی نداره اونقدر. حال داد در هر صورت.

پاسخ:
You enjoyed the time anyway didn’t you?

امیریوسف وای :(((((((( خیلی خیلی ناراحت شدم برات.

ای بابا جدی شد چیکار کنم

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۸ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

به نظر میاد که خیلی غمگینم.

به نظرم در کنار هلن همیشه درست میگه باید عاشق آرتی هستیم هم یک اصل باشه.

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۵۲ آیســـ ــان

دستم خورد رو کامنت خودم هرزنامه شد:)))))))

یه بار خواستیم در ملا عام غصه بخوریما.

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۲۸ آیســـ ــان

فکر کنم جو گلدبرگ بیانی پیدا کردم.

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۳۳ آیســـ ــان

زندگی در قطعی اینترنتی داره روم اثر می‌ذاره

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۳۴ آیســـ ــان

دلم می‌خواد به یکی زنگ بزنم و اون فقط حرف بزنه

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۲۹ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

باید ریاضی کار کنم. تنها راهی که می‌تونم sane بمونم همینه. باید ریاضی کار کنم.

۰۳ بهمن ۰۴ ، ۰۲:۲۸ هلن پراسپرو

به نظرم این طوری که شب غم دنیا رو سرم آوار می‌شه وقتی طی روز انقدر خوبم باید بررسی بشه. و اینکه چقدر دلم برای همه تنگ شده ولی چقدر از حرف طدن میترسم. و اینکه چقدر امروز خسته شدم ولی نمیخوابم. و اینکه چرا همیشه بهترین حرفام رو برای بدترین آدم‌ها نگه داشتم.

 

۰۳ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۱۴ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

وقتی فیزیک کار می‌کنم یه موجود دیگه می‌شم.

یک بار دیگه به خودم بگم نه نگار چیزی نگو اینجا جاش نیست، دست می‌ندازم کل دم و دستگاه صوتی رو در میارم.

۰۵ بهمن ۰۴ ، ۲۲:۰۰ عشق کتاب ✩·̩̩̥͙

عشق آخرش همه‌ی ما رو نجات می‌ده.

کاش به این باور نداشتم ولی چاره‌ای ندارم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی