دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۴:۲۰ ب.ظ
درود خدایان بلند مرتبه بر شما، درود اقیانوس و مه و خورشید و فلک بر شما! ^-^
بعد از استقبال زیادی که از اولین رول نویسی کافه بیان شد، و همچنین میم سازی های مونی و بردن رول پلی به یه پله بالاتر توی سرویس بیان، تصمیم بر این شد که یه دفعه دیگه هم رول نویسی برگزار کنیم و حتی با اینکار هم خوش بگذرونیم هم بیانو زنده نگه داریم! =)))
اگه نمیدونین رول نویسی چیه و تازه میخواین شروع کنین بهش، نگران نباشین.. با خوندن پست اولین رول نویسی کافه بیان و همینطور خوندن ادامه این پست و خوندن قانونای جدید که باعث میشه رول نویسی کیفیت خودشو حفظ کنه میتونین خیلی راحت رول نویسی کنین، اگه هم کسی بهتون گیر داد که چرا اینجوری مینویسی بیاین به خودم بگین مسدودش میکنم ^-^ (به جز آرتمیس، چون دوستِ خود خودمه و هیچ ربطی به این نداره که مدیر کافست و تو یه ثانیه میتونه حذفم کنه D:) همه با توجه به قوانین و سوژه میتونن رول رو بنویسن و خوش بگذرونن D:
اگه هم رول نویسی اول رو نخوندین و کنحکاوین بدونین رول نویسی چیه، رول نویسی یعنی:
*رول نویسی یعنی داستان نوشتن اون هم به صورت گروهی. یعنی یه نفر چند خط اول داستان رو می نویسه، بعد بقیه رو خبر می کنه تا بیان و به سلیقه ی خودشون ادامه اش بدن.*
و تجربه لذت بخشیه، مثل کتاب نوشتن ولی توی یه مدت خیلی کوتاه و با دوستاتون.. قشنگ نیست؟ D:
بریم سراغ سوژه، بعدش هم قوانین رو مینویسم که اگه بهشون عمل کنین به همه لطف کردین^-^
گذاشت آهنگ در وجودش پخش شود، برای خودش قهوه ریخت، کمی جا به جا شد و به سمت صندلی مخصوصش کنار پنجره رفت، کتابی که روی میز کنار پنجره بود را برداشت و همان طور که کتاب را ورق میزد جرعه ای از قهوه اش نوشید. قهوه را مزه مزه کرد و با آه لذت بخشی چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد. پاهایش را در بغلش جمع کرد و کتاب را روی پاهایش گذاشت و شروع به خواندن آن کرد.
همین طور خواند و خواند تا اینکه چشمانش گرم شد، امروز خیلی خسته شده بود، طراحی پروژه هایی برای ناسا و رفتن به شهر برای فرستادن آن باعث شده بود بدنش خسته شود و به جز کمی کتاب خواندن برای آرام کردن ذهن آشفته اش و کمی خواب برای آسوده کردن بدن دردناکش چیزی نیاز نداشته باشد. لیوان خالی قهوه را روی میز کنار پنجره گذاشت و به بیرون از پنجره نگاه کرد، باران می آمد و درخت ها و سبزه های بیرون از خانه را خیس میکرد. درست بود که برای ناسا کار میکرد ولی گاهی برای دوری از شلوغی شهر به کلبه چوبی اش پناه میبرد و این پناه بردن ها به تازگی بیشتر شده بود. شکایتی نداشت.
کتاب را بست، خمیازه اش کشید و به سمت اتاقش رفت تا بخوابد و خود را در انبوهی از پتو و بالشت غرق کند. بالای تخت ایستاد و خواست خود را روی آن پرت کند، ولی نکرد و به سمت پتو رفت و زمانی که پتو را لمس کرد. کسی در زد.
بالا پرید و به در نگاه کرد. کسی... کسی آدرس اینجا را نداشت.. چرا در یک روز بارانی کسی باید در کلبه اش را بزند؟
به سمت در رفت و پشت آن ایستاد. دوباره کسی در زد، ولی نه مثل قبل، در حال کوبیدن در بود. آرتمیس به در خیره شد. باید در را باز میکرد؟ نه. نباید باز میکرد. خواست به سمت آشپزخانه برود و چاقویی بردارد تا اگر مزاحم در را شکست مسلح باشد ولی همزمان با سومین باری که کسی در را کوبید صدای آشنایی گوشش را پر کرد.
-آرتمیس! درو باز کن! اونجایی؟ لطفا درو باز کن!
سراسیمه در را باز کرد و سه نفر به داخل کلبه پرت شدند. یکی استلا، دوست قدیمی و موطلایی اش، با موهایی خیس و صورتی آشفته، یکی موچی با موهایی که آن ها را بسته بود و خیس شده بودند و دیگری، عشق کتابی که شانه چپش خونی شده بود و به سختی نفس میکشید و روی زمین افتاده بود..
قوانین^-^ :
1.قبل از اینکه رولتون رو بنویسین حتما یه رزرو کوچولو بذارید و بعدش که فرستادینش پستتون رو بنویسین. اینجوری با یه بنده خدایی همزمان یه ایده رو پیش نمیبرینD:
2. شخصیتا خودمونیم، ولی نقش باید داشته باشیم. میبینین من به درد نمیخورن تو رول؟ یه جوری خارجم کنین، بذارین بمیرن. اگه هم دیدین با زخمی بودنم میتونم یه ایده جدید بدم.. خب، نگهم دارین. الکی خودتون رو نیارین، مگه اینکه یه نقش مهم داشته باشین.. یا مگه اینکه بتونیم خوب شخصیتارو کنترل کنیمD: به هرحال زیاد سخت نگیرین ولی یادتونم باشه:)
3. هر 6 تا نظر، یه خلاصه. خلاصه چیه؟ براتون توضیح میدم، بذارین شش امین رول رو خودم بنویسم و خلاصش رو بنویسن تا بفهمین. خلاصه باعث میشه کسی که از وسط رول اومده بتونه توی رول نویسی نقش داشته باشه و محبور نباشه کل طومارامون رو بخونه=)
پیشنهاد: اگه دوست دارین میتونین اینجوری بنویسین تا هم ظاهر رول بهتر باشه هم اذیت نشین. مثلا:
اصغر کمی فکر کرد و گفت:
-پس پول من چی میشه؟
البته یه پیشنهادهD:
پیشنهاد.2: میتونید رول رو اینجوری شروع کنین که از هم دور شدیم و یه اتفاقی ما رو از هم دور کرده و بعدش دوباره با هم ملاقت میکنیم و سعی میکنم جلوی یه چیزی رو بگیریم، حالا یا پایان دنیا یا یه سازمان شرور یا هرچیز دیگه، البته یه دلیلی باشه که به زخمی شدن و دم مرگ بودن عشق کتاب ربط داشته باشهD:
پاسخ:
سکند البته D:
یوهووو*-*
پاسخ:
وای هلن سان(در پشت خنده از خنده با کمال احترام پاره می شود)
پاسخ:
بسیار حق می گویی ای سنپای:|||||||||
پاسخ:
عالی بودXDD کوشا خصوصاXD
پاسخ:
موهای ما هم سفید شد*-*
پاسخ:
پری چه طنز نویس خوبی هستییXD
پاسخ:
وایسا رزرو کردم خودم می پردازم*-*
پاسخ:
@همه
دلتون بسوزه من دارم چیپس می خورم D:
تازه سرکه ای! D: و با ماست موسیر! D:
پاسخ:
درست شد پس*-* یوهو*-*
پاسخ:
منم این احساس رو تا حدودی دارم.
ولی خب رول بدون مشکل نمیشه که :دی درستش میکنیم.
@همهبیاید این بار پایانمون سد اند باشه! D":
پاسخ:
من می خواستم رزرو کنمممTT
پاسخ:
چه تفـــ....ــــــــــ...اهـــ...
منم همینطور*-*XD
پاسخ:
نظرتون چیه عوض اینکه تئوری های مختلف بریزید تو بازار دو دقیقه خفه شید تا آنولا بنویسه و بعد رول رو ادامه بدید؟-.-
پاسخ:
تو رول نویسیای قبلی رو نخوندی؟*_*"
+آیلینننT-T یه فن فیک پنتاگون خوندمT-T خیلی قشنگ بود، ایح.
پاسخ:
دیگه میتونه یه لپ تاب رو بگیره دستش:/
پاسخ:
انگلیسی بود:| پنتاگون دیدم زیاد فن فیک ندارهههTT
کاپلش جینهویی بودددد*-* یکی دیگم بود چندان کاپلی نبود ولی خیلی خیلی قشنگ بودددد:>>
این:> شیطونه میگه خودم فن فیک بنویسمYY
پاسخ:
خودت میگفتی کیوت نیستی:| بیا الان شدی شخصیت منفیXD
پاسخ:
نههXD نمی خوام:/XD
آره آره D:
آنگولا *-*
+الان که دارم فکرشو میکنم خوب میشه ها@_@
من همدستت بشم خوبه @_@
من همیشه می خواستم شخصیت منفی داستانا باشم:"))
پاسخ:
چرا آنولا داره مینویسه:))
پاسخ:
الان تایید کردم ببینXD
پاسخ:
باشهXD
الان همه گروه تو کلبه ان، موچی مرده، فهمیدیم آیسان توشاست و از پشت خنجر زده و صحنه دراماتیک طوره دیگهXD
پاسخ:
خیلیXD
یه کهکشان رو میفرستیم رو هوا*_*"
پاسخ:
نیهاهاهاXD
گفتم بزارم این زرافه بدبخت بدون شخصیت منفی نشدن از دنیا نرهD":
من که هیولای درونم کاملا از رو بلاک کردنا و اسکل کردنا مشخصه بیبی*-*
آره دقیقا....XD
پاسخ:
الان آیسان خائن دراومد، موچی هم مرده، منم مضمون به همدستی ام. فقط تو و آنولا موندین، باید دوتایی برین استلا رو نجات بدید پریXD
پاسخ:
وا :/ پیش ما نشستی دیگه :/ اونجا تو متن هم یه جا نشسته بودی کنار آرام :/
پاسخ:
پارت رو از ادامه انولا بنویس، باشه؟ D:
پاسخ:
البتهD: الان به داماد میگم بیاره براتونXDD
پاسخ:
این داستان.... داره عالی پیش میرهههفماامتمذذوذولپرذپ*-*
پاسخ:
تموووووم نظرات آرام مشغله ی ذهنی منم بودن.با تچکر از بیانشون.دمت جیز آرام
پاسخ:
منی که هیچی نمی دونم: @-@
پاسخ:
این که رو خودم تو داستان کراش زدم عادیه؟ XD
مونی:حتی منم زدم!عین لوکی شده بودی
پاسخ:
ببین ایده ی عالی ایه.ولی خیلی روی اون رول مانور دادیم.حالا یه چیز جدید بنویسیم.هر چند اینم خیلی خوبه.عین این کتابا که یه جلد فرعی دارن
پاسخ:
همون روزی که تو وب هانی بهش فلان و بهمان گفتی رو میگه*-*
پاسخ:
عروس خانم بگه؛ میاد حتما*-*
پاسخ:
رو خودش بزنن رو نوشتش نزنن؟:|
پاسخ:
خب آخه مشکل اینه که وضعیت آیسان هم بخاطر این ماجرا بد بوده و هستXD
پاسخ:
من برعکسمD:
آخه...همم، به نظر من بهتر بود قضیه رو کامل شفاف کنن، مشکلاتشون رو حل کنن ....بهتر از اینه که تو دلشون با هم مشکل داشته باشن:"]
پاسخ:
پری"-"
برو جایزه اسکار بهترین نویسنده کمدی رو بگیر؛ حیف میشیXD
پاسخ:
من چقدر چقدر.....
کلمه ای پیدا نمیکنم براش *_*""
پاسخ:
موافقم:" ولی خب هانی چون هنوز تو اون حال بده فکر می کنه حرفاش منطقی ان، و این خوب نیست:)
پاسخ:
منم عاشق اینم که تو هیچ زری نمیزنی-.-
پاسخ:
جناب مویانگ فکر نکنم مثل ما بیست و چهار ساعته تو بیان باشه بیبی*-*
پاسخ:
من تازه الان سحری خوردم"-"
پاسخ:
اسکل من مثل تو نیستم که یهویی بیام، نزدیک به بیست سال زندگی کردم با ایناXD یکم معرفت که باید داشته باشم دیگه:/XD
پاسخ:
اون همه طومار نوشتم فقط قسمت موزشو دیدین؟:/
پاسخ:
وقتی من میگم بیست سال یعنی بیست سالD:
قربون خودم برم پس*-*
پاسخ:
بابا الان با استلا تو ساختمون سرورهایین، ما هم داریم میایم سمتتون:||
گرفتی؟://
پاسخ:
تو داستان فرق میکنه عزیزمXD
ببین یه بار تو زندگیت شخصیت منفی شدی تحملش رو نداری:// بعد میگی «من اونقدرا هم کیوت نیستمTT»
پاسخ:
پونزده سال یکم زیادهXD سن پدرت کوشاست*-*
اوکی*-*
پاسخ:
ولی ما که می دونیم داری در نبودش پر پر می زنی*-*
پاسخ:
مخصوصا مادر شوهرا*-*
پاسخ:
یا زیر بارون در حال عر زدن باشی :دی
پاسخ:
تو نمی تونی بگی کی اینکارو می کنه!!
پاسخ:
عالیهه*-*
بیا رزرو کن خبببD:
پاسخ:
کشته مرده ی ساعت کامنتتم*-*
پاسخ:
نه فقط آیسان و آرتی.استلا رو گرفتن فقط
پاسخ:
#خلاصه:
بعد از اومدن آیسان و آرتی از هلیکوپتر، سنیور پیشنهاد داد که با کمک یاد آوری خاطراتشون کلون اونا رو نابود کنن؛ اولش آرام مقاومت کرد، اما بعدش فهمید که حرف عشق کتاب منطقیه.
پس سنیور و آیلین رفتن تا با کلون ها حرف بزنن و هلن و انولا هم رفتن تا اسلحه بیارن
بعد اسلحه آوردن اونا، فهمیدن که در واقع استلا و آیسان و آرتی کلون نیستن، بلکه خودشونن، اما خاطره هاشون پاک شده غیر از همون فکرهایی که خود توشا تو مغزشون ریخته و الان چه کاری از دست اونا بر میاد غیر از کشتن دوستاشون؟ :))
پاسخ:
لعنتی خودمم احساساتی شدم
پاسخ:
دراماتیکککک:///////خدایا منو گاو کن.نه ..به من چه..
پاسخ:
آقااا:||||
قرار بود داستانمون سد اند باشههه:||
پاسخ:
داستان رو دوست ندارم=-=
باید هممون میمردیم=-=
مونی:موافقم باهات آرام
آرتی: چرا من هیچ حسی به مردن شما دو تا نداشتم؟:/XD
مونی:چون خری.نه اینکه مثل خری ها،خر بودن تویی://😂
پاسخ:
خب دیوونه این همه رو یکی یکی میکشنین؟:|
می ذاشتین همون با هم میمردیم بعد خود چند سال بعدمون تو جهان موازی نجاتمون میدادن=^=
پاسخ:
بیبی کلونی نداشتیم که نابود بشن:/XD
پاسخ:
دقییییقا.مسخره میشه اونجوری آرتی:/
آرتی: خب الان یکی یکی داریم شخصیتها رو میکشیم:| اول موچی، بعد مونی، بعد هم آرام.....الان مسخره شده دیگه :|~
پاسخ:
آقا دارید داستان به این قشنگی رو می برید تو حاشیه
آرتی: کاملا موافقم=^=
پاسخ:
ولی آخه...تو همه ی داستانا ما تهش با خوبی و خوشی زندگی میکنیمXD...بهتر نیست تراژدی تموم شه؟ :دی
پاسخ:
این دیگه خیلی اونطوریهXD
خدا نکشتت ترکیدمXD
پاسخ:
عالیهXD
اوهوم:" ببینم چه میکنین!D:
پاسخ:
آره...یکم هم دیالوگ داشته باشیم تو داستان، همش شد اون میمیره اون میاد، اون میزنه، اون میکشه.....XD
پاسخ:
یه قسمت نوشتی مغرور شدی:/XD
پاسخ:
مغرور از خود راضی، یه تعریف کردم ازتD:
پاسخ:
خوبه:/XD
@آیسان
کارم از گریه گذشته بدان میخندم....XD
پاسخ:
همین الانم این داستانا یه جورایی فن فیک حساب میشن•-•
پاسخ:
تو ساختمان فی*لتر هستن به گمونم D:
پاسخ:
خب رزرو اینجوری شده پس*-*:
انولا
هلن
آیلین
اوکیXD
پاسخ:
+منم دارم این حسو D:
پاسخ:
منم عاشق اینم : ಥ‿ಥ
پاسخ:
چتامونم پشت صحنه است*-*XD
پاسخ:
عشق کتاب هیونگ یعنی داداش بزرگترXD
پاسخ:
منم همینطور :| بعد فکر می کنم چرا باید روش کراش بزنن خب؟ به چشم برادری ببینن :|XD
پاسخ:
منم شبیه به پروفایلم هستم....غیر از کلاه فضانوردیه البته D:
پاسخ:
عه@-@
نه خب اشکال نداره فک کنم*-*XD
پاسخ:
عکس کیا رو دیدی کلک*-*
پاسخ:
امکانش هستXD
آره منم دیده بودم عکسشو*-*
پاسخ:
همممXD
فکر نکنم دیده باشه*-*
پاسخ:
من اسم هلن رو میدونمممممD:
پاسخ:
دقت کردین هروقت اینو میگیم پارتا میان؟ XDD
پاسخ:
ارهXD
صدای عشق کتاب و هلنم شنیدیم*-*
پاسخ:
عه راست میگیXDD
تازه من اسم و فامیل تم تو یکی از پستا دیدم*-*XD
پاسخ:
منم چند نفر رو دیدم*-*
پاسخ:
آره فقط به استلا دادم D:
پاسخ:
*عینک دودی*
روز تولد وبم صندلی داغ می ذارم ولی(;
پاسخ:
عشق کتاب و استلا و آیسان و آیلین و هلن گذاشتن*-*
پاسخ:
اینجا گفتی آرزوهای همه رو نوشتمD":
پاسخ:
خب آخه آرزوهای همه رو می نوشتم زیادی طولانی می شد :))
پاسخ:
وووی آره تصویر گوگولیه*-*
پاسخ:
خیلی کم شد :/ خیلی خیلی :|
پاسخ:
یه ارزن؟:| این محشر بودددفلتغانخکخغل*-*
پاسخ:
میتونه خود کوشا باشه*-*
پاسخ:
این فوق العادست... :)
من.. من نمیدونم درموردش چی بگم.. واقعا قشنگه..
یلی وقت بود از خودم خوشم نیومده بود، تمومش تموم کارایی بود که احتمالا تو اون موقعیت انجام میدادم.. راضیم که کوشا رو کشتمTT
پاسخ:
آیسان نصف شدم این چی بود دیگهXD
مثل این فن فیکیشن ها که کاپل های اصلی و فرعی رو می زنن"-"
پاسخ:
واو*-* این خیلی قشنگه....هق.
پاسخ:
باید این دفعه به جرم کشتن من از خنده برم ازت شکایت کنمXD
پاسخ:
راحت باشین داستان خودتونه D:
پاسخ:
اون مرگش خیلی زیبا و جانسوز بود، از لحاظ تو داستان شخصیت اون از تو قوی ترهXD
پاسخ:
وای....
یعنی دلیلش چی می تونه باشهه؟!^-^
پاسخ:
:||
بنظرم بیاید عشق کتاب بچه کوشا باشه تو داستان*-*
بعد مثلاً آخر داستان میفهمه که پدر اصلیش کوشاست...
بعد از اینکه می فهمه پدرش رو کشته
دوباره میشه عذاب وجدان اندر عذاب وجدان اندر عذاب وجدان*-*XD
پاسخ:
.....
اتک یکم زیادی روت تاثیر گذاشتهXD
واقعا ایده زیبایی میشه ولی*-*
دوباره یاد چپتر آخر اتک می افتد*
اشک*
زاری*
پاسخ:
.....
*سکوت*....
به نکته خیلی ظریفی اشاره کردیD':
پاسخ:
ببین واقعا تئوری درستیه*-*
پاسخ:
یعنی الان نمیدونه شماها مردین؟ باید بدونه ها!
پاسخ:
امتحانت تموم شد؟ D:
پاسخ:
لعنتیی، گم شو :"))))
پاسخ:
*گلوله های اشک*
عه کنجی کون*--*
پاسخ:
من مرگ دوستام رو به چشمم دیدم، از اینم بدتره یعنی؟ D:
پاسخ:
بفرست ببینم، لوس بازی در نیار :|~
پاسخ:
گفتم جنبه طنز متن هم باشه خبببD:
پاسخ:
نه به اونکه میزدیم همه رو میکشدیم بدون هیچ توصیفی، نه به الان که دم به دقیقه اشک در میاریمXD
ولی دیگه از اون حالت غم در اومده دیگه فک کنم، رفته تو اون حالت «بریم دنیا رو نجات بدیم!» :دی
پاسخ:
دیگه این زیادی تراژدی میشه*-*
پاسخ:
بقیه تو ساختمونن.من زیر درخت بیدم...اوپس یه چیزی به ذهنم رسید!
پاسخ:
ممنون!!!!!!!*-------*
پاسخ:
آرام منو گداشت زیر درخت بید!منم این به ذهنم رسید
پاسخ:
خدایی قافیه هارو داشتیD:
پاسخ:
اون تیکه خودمم ذوق کردم که به ذهنم رسید!
من بدبختو هیچکی نمی خواد از زیر درخت نجات بده:/
پاسخ:
منتظر نباشین!قراره لپ تاپ و تبلتم مصادره بشن:")
پاسخ:
ای قشنگ تر از پریاXD
اینکه با میم گریه کنین..یکم غیر متعادل نیست؟:/
پاسخ:
بچه ها دارن خودشون ویرایش میکنن گمونم:)
پاسخ:
آهنگی منو یادت نمیندازه؟خودم تنها:)؟
پاسخ:
چگونه در پنج مرحله یک آیسان را تشخیص دهیم:
یک: طول دادن سه ساعتی برای نوشت یک پارت
دو: یه طومار نوشتن برای پارتش
سه: گذاشتن هر مرگ و میر، طاعون، وبا، زاری و هر تراژدی که تو داستان بشه
چهار: زجر دادن آرتمیس به هر صورتی در داستان
پنج: چهارمی فراموش نشود
پاسخ:
خداT-T
باشه :"
مونی:آرام..مرسی ...واقعا مرسی.
پاسخ:
اونو ول کن
انولا کجا رفت:|
پاسخ:
چشمای تو منو مریض میبینه زنیکهXD
پاسخ:
خب،
از لحاظ روانشناسی...یه مریض هم بقیه رو مریض می بینه...
باید با این حقیقت غم انگیز کنار بیایD':
پاسخ:
......
عزیزممممXD...
پس تو مونی من هستیییXD
پاسخ:
آیسان عزیزم، چیزی زدی؟-_-
پاسخ:
چه تفاهمی منم دیشب آب انبه خوردم کههXD
پاسخ:
تو که موی سفید نداری پری*-*
پاسخ:
.......
نغامالنلن۵=5لناپذ...
پریییییXD
پاسخ:
آقا تکلیف بلاگستانم مشخص بود دیگه:|گفتن اینکه تو احیاش موفق بودن توضیح واضحات میشد
پاسخ:
نه نگفته بودی:"""")ممنونننن
مرررررسی
بفرما.در اختیار شما
پاسخ:
عاشقانه:////
تو مامان من نیستیD:
پاسخ:
نههههه.تو مامان من نیستی
پاسخ:
درود بر شرفم.شرف بر درودم
یه چند تا میم درست کردم.
کی این رول منتشر میشه؟
پاسخ:
اون اسم پیشنهادی هلن خوب بود .مثلا:
نخ قرمز،باند خونی،گل فراموشم نکن و چند داستان دیگر:)
چطوره؟
پاسخ:
واقعا؟*-*
به خاطر مهارت من و هلنه(بزن قدش سنپای)
پاسخ:
Walking on the moon:))
پاسخ:
سه ساعته دارم اونجایی که میمیرید رو ویرایش می کنم، مگه تموم میشهههه:|
پاسخ:
به کامنت آیسان مراجعه شود:|
پاسخ:
تو میم های مونی می ذاریم*--*
پاسخ:
+من چرا هیچ حسی ندارم پس؟!"-"
پاسخ:
تا ساعت شش فک کنم*-*
پاسخ:
+خیلیXD
+من که نمی دونمXD
پاسخ:
+نه خب مثلاً میتونستم احساس از هم گسستدگی بعد از مرگ بقیه بکنم@_@
پاسخ:
^-^
نمی دونم؛ آره احتمالاD:
پاسخ:
آره آره...*چشمان خود را در حدقه تکان می دهد*
پاسخ:
نگفتی برا چی میخوای هاXD
پاسخ:
اونجا که صداهه به آیلین گفت ازدواج کردی یا نهXD
پاسخ:
حس این کسایی رو دارم که بعد مرگ عزیزشون میشینن خاطره خنده دار از اون فرد رو به یاد میارنXDD
پاسخ:
بی نظیرین....واقعا...
پاسخ:
باورتون میشه دارم دستم رو گاز می زنم؟XDD
پاسخ:
فک کنم یه نگاه تاسف بار انداختxDDD
پاسخ:
راست میگی پریXDD...
پاسخ:
آیسانننننننننننXDDDDDD
پاسخ:
تموم شد...
آرتی مرد...
پاسخ:
می میری مطمئن باشXD
پاسخ:
عه، پس چرا اینجا چیزی نمیاد؟*-*
+همین الان یه رعد و برق زد :/XD
پاسخ:
هلن اومده خبD:
کاری هم نمی کردی که :/
وایسا مونی میم هاشو گذاشت دوباره نویسنده میشیD:
پاسخ:
وای نههههه!! عشق کتابب!! این سو تفاهمی بیش نیست!!! 😭😭😭
پاسخ:
هق. اینکارو با من نکن سینیور. قلب من به اندازه کافی ترک داره... میخوای خوردش کنی؟ :_)
پاسخ:
...
ظریف بود.
حرفی ندارم.
باورم نمیشه با مرده قهر کرد پسرت.
.
پاسخ:
تو فرق داری:/XD
هلن: میدونی.. این نحوه ابراز عشق و علاقه ی تسوندره ایه!!
تو یه جور خاصی واسش. تو فرق داری با همه ... فول نایسی واسش.
پاسخ:
مگه میشه یادمون بره؟^-^
پاسخ:
والا! خانواده اینجا نشسته!
آرتی: بس کن پریXD
پاسخ:
دیگه... هر کس روش خودشو داری.
راستی @آرتی! کپی پیست کردن تموم شد.
رفتم سراغ شغل شریف ویرایش *_*
پاسخ:
سلام ما رو بهش برسونXD
پاسخ:
خیلی آزار دهنده ای میدونی؟*-*"
پاسخ:
اسپم: توجهتون رو به این جمله ی تاریخی جلب می کنم:
»مشت گره کرده اش نشانه ای از آرامش نداشت«
از، مرحومه مونی!
پاسخ:
مونی: اوهوم
هلن:اوهوم.
میگم فقط...
@همه
یه تیکه هایی از داستان خییلی خارج و پرته *_* به نظرتون اونجاهاشو حذف کنم کسی ناراحت میشه یا... نکنم؟ *_*
پاسخ:
البته:") حرف دل همه ست الان. D:
پاسخ:
سلام! نمیدونم واقعا. این اولاش یه ذره بهم ریختست.. طول میکشه :_)
پاسخ:
نه طنز نیست. مثلا یه جاهایی کلا داستان غیرمنطقی میشه... بعد اونجایی که انولا رزرو کرده بود ولی ما اشتباه نوشتیم بعد یه ذره تایم لاینا به هم ریخت؟ اونجا رو مجبور شدم عوض کنم *__*
اون قسمت شنود هم کلا با عقل جور در نمیاد، چون ما داشتیم برای هم ایمیل میفرستادیم که هی! توشا شنود گذاشته!! درحالیکه اصلا کنار همدیگه بودیم :/ ایمیل لازم نبود :/
اونجا رو یه کاری کردم انگار خواب عشق کتابه *__* به شکل عجیبی پر هرج و مرج شد.
پاسخ:
مابه مال تو باید اضافه می کردم *__* اون توضیحات توشا رو...
فرزندم.
میدونی گیومه چیه دیگه؟ هر از چندگاهی ازش استفاده کن :_) لطفا :_)
فرستتت D:
و رزرو :))) * ذوق و ذوق و ذوق بیشتر